عاشقانه های آقا سید و زنش

حدودا سه سال پیش وقتی جاده های پر پیچ و خم رو به سمت محل کار همسر میرفتیم، اونقدر از خوشبختی گفتیم و گفتیم و گفتیم که ترسیدم خودمون خوشبختیمون رو چشم بزنیم! چند ماهی از عروسیمون گذشته بود، من دو سه ماه قبل لیسانسمو گرفته بودم و اون موقع اوووونقدر احساس خوشبختی میکردم از زندگی مشترک که دلم میخواست تمام زندگیم به همون منوال بگذره. خیلی مصمم توی راه به همسرم میگفتم همین لیسانس کافیه واسم.نمیخوام ادامه بدم، من هر چی از زندگی میخام رو الان دارم دیگه چه دلیلی داره که خودمو گرفتار درس خوندن یا شغلی بکنم و ...

چند روز پیش دوباره همون مسیر رو با هم رفتیم با این تفاوت که این بار من دانشجوی ترم یک کارشناسی ارشد بودم!!

احساس خوشبختی و رضایت من از زندگی هنوز همونقدره اما مدتی هست که به این نتیجه رسیدم که جایگاه اجتماعی که هر کسی با تحصیل به دست میاره ربطی به خوشبخت بودن یا نبودن نداره...

تعطیلات نوروز جای دوری نرفتیم،اکثرا درون استانی و توی هر سفر هزار بار خدا رو شکر میکردم که ماشین داریم و با ماشین خودمون میتونیم بریم سفر. 

سفر به خوش آب و هوا ترین منطقه ی استان، با هوای ابری و نیمه بارونی و رقص راننده و همراهان(من و سید پسر) توی ماشین و توی مسیر فک نمیکنم تا زنده م فراموشم بشه، خییییییلی خوش گذشت.

همچنین صبحونه توی هوای ابری با بارون خیییییلی کم توی پارک نزدیک خونمون هم خیلی بهمون انرژی داد و با هم گفتیم صبح های بهار و تابستون بیایم پارک ورزش کنیم و همین جا صبحونه بخوریم و بعد بریم خونه. ایده ی خیلی خوبیه ولی خیلی به عملی شدنش امیدی نیست!!!  چون بهار باید 6:30 توی پارک باشیم و تابستون ده دقیقه به 6. در هر حال اتفاق خیلی خوبی خواهد بود اگه حتی ماهی دو بار بتونیم انجامش بدیم، بعلاوه که خانواده ی ما در مقایسه با اکثر خانواده ها سحرخیزتره! میانگین ساعت بیداری خونه ی ما 7:30 صبحه..

امسال درد کمر و پای همسرم بیشتر شده بود، دکتر واسش ورزش همیشگی تجویز کرده اما خودش بهش اعتقادی نداره و کوتاهی میکنه و دردش روز به روز بیشتر میشه. ....

از نمیه های اسفند سال گذشته هم مثل سال گذشته ش سفت و سخت شروع کردم به شیرینی پزی و حسابی از اون کار لذت میبردم و از خوشمزگی شیرینی هام همونقدر بگم که کسی که توی تمام عمرش لب به هییبچ چیز شیرینی نزده بود حتی میوه و خرما و قند، 2 تا دونه از شیرینی های بهشتی منو خورد و با کلی تشکر گفت من 2 تااااااااا از شیرینی هاتو خوردم! و این و تعریف و تمجیدهای بقیه تماااام خستگی ها رو از تنم درآورد.

26 اسفند تولدم،28 اسفند سالگرد عقد و 29 اسفند سالگرد عروسیمون بود. همسرم طبق روال هر سال اون روزا سر کار بود، اما 27 اسفند مرخصی گرفت و اومد خونه. خودم برای این مناسبت ها یه کیک پختم و همسرم امسال با بهترین هدیه (از نظر مادی) بر خلاف سال های قبل، خیلی خوشحالم کرد، هر چند که امسال هم مثل سال گذشته خیلی تاکید کرده بودم که نیازی به هدیه ی گرون قیمت نیست، اما اصلا نمیتونم بگم با دیدن هدیه خوشحال نشدم.

هدیه من برای سالگرد ازدواجمون به همسرم یه انگشتر نقره با نگین بزرگ یاقوت قرمز و 8 تا نگین خیلی کوچیک برلیان دست ساز استاد رحمانی بود.

سال جدید ما کنار قبر پدر آقاسید تحویل شد، کنار گلزار شهدا با دعای خیلی قشنگی که بر خلاف تصورم ، تمام حس خوبی که برای سال پیش رو نیاز داشتم رو بهم داد.

انشاالله سال جدید برای همه سال خوب و پر برکتی باشه، همچنین برای خانواده ی سه نفری ما.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / خوشبختی / هدیه ها / دلگردی
زن آقا سید|۱۸ فروردین ۱۳٩٥|٤:۳۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٦ دی ۱۳٩٤|٧:۳۳ ‎ق.ظ| نظرات ()

دیشب خواب دیدم همسرمو از دست دادم. خواب وحشتناکی بود. از خواب پریدم و دیدم کنارم خوابیده. خیلی خوشحال شدم. خدا رو شکر کردم و خوابیدم با این فکر که فردا خیییییلییییی بیشتر قدر بودنش رو بدونم.

 

دوری ها همچنان ادامه داره. هر دو زده بودیم به سیم آخر که با تمام سختی ها، من هم برم کنارش زندگی کنم بدون توجه به مشکلات مادی. خیلی هم مصمم بودیم تا اینکه مشکلاتی محل کارشون پیش اومد برای اون همکارایی که همسرشون پیششون بود و ما دوباره منصرف شدیم، بخاطر آرامش شغلی همسرم. همچنین زندگی ای رو تصور کردم که همسرم مثل مهمان شبها ساعت 8 میرسه خونه و نهایتا 3 الی 4 ساعت مهمون خونه ی خودشه و بعدشم خواب و دوباره روز از نو روزی از نو!

سپردمش به خدا. بهش گفتم راضیم به رضای تو برای اون سبک زندگی که من و همسرم و پسرمون رو به تو نزدیک تر کنه..

و عجییییییییییب آرومم این روزا

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۱٩ آذر ۱۳٩٤|٧:۳٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

شبه داریم شام میخوریم؛ من و سید مهدی. بابا روی مبل نشسته تی وی میبینه.

سیب زمینی غذای مورد علاقه ی سید مهدیه.چند تا دونه که خورد، بلند شد و با یه دونه سیب زمینی رفت سمت بابا.

سید مهدی:

بابا عزیزم سیب زمینی بخور

......

این جریان همون شب چند بار تکرار شد

بابا عزیزم سیب زمینی بخور

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی / عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|۱٥ مهر ۱۳٩٤|٥:٤٥ ‎ب.ظ| نظرات ()

چهار سال بود که هر ساله از اول شهریور پر از شوق و ذوق بودم، هر وقت که میخوابیدم کلی رویا توی ذهنم مجسم می شد و از ذوقش قلبم تند تند میزد. رویا ی شیرین برای برنامه ریزی یه جشن تولد تووووپ برای همسرم. اما امسال یعنی سال پنجم، همون ماه های اولی سال، همه ی فکراش ناخوداگاه به ذهنم خطور کرد. تمام تزیین مکان مورد نظر برای تولد رو توی ذهنم برنامه ریزی کردم و کلللللی چیزای دیگه. اما به شهریور که رسیدیدم دیگه نه رویایی بود نه قلبی که از فکر کردن به یه تولد فوق العاده بخواد تند تند بزنه، چون میدونستم امسال تنها کاری که میتونم بکنم فقط پخت کیک خونگی هست چون امسال بر خلاف این چهار سال متاسفانه نتونسته بودم هیچ پولی پس انداز کنم😔  

برنامه هایی که توی ذهنم بود رو نینویسم به این امید که شاید سال دیگه ای بتونم باهاش آقاسید رو سوپرایز کنم.

تولد آقاسید سی شهریوره. امسال هم مث سال گذشته سی شهریور به تایم اداریش میخورد، بخاطر همین بیست و هشتم شب، واسش یه جشن کوچیک گرفتم. یک روز قبل از تولد کیک ها رو پختم و روز تولد تا آخرین لحظه مشغول تزیین بود. کارم که تموم شد به آقا سید گفتم به خانواده ت زنگ بزن بهشون بگو بیان اما نگو تولده، بگو برای شب نشینی دور هم جمع شیم.( خانواده آقا سید، تقریبا هر شب همه خونه ی مادرش برای شب نشینی جمع میشن. ما هم قرار بود کیک رو ببریم خونه ی مادرش که همه دور هم بخوریم اما سید مهدی زود خوابید و نشد که بریم بیرون). اینو که گفتم یه دفعه آقاسید برگشت و گفت چی؟ تولد؟ تولد کی؟ هر دو با هم کلیییییی خندیدیم، آقاسید از تعجب و خوشحالی و منم از لو دادن سوپرایزم. البته فک میکردم وقتی میبینه کیک درست میکنم متوجه میشه برای تولدشه اما خوب منم حرفی نمیزدم و اونم چیزی نمیپرسید. ازش پرسیدم تو با خودت فک نکردی کیک برای چیه؟ گفت چرا، فک کردم میخای شب آخری با خاطره ی خوب برم سر کار!!!

خلاصه به خانواده ش زنگ زد و به همه هم گفت تولدم هست! این وسط یکی از خواهرهاش فک کرده تولد منه، واسه من یه کیف پول چرم هدیه آورده بود! 

من هیچوقت با پول های خود آقاسید واسش هدیه ای نگرفتم همیشه با پس انداز هام هدیه میگرفتم اما امسال میخام با حقوق خودش بخرم! منتظرم حقوقش واریز شه

از خود راضی

مدت زیادیه لپ تاپم خراب شده و یا گوشی آپ میکنم. با گوشی واسم امکان گذاشتن عکس های توی وبلاگ وجود نداره. عکس ها روتونید توی اینستاگرامم ببینید. گوشه ی وبلاگ اسم اینستاگرامم نوشته شده.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / جشن ها
زن آقا سید|۳٠ شهریور ۱۳٩٤|٩:۱٩ ‎ق.ظ| نظرات ()

چند ساله که تکیه کلام من "خب" هست. کلا از این کلمه زیاد استفاده میکنم. سید مهدی هم از من یاد گرفته و زیاد از این کلمه استفاده میکنه، مثلا:

+: بابا؟

-: جانم عزیزم؟

+:بیا بازی کنیم

بعد دست بابا رو میگیره و میرن توی اتاقش، سبد اسباب بازیش رو خالی میکنه و رو به بابا میگه: خب!

-------

رفته سر یخچال، درب یخچال رو باز میکنه و میگه: خووووووووب

----------

کاری از من میخاد و انجام نمیدم میگه: خوووووب ماااااامان

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱۳ شهریور ۱۳٩٤|۱٠:٥٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

وقتایی که سید مهدی میخواد کاری انجام بده که نیاز به تلاش زیادی داره مث باز کردن درب شیشه ی مربا یا آب معدنی یا بالا کشیدن ماشین شارژیش روی مبل و ... منو صدا میزنه و کمک میخواد، منم با جمله ی تو میتونی اونو به تلاش بیشتر ترغیب میکنم و درنهایت موفق هم میشه. 

حالا یاد گرفته وقتی داره کار سختی انجام میده که نیاز به کمک داره بدون اینکه منو صدا بزنه به خودش میگه: تو میتونی!!!

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٢ شهریور ۱۳٩٤|۱٠:٤٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

سید مهدی شش رنگ رو میشناسه و میتونه بگه. آبی قرمز زرد سبز سفید سیاه. کمترین رنگی که باهاش برخورد داره سبزه. الان باباش از لباس رنگارنگش، رنگ ها رو میپرسید. این چه رنگیه؟ آبی. این چه رنگیه؟ قرمز.

سفید.

زرد.

سیاه.

این چه رنگیه؟ اسبز!!!!! = سبز

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|٢٤ امرداد ۱۳٩٤|٩:٢٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

همه ش به روزه! باید خونه رو مرتب کنی، خودتو همچنین! خواب کافی کرده باشی و به قولا استراحت کرده هم باشی که شب که شوهرت بعد از 14 روز برمیگرده همممه چیز عالی باشه، هم خونه، هم خودت، همچنین پر انرژی هم باشی!

 جمعه رو گذاشتم واسه تمیز کردن خونه، شنبه رو برای خودم. ظهر جمعه ناهار رو پختم و قبل از خوردن یعنی ساعت 12:30 آشپزخونه رو برق انداختم، ظرفا رو شستم، اجاق رو تمیز کردم ، سرامیک های کف آشپزخونه و ... که یه دفعه خواهر شوهرم زنگ زد، مریض بود و صداش گرفته بود، خواست واسه ناهارشون سوپ درست کنم. با سرعت فرفره! در حدی که آشپزخونه شد مثل آشغال دونی! سوپ رو آماده کردم. اما دیگه حالی برای تمیز کردن مجدد آشپزخونه نمونده بود.

هال تمیز و مرتبمون هم دیشب با دوتا مهمان کوچولو، زهرا خانوم و آقا مهراد، الان پر از اسباب بازیه.

برای صبح امروز دلم میخواست برم آ،ایشگاه، اما کسی نبود از سید مهدی نگهداری کنه.

صبح زود سید مهدی رو از خواب بیدار کردم رفتیم بهداشت. صبح زود به این امید که شاید ظهر زودتر بخوابه و نتیجه شب هم زودتر! 

سید مهدی 12:40 خوابید، منم خوابیدم که لااقل استراحتم رو کرده باشم، اما الان 2:21 بعد از ظهر هست و بعید میدونم بیشتر از 5 دقیقه خوابم برده باشه!

 منم و کلی کارای نکرده، بدون استراحت! پر از استرس. آیا امشب ، میشه همه چیز عالی باشه؟ توی دلم آشوبه.

راستی دیروز نوت های عاشقونه م رو نوشتم. فقط مونده بچسبونم به در و دیوار!

برم ناهار بخورم و بعدش هم بسم الله به این همه کار.

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

موضوع مطلب : لحظه دیدار نزدیک است
زن آقا سید|۱٧ امرداد ۱۳٩٤|٢:٢۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

اعضای سر و صورت رو تقریبا می شناسه. مو گوش ابرو چشم بینی دندون.

شبه، قبل از خواب به جای قصه گفتن، دست میذارم روی بقیه ی اعضای صورتش و بهش معرفی می کنم. پیشانی چونه گونه لب. بعد انگشت گذاشتم روی پیشانیش و پرسیدم این چیه؟ اونم جواب رو هنوز یاد نگرفته بود و پرسید این چیه؟ انگشت گذاشتم روی گونه ش پرسیدم این چیه؟ جواب داد: نازی!!!

 عضوی از صورت که همیشه نازش میکنه؛ پس حتما اسمش هم نازی هست!!!!

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٥ امرداد ۱۳٩٤|۱٢:۳٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

پسرم سلام و احوال پرسی محاوره ای رو یاد گرفته. وقتی اعضای خانواده ی من و پدرش رو می بینه میگه: سلام خوبی چه خبر؟ یا پای تلفن هم ابتدای صحبتش معمولا این مکالمه رو داره.

وقتی توی خونه مشغول بازی هست و منم گرفتار کارای خونه هستم، همییییشه حدودا هر دقیقه یه بار این مکالمه ی من و سید مهدی هست:

+: مامان

-: بله

+: چه خبر؟

-: سلامتی عزیییییزم

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٥ امرداد ۱۳٩٤|۱٢:۱٦ ‎ق.ظ| نظرات ()

بچه که بودم،  با خانواده م یه سفر کوتاه و نزدیک رفتیم و اونجا با دوستان خانوادگی رفتیم یه جایی، خیلی شلوغ، مملو از جمعیت، شعبده بازی و گل و کبوتر، دیوار مرگ، پهلوان بازی و پاره کردن زنجیر و ... این تصاویر و این سفر کوتاه هنوز که هنوزه به صورت مبهمی هر چند وقت یه بار ناخوداگاه توی ذهنم مرور میشه.

با آقا سید و سید مهدی دو بار رفتیم خونه ی خاله ی آقا سید. بین راه امام زاده ای هست که هر بار که رفتیم، اونجا کمی استراحت کردیم، بخاطر گرمی هوا، اونجا خیلی خلوت بود. هر بار که رفتم اصلا نتونستم تصور کنم اونجا شاید روز هم شلوغ بشه، هر چند که دختر خاله ها میگفتن تعطیلات عید خیلی شلوغ میشه اما باورش واسم سخت بود.

دفعه اول که به خانوادم گفتم رفتیم امامزاده ی توی مسیر، جوری ذوق کردن انگار قبلا اونجا رفتن! اما من هیچوقت فک نمیکردم ممکنه خانواده م روزی اونجا رفته باشن، آخه با محل زندگی ما خیلی فاصله داشت و هیچوقت حرفی ازش نبود.

دفعه ی دوم که رفتیم، یه عکس از سید مهدی توی امامزاده واسه بابام فرستادم. دیشب خانواده م خونمون بودن، بابام گفت بلاخره سید مهدی هم رفت زیارت این امامزاده.گفتم دفعه ی دومش بود، چرا اینجوری میگین؟مگه اونجا کجاست؟

 ...

من، همسرم، پسرم؛ قدم گذاشتن توی یکی از زیباترین روزهای کودکیم. جایی که فکر نمیکردم هیچوقت بدونم کجاست! و فک نمیکردم هیچوقت دوباره برم اونجا.

مطمینا توی شلوغ ترین روزهاش، پسرم رو دوباره به اونجا خواهم برد؛انشاالله

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٤ امرداد ۱۳٩٤|٥:٠٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

ما و مادر شوهرم توی یه ساختمون دو طبقه زندگی میکنیم، زیاد میریم خونه ی مادر شوهرم . وقتی میخایم برگردیم خونمون معمولا من با این جمه خداحافظی میکنم: فعلا با اجازه. 

من و پسرم خونه ی مادر شوهرم بودیم، وقتی میخاستیم برگردیم خونه، قبل از اینکه من خداحافظی بکنم، سید مهدی رو به مادر و خواهر شوهرم: با اجازه، با اجازه با اجازه!!!

من:قلب

مادر شوهرم:بغل

خواهر شوهرم:مژه

دیوارای خونه:متفکر

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱۳ امرداد ۱۳٩٤|۱٠:۳۳ ‎ق.ظ| نظرات ()

خیلی وقته که وقتی ازش میپرسیم اسمت چیه جواب میده: سید مهدی یا مهدی.

وقت خوابه، دارم برای پسرم قصه میگم، توی قصه ی من درآوردی تکراری هر شبم، دو سه شبی هست که بهش اسم بچه ی حیوونا رو هم میگم، مثلا اسم بچه ی ببعی بره ست، اسم بچه ی گاو گوساله ست، اسم بچه ی مرغ و خروس جوجه ست ، اسم بچه ی الاغ و ... . همیشه حین شعر و قصه خوندن، جاهاییش رو از خودش میپرسم. امشب ازش پرسیدم اسم بچه ی ببعی چیه؟

جواب داد: مهدی!!!!

ترکیب اسم+چیه! متوجه بقیه جمله نشد!!

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱۱ امرداد ۱۳٩٤|۱:٠٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

دارم یه سخنرانی درباره مشکلات زندگی گوش میدم، دکتر مشاور حرفش میرسه به حضرت زینب و امام حسین. به یاد حضرت زینب گریه م میگیره، پسرم متوجه میشه، صدام میزنه، برمیگردم سمتش ،لبخند میزنم و زود رومو ازش برمیگردونم و ادامه میدم، چندبار صدام میزنه و منم واسش لبخند میزنم و سریع رومو برمیگردونم. گریه م کمی بیشتر میشه، میاد کنارمو میگه مامانی بخند، بخند، مامانی بخند.

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٠ امرداد ۱۳٩٤|۱۱:٥٥ ‎ب.ظ| نظرات ()

من و پسرم داریم با هم بازی میکنیم. صورتمو پشت شالم قایم میکنم، اونم سرشو میکشه زیر شال و به هم سلام میکنیم! چند دقیقه ای به دفعات زیاد این بازی رو تکرار میکنیم، سید مهدی وسط بازی: سسسسلام، حالت خوبه؟!!!!

فرشته

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٠ امرداد ۱۳٩٤|٩:۱٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

من:

یه روز یه اقا خرگوشه

رسید به یه بچه موشه

موشه دوید تو؟

سید مهدی:

خوراس

=سوراخ

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٠ امرداد ۱۳٩٤|۳:٤٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

من و پسرم داریم از پله ها میریم بالا، اشاره میکنه سمت ماه و میپرسه این چیه؟ میگم:ماه. طبق عادت این مکالمه کوتاه چند بار تکرار میشه. وقتی ماه داره از دیدمون خارج میشه سه چهار بار ، برمیگرده سمت ماه و دستشو تکون میده و میگه:ماخ با بای، ماخ با بای، ماخ بابای

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|٩ امرداد ۱۳٩٤|٦:٥٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

دارم قفسه های خوراکی هامو مرتب میکنم(هنوز تموم نشده)، چشمم به گل های محمدی خشک افتاد و خیلی دلم خواست کاش شوهرم مثل بقیه مردها، الان میومد خونه. کاش من الان در حال تدارک چای گل محمدی و آماده کردن پذیرایی برای همسر عزیزم بودم.

نمیدونم اگه روزی زندگی ما این مدلی بشه که آرزوش رو داریم، چقدر بتونیم دوام بیاریم. هر روز کنار هم اما فقط غروب و خستگی تا صبح زود فردا،+ تعطیلی پنج شنبه جمعه. فعلا این تمام رویای هر سه تاییمونه.

خدایا شکرت. راضیم به رضای تو

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|٩ امرداد ۱۳٩٤|٥:٢۸ ‎ق.ظ| نظرات ()

نابغه ی خونه ی ما، پانزدهم تیر دو ساله شد.

دو سال که خدا بهمون یه فرشته هدیه داده، یه هدیه با ارزش و زیبا و نازنین و بینظیر. امروز اون فرشته ای که به اندازه ی انگشت تا آرنج دستم بود دیگه توی بغلم جا نمیشه. پا به پام قدم برمیداره و راه میره، واسم حرف میزنه و شیرین زبونی میکنه، شعر میخونه، شادی میکنه، بازی میکنه، میخنده و میخندونم. عاشق پدر و مادرش و بعد هم عااااشق آقاجونش(پدر من) . خاله و عمه ها، عموها و دایی هاش و دو تا پسر عمه ش که 8-9 سالشونه رو خیلی دوست داره. محبتش به همه زیاد و بی منته. با فامیل و آشناها خیلی راحت نیست و کمی خجالت میکشه اما توی پارک و مکان های عمومی با همه وارد مکالمه میشه، حرف میزنه و میخنده.

توی این دو سال من با تمام وجودم نابغه بودن بچه ها رو درک کردم، اونا واقعا فرشته های پاک و معصوم و نابغه ای هستن که خدا به ما هدیه داده. یه فرشته ی بند انگشتی، یه لوح سفید، یه خمیر بدون شکل، که تو دست ما رشد میکنه و شکل میگیره و انسان بودن رو یاد میگیره و چقدر قشنگ هم یاد میگیرن.

توی این دو سال با تمام نواقص و ایرادهای رفتاریم تمام سعیمو کردم برای سید مهدی کم نذارم، سعی کردم خودمم با اون بزرگ و تربیت بشم، هر چند که نتونستم صد درصد ایده آل باشم اما از اینکه تمام تلاشمو کردم خوشحالم  و الان هم نتیجه ی رفتارم با پسرم رو دارم میبینم، ایده آل نبودن صد درصدی خودم باعث شده پسرم هم یه انسان صد درصد ایده آل نباشه اما تنها چیزی که خستگی این دو سال رو از تنم درمیاره وضعیت بسیار نزدیک پسرم به ایده آل هست.

تا 18-17 ماهگیش تی وی توی خونه ی ما کاملا تعطیل بود. بعد کم کم شروع شد تا 19 ماهگی واسش آزادش کردم اما بازم کم. چون طبق گفته های دکتر هولاکویی تا 20 ماهگی تی وی ممنوع هست. بزرگترین مشکلی که برای تربیت سید مهدی با بقیه داشتم این بود که هیچکس ممنوع بودن تی وی زیر دو سال رو قبول نداشت و وقتی خونه ی خانواده هامون میرفتیم حاضر به خاموش کردن تی وی، زمان برنامه های غیر ضروری بخاطر سید مهدی نبودن، نتیجه اینکه بخاطر راضی کردن اونا خیلی خیلی خیلی مقاله انگلیسی زبان و فارسی خوندم تا بتونم دلایل قانع کننده ای برای حرفم داشته باشم و نتیجه ی این سرچ ها رو در یک جمله به شما میگم: همونطور که ما در مورد غذاهایی که میخوریم برای معده مون کمی حساسیت به خرج میدیم که غذا سالم باشه، تی وی هم مانند غذاییه که برای مغز به عنوان آشغال های روانی ازش یاد میشه، پس باید مواظب غذای مغز بچه هم باشیم.

اما با همه ی اینها بازم از ایرادهای رفتاری خودم ناراحتم، چون اثرات منفی خودش رو داره. ولی من دست از تلاش برنمیدارم و تمام سعیمو میکنم خودمم با پسرم بزرگ بشم.

امسال هم مثل سال گذشته تولدش به ماه مبارک رمضان خورد. کلا قصد جشن گرفتن نداشتم اما خواهرم خیلی اصرار کرد واسش کیک و شمع بگیره که چون باباش نبود اجازه ندادم و گفتم باید باباش هم باشه، چون بچه نمیدونه پانزدهم چیه؟ روز تولد دقیقا چه معنی میده ؟ اما جشن و شادی در کنار پدرش رو واقعا دوست داره و میدونم که کیک و شمع که عاشق هر دو هم هست و هر جا میبینه میگه تولد و شادی میکنه، با وجود پدرش بهش شادی مضاعف میده.

موضوع مطلب : عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|۱٥ تیر ۱۳٩٤|٢:۳٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

موضوع مطلب :
زن آقا سید|۱ خرداد ۱۳٩٤|۱٠:۱٦ ‎ق.ظ| نظرات ()

این روزای زندگی ما، هر جور حسابش کنی،!! سخت میگذره

کمر کمی خم شده، اما سر همچنان بالاست!

تمام فشارهای مالی و .... یک طرف، نبودن بازوهای پر آرامشش تو شبای سخت و سنگین یه طرف دیگه.

پررنگ ترین تصمیم دو سه ماهه ی اخیر این بوده که اگه کمی بیشتر پول داشتیم، فورا محل زتدگیمون رو هم مثل کار همسرم 14-14 یا 7-7 میکردیم، اما غیر ممکنه. فشار روانی نبودنش از وقتی بیشتر شد که دوباره دانشجو شد، برای ارشد. چند ماهه که دیگه ماهی بک هفته تو خونه ست، بخاطر من، پسرمون، زندگیمون، داره تلاش میکنه، سختی میکشه، که دیگه ما سختی نکشیم، انشاالله

خداجونم شکرت

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤|۳:٢۱ ‎ق.ظ| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

موضوع مطلب :
زن آقا سید|۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤|۱۱:۳۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

هوا پر می شود از اردیبهشت

اردیبهشت عاشقانه با بوی بهار نارنجش

و من بوی تو را از باد میگیرم

مست بوی تو

خودم را به دست باد میسپارم

که مرا رساند به تو

برای شروعی عاشقانه،

جاودانه .....

.....

به جز دو مصرع اول، بقیه پرت و پلاهای ذهن خودمه، لطفا ایراد نگیرین، دلنوشته ست دیگه...

-----------------

این ماه ، میخام روزایی که آقاسید خونه ست رو واسش به یکی از  زیباترین ماه های زندگیش تبدیل کنم، پر از عاشقانه های ناب، هر روز و هر روز. میتونم آیا؟

انشاالله

---------

هنوز سر حرفای پست قبلم هستم!!!!!

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|۱ اردیبهشت ۱۳٩٤|۱٢:۱٩ ‎ق.ظ| نظرات ()

روزی که این وبلاگ رو ایجاد کردم اصلا تصمیم به خاطره نویسی نداشتم، اینو از یکی دو پست اولم میشه فهمید، یه دفتر خیلی خوشگل و بزرگ هم خریده بودیم برای نوشتن خاطراتمون همراه با چسبوندن عکس مربوط به هر رخداد. اما بعد از ایجاد این وبلاگ، دیدن و خوندن اون همه وبلاگ خاطره نویسی، منو به این سمت که الان میبینید سوق داد. درسته از سال 85 وبلاگ نویسی میکردم اما نه به این سبک و خاطره نویسی. از نوشتن و خوندن خاطراتم به این سبک خیلی لذت میبرم، لذت خوندن خاطراتم اینجا قابل توصیف نیست. به دلایلی که خواهم گفت چندین بار تصمیم گرفتم اینجا نوشتن رو تعطیل کنم اما بخاطر عشقی که به خاطرات شیرین زندگیم دارم نتونستم و میدونم بعد از 20-10 سال که از زندگی مشترکمون بگذره خوندن این لحظات عاشقانه و شیرین میتونه به لحظه لحظه ی زندگی جان تازه ای بده و انگیزه ای برای زندگی کردن به اون سبکی که دوست دارم.

حالا تصمیم گرفتم به نوشتن ادامه بدم، اما فقط برای خودم. رمزی مینویسم، اما اتفاقات مهم و تغییر دهنده ی زندگیمون روعمومی خواهم نوشت و نه جزییات روزانه.

گاهی وقتا خودت یه چیزی رو میدونی اما نیاز داری یکی بهت بگه. چند روز پیش متنی به دستم رسید ، همون حرفایی رو زده بود که خودم بخاطر همین دلایل تصمیم گرفته بودم ننویسم اما نتونستم روی تصمیمم بمونم، انشاالله که ایندفعه بتونم.

من قبلا با خودم عهد بسته بودم نزارم خوشی های زندگیم دیگرانی رو که از این نعمت ها محروم هستن از زندگیشون دلسرد کنه اما چون شدیدا به ثبت خاطراتم احتیاج داشتم با آقا سید مشورت کردم و اونم گفت بنویس و دلایلی آورد که موجه به نظر می اومد برای نوشتن، اما بازم تصمیم گرفتم ، حالا ببینیم تا کی میتونم دوام بیارم!!!!!! انشاالله که بتونم.

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|٢٦ فروردین ۱۳٩٤|۱۱:٠٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

دوستای عزیزم برای خوندن متن فراخوان به وبلاگ " نفس نفس تا عشق" سر بزنید. 

http://beham-residim.blogfa.com/post-348.aspx

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|٢٠ فروردین ۱۳٩٤|۱٠:۱٩ ‎ق.ظ| نظرات ()

شنبه 8 فروردین:

با خواهر و برادرم داریم سریال در حاشیه رو میبینیم. از غروب تا چند دقیقه قبل خیلی دعا کردم امشب آقا سید بیاد خونه پدریم پیش ما. به عمه م هم لحظه ی اذان مغرب گفتم حالا که داری به بچه ت شیر میدی و لحظه ی اذان هم هست دعا کن امشب بابای ما هم بیاد. امشب رستش شروع میشه اما میره خونه خودمون که فردا با ماشین با مادر و خانواده داداشش بیان خونه پدریم. برای ناهار دعوتن. ساعت 10:30 بهش زنگ زدم گفت تازه رسیدم خونه و فک نمیکنم امشب بیام، الان هم دارم میرم خونه ی داداشم، همه جمعن اونجا، برای شب نشینی. دیگه کاملا نا امید شدم، اصلا هم توقع نداشتم شب بیاد اینجا، فردا دوباره بره دنبالشون. اما در کمال نا امیدی آقا سید وسط سریال در حالی که توی هال دراز کشیده بودم، کنارم نشست و دستمو گرفت و من  وقتی متوجه حضورش شدم که دستمو گرفته بود.

خدایا شکرت

-------------------------

سه شنبه 11 فروردین:

من و آقاسید و سید مهدی، خانواده پدریم و خانواده دوتا عمه هام و خانواده عمو کوچیکم، همه با هم، ناهار رفتیم کنار یه چشمه ی درون استانی!! حسابی خوش گذروندیم، مخصوصا سید مهدی که عاشق آب و کلی هم آب بازی کردی.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۱٢ فروردین ۱۳٩٤|٩:٤٩ ‎ق.ظ| نظرات ()

شهریور امسال آقا سید توی یه رشته ی مرتبط با کارش و غیر مرتبط با لیسانسش برای ارشد توی یه دانشگاه خیلی دور غیر انتفاعی قبول شد، برای ترم بهمن.. این یعنی علاوه بر 14 روز کاریش، باید وقتی رست بود روزهایی رو میرفت دانشگاه که به صورت پراکنده! حدودا یک هفته می شد. تصمیم گرفتیم بریم استان همسایه ی دانشگاه آقاسید، که به دانشگاه نزدیک تر باشیم و چون برادر آقاسید هم اونجا زندگی میکرد، تحمل غربت رو واسمون آسونتر می کرد. خیلی هم مصمم بودیم و چون شهر خییلی بزرگی هم بود تصمیم گرفتیم بریم و برای همییشه اونجا بمونیم.. یکی دو ماهی هم محکم روی تصمیممون بودیم تا اینکه یه روز.....

توی پرانتز اینا رو داشته باشید تا بعد ادامه بدم ( ما و خانواده مادرشوهرم توی یک خونه ی دو طبقه، دو واحد مستقل زندگی میکنیم. مادر شوهرم یه زن تقریبا مسن که از وقتی آقا سید 3-2 ساله بوده خودش به تنهایی کار کرده و تنها، بچه هاشو بزرگ کرده.. زن خیلی مهربونیه و تا الان که دقیقا 4 ساله عروسش شدم خدا رو شکر با هم مشکلی نداشتیم)

... با خودم فکر کردم رفتن ما، خیلی توی روحیه مادر آقا سید تاثیر بد میزاره، ناراحت میشه، دلتنگ میشه و طاقت دوری از بچه هاشو نداره. هر دفعه که داداش بزرگه ش میان برای تعطیلات، وقت رفتنشون پشت سرشون خیلی گریه میکنه و ... توی همین افکار بودم که تصمیم گرفتم بخاطر دل مادر آقا سید هم که شده، توی همین شهر کوچیک بمونیم و آقا سید هم دانشگاهش رو بره و روال زندگیمون هم همین طور بمونه به این امید که بخاطر این نیتم و بخاطر نشکستن دل مادر آقا سید که خودش هم سید هست خدا به زندگیمون خوشبختی و شادی و توان تحمل دوری ها رو بده.

فردای روزی که این تصمیم رو گرفتم، قبل از اینکه حتی با آقا سید درمیون بزارم، آقا سید زنگ زد و گفت یه موقعیت کاری عالی مرتبط با رشته لیسانسم توی اداره مون واسم پیش اومده و اگه جور بشه اصلا لازم نیست برم ارشد بخونم.. با خودم گفتم مزد تصمیمم رو گرفتم. خدا پاداش این کارم رو بهم داد هر چند که اصلا توقع همچین چیزی رو نداشتم و اصلا همچین چیزی از خدا نخواسته بودم.

آقا سید یکی دو ماهی درگیر این ارتقاء شغلی بود و برای انتخاب واحد هم اقدام نکرد تا اینکه بلاخره شامل این ارتقاء نشد و کارش جور نشد.. الان هم که دارین این پست رو میخونید آقا سید شروع به تحصیل برای ارشد توی رشته ای غیر مرتبط با رشته ی لیسانش توی یه شهر دور کرده.

نمیدونم کجای کارمون اشتباه بود، نمیدونم وسطای این راه کوتاه چه خطایی کردیم که خدا چیزی رو که میخواست بده، نداد.. اما شک ندارم که هیچ برگی بدون حکمت خدا از درخت نمی افته.. این دومین باری بود که برای آقا سید موقعیت رفتن روی سمت لیسانس تا نیمه ها جور میشد اما به سرانجام نمی رسید. شک ندارم که خدا برای ما زندگی بهتری میخواد ، همون چیزی که ما نمیدونیم چیه و گاهی از مسیر راستش منحرف میشیم و تلاش برای رفتن به سمت چیزی که خودمون میدونیم بهتره میکنیم اما باز خدا جلومون رو میگیره و میزاردمون توی مسیر درست. خدایا شکرت.

همه ش 3 ترمه. من تحمل میکنم. خدای خوب و مهربونم به پسرکمون هم توان تحمل بده.

____________________________________

از اینا بگذریم... سال هم تحویل شد. و تا لحظه ی سال تحویل و دو سه ساعت بعدش من مشغول کارای خونه داری بودم!! سین های سفره ی هفت سین در آخرین دقایق توی جاشون قرار گرفتن، عیدی سید مهدی در 30 ثانیه آخر لای قرآن جا گرفت و در 5 ثانیه آخر من و آقا سید کنار هم پای هفت سین نشستیم!! هفت سین رو روی میز چیدم اما بعد از سال تحویل توی دکور کابینت جاشون کردم، از دست سید مهدی شیطون!!

از سه روز قبل از عید شروع کردم به شیرینی پزون!! خیلی دوست داشتم شرینی های متنوعی درست کنم اما این کار واقعا با وجود سید مهدی برام وقت گیر و پر زحمت و خسته کننده بود. شبها و ظهر ها که میخوابید یا ساعاتی توی بیداریش مشغول بودم اما متاسفانه نتونستم اون تنوع دلخواه رو توی شیرینی هام داشته باشم و فقط تونستم شکوفه های وانیلی، بیسکویت های تزیین شده مدل شیرینی آلمانی و Thumbprint cookiesرو آماده کنم(ببخشید که توی ظرف سرو نیستن، هر کدوم رو که آماده کردم، عکس گرفتم اما وقتی توی ظرف سرو چیدم فراموش کردم عکس بگیرم!)

قرار بود آقا سید صبح یکم بیاد خونه و بعد از ظهر همون روز هم برگرده سر کار. 29 اسفند سالگرد عروسیمون بود. برای سالگرد عقد، آقا سید قبل از من تبریک گفته بود و دلم میخاست سالگرد عروسی رو من زودتر تبریک بگم. 28 م، شب ، اونقدر خسته بودم که توان فکر کردن و نوشتن پیام قشنگ رو نداشتم، با خودم گفتم صب بهش پیام میدم. صبح با صدای سید مهدی از خواب بیدار شدم، دوباره خوابوندمش و خودم اومدم توی هال، روی مبل دراز کشیدم. چند دقیقه بعد صدای در اومد، بلند شدم در رو باز کنم، یه دسته گل پشت در دیدم اما نمیتونستم ببینم توی دست کیه! اما مطمئنم شدم آقا سیدِ! در رو که باز کردم، بـــــــــله، خودش بود. به جای صبح یکم، صبح بیست و نهم مرخصی گرفته بود و سوپرایزی اومده بود خونه! با دسته گل و بسته ی شکلات به مناسبت سالگرد عروسیمون..

 شب عید تصمیم گرفتیم برای فردا ناهار مهمون دعوت کنیم. آقا سید رفت بیرون و با کلی خرید برگشت. من تا 5:06 صبح مشغول آماده کردن تدارکات مهمونی بودم. روزهای قبلش هم که بخاطر شیرینی پزی ، خواب درست و حسابی نداشتم. صبح با آقا سید دوتایی رفتیم پایین برای تبریک عید و بعدش هم با مشورت و اجازه از مادر شوهرم، کل خانواده آقا سید رو برای ناهار دعوت کردم. 8 تا خواهر و برادر هستن، با همسر و بچه ها ناهار خونه ی ما بودن.روز مهمونی من حســـــابی خسته بودم! اما از اینکه مهمان داشتم خیلی خوشحال بودم، من عاااااشق مهمانم، خیلی زیاااااد.

________________________

بچه ها سریع بیاین اینجا، اینستاگرام، به زودی تمام عکسایی که توی وبلاگ هستن از اول تا الان رو اینجا خواهید دید:

happymarriage1

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٤ فروردین ۱۳٩٤|۱٠:٠۱ ‎ق.ظ| نظرات ()

شاید امشب آخرین شب بارانی باشه تا پاییز . با وجود تمام خستگی هام که بعدا مفصل مینویسم، امشب دلم نمیخاد بخوابمو استراحت کنم. دلم میخاد صدای قطره قطره بارون رو که روی زمین گرم جنوب میخوره با تمام وجودم بشنومو حفظ کنم تا پاییز.. ای کاش مرد من امشب خونه بود، ای کاش میشد با هم زیر این بارون قدم بزنیم و خنک بشیم و یخ بزنیم و خیس بشیم و از سرما، بلند بلند فقط بخندیم...

فقط بخندیم.......

خدایا شکرت

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٢ فروردین ۱۳٩٤|۱٢:٥٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

بهار از نامه های عاشقانه من و تو آغاز می شود

دوستت می دارم و در پایانش نقطه ای نمیگذارم

------

توی چارمین سال تحویلی که از عقدمون میگذره، برای اولین بار دستمون تو دست هم بود. شکرلله رب العالمین

موضوع مطلب :
زن آقا سید|۱ فروردین ۱۳٩٤|۱۱:٥٩ ‎ب.ظ| نظرات ()