عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

این کلمه سوپرایز باید به "آقاسید" تغییر کنه!!

14 روز پیش که رفت سر کار، برخلاف همیشه، مدام  این فکر توی ذهنم بود که اگه یه شب زودتر از موعد، سوپرایزی بیاد خونه، یا اگه من توی جمع خانواده باشم، چه عکس العملی نشون خواهم داد!! مدام توی ذهنم تصور میکردم از دیدنش و ذوق زیادم به گریه می افتم چون قبلا اتفاق افتاده بود. اما اینا همه برام یه رویای دست نیافتنی بود و میدونستم هم که دلیلی نداره آقا سید بخواد بیاد مرخصی، اما.....

اما چند روز پیش(یه شب قبل از شروع رست آقاسید)، خونه ی باباییم، توی اتاق خواب، تازه شیردهی به سید مهدی تموم شده بود که یه دفعه در اتاق باز شد و ...

سلام، سلام بابایی، سلام پسرم، سلام...

تا دو دقیقه اونقدر هنگ کرده بودم و هاج و واج با دهان باز مونده بودم و اصلا نمیتونستم از جام تکون بخورم یا جواب سلام رو هم نتونستم بدم یا حتی یه لبخند!! اونقدر که برام غیر منتظره بود!

آقا سید با یه رز سفید لب صورتی جلوم ایستاده بود!!!

بهشون یه روز مرخصی تشویقی داده بودن.

واقعا گاهی رویاها پا  به زندگی واقعی ما می ذارن ...

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳|۱٠:٥٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

داشتم بین هدرهای قبلی وبلاگ میگشتم ببینم چیزی هست که مناسب این روزا باشه که دوباره تکرارش کنم، که متوجه شدم همینی که هست از همه مناسب تره و مهمتر اینکه متوجه شدم الان یک ساااااله که هدر همینه و تغییر نکرده!! انشاالله برای سال آینده متفاوت میشیم!

آره اسفند، ماهى که زندگی من شروع شد. دقیقا ماه زندگی و جان گرفتن من! 26 اسفند تولدم، 28 اسفند عقدم و 29 اسفند عروسی. توی هر کدوم از این تاریخ ها خدا به من یه زنده شدن دوباره رو هدیه داد. بعد از 9 ماه، بودن توی یک جای تنگ، به من اجازه ی تجربه ی این دنیا رو داد که برای شکر این نعمت هر کاری کنم کمه. پایان 21 سالگی به زندگی نیمه جونم، جان تازه ای بخشید و پایان 22 سالگیم، آغاز سال هم خونه شدنم با کسی بود که با تمام وجودم دوستش داشتم و اصلا زندگی رو بدون اون نمی تونستم و نمیتونم تصور کنم. خدایا شکرت.

پایان اسفند امسال، میشه 4 سال که مال هم شدیم و 3 سال که هم خونه ایم و نتیجه ی این پیوند زیبا، یک میوه ی بیــــــــــــنهایت شیرین تقریبا 20 ماهه ست. شکرلله.

14 قبل که آقا سید اینجا بود، توی تعطیلات بهمن با کل خانواده پدریم یه سفر کوچولو به جم داشتیم که بینهایت به همه مون خوش گذشت. مخصوصا سید مهدی و آب بازی هاش توی پیر بیراهه!

ولنتاین امسالمون با یه دسته گل زیبا از طرف آقا سید گذشت تا سال آینده انشاالله منم بتونم جبران کنم.

اسفند 90 -     اسفند 91 -     اسفند 92 

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / خوشبختی
زن آقا سید|شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳|۱٢:٥۸ ‎ق.ظ| نظرات ()

حدودا یک ساعت بعد از اینکه آقا سید رفت سر کار و سید مهدی هم خواب بود، من افتادم به جونِ خونه!! هر ماه، یک روز قبل از برگشتن آقا سید خونه ی ما تقریبا خونه تکونی! میشه و یک بار هم در مقیاس کوچکتر وقتی میره سر کار.

وقتی برمیگرده تقریبا هفته اول همه جا تمیزه اما به هفته ی دوم که میرسه، نه! هر زن خونه داری برای انجام کارهای خونه ش نیاز به یه وقتایی داره که شوهرش خونه نباشه. توی زندگی های معمولی! صب تا ظهر که شوهر خونه نیست، فرصت خوبیه برای خانم خونه که به کارای خونه ش برسه و بعد از ظهر که شوهر برمیگرده وقتش رو با اون بگذرونه یا نهایتا شامی درست کنه و ظرفی بشوره، اما دیگه جاروبرقی به دست نمیشه یا کهنه ای برنمیداره برای گردگیری یا تمیز کردن یخچال و ... . وقتی آقا سید چند روز بی وقفه خونه ست و فقط بعضی روزها شاید 3-2 ساعت برای کارای شخصی تنها بره بیرون، تمام کارای خونه داری من میمونه تاااااا وقتی که اون بره سر کار و معمولا کم پیش میاد که هفته ی دوم خونه بودنش، خونمون اون برقی رو بزنه که وقتی برمیگرده.

خلاصه اینکه گردگیری کردم و اجاق رو تمیز کردم و ظرفها رو شستم، دیدم کارام تموم شده اما سید مهدی همچنان خوابه !!! صداش زدم، بیدارش کردم و برای عصرونه خرما و پودر گردو و پسته بهش دادم و با چند تا از اسباب بازی هاش رفتیم تو حیاط . حدودا 10 دقیقه ای بازی کرد که متوجه شدم هنوز گرسنه ست. دوباره اومدیم بالا و واسه ش پاپ کرن درست کردم، خیلی دوست داره، عاشقشه. بعدشم رفتیم پایین خونه ی مادرشوهرم تا شب قبل از خواب.

از امروز صب همه ش با خودم فک میکردم ایندفعه داره خوب میگذره، زیاد دلم تنگ نشده؛ امروز که دوشنبه ست، فردا هم 3 شنبه، 4 شنبه و ... عصری یه لحظه به خودم اومدم که ای خانم، آقا سیدت تازه دیروز رفته ها، کلی روزِ دیگه در پیش داری!!!

الان که دارم مینوسم سید مهدی خوابه و هوا فوق العاده گرمه. هر سال این موقع بخاری روشن بود اما امسال و الان پنجره ی اتاق خواب رو باز کردم شااااید هوای اتاق کمی بهتر بشه! خدایا شکرت

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳|۱٢:٥٩ ‎ق.ظ| نظرات ()

مثل همیشه در رو که میبندم اشکامو بدرقه ی راهت میکنم و با تمام روسیاهیم بازم خدا رو صدا میزنم و با تمام جان و وجودم ازش میخام مراقبت باشه، ازش میخام ازت چشم برنداره که اگه یه لحظه نگاشو ازمون برداره.......... .

خدای خوب و مهربونم مواظب همسرم باش. به خودت سپردمش توی این جاده های پر پیچ و خم.

موضوع مطلب : لحظه آغاز دلتنگی
زن آقا سید|یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳|٤:٥۱ ‎ب.ظ| نظرات ()

زن آقا سید در حال جلو زدن از کوکب خانم قصه ی بچگی؛ نه جان من، خدایی شما بگین، کوکب خانوم بلد بود باسلوق درست کنه؟ کیک سیب و دارچین چی؟ بیسکوییت و کوکی شکلاتی چطور؟ و همگی عالی شدن. خودم عاشق کوکی هام شدم، سید مهدی عاشق بیسکویت ها و کوکی ها..... اولین بار بود که با آرد سفید کیک درست میکردم و خوب میشد. چند بار قبلا امتحان کرده بودم و نمیشد تا اینکه چند وقت پیش بلاخره ظرف پیمانه خریدم و با اندازه های خیلی دقیق تونستم کیکی رو که میخوام خیلی خوب بپزم. قبلا با پودر کیک میپختم. بیسکویت ها هم دفعه ی چهارمم بود!! که درست میکردم و هر دفعه عالی تر از دفعه ی قبل. و بعد از همه ی اینا شروع پخت نون خونگی. نان شیرمال با شیره ی خرما و شیره ی انگور. دفعه ی اول عااااااااااااالی شد اما دفعه ی دوم بیشترش رو به شکل گل پختم و چون این مدل، واسه این نون مناسب نبود پخت گل ها خوب نشد.

روضه ی علی اصغری که بعد از تولد سید مهدی نذر کرده بودیم رو بلاخره توی خونه خوندیم به صرف ناهار و باسلوق های خونگی!!

توی جنوب ، منطقه ی ما تازه چند روزی میشه که زمستون شده، قبلش هوا بهاری بود!! یکی از همون روزای بهاری من، برای خودمون و خانواده خواهر آقا سید(همون که پسرش تقریبا همسن مهدیِ) ناهار پختم و با هم رفتیم بیرون خوردیم. خیلی خوش گذشت، هم به ما هم به بچه ها. یک هفته بعدش هم دوباره همین خواهر شوهرم ما رو برای ناهار دعوت کرد و با هم رفتیم بیرون.

چند روز بعدش هم برای خانواده خواهر شوهر بزرگه ناهار پختم و توی خونه خوردیم با هم. البته اینم بگم که کلا زیاد پیش اومده من و سید مهدی، وقتی آقا سید خونه نیست، ناهار خونه ی همین خواهر شوهرم باشیم.

خبر خوب درباره ی خودم اینکه دوباره باشگاه و ورزش رو شروع کردم. چند روز قبل از بارداریم رفته بودم اما وقتی متوجه شدم باردارم دیگه نتونستم برم. دیگه بارداری و زایمان و بچه ی کوچیک!! نشد برم تاااااا الان. من تا وزن ایده آلم 5 کیلو دیگه جا دارم برای چاق تر شدن اما ورزش ایروبیک رو فقط و فقط بخاطر نیاز بدن به ورزش و روحیه م میرم. برای زن خونه داری که نه درس میخونه و نه شغلی داره فک میکنم ورزش های گروهی بهترین گزینه برای شادابی مضاعف باشه!! وقتایی که آقا سید خونه ست، گل پسر رو پیش اون میزارم و وقتایی که سر کاره با خودم میبرمش یا اصلا نمیرم.. سه روز در هفته، روزی یک ساعت تا 1/5 ساعت؛ عاااااالیه.

یه خبر دیگه اینکه با ماشین دار شدنمون، منم بلاخره راننده شدم!!!! همیشه عاشق رانندگی بودم، دوست داشتم ماشین داشتیم و خودم با ماشین هر جا که کار داشتم میرفتم. ماشین رو که خریدیم، شروع روزِ کاری آقا سید بود که باهاش رفت سر کار. بعد از 14 روز که برگشت، از فرداش با هم رفتیم تمرین. اینم بگم که من سال 89 گواهینامه گرفتم اما از اون موقع تا به حال رانندگی نکرده بودم! خلاصه اینکه بعد از سه - چهار روز تمرین با آقا سید، فک میکنم روز چهارم بود که دیگه یه ساعت خلوت، با سید مهدی، تنهایی رفتیم توی شهر و تمرین!! و روزهای بعدش خودم بودم و یه ماشین و یه شهر و هر جا که کار داشتم.. شاید شما لذتِ توی این نوشته ها رو درک نکنید اما شادیِ این کار برای من غیر قابل وصفه.

حالا فکرشو بکنید من رانندگی میکنم و با ماشین میرم باشگاه. دو تا کار که به هر دو علاقه ی زیادی دارم منو پر از انرژی میکنن برای اینکه همسر و مادری سرحال و شاداب باشم. و باز هم مثل همیشه در برابر این همه نعمت فقط میتونم بگم خدایا شکرت، خدایا من دارم تمام سعیمو میکنم، گاهی کم میارم، ازت متشکرم که ازم چشم برنمیداری و هر وقت کم آوردم با یه محرک، هولم میدی جلو که دوباره بیشتر بهت نزدیک بشم.

 از خودم گفتم، از آقا سید هم بگم که کمر درد داره و توی این یکی دو ماه اخیر استرس و فشار روانی خیلی زیادی روی هر دوتامون هست بخاطر مشکلی که داره. قراره فردا یعنی چهارشنبه بره شیراز دکتر، ببینیم اونجا دکتر چه نظری میده. توی این یکی دو ماه، لحظه به لحظه رو زندگی میکنیم، میگیم، میخندیم اما پشت خنده ی هر کدوممون صدهزار بارِ استرس مخفیه. توکل بر خدا.

(این پست رو خیلی وقت پیش نوشته بودم اما بخاطر عکس ها نتونستم آماده ش کنم.. الان شکر خدا خیلی بهتره و دکتر بهش گفته مشکلی نداری فقط باید ورزش کنی)

از سید مهدی هم اینکه تا هوا سرد نشده بود اغلب میرفتیم پارک سه تایی و اون سرسره بازی میکرد و من و آقا سید هم تغذیه!!

واسه ش وسایل نقاشی گرفتم. تخته شاسی و مداد شمعی. خط خطی کردن رو دوست داره.

در راستای تربیت علمی و بزرگ تر شدن سید مهدی و نافرمان تر شدن!! دو تا کتاب دیگه هم گرفتم که بخونم اما متاسفانه هنوز فرصت نکردم. کتاب "چگونه به کودک خود نه بگوییم" یکی از اون کتاب هاست.

واسش برنامه ی روزانه نوشتم که زندگیش طبق نظم پیش بره و آدم منظمی بار بیاد!! نمیدونم برنامه م چقدر درست و قابل قبوله اما حس مادریم میگه چیز خوبیه!! برای هر کاری یه ساعت خاص نذاشتم، مثلا ساعت 9 حتما صبحانه یا راس ساعت 23 خواب. برای هر فعالیتی یه بازه ی زمانی گذاشتم مثلا 8:30 تا 9:15 بیداری صبح. مقرر نکردم حتما هر روز 8:30 بیدار شه چون هیچوقت عملی نمیشه و عملی نشدنش مساوی با بی اعتبار شدن برنامه و بعدش حذف برنامه و در نتیجه حاکم نبودن نظم میشه.

وقتایی که توی آشپزخونه مشغولم یا با ظرفا خودشو مشغول میکنه یا درب کابینت ها یا این ماکارونی ها و این جعبه ی شکلات!

گاهی وقتا هم شیطنت این مدلی توی یخچال !

اینم یک عصرونه ی خوشمزه ی خونگی و مورد علاقه ی پسرک، پاپ کورن !

جونه های ماش و بسته بندی های کوچولو برای سوپ های سید مهدی.

بازی با میوه ها !!

اینم از پرده اتاق خوابمون که قولش رو داده بودم.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳|۱:٠٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

برای دیدن تو ثانیه ها رو میشمرم

الان من یک لیدی پر آرایش و خوش لباسم که دارم ثانیه ها رو میشمرم.

موضوع مطلب : لحظه دیدار نزدیک است
زن آقا سید|سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳|٤:٤٦ ‎ب.ظ| نظرات ()

این روزا دارم از کدبانوگری خودم حسابی لذت میبرم !! مربای خونگی، ترشی خونگی، ماست کاهوی خونگی، غذاهای خوشمزه، دم نوش های خوش عطر طبیعی .... . ترشی هویج و گل کلم و شلغم، کلم بنفش و ترشی پیاز بنفش . بیشتر از همه عاشقِ ...  نه اصلا عاشق همه شونم نمیتونم یکی رو انتخاب کنم. مربای کدو حلوایی و خرمالو که عاشق مربای خرمالو شدم.

بعد از کیک درست کردن های فراوان کاپ کیک گلی!! هم درست کردم که خیلی خوشم اومد!

و قارچ سوخاری برای اولین بار که اینم عالی بود.

تعریف از خود بسه دیگه یکم از آقا سید بگم که اونم ارشد قبول شده اما غیر انتفاعی و ترم بهمن باید بره دانشگاه توی یه شهر خیلی خیلی دور. با هم خیلی فکر کردیم و تصمیم هایی گرفتیم و دوباره من فکر کردم و تصمیم هایی گرفتم و بلافاصله بعدش خبرای غیره منتظره... این پاراگراف در همین حد بمونه تا یکی دو ماه آینده انشاالله مفصل درباره ش بنویسم.

از خونمون هم بگم که برای پنجره بزرگ اتاق خوابمون پرده ی پارچه ای مجلسی گرفتیم چون اقا سید اینجوری دوست داشت. جفتمون عاشق انتخابمون شدیم. وقتی کامل نصب شد عکسشو میذارم.

این گلدون ها هم تازه خریدم برای جلوی درب ورودی خونه+دست کوچولوی پسرم

یه اتفاق خیلی خوب ماشین دار شدنمون هست که هیچوقت فکرشم نمیکردیم به این زودی اتفاق بیفته، پراید!

از همه ی اینا که بگذریم گفتن و شنیدن از سید مهدی خوشتر است!!!

گفته بودم که با هر ضربه ای که به توپ میزنه میگه گل، الان کاربرد کلمه ی گل رو به خوبی میدونه، یعنی در واقع تنها کلمه ای که به خوبی میشناسه، گل هست. گل طبیعی میبنه میگه گل، مصنوعی میبینه میگه گل، درخت میبینه میگه گل، عکس گل میبینه میگه گل خودش به توپ ضربه میزنه میگه گل، یه بار هم توی اتاقش خواب بود ظهر، بعد که بیدار شد اومد توی هال و تی وی روشن بود و فوتبال، چشمش افتاد به تی وی و توپ و ضربه رو که دید گفت گــــل !

کتاب قصه و اسباب بازی های جدید گرفتم واسه ش. هر دفعه که چند تا اسباب بازی با هم میگیرم فقط یکی رو بهش میدم و بقیه رو قایم میکنم و یکی یکی هفته به هفته بهش میدم. یکی از اون کتاب ها رو خیلی دوست داره : "هری که زیادی کمک می کرد" یه روز همینجور که توی خونه مشغول بازی بود و اصلا توجهی به من نداشت و منم توی آشپزخونه مشغول آشپزی بودم شروع کردم به گفتن قصه ی من در آوردی!!! و اون بی توجه به من بازی میکرد و رفت سمت اتاقش، حدودا دو دقیقه بعد (وسطای قصه ی من) با کتاب قصه ش از اتاق اومد بیرون.. رفتم سمتش و بوسیدمش و نشستیم همون کتابی رو که آورده بود خوندیم.

یازدهم آبان ماه وقتی توی خونه از تی وی عزاداری پخش می شد بهش سینه زدن رو یاد دادم و خیلی سریع یاد گرفت... اما الان یه مشکلی داریم و اون اینه که این پسرک شیطون نمیدونه سینه مخصوص عزاست و وسط شادی و خوشحالی و رقص هم یکی دو تا سینه میزنه.

چشم و بینی رو خوب میشناسه. چشم رو تا "چش" میتونه تلفظ کنه و به بینی میگه "نینی" یه روز که پسر عموی هفت ماهش بغلم بود بهش نشونش دادم و گفتم "نی نی" اونم سر شیشه پسر عمو رو برداشت و زد به بینی اون بیچاره و گفت : "نینی" .

سید مهدی کلمه "بابا" رو به خوبی یگه اما هیچ علاقه ای به گفتن "مامان" نداره. هر دفعه که میگم مامان اون میگه "بابا" . میدونه بابا کیه، میدونه من مامانم اما اصلا این کلمه رو به زبون نمیاره!!!

