عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

مشاهده یادداشت خصوصی

موضوع مطلب :
زن آقا سید|جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤|۱٠:۱٦ ‎ق.ظ| نظرات ()

این روزای زندگی ما، هر جور حسابش کنی،!! سخت میگذره

کمر کمی خم شده، اما سر همچنان بالاست!

تمام فشارهای مالی و .... یک طرف، نبودن بازوهای پر آرامشش تو شبای سخت و سنگین یه طرف دیگه.

پررنگ ترین تصمیم دو سه ماهه ی اخیر این بوده که اگه کمی بیشتر پول داشتیم، فورا محل زتدگیمون رو هم مثل کار همسرم 14-14 یا 7-7 میکردیم، اما غیر ممکنه. فشار روانی نبودنش از وقتی بیشتر شد که دوباره دانشجو شد، برای ارشد. چند ماهه که دیگه ماهی بک هفته تو خونه ست، بخاطر من، پسرمون، زندگیمون، داره تلاش میکنه، سختی میکشه، که دیگه ما سختی نکشیم، انشاالله

خداجونم شکرت

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤|۳:٢۱ ‎ق.ظ| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

موضوع مطلب :
زن آقا سید|جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤|۱۱:۳۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

هوا پر می شود از اردیبهشت

اردیبهشت عاشقانه با بوی بهار نارنجش

و من بوی تو را از باد میگیرم

مست بوی تو

خودم را به دست باد میسپارم

که مرا رساند به تو

برای شروعی عاشقانه،

جاودانه .....

.....

به جز دو مصرع اول، بقیه پرت و پلاهای ذهن خودمه، لطفا ایراد نگیرین، دلنوشته ست دیگه...

-----------------

این ماه ، میخام روزایی که آقاسید خونه ست رو واسش به یکی از  زیباترین ماه های زندگیش تبدیل کنم، پر از عاشقانه های ناب، هر روز و هر روز. میتونم آیا؟

انشاالله

---------

هنوز سر حرفای پست قبلم هستم!!!!!

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤|۱٢:۱٩ ‎ق.ظ| نظرات ()

روزی که این وبلاگ رو ایجاد کردم اصلا تصمیم به خاطره نویسی نداشتم، اینو از یکی دو پست اولم میشه فهمید، یه دفتر خیلی خوشگل و بزرگ هم خریده بودیم برای نوشتن خاطراتمون همراه با چسبوندن عکس مربوط به هر رخداد. اما بعد از ایجاد این وبلاگ، دیدن و خوندن اون همه وبلاگ خاطره نویسی، منو به این سمت که الان میبینید سوق داد. درسته از سال 85 وبلاگ نویسی میکردم اما نه به این سبک و خاطره نویسی. از نوشتن و خوندن خاطراتم به این سبک خیلی لذت میبرم، لذت خوندن خاطراتم اینجا قابل توصیف نیست. به دلایلی که خواهم گفت چندین بار تصمیم گرفتم اینجا نوشتن رو تعطیل کنم اما بخاطر عشقی که به خاطرات شیرین زندگیم دارم نتونستم و میدونم بعد از 20-10 سال که از زندگی مشترکمون بگذره خوندن این لحظات عاشقانه و شیرین میتونه به لحظه لحظه ی زندگی جان تازه ای بده و انگیزه ای برای زندگی کردن به اون سبکی که دوست دارم.

حالا تصمیم گرفتم به نوشتن ادامه بدم، اما فقط برای خودم. رمزی مینویسم، اما اتفاقات مهم و تغییر دهنده ی زندگیمون روعمومی خواهم نوشت و نه جزییات روزانه.

گاهی وقتا خودت یه چیزی رو میدونی اما نیاز داری یکی بهت بگه. چند روز پیش متن زیر به دستم رسید ، همون حرفایی رو زده بود که خودم بخاطر همین دلایل تصمیم گرفته بودم ننویسم اما نتونستم روی تصمیمم بمونم، انشاالله که ایندفعه بتونم. اگه شما هم با این موضوع موافقین، میتونید این مطلب رو توی وبلاگ هاتون بزارین. بیشتر درباره ی برنامه های ارتباطی اینترنتی گوشیه . اما فک میکنم برای وبلاگ نویسا مناسبتره!!

خواهران و برادرانم...❗ نیازی نیست دیگران بدونند ک آیا من در زندگى مشترکم با همسر خود خوشبختم  .. نیازی نیست از غذا یا نوشیدنی خود عکس بگیریم و آن را به عنوان عکس پروفایل خود قرار دهیم یا آن را برای گروپها بفرستیم..⚡ حتى اگر همسرش قطعه شکلاتى واسش میاره ، از اون عکس میگیره و در پروفایلش مینویسه✨  ای تاج سرم.. ازت ممنونم❗🌴 🍭برادرم.. ❗ ✨نیازی نیست عکس بچه هاى خودتو به نمایش بذاری.. ⚡ 🔅چ بسیارند اونایی که آرزوی بچه های تو رو دارن.. یا چشمانى شیطانی که به هنگام دیدن عکس بچه هات خدا  رو ذکر نمیکنه❗🍭 🌸بعدشم میای تو وضعیتت مینویسی.. "خدا بچه هامو حفظ کنه " وضعیت *واتساپ * جاى دعا کردن نیست بلکه تو داری اونا رو به نمایش میذاری.🌸 🌻خواهرم...❗ ✨نیازی نیست دیگران عکس همسرتو در واتساپ ببینن ، تو با این کار نعمتی رو که خیلیا ازش محرومن داری در معرض دید همه قرار میدی...پس مواظب خودت باش. 🌻 🌷برادرم...❗ ✨نیازی نیست مردم بدونن کجا رفتی و یا اینکه از کجا داری میای. جزئیات زندگى ما واسه دیگران واضح و مشخص شده❗❗❗ وضعیت و عکس پروفایل واسه این ساخته نشده که ما بیایم راز زندگیمونو واسه دیگران برملا کنیم.. 🌷 🎉چون ❌هر مردی واسه زنش هدیه نمیده ، ای زن مراقب باش.. 🎁 ❌هر مادری بچه هاش برتر نیستن پس بر حذر باش.. 💝 ❌همه مردم اون چیزایی رو که تو داری شاید نداشته باشن.. پس اى مرد.. برحذر باش 🐚 ❌زنانی هستند که با همسرشون خوشبخت نیستند.. ای زن برحذر باش🔮 ❌هر کسی توانایی اینو نداره که بره مسافرت. ..پس اى مرد برحذر باش.. 🍀 ❌هر زنی نمیتونه به رستورانها و بازارها بره...پس اى زن برحذر باش... 💎 💖برادرم ...* خواهرم ...❗ ✨ما اهمیت توکل بر خدا را انکار نمیکنیم اما... رازهای زندگیتون و خونتون رو پیش خودتون نگه دارین.. 🌲 خداوند عیبهای ما رو پوشونده فلذا ما هم  باید عیبها و مشکلات خودمونو  واسه دیگران فاش نکنیم. 💜 خوشی هات رو  واسه خودت نگه دار.

من قبلا با خودم عهد بسته بودم نزارم خوشی های زندگیم دیگرانی رو که از این نعمت ها محروم هستن رو از زندگیشون دلسرد کنه اما چون شدیدا به ثبت خاطراتم احتیاج داشتم با آقا سید مشورت کردم و اونم گفت بنویس و دلایلی آورد که موجه به نظر می اومد برای نوشتن، اما بازم تصمیم گرفتم برم کنار، حالا ببینیم تا کی میتونم دوام بیارم!!!!!! انشاالله که بتونم.

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤|۱۱:٠٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

دوستای عزیزم برای خوندن متن فراخوان به وبلاگ " نفس نفس تا عشق" سر بزنید. 

http://beham-residim.blogfa.com/post-348.aspx

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤|۱٠:۱٩ ‎ق.ظ| نظرات ()

شنبه 8 فروردین:

با خواهر و برادرم داریم سریال در حاشیه رو میبینیم. از غروب تا چند دقیقه قبل خیلی دعا کردم امشب آقا سید بیاد خونه پدریم پیش ما. به عمه م هم لحظه ی اذان مغرب گفتم حالا که داری به بچه ت شیر میدی و لحظه ی اذان هم هست دعا کن امشب بابای ما هم بیاد. امشب رستش شروع میشه اما میره خونه خودمون که فردا با ماشین با مادر و خانواده داداشش بیان خونه پدریم. برای ناهار دعوتن. ساعت 10:30 بهش زنگ زدم گفت تازه رسیدم خونه و فک نمیکنم امشب بیام، الان هم دارم میرم خونه ی داداشم، همه جمعن اونجا، برای شب نشینی. دیگه کاملا نا امید شدم، اصلا هم توقع نداشتم شب بیاد اینجا، فردا دوباره بره دنبالشون. اما در کمال نا امیدی آقا سید وسط سریال در حالی که توی هال دراز کشیده بودم، کنارم نشست و دستمو گرفت و من  وقتی متوجه حضورش شدم که دستمو گرفته بود.

خدایا شکرت

-------------------------

سه شنبه 11 فروردین:

من و آقاسید و سید مهدی، خانواده پدریم و خانواده دوتا عمه هام و خانواده عمو کوچیکم، همه با هم، ناهار رفتیم کنار یه چشمه ی درون استانی!! حسابی خوش گذروندیم، مخصوصا سید مهدی که عاشق آب و کلی هم آب بازی کردی.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤|٩:٤٩ ‎ق.ظ| نظرات ()

شهریور امسال آقا سید توی یه رشته ی مرتبط با کارش و غیر مرتبط با لیسانسش برای ارشد توی یه دانشگاه خیلی دور غیر انتفاعی قبول شد، برای ترم بهمن.. این یعنی علاوه بر 14 روز کاریش، باید وقتی رست بود روزهایی رو میرفت دانشگاه که به صورت پراکنده! حدودا یک هفته می شد. تصمیم گرفتیم بریم استان همسایه ی دانشگاه آقاسید، که به دانشگاه نزدیک تر باشیم و چون برادر آقاسید هم اونجا زندگی میکرد، تحمل غربت رو واسمون آسونتر می کرد. خیلی هم مصمم بودیم و چون شهر خییلی بزرگی هم بود تصمیم گرفتیم بریم و برای همییشه اونجا بمونیم.. یکی دو ماهی هم محکم روی تصمیممون بودیم تا اینکه یه روز.....

توی پرانتز اینا رو داشته باشید تا بعد ادامه بدم ( ما و خانواده مادرشوهرم توی یک خونه ی دو طبقه، دو واحد مستقل زندگی میکنیم. مادر شوهرم یه زن تقریبا مسن که از وقتی آقا سید 3-2 ساله بوده خودش به تنهایی کار کرده و تنها، بچه هاشو بزرگ کرده.. زن خیلی مهربونیه و تا الان که دقیقا 4 ساله عروسش شدم خدا رو شکر با هم مشکلی نداشتیم)

... با خودم فکر کردم رفتن ما، خیلی توی روحیه مادر آقا سید تاثیر بد میزاره، ناراحت میشه، دلتنگ میشه و طاقت دوری از بچه هاشو نداره. هر دفعه که داداش بزرگه ش میان برای تعطیلات، وقت رفتنشون پشت سرشون خیلی گریه میکنه و ... توی همین افکار بودم که تصمیم گرفتم بخاطر دل مادر آقا سید هم که شده، توی همین شهر کوچیک بمونیم و آقا سید هم دانشگاهش رو بره و روال زندگیمون هم همین طور بمونه به این امید که بخاطر این نیتم و بخاطر نشکستن دل مادر آقا سید که خودش هم سید هست خدا به زندگیمون خوشبختی و شادی و توان تحمل دوری ها رو بده.

فردای روزی که این تصمیم رو گرفتم، قبل از اینکه حتی با آقا سید درمیون بزارم، آقا سید زنگ زد و گفت یه موقعیت کاری عالی مرتبط با رشته لیسانسم توی اداره مون واسم پیش اومده و اگه جور بشه اصلا لازم نیست برم ارشد بخونم.. با خودم گفتم مزد تصمیمم رو گرفتم. خدا پاداش این کارم رو بهم داد هر چند که اصلا توقع همچین چیزی رو نداشتم و اصلا همچین چیزی از خدا نخواسته بودم.

آقا سید یکی دو ماهی درگیر این ارتقاء شغلی بود و برای انتخاب واحد هم اقدام نکرد تا اینکه بلاخره شامل این ارتقاء نشد و کارش جور نشد.. الان هم که دارین این پست رو میخونید آقا سید شروع به تحصیل برای ارشد توی رشته ای غیر مرتبط با رشته ی لیسانش توی یه شهر دور کرده.

نمیدونم کجای کارمون اشتباه بود، نمیدونم وسطای این راه کوتاه چه خطایی کردیم که خدا چیزی رو که میخواست بده، نداد.. اما شک ندارم که هیچ برگی بدون حکمت خدا از درخت نمی افته.. این دومین باری بود که برای آقا سید موقعیت رفتن روی سمت لیسانس تا نیمه ها جور میشد اما به سرانجام نمی رسید. شک ندارم که خدا برای ما زندگی بهتری میخواد ، همون چیزی که ما نمیدونیم چیه و گاهی از مسیر راستش منحرف میشیم و تلاش برای رفتن به سمت چیزی که خودمون میدونیم بهتره میکنیم اما باز خدا جلومون رو میگیره و میزاردمون توی مسیر درست. خدایا شکرت.

همه ش 3 ترمه. من تحمل میکنم. خدای خوب و مهربونم به پسرکمون هم توان تحمل بده.

____________________________________

از اینا بگذریم... سال هم تحویل شد. و تا لحظه ی سال تحویل و دو سه ساعت بعدش من مشغول کارای خونه داری بودم!! سین های سفره ی هفت سین در آخرین دقایق توی جاشون قرار گرفتن، عیدی سید مهدی در 30 ثانیه آخر لای قرآن جا گرفت و در 5 ثانیه آخر من و آقا سید کنار هم پای هفت سین نشستیم!! هفت سین رو روی میز چیدم اما بعد از سال تحویل توی دکور کابینت جاشون کردم، از دست سید مهدی شیطون!!

از سه روز قبل از عید شروع کردم به شیرینی پزون!! خیلی دوست داشتم شرینی های متنوعی درست کنم اما این کار واقعا با وجود سید مهدی برام وقت گیر و پر زحمت و خسته کننده بود. شبها و ظهر ها که میخوابید یا ساعاتی توی بیداریش مشغول بودم اما متاسفانه نتونستم اون تنوع دلخواه رو توی شیرینی هام داشته باشم و فقط تونستم شکوفه های وانیلی، بیسکویت های تزیین شده مدل شیرینی آلمانی و Thumbprint cookiesرو آماده کنم(ببخشید که توی ظرف سرو نیستن، هر کدوم رو که آماده کردم، عکس گرفتم اما وقتی توی ظرف سرو چیدم فراموش کردم عکس بگیرم!)

قرار بود آقا سید صبح یکم بیاد خونه و بعد از ظهر همون روز هم برگرده سر کار. 29 اسفند سالگرد عروسیمون بود. برای سالگرد عقد، آقا سید قبل از من تبریک گفته بود و دلم میخاست سالگرد عروسی رو من زودتر تبریک بگم. 28 م، شب ، اونقدر خسته بودم که توان فکر کردن و نوشتن پیام قشنگ رو نداشتم، با خودم گفتم صب بهش پیام میدم. صبح با صدای سید مهدی از خواب بیدار شدم، دوباره خوابوندمش و خودم اومدم توی هال، روی مبل دراز کشیدم. چند دقیقه بعد صدای در اومد، بلند شدم در رو باز کنم، یه دسته گل پشت در دیدم اما نمیتونستم ببینم توی دست کیه! اما مطمئنم شدم آقا سیدِ! در رو که باز کردم، بـــــــــله، خودش بود. به جای صبح یکم، صبح بیست و نهم مرخصی گرفته بود و سوپرایزی اومده بود خونه! با دسته گل و بسته ی شکلات به مناسبت سالگرد عروسیمون..

 شب عید تصمیم گرفتیم برای فردا ناهار مهمون دعوت کنیم. آقا سید رفت بیرون و با کلی خرید برگشت. من تا 5:06 صبح مشغول آماده کردن تدارکات مهمونی بودم. روزهای قبلش هم که بخاطر شیرینی پزی ، خواب درست و حسابی نداشتم. صبح با آقا سید دوتایی رفتیم پایین برای تبریک عید و بعدش هم با مشورت و اجازه از مادر شوهرم، کل خانواده آقا سید رو برای ناهار دعوت کردم. 8 تا خواهر و برادر هستن، با همسر و بچه ها ناهار خونه ی ما بودن.روز مهمونی من حســـــابی خسته بودم! اما از اینکه مهمان داشتم خیلی خوشحال بودم، من عاااااشق مهمانم، خیلی زیاااااد.

________________________

بچه ها سریع بیاین اینجا، اینستاگرام، به زودی تمام عکسایی که توی وبلاگ هستن از اول تا الان رو اینجا خواهید دید:

happymarriage1

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤|۱٠:٠۱ ‎ق.ظ| نظرات ()

شاید امشب آخرین شب بارانی باشه تا پاییز . با وجود تمام خستگی هام که بعدا مفصل مینویسم، امشب دلم نمیخاد بخوابمو استراحت کنم. دلم میخاد صدای قطره قطره بارون رو که روی زمین گرم جنوب میخوره با تمام وجودم بشنومو حفظ کنم تا پاییز.. ای کاش مرد من امشب خونه بود، ای کاش میشد با هم زیر این بارون قدم بزنیم و خنک بشیم و یخ بزنیم و خیس بشیم و از سرما، بلند بلند فقط بخندیم...

فقط بخندیم.......

خدایا شکرت

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤|۱٢:٥٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

بهار از نامه های عاشقانه من و تو آغاز می شود

دوستت می دارم و در پایانش نقطه ای نمیگذارم

------

توی چارمین سال تحویلی که از عقدمون میگذره، برای اولین بار دستمون تو دست هم بود. شکرلله رب العالمین

موضوع مطلب :
زن آقا سید|شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤|۱۱:٥٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

پیامک آقاسید به من به مناسبت 28 اسفند سالگرد پیوند آسمونیمون

امضایی ساده بود

اما پر از عشق

آنقدر

که تو را همه ی هستی من کند...

سالگرد عقدمون مبارک هستیم

هر سال توی این روزای قشنگ آقا سید سر کاره. هر سال قبل از رفتنش یه جشن کوچیک واسم میگرفت اما امسال حقوقش وقتی واریز شد که دیگه سر کار بود. بودن یا نبودن کیک وقتی همسرم رو دارم اهمیتی نداره.

هدیه من به همسرم هم یک عدد اپیلاسیونه!!! تعجب نداره. اصرار کردم با 42 تومن پس اندازی که توی دو ماه کردم، لباس بیرونی که نمیشه، لااقل یه شلوار یا تی شرت خونگی بخرم واست. راضی نمیشد میگفت برای خودت خرید کن، دید راضی نمیشم گفت برای مهدی خرید کن. گفتم وقتی برگشتی میریم واسه خودت خرید میکنیم.... پرسیدم این ماه هم برم اپیلاسیون؟ گفت آره حتما برو. یه مقدار پول بزار روی این 42 تومن برو.. گفتم خودت میخای یا بخاطر من میگی؟ گفت بخاطر خودم. اینم هدیه سالگرد!!!

---------------

امروز 29 اسفند هم سالگرد عروسیمونه.

یک روز تو را به دشتی خواهم برد پر از شقایق.....

شکرلله رب العالمین

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / هدیه ها
زن آقا سید|جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳|۱٢:٤٦ ‎ق.ظ| نظرات ()

 

26 اسغند، صبح، چشمامو باز میکنم و اول نگاهی به گوشی میندازم. 1 اس ام اس:

آقا سید، شاعر من:

 

وصف نا پذیر است

تلاش های بیهوده آفتاب

برای تابیدن

در صبحگاهی

که از تو پر نور می شود

جهانی در انتظار بوسیدن تو

هی این پا و

 آن پا می کند!

چشم بگشا...

تولدت مبارک همه هستی من

 

آقاسید حدودا دو سه هفته پیش برای کاری به سفر دوری!! رفته بودو واسم یه شال و یه روسری هدیه گرفته بود. بهش گفتم من اینا رو به عنوان هدیه تولد و سالگرد، ازت میگیرم و لطفا دیگه چیزی نگیر. به همین سادگی به همین خوشمزگی!!!!

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / هدیه ها
زن آقا سید|چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳|۱٠:٤۱ ‎ق.ظ| نظرات ()

قبل از اینکه دست به کار بشم کلی از سایت های آشپزی رو درباره ی شله زرد خونده بودم و دو تا کلیپ آموزش خوب هم از یوتیوب دیده بودم. با خودم فکر میکردم چطور با این همه آموزش خوب توی نت، بازم بعضی ها!! شله زردشون خوب نمیشه. اصلا فک نمیکردم ممکنه یه جا کارش درست نشه!! وقتی شکر رو اضاف کردم احساس کردم که هنوز دونه های برنج کمی سفته و اصلا هیچ پیش زمینه ای توی ذهنم هم نبود که آیا این دونه های ریز برنج که از قبل هم خیس شدن، تا آخرین مراحل طبخ نرم میشن یا نه؟ خیلی نگران بودم چند بار به مامانم زنگ زدم، اندازه ی تست بردم پایین مادر شوهر و خواهر شوهرم چشیدن و خوردن و گفتن اگه تا آخر مدام هم بزنی ، دونه های برنج نرم میشن، اما خوب من زیادی استرس داشتم که آخر کار، موقع خوردن، دونه های برنج توی دهان حس بشن، بخاطر همین یک کاری کردم تاریخی!! چند دقیقه بعد از اضافه کردن شکر و قبل از اضافه کردن خلال بادام، مخلوط رو ریختم توی میکسر!! به مدت خیییلی کم و بعد دوباره ریختم توی دیگ و خلال بادام و گلاب و هل اضاف کردم.نتیجه به طرز باور نکردنی بسیــــــــــــــــــار خوب. تازه این کار یه مزیت خیــــــــلی بزرگ هم داشت و اون اینکه دیگه نیاز نبود یک ساعت پای دیگ وایسی و هم بزنی، وقتی مخلوط رو دوباره گذاشتم روی گاز و خلال بادام ها رو اضاف کردم خیلی کم هم زدم و درشو بستم و گذاشتم دم بکشه! به همین راحتی به همین خوشمزگی!

بفرمایید شله زرد

و اما روز بعد که خواستم دوباره درست کنم، برنج ها رو دقیقا از 24 ساعت قبل خیس کردم و قبل از اینکه بریزم توی دیگ و زیرشو روشن کنم با کمی آب، ریختم توی میکسر و بعد ریختم توی دیگ و با آب بیشتری نسبت به دفعه ی قبل گذاشتم بپزه. ایندفعه هم خیلی خوب شد و بهتر از دفعه ی قبل. بفرمایید شله زرد؛ نوش جان

________________________

فردا یه روز خاص برای من! برای هر کسی در طول سال یه روز خاص وجود داره و روز خاص من، فرداست؛ یا به عبارتی میشه گفت امروزه، آخه یک ساعتی هست که وارد فردا شدیم!!!!

به دنیا اومدم تا عاشقت باشم..........

مطمئنا خاص ترین اتفاق فردا یک تبریک اس ام اس ی باشه، یا شایدم تلفنی!! و دیگر هیـــچ!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پسرکم یه ماهی گلی داره که هی میره سمتش و میگه مامی مامی (= ماهی)

انقدر این پسرک شیرین و خوردنی شده که هر روز صد هزار مرتبه ذوق شیرین کاری های جدیدش رو میکنم و از تماشای چهره ی جذابش لحظه ای سیر نمیشم. زل میزنم به صورت نازش و شکرلله...

خدای خوب و مهربونم هیچ زنی رو در آرزوی مادر شدن نذار.آمین

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳|۱:٢٦ ‎ق.ظ| نظرات ()

سلام. صبح همگی بخیر و شادی

من، خانوم خونه ساعت 8:45 بیدار شدم. سریع دویدم توی آشپزخونه. برنج رو واسه شله زرد بار گذاشتم. بعدش قورمه سبزی رو آماده کردم. الان شله زرد در حال دم کشیدنه و زیر قورمه سبزی رو (پیاز و گوشت و لوبیا و لیمو عمانی و رب گوجه و انار) رو خاموش کردم که زودپز خنک شه و بعد سبزی های سرخ شده رو بریزم توش و بزارم جا بیفته.

راستی یک بلایی سر شله زردم آوردم بیا و ببین! باید توی تاریخ ثبت بشه. توی پست بعد مینویسم براتون! امیدوارم چیز خوبی ازش دربیاد، چون دفعه ی اولمه و هیییییچ تجربه ای ندارم و هییییچ استادی هم کنار دستم نبوده جز اینترنت!! دعا بفرمایید لطفا، شله زرد واسه روضه ست!

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳|۱۱:٠۳ ‎ق.ظ| نظرات ()

سکوت شب تو خونه ی ما وقتی معنی پیدا میکنه که پسرک 20 ماهه ی این خونه خوابه.

ساعت 22:20 هست. پسرک رو که توی بغلم خوابیده، میزارم توی رختخوابش و بسم الله به تمام کارهایی که منتظر بودم بعد از خواب پسرک انجام بدم.

به مناسبت دهه ی فاطمیه، ده روز (عصرها) توی خونمون روضه داریم. امروز روز چهارمش بود. برای فردا، استکان ها رو آماده کردم. همه روی توی سینی چیدم و دکور بالای سولاردم رو کنار زدم و اونجا، جاشون کردم. پارچ و لیوان رو برای آب یخ توی دکور جلوی کابینت ها گذاشتم. فلاکس چای رو هم تمیز کردم و سر دست گذاشتم. تمام این ظرفا توی کابینتای بالا جا شدن و ترجیح میدم سر دست باشن تا اینکه هر روز یه بار چهارپایه بزارم و برم بالا بیارم و یه بارم دوباره برم روی چهارپایه و توی کابینت جاشون کنم. بعدم سبزه هام (ماش و عدس) رو که همین امشب رفته بودن توی ظرف مخصوصشون رو یه جای آشپزخونه استتار کردم!! لباسشویی، کدبانوی عززززیز خونه رو روشن کردم و بعدش مقداری برنج (با آب و گلاب!) برای شله زرد مراسم فردا خیس کردم. سبد پذیرایی برای اهل منزل! بردن مهمون ها و پودر کاپوچینو ها رو آماده کردم. یه بسته گوشت و یه بسته سبزی قورمه از فریزر منتقل کردم به یخچال برای ناهار فردا که غذای مورد علاقه ی آقا سید باشه و بعدش رفتم سراغ ظرفا. خیلی کم بود! زود شستم و رفتم آشغال ها رو جمع کردم از اتاقا و آشپزخونه و بردم پایین. دیگه کار لباسشویی هم تموم شد همون موقع و وقتی صدای بوق بوقش بلند شد از ته دلم ازش تشکر کردم و واقعا دلم میخواست دستشو ببوسم! دوباره رفتم پایین، لباسا رو، روی بند پهن کردم و الان هم که در خدمت شما هستم، یک خانم خانه دار که کمی خسته ست..

به امید صبحی پر از خانه داری و کدبانوگری ؛ شب همگی بخیر

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳|۱٢:۳٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون