عاشقانه های آقا سید و زنش
سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم
دوشنبه 18 اردیبهشت 91 چند تا عکس از مسجد النبی: درب ورودی مسجد ها بعد از ورود به حیاط مسجد گنبد خضرا و نقره ای : گنبد خضرای بالای قبر پیامبر بود. اون برآمدگی که روی گنبد میبینید برای این بود که توی خشکی و قحطی مردم دریچه ای از بالای قبر پیامبر رو به آسمان باز میکنن و دعای بارون میکنند و از اینجا قطرات بارون وارد مسجد نیشه. گنبد سفید هم بالای محراب ابوبکر هست. یه عکس هم برای پست قبل آماده کرده بودم که یادم رفت بزارم. جایی که رفتیم ناهار بخوریم توی مسیر آقا سید این عکس رو از پاهامون گرفت! یکشنبه 17 اردیبهشت 91 : دیشب تا دیر موقع داشتیم وسایلمونو جمع میکردیم. چند بار لباسشویی روشن کردیم. هر دفعه لباس دیگه ای یادمون میومد که باید شسته میشد. اون همه روز وقت داشتیم، اما این شب آخری یادمون اومده یه نگاهی به لباس احراممون بندازیم و چکشون کنیم. تا دیر وقت اتو میکشیدیم. ساعت تقریبا 3 بود، شاید هم 3:30 که ساک ها رو گذاشتیم کنار در و رفتیم خوابیدیم. 7 صبح انگار ما نبودیم که 3 دیشب خوابیده بودیم، سر حال و شاداب!! بیدار شدیم و راهی سفر شدیم، سفری که همه غبطه ش رو میخوردن، مخصوصا برای ما بخاطر اینکه ماه عسلمون بود. یک ماه و نیم از ازدواجمون گذشته بود. تازه عروس داماد بودیم، خدا دعوتمون کرده بود. توی مسیر جای همیشگی ناهار میخوردیم، به وسطاش که رسیدیم گفتم: اااااااا چرا بشقابمون یکی نیست؟ آقا سید گفت: بخور بخور وقت برای این رمانتیک بازی ها نیست! چندلر و مونیکا شدن سوژه ی خنده ی ما در این مواقع : No time for that ! (از اول عقد تا حالا همیشه توی یه ظرف غذا میخوریم، اولین غذا رو خونه ی خودمون خوردیم،فردای عقد. ما دلمون میخواست ظرفمون یکی باشه اما خجالت میکشیدیم تا اینکه سر سفره مامان و بابام خواستن ظرفمون یکی باشه). توی هواپیما نشستیم، بالای ابرا هستیم و هنوز هم باورممون نشده که دعوت شدیم. خوشحالم ، خوشحالم که با هم اومدیم بالای ابرا، خوشحالم که این سفر رو با شوهرم میرم. دوره ی دبیرستان حج دانش آموزی 3 سال میتونستم اسم بنویسم اما دلم نمیخواست برم، اولین سال دانشگاه، حج دانشجویی، بازم تمایلی به رفتن نداشتم، بعدشم که دخترای مجرد اجازه ی این سفر رو نداشتن تا اینکه عقد کردیم و دل هر دومون پر کشید. اینجا جده، بندری کنار دریای سرخ، شصت کیلومتریه مکه. همسرم، اگر به 4 سال قبل بازگردیم باز هم دنبال تو میگردم تا شریک زندگیم شوی. + من عاشق مردی شده ام که با حوصله به حرفام گوش میده ؛ + من عاشق مردی شده ام که همیشه بهترین ها رو واسه من میخواد ؛ + من عاشق مردی شده ام که برای هر چیزی منو مقدم میدونه ؛ + من عاشق مردی شده ام که عشقش به من بینهایته ؛ + من عاشق مردی شده ام که تو اونو خوب میشناسی! من بی محابا عاشق شده ام و بی دلهره خود را وقف تمام ثانیه هایت خواهم کرد منبع نصفه شعر: یادم نیست! الان بعد از 4 سال، توی مسجد النبی و خونه ی خدا هـــــــــــر دفعه که چشمم به آقا سید می افتاد هزاران مرتبه خدا رو شکر میکردم، نه بخاطر اینکه من و عشقمو به هم رسوند که این یه جنبه ش بود، بیشتر بخاطر اینکه بهترین مرد دنیا(البته برای من) رو بهم داد. مردی که با همه ی روحیات و اخلاق من سازگاره، همه جوره میتونه درکم کنه و هر جور رفتارم رو تحمل کنه، خدا رو شکر میکردم و میکنم که کمکم کرد با نیمه ی دیگه ی خودم ازدواج کنم، نه کسی که بهم نچسبه و درکم واسش سخت باشه *رمز پست قبل همون رمز ثابته. هر کس نداره فقط توی پست پیشگفتار بگه و فقط آدرس وبلاگ بزاره لطفا اینجا هم جالبه. تست عشقه: http://www.quizrocket.com/are-you-in-love-quiz سلااااااااااااااااام ما برگشتیم. ساعت 12 دیشب رسیدیم خونه. همتون رو اونجا یادم بود. کامنت ها رو از آخر جواب میدم تا هر جا که بتونم. فعلا که کار پروژه م خیلی گیر آورده ولی هر وقت فرصت کنم میام و خاطرات اون 12 روز رو توی 8 یا 9 بخش مینویسم. سلام دوستای گلم من و آقا سید انشاالله فردا عازم سفر حج هستیم کامنت ها رو خیلی تند و سریع خوندم، ببخشید که جواب ندادم، هنوز وسایلمون رو جمع نکردیم!! اگه حرفی زدم توی وبلاگتون یا اینجا جواب کامنت ها رو بد دادم به بزرگی خودتون ببخشید. اونایی که خواسته بودن واسشون دعا کنم، هر چند که خودم حسابی محتاجم به دعا اما از خدا بخواین اونجا شما رو به یادم بیاره. اضافه شد: یه وقتی گیر اومد!! و کامنت های دو تا پست رو که احتمال میدادم میتونم ازشون اسم دوستا رو جدا کنم رو کاااااامل چک کردم و دوستایی که خواسته بودن اسمشونو نوشتم. انشاالله که خدا قبول کنه. شما هم برای ما دعا کنید، ما هم خیلی محتاجیم. انشاالله سفر حج قسمت همه بشه آقا سید اومد! یه شب بعد از پست قبل.من رفته بودم شهر پدریم، شوهر خواهر آقا سید بهم زنگ زد و گفت امشب یه مهمونی داریم و تو هم حتما باید بیای. هر کاری کردم که نیام نشد، گفت حضور تو توی این مهمونی خیلی مهمه و 100 درصد باید بیای. زنگ زدم به آقا سید که چی شده؟ چه خبره ؟ گفت یه مهمونی ساده ست برو. خلاصه اینکه اومدم در حالی که حدس میزم آقا سید میخواد بیاد اما اصلا مطمئن نبودم. ساعت که از 10:30 (وقته رسیدن آقا سید) گذشت دیگه کاملا نا امید شدم از اومدنش. همه خونه ی خواهر آقا سید(طبقه پایین ما) دعوت بودن. منم که نا امیده نا امید، اومدم بالا یه چیزی ببرم برای خواهر شوهرم وقته پایین اومدن صدای همه رو شنیدم که میگفتن سلاااااااااااااام عمو یوسف!!! با یه حالی رفتم پایین(بی حال!نا امیدی که هنوز باورش نشده) در رو باز کردم و دیدمش و گفتم سلااااااااام عمو یوسف. اومد جلو دست دادیم و روبوسی و کمی بغل بغل! رفتم توی آشپزخونه، اصلا نمیتونستم بایستم، نشستمو زدم زیر گریه، هر چی فکر میکردم که چی بهش بگم، هیچی به ذهنم نمیومد جز اینکه بگم خیلی بدجنسی!! ... آقا سید سر کار کمر درد شدیدی گرفته بود و بخاطر همین اومده بود مرخصی، به رستش هم نزدیک بود. آقا سید لیسانسشو گرفت. با هم رفتیم دانشگاه مدرکشو گرفتیم. رفت برای دوستاش شیرینی گرفت. گفت حالا که میریم خونه ی ما برای خانواده هم شیرینی بگیریم گفتم نه، نمیخواد بگیری. دوباره چند دقیقه گذشت گفت لااقل برای خواهرم و شوهرش که طبقه ی پایینمون هستن بگیریم. گفتم نه، خودم میگیرم. دوباره چند باره دیگه گیر داد که بریم شکلات بگیریم. گفتم آخه چرا نمیزاری سوپرایزت کنم؟ امشب میخوام واست جشن فارغ التحصیلی بگیرم، دعوتشون میکنیم کیک هم خودم درست میکنم... انقد خوشش اومد و ذوق کرد که نگو.. خانواده ی خودمو و آقا سید رو دعوت کردم، همه دور هم جمع شدیم و بعد از شام و پذیرایی و کیک ، مدرک آقا سید رونمایی!! شد. آقا سید بخاطر کمر دردش رفت دکتر، که دکتر گفت مشکل از گردنته و عکسشو بگیر. بهش گفتم هیچ مشکلی نداری، عکس رو میبری دکتر میگه هیچی نیست و با استراحت خوب میشه.. وقتی رفته بود دکتر من حسابی به خودم و خونه رسیدم، وسایل پذیرایی رو آماده کردم، میوه، هندونه، نوشیدنی های گرم و شیرینی.. تا در زد به یه ذوقی رفتم درو باز کردم و وقتی آقا سید رو با گردنبند دور گردنش دیدم حالم گرفته شد، اســـــــاسی. ساییدگی مهره های گردن. آقایی انشاالله که زود زود خوب میشی. لیست غذاهای مورد علاقه ی آقا سید رو چسبوندم به در کابینت که هر وقت نفهمیدم چی درست کنم، یکیشونو انتخاب کنم و بپزم!!!!!!!
به سمت مدینه حرکت کردیم. ساعات اولیه روز دوشنبه بود، حدودا 1 شب. توی اتوبوس سرمو گذاشته بودم رو سینه ی آقا سید، دستم هم حلقه زده بودم دورش و خوابیده بودم، که یه دفعه بیدارم کرد و با اشاره مناره های مسجد النبی رو نشونم داد. اللهم صل علی محمد و آل محمد. توی دلم شروع کردم به سلام و صلوات دادن. الله اکبر. رسیدیم هتل و خواب.
10 صبح برنامه ی اولین زیارت. دعا و قرآن و نماز ظهر توی مسجدی که بلال اذان گفته و پیامبر اسلام، برترین مخلوقات و اهل بیتش نماز خوندن. اما من به اون حال و هوای روحانی و مذهبی که باید داشته باشم نرسیدم هنوز، مثل قلبی که چربی میگیره دورشو، روح منم یه زره از جنس گناه و سخت تر از آهن دورش بود. رسول ا... رو میگم، صدا میزنم، صلوات میفرستم... مطمئنم هیچ صدایی ازم خارج نمیشه که توقع جواب شنیدن داشته باشم، اصلا من کجا و زیارت رسول ا... کجا؟ من که از تمام دین اسلام فقط یه نماز میشناختم و یه روزه.. اما حالا اینجام. دعوت شدم.. باید صداشون بزنم، باید جواب بشنوم، اما هنوز هم پیدا بودن کمی از موهام زیر چادر و مقنعه برام بی اهمیته. هنوز بالا رفتن آستین مانتوم تا هر کجا برام کوچکترین اهمیتی نداره. شایدم توقعم از خودم زیادی بالا بود. تازه یه نصفه روزه اینجام.
برگشتیم هتل، ناهار و استراحت و دوباره مسجد.
کنار یه زن میانسال چاق با یه مقنعه ی خیلی بزرگ کرم با گلای مشکی نشسته بودم،هی نگام میکرد، هی نگاش میکردم. بلاخره پرسید: عربی؟ - نه، ایران. 1 یا دو دقیقه بعد، من : شما کجایی هستین؟ +ها؟ - COUNTRY ؟ نمیفهمید، اما متوجه شد و گفت: اردو اینبار من نفهمیدم اردو کجاست! متوجه شد که من نفهمیدم گفت پاکستان و من : هااااااا. هر دو برای هم لال بودیم اما چند دقیقه ای که کنار هم بودیم خیلی با محبت با هم برخورد میکردیم و با اشاره بهم چیزایی میگفتیم!! داشتم قرآن میخوندم، متوجه شدم داره رحل قرآنشو میاره طرفم، فکر نمیکردم میخواد بده به من، فک کردم حالا میخواد بزاره اینورش. به خوندنم ادامه دادم و محل نذاشتم دوباره گذاشتش جای اولش و اونوقت فهمیدم که میخواست رحلشو بده به من!
خیلی گریه کردم، خیلی التماس کردم، خیلی پیامبر رو صدا زدم ازش خواستم کمکم کنه. من الان جایی ام که روزی پیامبر اسلام بوده دارم جای قدم هاش قدم برمیدارم اما .........................
حالم کمی بهتر شد.
نشد هر دو + باشن.. baby check و آزمایش خون رو میگم. توهم حاملگی زد به سرم با وجودی که برای حج قرص مصرف میکردم. baby check گرفتیم، + بود.. کلی ذوق کردیم هر دومون. اشکهامون عاشقترمون کرد، یه لحظه احساس کردم از روز عروسیم هم خوشحالترم.. تصمیممون به یک سال بعد بود اما وقتی + شد هر دو بینهایت خوشحال شدیم. خواهر شوهرم گفت خدا خواسته بچه تون هم باهاتون بیاد حج.. با آقا سید تصمیم گرفتیم توی 9 ماه بارداری هر شب چند صفحه قرآن واسش بخونیم که قبل از تولدش یه ختم کرده باشه! با هم میگفتیم وقتشه الان. ما که توی عقد یه مسافرت با هم رفتیم و حسابی خوش گذروندیم، چند روز دیگه هم میریم ماه عسل حج و بازم بینهایت خوش میگذرونیم، و دیگه وقتشه که توی خوش گذرونی هامون یه بچه هم باشه. درس منم که تموم شده.......... اما نشد دیگه. نتیجه ی آزمایش خون منفی بود.
انشاالله یک شنبه آینده راهی حج هستیم.. دوستایی که رفتن ، میشه بهم بگین هتل وایرلس داره یا نه؟ لپ تاپ ببرم یا نه؟ خیلی دوست داره هر شب 30 دقیقه یا حتی کمتر وقت بزارم و از اون روز بنویسم.