چند شبی وضعیت خوابش بهتر شده بود، یعنی به جای اینکه هر یک ساعت با گریه بیدار شه شب تا صبح فقط دو بار بیدار میشد و من خیلی راضی بودم به این وضعیت و خوشحال اما متاسفانه فقط برای چند شب بود.. و دوباره شروع شد، تا یک ماه حدودا هر شب یک ساعت به یک ساعت بیدار میشد و باید دوباره میخوابوندمش. تا 2:30 -3:00 مشکلی نداشتم وقتی بیدار میشد بغلش میکردم و راه میرفتم و زیارت عاشورا هم با گوشیم پلی بود و اغلب خوابش میبرد اینجوری فقط برای اینکه به شیر خوردن نصفه شب عادت نکنه اما ساعت از 3:00 که میگذشت خودم هم خیلی خوابالود میشدم و تا بیدار میشد بلاجبار بهش شیر میدادم و میخوابیدیم. بعد از حدودا 20 روز متوجه شدم داره دندون جدید درمیاره و شبای بعد که میدونستم از درد بیدار شده بهتر با این قضیه کنار میومدم. 4 تا دندون جدید توی شانزدهمین ماه زندگیش.

سرما خورده بود و با هم رفته بودیم دکتر، قبل از اینکه نوبتش بشه برای اینکه توی محیط آلوده ی مطب نباشیم رفتیم بیرون و بلاجبار سر زدن به مغازه های نزدیک مطب. این اسباب بازی ها و جاکلیدی ها رو سید مهدی خواست که بخرم و منم خریدم!!

یه جریان دیگه هم که سید مهدی درگیرش بود کتک خوردنش از پسر عمه ش بود که چهار ماه و نیم ازش بزرگتره . ماه ها درگیر این قضیه بودیم و صبوری من و آقا سید و نتیجه ی خیلی بد و معکوسی که ما از صبوریمون گرفتیم.. منِ مادر که وظیفه حفاظت و حمایت از بچه م رو دارم و بچه ای که توقع حامی بودن از من رو داره باید جلوی من آسیب میدید و این آسیب دیدن بیشتر از لحاظ روحی، ماه ها، روزانه تکرار میشد حتی با وجودی که من همیشه همه جا ایستاده بودم چون پسرم مشغول بازی و راه رفتن بود اما اون اتفاق در لحظه می افته و کاری از دست هیچکس برنمیاد.. این قضیه حدودا 6 ماه تکرار میشد تا اینکه این اواخر یه بار پسر عمه ش دوید سمت مهدی و من متوجه شدم و پشت سرش راه افتادم و بهش رسیدم، توی چشم من نگاه کرد و خندید و بعد اسباب بازی که توی دستش بود محکم کوبید تو شکم پسرم و من نتونستم اون سرعت عمل لازم رو داشته باشم که دست اونو بگیرم یا شاید فک کردم حالا که منو میبینه که بهش نگاه میکنم دیگه پسرمو نمیزنه اما نه ، محکم ضربشو زد و من با تمام وجودم خودمو کنترل کردم و دستش کشیدم کنار و با صدای بلند (نه داد و نه فریاد) بهش گفتم این چه کاری بود کردی و گریه اون و ناراحتی مادرش و ترک مهمونی به بهونه ی اینکه پسرمون خوابش میاد برای دو ساعت و دوباره برگشتن و همه چیز هم خوب بود. مدتی بعد جریان دیگه ای پیش اومد که هیچ ربطی به من و پسرم نداشت اما اصلا متوجه نشدم چطور بحث کشیده شد سمت ما؟؟ اما برای منی که حدود شش ماه مرتب شاهد آسیب دیدن پسرم بودم ( اصلا آسیب جسمی منظورم نیست چون خیلی ناچیز بود، منظور آسیب روحیه) و منی که با وجودی که خونه داری و همسر داری میکردم، مثل پرستار بچه ای که جز بچه داری وظیفه ای نداره و تمام انرژیش رو برای بچه میذاره، خیلی بیشتر از تمام وجودم برای سید مهدی انرژی گذاشتم فقط برای اینکه وقتی بزرگ شد به سن من رسید، کاستی هایی که توی وجود خودم دارم حس میکنم رو نداشته باشه خیلی سخت تموم شد. بچه بودن بچه ها برام قابل درکه اما بی تفاوتی بزرگترها، اصلا. از جزییاتش بگذریم دیگه.. الان شکر خدا حساسیت پسر عمه نسبت به سید مهدی خیلی کمتر شده اما هنوز محو نشده!! بخاطر همین، هر وقت پسر عمه پایین خونه ی مادر شوهرم هست من مهدی رو نمیبرم پایین یا اگه بریم کمتر میمونیم که برخورد بچه ها(دعوا !) کمتر پیش بیاد نه فقط بخاطر سید مهدی، بخاطر پسر عمه ش بیشتر از خودش، بخاطر اینکه هیچکدوم از بچه ها آسیب نببینن.

میگم بیشتر از تمام وجودم انرژی گذاشتم منظورم این نیست که من تنها مادریم که این کار رو میکنه، این کاریه که همه ی مادرها برای بچه هاشون میکنن بدون هیچ توقع و چشم داشتی.

بگذریم...

دوباره از خودم بگم.. حس خیلی غم انگیز و ناراحتی زیادی بهم دست میده وقتی آهنگ هایی که توی بچگی میشندیم رو میشنوم الان. یه کلیپ هست "باز باران با ترانه" میخونه و عکس های خیلی قدیمی از خاطرات رو نشون میده " شما یادتون نمیاد" یا کلیپی که امشب دیدم " دلم تنگ شده برای" : بیرون رفتن با پدرم، برای مدرسه دوران ابتداییم، خونه مادربزرگم، محله دوران کودکیم، نوشتن الف، جایزه گرفتن، سیب زمینی تنوری و ... حس دلتنگی و بغض شدیدی بهم دست میده... با وجودی که الان خوشبختم، خوشحالم اما خیلی دلم برای بچگیام تنگ میشه. مخصوصا برای حیاط بزرگ خونه مادربزرگ که وقتی بارون میومد اون حیاط پر از آب میشد و من و داداشم و پسرعموم کشتی های کاغذی درست میکردیم و می انداختیم داخل آب و برای مدرسه ابتداییم، همیشه دلتنگ این دوتام. شما هم همینجورین؟

یه چیز دیگه که حس بدی بهم میده دیدن وبلاگ های آپ نشده قدیمی هست..اینا هم حس خیلی بدی بهم میدن. تمام دوستانم رو توی بوک مارک هام داشتم، چند وقت پیش به همــــــــــــــشون سر زدم و متاسفانه خیلی هاشون دیگه آپ نمیشدن، تمام اونایی رو که یکی دو سال از آخرین آپشون میگذشت رو حذف کردم از لیستم بخاطر همون حس بد و ناخوشایند. آیا باز هم شما همینجورین؟؟

و بلاخره بعد از یک سال و با کلی معذرت خواهی بخاطر این همه تاخیر، این شما و این هم کتاب هایی که برای تعلیم، تربیت و پرورش پسرم مطالعه کردم.

شیوه های تقویت هوش(کتاب کار برای کودک) - من و کودک من - همه کودکان تیزهوشند اگر - آنچه مادر باید درباره 12 ماه اول زندگی کودکش بداند - کودک هوشیار بپروریم - 140 بازی فکری با بچه ها - ماساژ کودک - چگونه با فرزندتان صحبت کنید - تربیت بدون فریاد - آموزش دستشویی رفتن به کودکان - بهداشت کودک - کلیدهای رفتار با کودک دوساله - کلیدهای رفتار با کودک یک ساله - کلیدهای مراقبت از نوزاد از تولد تا یک سالگی - ریحانه بهشتی - چگونه با کودکم رفتار کنم - مادر کافی - خطاهای تربیتی والدین - رفتار با کودک - نسیم مهر 1 - نسیم مهر 2

و یک کتاب دیگه که از دوستی قرض گرفته بودم و فوق العاده بود: 40 خطای تربیتی.

کتاب هایی که Bold کردم خوندنشون رو 100% توصیه میکنم.

این کتاب ها رو هنوز نخوندم و درباره شون نظری ندارم: کلیدهای رفتار با کودک دوساله - رفتار با کودک - نسیم مهر 1 - نسیم مهر 2

کتاب "چگونه با کودکم رفتار کنم" یه کتاب کاملا سختگیره درباره تربیت و راه های آخر رو برای مشکلات به عنوان تنها راه حل گفته. به نظر من کتاب خوبیه اما برای راه آخر.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳|٤:٢٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

خیلی وقت بود که تو خونه ی پدریم حرف از مسافرت تابستونه بود برای شهریور.چند روز قبل از سفر، داشتیم آماده میشدیم که بریم برای دیدن قبل از سفر که یه دفعه آقا سید گفت: میخوای تو هم باهاشون بری؟ +: من؟ برم؟ خب تو چی؟ تو که خونه ای!  و ته دلم اونقدر خوشحال شدم که تمام حرفام با لبخند بی اراده ای همراه بود.. نه بخاطر یه سفر ساده، بخاطر زیارت امام رضا(ع). چند سال بود که هر روز آرزوی زیارتشو میکردم، آرزوی اینکه منو هم بطلبه برم پا بوسش.. اصلا با آقا سید نذر کرده بودیم اگه به هم برسیم بریم زیارت... امسال، از اول تابستون هر روز و شب دعا میکردم، بیشتر از همیشه، که منو آقا سید رو بطلبه... وقتی آقا سید گفت با خانواده ت برو اصلا باورم نمیشد که طلبیده شدم، خیلی هم اصرار کردم که نرم، بخاطر آقا سید، اما رفتم،رفتم، رفتم.

وقتی رفتیم خونه پدریم و بهشون گفتم منم وسایلمو جمع کردم باهاتون بیام سفر، خوشحالی همه غیر قابل وصف بود، نه بخاطر من، بخاطر سید مهدی.. سید مهدی نوه ی اول خانوده منه و همه عاشقشن، چیزی بیشتر از دوست داشتن. همه به شدت استقبال کردن. دو روزی اونجا بودیم و بعد ما حرکت کردیم به سمت مشهد و آقا سید برگشت خونه.

مسیرمون از سمت یاسوج بود. یاسوج، اصفهان، تهران، چالوس، کندلوس، آزادشهر، مشهد.

مشهد مشهد مشهد، شهر امام رضا(ع)... تا وقتی گنبد طلاشو ندیدم تا وقتی پامو توی حرمش نذاشتم، باورم نمیشد که طلبیده شدم، به این آسونی...

سلام کردم، خدا رو شکر کردم، از امام رضا تشکر کردم که بهم اجازه ی پابوسی دادن و برای همه هم دعا کردم. خیلی کم مشهد موندیم، فک کنم یه روز و نیم.. خیلی کم بود، خیلی..

مسیر برگشت هم از مشهد به سبزوار بود، شاهرود، اصفهان، یاسوج و خووووونه

 

کمی جزییات و عکس در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عشق دوم(پسرکمون) / خوشبختی / عکس های ویژه
زن آقا سید|جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳|۳:٠٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

آقای خوبی و پاکی ها، این روزها بیشتر از تمام عمرم انتظارت را میکشم. این روزها هر لحظه اش خدا را صدا میزنم و میگویم این رنج ها کی تمام میشود؟ غیبت تا کی؟ دلم سخت هوایت را کرده. میدانی چند سال است حتی به خواب هم ندیده امت؟ گناهکارم، میدانم.. این روزها دارم تمام سعیم را میکنم که پاک شوم. چله ی گناه نشسته م اما اونقدر گناه های کوچک برام عادی شدن که فکر میکنم اگه ثواب نباشن، گناه هم حتما نیستن. باید ده ها چله بشینم تا سیاهی گناهام سفید بشن.. آقا، منتش به شما نیست، نمیگم چله نشستم بخاطر شما یا بخاطر خودم حتی !!

گفته بودم به شکرانه ی تمام خوبی های خدا باید کاری بکنم؛ این کار همونه.. هر چند که نتونستم 40 روز پاک پاک باشم که اصلا پاک بودن کار منه بنده نیست اما سعی کردم بهتر باشم، نمیدونم چقدر موفق بودم اما میدونم که باید چله ها بشینم تا شاید بتونم 40 روز رو به عالی ترین شکل ممکن پاک بمونم. از 40 روز قبل از محرم شروع کردم و هنوز تمام نشده. خودم که اصلا راضی نبودم، اما خوبی ای که داره اینه که حساب کاراتو داری. میدونی چند بار دروغ گفتی، چند بار غیبت کردی؟ آیا تهمت زدی یا به کسی توهین کردی؟ اصلا وضع نماز خوندنت چطور پیش میره؟ شیطان بیشتر از همیشه وسوسه ت میکنه.. من توی یه مورد خیلی سست عمل کردم توی این 40 روز و شاید خدا از اون بالا نگام کنه و بگه دلت خوشه ها میگی چله نشستم، من که چیزی نمیبینمعصبانی

بگذریم؛ اونقدر از آشفتگی دنیا در عذابم که تمام روح و روانمو درگیر کرده.. خدا رو شکر که اصلا اخبار گوش نمیدیم و گرنه خبر لحظه به لحظه ی تمام جنایات و حوادث دیوانم میکرد !!! گاهی وقتی خونه ی خودمون نیستیم اخبار میبینم و دیگه خودتون میدونید که چه خبره.

و تمام مدت اون سخنرانی توی گوشمه که آقا پیام دادن: حتی پیرتر از شما هم ظهور رو می بینه. و راوی 80 ساله بوده..............

ای خدا جونم بخاطر تمام منتظرای ظهور آقا، آقامون رو بهمون برسون.

موضوع مطلب : برای امام زمانم / خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳|۱۱:٥۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

خیلی کمتر مینویسم با وجودی که دوست دارم هر روز اینجا رو آپ کنم.. تصمیم گرفته بودم اینجا رو تعطیل کنم خیلی هم مصمم بودم، بعدش تصمیم گرفتم رمزی بنویسم که همه نتونن بخونن اما هنوز قطعی نشده.. فکر هم نمیکنم رمزی بنویسم، بخاطر خواننده هایی که 4 ساله دغدغشون زندگی آقا سید و زنش هست، بخاطر اونایی که 4 ساله دارن با روز و شب ما زندگی میکنن و یه دفعه رفتن ما همیشه اونا رو توی خماری میزاره !!

با خودم عهد بستم اجازه ندم عاشقانه های زندگیم، به زندگی دوستان مجازیم لطمه بزنه بخاطر نداشتن چنین زندگی ای.. بخاطر همین هم هست که کمتر مینوسم.  نه اینکه بخوام بگم اونا زندگی خوب و عاشقانه ندارن؛ دارن اما متاسفانه دید بعضی ها نسبت به زندگی خیلی متفاوت تر از منه و این باعث میشه با خوندن نوشته هام از زندگی شون نا امید بشن.. اصلا همین مزاحمایی که توی تمام وبلاگ های عاشقانه به نویسنده ها توهین میکنن و فحش میدن فقط و فقط از حسادت هست؛ شکر خدا تا حالا همچین موردی اینجا نبوده اما ای کاش همه زندگی رو جور دیگه ای میدیدم.

اگه بخوام مرتب آپ کنم، اینجا پر میشه از حس زندگی، شادی، عشق و متاسفانه حسرت بعضی از خواننده ها و این چیزی نیست که من بخوام...

خیلی دوست دارم بیشتر بنویسم؛ حداقل کارای روزمره و زندگی عادیمون که خاطراتش داره از دستم میره.

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳|۱٢:۱٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

 وقتایی که میخوایم با هم یه کاری مثل تعمیر وسایل خونه! رو انجام بدیدم وسط اون کار مثلا میگه: شما این کار رو بکن من این کار رو میکنم.

یا کلا وقتایی که میخواد من کاری انجام بدم، حتی اگه پشت تل هم باشه، میگه: شما برو (هر جای مد نظر!) یا شما ...

با تمام صمیمیتی که بینمون هست ، من عاشق این شما گفتن و احترام گذاشتنش هستم.

 

چرا شوهرم را دوست دارم؟

موضوع مطلب : چرا شوهرم را دوست دارم؟
زن آقا سید|دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳|۱٠:٥٥ ‎ب.ظ| نظرات ()

تولد امسال آقا سید برعکس هر سال که دو نفری و در سکوت برگزار میشد، امسال حسابی شلوغ بود.. به درخواست شوهرخواهر آقا سید، منو آقا سید یه تولد مفصل برای خواهرش توی خونه خودمون تدارک دیدیم!!! همون روز جشن، من توی خونه و جلوی چشمای آقا سید، یه کیک درست کردم که اصلا هم نپرسید چرا داری کیک درست میکنی و یک ذره هم به ذهنش خطور نکرد که شاید کیک برای خودش باشه. آخه اون روز 25 شهریور بود و تولد آقا سید 30 شهریور هست.. بعد از اینکه خواهر آقا سید شمع ها رو فوت کرد منم سریع کیک خودم رو آوردم و شمع 31 رو گذاشتم روش و از سوپرایز شدن بی نهایت آقا سید که بگذریم، کل جمع سوپرایز شدن. به همین سادگی به همین خوشمزگی!!!

بعدش هم هدیه مو بهش دادم..خیلی شیک و قشنگ  70 تومن پول نقد با یه پاستیل حروف انگلیسی!! رو که توی جعبه ی هدیه گذاشته بودم بهش دادم. پاستیل رو هم برای این گذاشتم چون بین همه ی هله هوله ها فقط و فقط پاستیل رو دوست داره و واقعا هم دوست داره! درسته شاغل نیستم که پولی برای هدیه گرفتن از خودم داشته باشم، اما از اینکه بخاطر هر مناسبت بگم آقا سید پول بده واست کادو بگیرم، بدم میاد. پول مثل همیشه، پس انداز خودم بود. هر ماه 20 یا 14 تومن پس انداز کردم، تا تولد شد 84 تومن، که مقداریشو واسه کیک و شمع هزینه کردم و بقیه شو هم کادو دادم.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / جشن ها
زن آقا سید|یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳|۱۱:٤٧ ‎ب.ظ| نظرات ()

یک شاخه گل سرخ یک جام شراب

یک آینه تن یار ای ماه بتاب

یک پچ پچ آواز یک شعر نیاز

یک زمزمه خواهش یک وسوسه باز

ای ماه بتاب امشب تا پیکر دلدار و تا بستر عشق

فانوس بزرگ دلبرانه ای ماه

از اول شب بتاب تا آخر عشق

------------------------------------------------------------------------

لحظه دیدار نزدیک است، بعد از 19 روز

خدایا شکرت

موضوع مطلب : لحظه دیدار نزدیک است
زن آقا سید|شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳|۸:٢٥ ‎ب.ظ| نظرات ()

بعد از چـــــــــــــــــندین سال، دوباره منو طلبید، دوباره بهم اجازه ی پابوسیشو داد.. باور کردنش مشکل بود، خیلی سخت تا وقتی گنبد طلاشو دیدم. الهی شکر

خدایا شکرت که به منو پسرم اجازه ی زیارت امام هشتم رو دادی.

مفصل تر مینویسم، اما چند روز دیگه، نمیدونم.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳|۱۱:٥٥ ‎ب.ظ| نظرات ()

دوباره شهریور، دوباره فکر و خیال و رویا

و دوباره کمبود بودجه و به بن بست رسیدن رویاهای بزرگ تر

خدایا این حقوق رو قبل از تولد برسون

بگین آمین

خجالتنیشخند

اونایی که نمیدونن شهریور چه خبره این دوتا پست رو بخونن، نمونه ی همین پستِ توی سال اول و دوم ازدواجمون!

42 - به اندازه تمام عمرم شادم

 144 - خوشحالم

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳|۱۱:٥٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون