عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

شهریور امسال آقا سید توی یه رشته ی مرتبط با کارش و غیر مرتبط با لیسانسش برای ارشد توی یه دانشگاه خیلی دور غیر انتفاعی قبول شد، برای ترم بهمن.. این یعنی علاوه بر 14 روز کاریش، باید وقتی رست بود روزهایی رو میرفت دانشگاه که به صورت پراکنده! حدودا یک هفته می شد. تصمیم گرفتیم بریم استان همسایه ی دانشگاه آقاسید، که به دانشگاه نزدیک تر باشیم و چون برادر آقاسید هم اونجا زندگی میکرد، تحمل غربت رو واسمون آسونتر می کرد. خیلی هم مصمم بودیم و چون شهر خییلی بزرگی هم بود تصمیم گرفتیم بریم و برای همییشه اونجا بمونیم.. یکی دو ماهی هم محکم روی تصمیممون بودیم تا اینکه یه روز.....

توی پرانتز اینا رو داشته باشید تا بعد ادامه بدم ( ما و خانواده مادرشوهرم توی یک خونه ی دو طبقه، دو واحد مستقل زندگی میکنیم. مادر شوهرم یه زن تقریبا مسن که از وقتی آقا سید 3-2 ساله بوده خودش به تنهایی کار کرده و تنها، بچه هاشو بزرگ کرده.. زن خیلی مهربونیه و تا الان که دقیقا 4 ساله عروسش شدم خدا رو شکر با هم مشکلی نداشتیم)

... با خودم فکر کردم رفتن ما، خیلی توی روحیه مادر آقا سید تاثیر بد میزاره، ناراحت میشه، دلتنگ میشه و طاقت دوری از بچه هاشو نداره. هر دفعه که داداش بزرگه ش میان برای تعطیلات، وقت رفتنشون پشت سرشون خیلی گریه میکنه و ... توی همین افکار بودم که تصمیم گرفتم بخاطر دل مادر آقا سید هم که شده، توی همین شهر کوچیک بمونیم و آقا سید هم دانشگاهش رو بره و روال زندگیمون هم همین طور بمونه به این امید که بخاطر این نیتم و بخاطر نشکستن دل مادر آقا سید که خودش هم سید هست خدا به زندگیمون خوشبختی و شادی و توان تحمل دوری ها رو بده.

فردای روزی که این تصمیم رو گرفتم، قبل از اینکه حتی با آقا سید درمیون بزارم، آقا سید زنگ زد و گفت یه موقعیت کاری عالی مرتبط با رشته لیسانسم توی اداره مون واسم پیش اومده و اگه جور بشه اصلا لازم نیست برم ارشد بخونم.. با خودم گفتم مزد تصمیمم رو گرفتم. خدا پاداش این کارم رو بهم داد هر چند که اصلا توقع همچین چیزی رو نداشتم و اصلا همچین چیزی از خدا نخواسته بودم.

آقا سید یکی دو ماهی درگیر این ارتقاء شغلی بود و برای انتخاب واحد هم اقدام نکرد تا اینکه بلاخره شامل این ارتقاء نشد و کارش جور نشد.. الان هم که دارین این پست رو میخونید آقا سید شروع به تحصیل برای ارشد توی رشته ای غیر مرتبط با رشته ی لیسانش توی یه شهر دور کرده.

نمیدونم کجای کارمون اشتباه بود، نمیدونم وسطای این راه کوتاه چه خطایی کردیم که خدا چیزی رو که میخواست بده، نداد.. اما شک ندارم که هیچ برگی بدون حکمت خدا از درخت نمی افته.. این دومین باری بود که برای آقا سید موقعیت رفتن روی سمت لیسانس تا نیمه ها جور میشد اما به سرانجام نمی رسید. شک ندارم که خدا برای ما زندگی بهتری میخواد ، همون چیزی که ما نمیدونیم چیه و گاهی از مسیر راستش منحرف میشیم و تلاش برای رفتن به سمت چیزی که خودمون میدونیم بهتره میکنیم اما باز خدا جلومون رو میگیره و میزاردمون توی مسیر درست. خدایا شکرت.

همه ش 3 ترمه. من تحمل میکنم. خدای خوب و مهربونم به پسرکمون هم توان تحمل بده.

____________________________________

از اینا بگذریم... سال هم تحویل شد. و تا لحظه ی سال تحویل و دو سه ساعت بعدش من مشغول کارای خونه داری بودم!! سین های سفره ی هفت سین در آخرین دقایق توی جاشون قرار گرفتن، عیدی سید مهدی در 30 ثانیه آخر لای قرآن جا گرفت و در 5 ثانیه آخر من و آقا سید کنار هم پای هفت سین نشستیم!! هفت سین رو روی میز چیدم اما بعد از سال تحویل توی دکور کابینت جاشون کردم، از دست سید مهدی شیطون!!

از سه روز قبل از عید شروع کردم به شیرینی پزون!! خیلی دوست داشتم شرینی های متنوعی درست کنم اما این کار واقعا با وجود سید مهدی برام وقت گیر و پر زحمت و خسته کننده بود. شبها و ظهر ها که میخوابید یا ساعاتی توی بیداریش مشغول بودم اما متاسفانه نتونستم اون تنوع دلخواه رو توی شیرینی هام داشته باشم و فقط تونستم شکوفه های وانیلی، بیسکویت های تزیین شده مدل شیرینی آلمانی و Thumbprint cookiesرو آماده کنم(ببخشید که توی ظرف سرو نیستن، هر کدوم رو که آماده کردم، عکس گرفتم اما وقتی توی ظرف سرو چیدم فراموش کردم عکس بگیرم!)

قرار بود آقا سید صبح یکم بیاد خونه و بعد از ظهر همون روز هم برگرده سر کار. 29 اسفند سالگرد عروسیمون بود. برای سالگرد عقد، آقا سید قبل از من تبریک گفته بود و دلم میخاست سالگرد عروسی رو من زودتر تبریک بگم. 28 م، شب ، اونقدر خسته بودم که توان فکر کردن و نوشتن پیام قشنگ رو نداشتم، با خودم گفتم صب بهش پیام میدم. صبح با صدای سید مهدی از خواب بیدار شدم، دوباره خوابوندمش و خودم اومدم توی هال، روی مبل دراز کشیدم. چند دقیقه بعد صدای در اومد، بلند شدم در رو باز کنم، یه دسته گل پشت در دیدم اما نمیتونستم ببینم توی دست کیه! اما مطمئنم شدم آقا سیدِ! در رو که باز کردم، بـــــــــله، خودش بود. به جای صبح یکم، صبح بیست و نهم مرخصی گرفته بود و سوپرایزی اومده بود خونه! با دسته گل و بسته ی شکلات به مناسبت سالگرد عروسیمون..

 شب عید تصمیم گرفتیم برای فردا ناهار مهمون دعوت کنیم. آقا سید رفت بیرون و با کلی خرید برگشت. من تا 5:06 صبح مشغول آماده کردن تدارکات مهمونی بودم. روزهای قبلش هم که بخاطر شیرینی پزی ، خواب درست و حسابی نداشتم. صبح با آقا سید دوتایی رفتیم پایین برای تبریک عید و بعدش هم با مشورت و اجازه از مادر شوهرم، کل خانواده آقا سید رو برای ناهار دعوت کردم. 8 تا خواهر و برادر هستن، با همسر و بچه ها ناهار خونه ی ما بودن.روز مهمونی من حســـــابی خسته بودم! اما از اینکه مهمان داشتم خیلی خوشحال بودم، من عاااااشق مهمانم، خیلی زیاااااد.

________________________

بچه ها سریع بیاین اینجا، اینستاگرام، به زودی تمام عکسایی که توی وبلاگ هستن از اول تا الان رو اینجا خواهید دید:

happymarriage1

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤|۱٠:٠۱ ‎ق.ظ| نظرات ()

شاید امشب آخرین شب بارانی باشه تا پاییز . با وجود تمام خستگی هام که بعدا مفصل مینویسم، امشب دلم نمیخاد بخوابمو استراحت کنم. دلم میخاد صدای قطره قطره بارون رو که روی زمین گرم جنوب میخوره با تمام وجودم بشنومو حفظ کنم تا پاییز.. ای کاش مرد من امشب خونه بود، ای کاش میشد با هم زیر این بارون قدم بزنیم و خنک بشیم و یخ بزنیم و خیس بشیم و از سرما، بلند بلند فقط بخندیم...

فقط بخندیم.......

خدایا شکرت

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤|۱٢:٥٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

بهار از نامه های عاشقانه من و تو آغاز می شود

دوستت می دارم و در پایانش نقطه ای نمیگذارم

------

توی چارمین سال تحویلی که از عقدمون میگذره، برای اولین بار دستمون تو دست هم بود. شکرلله رب العالمین

موضوع مطلب :
زن آقا سید|شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤|۱۱:٥٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

پیامک آقاسید به من به مناسبت 28 اسفند سالگرد پیوند آسمونیمون

امضایی ساده بود

اما پر از عشق

آنقدر

که تو را همه ی هستی من کند...

سالگرد عقدمون مبارک هستیم

هر سال توی این روزای قشنگ آقا سید سر کاره. هر سال قبل از رفتنش یه جشن کوچیک واسم میگرفت اما امسال حقوقش وقتی واریز شد که دیگه سر کار بود. بودن یا نبودن کیک وقتی همسرم رو دارم اهمیتی نداره.

هدیه من به همسرم هم یک عدد اپیلاسیونه!!! تعجب نداره. اصرار کردم با 42 تومن پس اندازی که توی دو ماه کردم، لباس بیرونی که نمیشه، لااقل یه شلوار یا تی شرت خونگی بخرم واست. راضی نمیشد میگفت برای خودت خرید کن، دید راضی نمیشم گفت برای مهدی خرید کن. گفتم وقتی برگشتی میریم واسه خودت خرید میکنیم.... پرسیدم این ماه هم برم اپیلاسیون؟ گفت آره حتما برو. یه مقدار پول بزار روی این 42 تومن برو.. گفتم خودت میخای یا بخاطر من میگی؟ گفت بخاطر خودم. اینم هدیه سالگرد!!!

---------------

امروز 29 اسفند هم سالگرد عروسیمونه.

یک روز تو را به دشتی خواهم برد پر از شقایق.....

شکرلله رب العالمین

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / هدیه ها
زن آقا سید|جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳|۱٢:٤٦ ‎ق.ظ| نظرات ()

 

26 اسغند، صبح، چشمامو باز میکنم و اول نگاهی به گوشی میندازم. 1 اس ام اس:

آقا سید، شاعر من:

 

وصف نا پذیر است

تلاش های بیهوده آفتاب

برای تابیدن

در صبحگاهی

که از تو پر نور می شود

جهانی در انتظار بوسیدن تو

هی این پا و

 آن پا می کند!

چشم بگشا...

تولدت مبارک همه هستی من

 

آقاسید حدودا دو سه هفته پیش برای کاری به سفر دوری!! رفته بودو واسم یه شال و یه روسری هدیه گرفته بود. بهش گفتم من اینا رو به عنوان هدیه تولد و سالگرد، ازت میگیرم و لطفا دیگه چیزی نگیر. به همین سادگی به همین خوشمزگی!!!!

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / هدیه ها
زن آقا سید|چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳|۱٠:٤۱ ‎ق.ظ| نظرات ()

قبل از اینکه دست به کار بشم کلی از سایت های آشپزی رو درباره ی شله زرد خونده بودم و دو تا کلیپ آموزش خوب هم از یوتیوب دیده بودم. با خودم فکر میکردم چطور با این همه آموزش خوب توی نت، بازم بعضی ها!! شله زردشون خوب نمیشه. اصلا فک نمیکردم ممکنه یه جا کارش درست نشه!! وقتی شکر رو اضاف کردم احساس کردم که هنوز دونه های برنج کمی سفته و اصلا هیچ پیش زمینه ای توی ذهنم هم نبود که آیا این دونه های ریز برنج که از قبل هم خیس شدن، تا آخرین مراحل طبخ نرم میشن یا نه؟ خیلی نگران بودم چند بار به مامانم زنگ زدم، اندازه ی تست بردم پایین مادر شوهر و خواهر شوهرم چشیدن و خوردن و گفتن اگه تا آخر مدام هم بزنی ، دونه های برنج نرم میشن، اما خوب من زیادی استرس داشتم که آخر کار، موقع خوردن، دونه های برنج توی دهان حس بشن، بخاطر همین یک کاری کردم تاریخی!! چند دقیقه بعد از اضافه کردن شکر و قبل از اضافه کردن خلال بادام، مخلوط رو ریختم توی میکسر!! به مدت خیییلی کم و بعد دوباره ریختم توی دیگ و خلال بادام و گلاب و هل اضاف کردم.نتیجه به طرز باور نکردنی بسیــــــــــــــــــار خوب. تازه این کار یه مزیت خیــــــــلی بزرگ هم داشت و اون اینکه دیگه نیاز نبود یک ساعت پای دیگ وایسی و هم بزنی، وقتی مخلوط رو دوباره گذاشتم روی گاز و خلال بادام ها رو اضاف کردم خیلی کم هم زدم و درشو بستم و گذاشتم دم بکشه! به همین راحتی به همین خوشمزگی!

بفرمایید شله زرد

و اما روز بعد که خواستم دوباره درست کنم، برنج ها رو دقیقا از 24 ساعت قبل خیس کردم و قبل از اینکه بریزم توی دیگ و زیرشو روشن کنم با کمی آب، ریختم توی میکسر و بعد ریختم توی دیگ و با آب بیشتری نسبت به دفعه ی قبل گذاشتم بپزه. ایندفعه هم خیلی خوب شد و بهتر از دفعه ی قبل. بفرمایید شله زرد؛ نوش جان

________________________

فردا یه روز خاص برای من! برای هر کسی در طول سال یه روز خاص وجود داره و روز خاص من، فرداست؛ یا به عبارتی میشه گفت امروزه، آخه یک ساعتی هست که وارد فردا شدیم!!!!

به دنیا اومدم تا عاشقت باشم..........

مطمئنا خاص ترین اتفاق فردا یک تبریک اس ام اس ی باشه، یا شایدم تلفنی!! و دیگر هیـــچ!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پسرکم یه ماهی گلی داره که هی میره سمتش و میگه مامی مامی (= ماهی)

انقدر این پسرک شیرین و خوردنی شده که هر روز صد هزار مرتبه ذوق شیرین کاری های جدیدش رو میکنم و از تماشای چهره ی جذابش لحظه ای سیر نمیشم. زل میزنم به صورت نازش و شکرلله...

خدای خوب و مهربونم هیچ زنی رو در آرزوی مادر شدن نذار.آمین

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳|۱:٢٦ ‎ق.ظ| نظرات ()

سلام. صبح همگی بخیر و شادی

من، خانوم خونه ساعت 8:45 بیدار شدم. سریع دویدم توی آشپزخونه. برنج رو واسه شله زرد بار گذاشتم. بعدش قورمه سبزی رو آماده کردم. الان شله زرد در حال دم کشیدنه و زیر قورمه سبزی رو (پیاز و گوشت و لوبیا و لیمو عمانی و رب گوجه و انار) رو خاموش کردم که زودپز خنک شه و بعد سبزی های سرخ شده رو بریزم توش و بزارم جا بیفته.

راستی یک بلایی سر شله زردم آوردم بیا و ببین! باید توی تاریخ ثبت بشه. توی پست بعد مینویسم براتون! امیدوارم چیز خوبی ازش دربیاد، چون دفعه ی اولمه و هیییییچ تجربه ای ندارم و هییییچ استادی هم کنار دستم نبوده جز اینترنت!! دعا بفرمایید لطفا، شله زرد واسه روضه ست!

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳|۱۱:٠۳ ‎ق.ظ| نظرات ()

سکوت شب تو خونه ی ما وقتی معنی پیدا میکنه که پسرک 20 ماهه ی این خونه خوابه.

ساعت 22:20 هست. پسرک رو که توی بغلم خوابیده، میزارم توی رختخوابش و بسم الله به تمام کارهایی که منتظر بودم بعد از خواب پسرک انجام بدم.

به مناسبت دهه ی فاطمیه، ده روز (عصرها) توی خونمون روضه داریم. امروز روز چهارمش بود. برای فردا، استکان ها رو آماده کردم. همه روی توی سینی چیدم و دکور بالای سولاردم رو کنار زدم و اونجا، جاشون کردم. پارچ و لیوان رو برای آب یخ توی دکور جلوی کابینت ها گذاشتم. فلاکس چای رو هم تمیز کردم و سر دست گذاشتم. تمام این ظرفا توی کابینتای بالا جا شدن و ترجیح میدم سر دست باشن تا اینکه هر روز یه بار چهارپایه بزارم و برم بالا بیارم و یه بارم دوباره برم روی چهارپایه و توی کابینت جاشون کنم. بعدم سبزه هام (ماش و عدس) رو که همین امشب رفته بودن توی ظرف مخصوصشون رو یه جای آشپزخونه استتار کردم!! لباسشویی، کدبانوی عززززیز خونه رو روشن کردم و بعدش مقداری برنج (با آب و گلاب!) برای شله زرد مراسم فردا خیس کردم. سبد پذیرایی برای اهل منزل! بردن مهمون ها و پودر کاپوچینو ها رو آماده کردم. یه بسته گوشت و یه بسته سبزی قورمه از فریزر منتقل کردم به یخچال برای ناهار فردا که غذای مورد علاقه ی آقا سید باشه و بعدش رفتم سراغ ظرفا. خیلی کم بود! زود شستم و رفتم آشغال ها رو جمع کردم از اتاقا و آشپزخونه و بردم پایین. دیگه کار لباسشویی هم تموم شد همون موقع و وقتی صدای بوق بوقش بلند شد از ته دلم ازش تشکر کردم و واقعا دلم میخواست دستشو ببوسم! دوباره رفتم پایین، لباسا رو، روی بند پهن کردم و الان هم که در خدمت شما هستم، یک خانم خانه دار که کمی خسته ست..

به امید صبحی پر از خانه داری و کدبانوگری ؛ شب همگی بخیر

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳|۱٢:۳٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

این کلمه سوپرایز باید به "آقاسید" تغییر کنه!!

14 روز پیش که رفت سر کار، برخلاف همیشه، مدام  این فکر توی ذهنم بود که اگه یه شب زودتر از موعد، سوپرایزی بیاد خونه، یا اگه من توی جمع خانواده باشم، چه عکس العملی نشون خواهم داد!! مدام توی ذهنم تصور میکردم از دیدنش و ذوق زیادم به گریه می افتم چون قبلا اتفاق افتاده بود. اما اینا همه برام یه رویای دست نیافتنی بود و میدونستم هم که دلیلی نداره آقا سید بخواد بیاد مرخصی، اما.....

اما چند روز پیش(یه شب قبل از شروع رست آقاسید)، خونه ی باباییم، توی اتاق خواب، تازه شیردهی به سید مهدی تموم شده بود که یه دفعه در اتاق باز شد و ...

سلام، سلام بابایی، سلام پسرم، سلام...

تا دو دقیقه اونقدر هنگ کرده بودم و هاج و واج با دهان باز مونده بودم و اصلا نمیتونستم از جام تکون بخورم یا جواب سلام رو هم نتونستم بدم یا حتی یه لبخند!! اونقدر که برام غیر منتظره بود!

آقا سید با یه رز سفید لب صورتی جلوم ایستاده بود!!!

بهشون یه روز مرخصی تشویقی داده بودن.

واقعا گاهی رویاها پا  به زندگی واقعی ما می ذارن ...

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳|۱٠:٥٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

داشتم بین هدرهای قبلی وبلاگ میگشتم ببینم چیزی هست که مناسب این روزا باشه که دوباره تکرارش کنم، که متوجه شدم همینی که هست از همه مناسب تره و مهمتر اینکه متوجه شدم الان یک ساااااله که هدر همینه و تغییر نکرده!! انشاالله برای سال آینده متفاوت میشیم!

آره اسفند، ماهى که زندگی من شروع شد. دقیقا ماه زندگی و جان گرفتن من! 26 اسفند تولدم، 28 اسفند عقدم و 29 اسفند عروسی. توی هر کدوم از این تاریخ ها خدا به من یه زنده شدن دوباره رو هدیه داد. بعد از 9 ماه، بودن توی یک جای تنگ، به من اجازه ی تجربه ی این دنیا رو داد که برای شکر این نعمت هر کاری کنم کمه. پایان 21 سالگی به زندگی نیمه جونم، جان تازه ای بخشید و پایان 22 سالگیم، آغاز سال هم خونه شدنم با کسی بود که با تمام وجودم دوستش داشتم و اصلا زندگی رو بدون اون نمی تونستم و نمیتونم تصور کنم. خدایا شکرت.

پایان اسفند امسال، میشه 4 سال که مال هم شدیم و 3 سال که هم خونه ایم و نتیجه ی این پیوند زیبا، یک میوه ی بیــــــــــــنهایت شیرین تقریبا 20 ماهه ست. شکرلله.

14 قبل که آقا سید اینجا بود، توی تعطیلات بهمن با کل خانواده پدریم یه سفر کوچولو به جم داشتیم که بینهایت به همه مون خوش گذشت. مخصوصا سید مهدی و آب بازی هاش توی پیر بیراهه!

ولنتاین امسالمون با یه دسته گل زیبا از طرف آقا سید گذشت تا سال آینده انشاالله منم بتونم جبران کنم.

اسفند 90 -     اسفند 91 -     اسفند 92 

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / خوشبختی
زن آقا سید|شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳|۱٢:٥۸ ‎ق.ظ| نظرات ()

حدودا یک ساعت بعد از اینکه آقا سید رفت سر کار و سید مهدی هم خواب بود، من افتادم به جونِ خونه!! هر ماه، یک روز قبل از برگشتن آقا سید خونه ی ما تقریبا خونه تکونی! میشه و یک بار هم در مقیاس کوچکتر وقتی میره سر کار.

وقتی برمیگرده تقریبا هفته اول همه جا تمیزه اما به هفته ی دوم که میرسه، نه! هر زن خونه داری برای انجام کارهای خونه ش نیاز به یه وقتایی داره که شوهرش خونه نباشه. توی زندگی های معمولی! صب تا ظهر که شوهر خونه نیست، فرصت خوبیه برای خانم خونه که به کارای خونه ش برسه و بعد از ظهر که شوهر برمیگرده وقتش رو با اون بگذرونه یا نهایتا شامی درست کنه و ظرفی بشوره، اما دیگه جاروبرقی به دست نمیشه یا کهنه ای برنمیداره برای گردگیری یا تمیز کردن یخچال و ... . وقتی آقا سید چند روز بی وقفه خونه ست و فقط بعضی روزها شاید 3-2 ساعت برای کارای شخصی تنها بره بیرون، تمام کارای خونه داری من میمونه تاااااا وقتی که اون بره سر کار و معمولا کم پیش میاد که هفته ی دوم خونه بودنش، خونمون اون برقی رو بزنه که وقتی برمیگرده.

خلاصه اینکه گردگیری کردم و اجاق رو تمیز کردم و ظرفها رو شستم، دیدم کارام تموم شده اما سید مهدی همچنان خوابه !!! صداش زدم، بیدارش کردم و برای عصرونه خرما و پودر گردو و پسته بهش دادم و با چند تا از اسباب بازی هاش رفتیم تو حیاط . حدودا 10 دقیقه ای بازی کرد که متوجه شدم هنوز گرسنه ست. دوباره اومدیم بالا و واسه ش پاپ کرن درست کردم، خیلی دوست داره، عاشقشه. بعدشم رفتیم پایین خونه ی مادرشوهرم تا شب قبل از خواب.

از امروز صب همه ش با خودم فک میکردم ایندفعه داره خوب میگذره، زیاد دلم تنگ نشده؛ امروز که دوشنبه ست، فردا هم 3 شنبه، 4 شنبه و ... عصری یه لحظه به خودم اومدم که ای خانم، آقا سیدت تازه دیروز رفته ها، کلی روزِ دیگه در پیش داری!!!

الان که دارم مینوسم سید مهدی خوابه و هوا فوق العاده گرمه. هر سال این موقع بخاری روشن بود اما امسال و الان پنجره ی اتاق خواب رو باز کردم شااااید هوای اتاق کمی بهتر بشه! خدایا شکرت

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳|۱٢:٥٩ ‎ق.ظ| نظرات ()

مثل همیشه در رو که میبندم اشکامو بدرقه ی راهت میکنم و با تمام روسیاهیم بازم خدا رو صدا میزنم و با تمام جان و وجودم ازش میخام مراقبت باشه، ازش میخام ازت چشم برنداره که اگه یه لحظه نگاشو ازمون برداره.......... .

خدای خوب و مهربونم مواظب همسرم باش. به خودت سپردمش توی این جاده های پر پیچ و خم.

موضوع مطلب : لحظه آغاز دلتنگی
زن آقا سید|یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳|٤:٥۱ ‎ب.ظ| نظرات ()

زن آقا سید در حال جلو زدن از کوکب خانم قصه ی بچگی؛ نه جان من، خدایی شما بگین، کوکب خانوم بلد بود باسلوق درست کنه؟ کیک سیب و دارچین چی؟ بیسکوییت و کوکی شکلاتی چطور؟ و همگی عالی شدن. خودم عاشق کوکی هام شدم، سید مهدی عاشق بیسکویت ها و کوکی ها..... اولین بار بود که با آرد سفید کیک درست میکردم و خوب میشد. چند بار قبلا امتحان کرده بودم و نمیشد تا اینکه چند وقت پیش بلاخره ظرف پیمانه خریدم و با اندازه های خیلی دقیق تونستم کیکی رو که میخوام خیلی خوب بپزم. قبلا با پودر کیک میپختم. بیسکویت ها هم دفعه ی چهارمم بود!! که درست میکردم و هر دفعه عالی تر از دفعه ی قبل. و بعد از همه ی اینا شروع پخت نون خونگی. نان شیرمال با شیره ی خرما و شیره ی انگور. دفعه ی اول عااااااااااااالی شد اما دفعه ی دوم بیشترش رو به شکل گل پختم و چون این مدل، واسه این نون مناسب نبود پخت گل ها خوب نشد.

روضه ی علی اصغری که بعد از تولد سید مهدی نذر کرده بودیم رو بلاخره توی خونه خوندیم به صرف ناهار و باسلوق های خونگی!!

توی جنوب ، منطقه ی ما تازه چند روزی میشه که زمستون شده، قبلش هوا بهاری بود!! یکی از همون روزای بهاری من، برای خودمون و خانواده خواهر آقا سید(همون که پسرش تقریبا همسن مهدیِ) ناهار پختم و با هم رفتیم بیرون خوردیم. خیلی خوش گذشت، هم به ما هم به بچه ها. یک هفته بعدش هم دوباره همین خواهر شوهرم ما رو برای ناهار دعوت کرد و با هم رفتیم بیرون.

چند روز بعدش هم برای خانواده خواهر شوهر بزرگه ناهار پختم و توی خونه خوردیم با هم. البته اینم بگم که کلا زیاد پیش اومده من و سید مهدی، وقتی آقا سید خونه نیست، ناهار خونه ی همین خواهر شوهرم باشیم.

خبر خوب درباره ی خودم اینکه دوباره باشگاه و ورزش رو شروع کردم. چند روز قبل از بارداریم رفته بودم اما وقتی متوجه شدم باردارم دیگه نتونستم برم. دیگه بارداری و زایمان و بچه ی کوچیک!! نشد برم تاااااا الان. من تا وزن ایده آلم 5 کیلو دیگه جا دارم برای چاق تر شدن اما ورزش ایروبیک رو فقط و فقط بخاطر نیاز بدن به ورزش و روحیه م میرم. برای زن خونه داری که نه درس میخونه و نه شغلی داره فک میکنم ورزش های گروهی بهترین گزینه برای شادابی مضاعف باشه!! وقتایی که آقا سید خونه ست، گل پسر رو پیش اون میزارم و وقتایی که سر کاره با خودم میبرمش یا اصلا نمیرم.. سه روز در هفته، روزی یک ساعت تا 1/5 ساعت؛ عاااااالیه.

یه خبر دیگه اینکه با ماشین دار شدنمون، منم بلاخره راننده شدم!!!! همیشه عاشق رانندگی بودم، دوست داشتم ماشین داشتیم و خودم با ماشین هر جا که کار داشتم میرفتم. ماشین رو که خریدیم، شروع روزِ کاری آقا سید بود که باهاش رفت سر کار. بعد از 14 روز که برگشت، از فرداش با هم رفتیم تمرین. اینم بگم که من سال 89 گواهینامه گرفتم اما از اون موقع تا به حال رانندگی نکرده بودم! خلاصه اینکه بعد از سه - چهار روز تمرین با آقا سید، فک میکنم روز چهارم بود که دیگه یه ساعت خلوت، با سید مهدی، تنهایی رفتیم توی شهر و تمرین!! و روزهای بعدش خودم بودم و یه ماشین و یه شهر و هر جا که کار داشتم.. شاید شما لذتِ توی این نوشته ها رو درک نکنید اما شادیِ این کار برای من غیر قابل وصفه.

حالا فکرشو بکنید من رانندگی میکنم و با ماشین میرم باشگاه. دو تا کار که به هر دو علاقه ی زیادی دارم منو پر از انرژی میکنن برای اینکه همسر و مادری سرحال و شاداب باشم. و باز هم مثل همیشه در برابر این همه نعمت فقط میتونم بگم خدایا شکرت، خدایا من دارم تمام سعیمو میکنم، گاهی کم میارم، ازت متشکرم که ازم چشم برنمیداری و هر وقت کم آوردم با یه محرک، هولم میدی جلو که دوباره بیشتر بهت نزدیک بشم.

 از خودم گفتم، از آقا سید هم بگم که کمر درد داره و توی این یکی دو ماه اخیر استرس و فشار روانی خیلی زیادی روی هر دوتامون هست بخاطر مشکلی که داره. قراره فردا یعنی چهارشنبه بره شیراز دکتر، ببینیم اونجا دکتر چه نظری میده. توی این یکی دو ماه، لحظه به لحظه رو زندگی میکنیم، میگیم، میخندیم اما پشت خنده ی هر کدوممون صدهزار بارِ استرس مخفیه. توکل بر خدا.

(این پست رو خیلی وقت پیش نوشته بودم اما بخاطر عکس ها نتونستم آماده ش کنم.. الان شکر خدا خیلی بهتره و دکتر بهش گفته مشکلی نداری فقط باید ورزش کنی)

از سید مهدی هم اینکه تا هوا سرد نشده بود اغلب میرفتیم پارک سه تایی و اون سرسره بازی میکرد و من و آقا سید هم تغذیه!!

واسه ش وسایل نقاشی گرفتم. تخته شاسی و مداد شمعی. خط خطی کردن رو دوست داره.

در راستای تربیت علمی و بزرگ تر شدن سید مهدی و نافرمان تر شدن!! دو تا کتاب دیگه هم گرفتم که بخونم اما متاسفانه هنوز فرصت نکردم. کتاب "چگونه به کودک خود نه بگوییم" یکی از اون کتاب هاست.

واسش برنامه ی روزانه نوشتم که زندگیش طبق نظم پیش بره و آدم منظمی بار بیاد!! نمیدونم برنامه م چقدر درست و قابل قبوله اما حس مادریم میگه چیز خوبیه!! برای هر کاری یه ساعت خاص نذاشتم، مثلا ساعت 9 حتما صبحانه یا راس ساعت 23 خواب. برای هر فعالیتی یه بازه ی زمانی گذاشتم مثلا 8:30 تا 9:15 بیداری صبح. مقرر نکردم حتما هر روز 8:30 بیدار شه چون هیچوقت عملی نمیشه و عملی نشدنش مساوی با بی اعتبار شدن برنامه و بعدش حذف برنامه و در نتیجه حاکم نبودن نظم میشه.

وقتایی که توی آشپزخونه مشغولم یا با ظرفا خودشو مشغول میکنه یا درب کابینت ها یا این ماکارونی ها و این جعبه ی شکلات!

گاهی وقتا هم شیطنت این مدلی توی یخچال !

اینم یک عصرونه ی خوشمزه ی خونگی و مورد علاقه ی پسرک، پاپ کورن !

جونه های ماش و بسته بندی های کوچولو برای سوپ های سید مهدی.

بازی با میوه ها !!

اینم از پرده اتاق خوابمون که قولش رو داده بودم.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳|۱:٠٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

برای دیدن تو ثانیه ها رو میشمرم

الان من یک لیدی پر آرایش و خوش لباسم که دارم ثانیه ها رو میشمرم.

موضوع مطلب : لحظه دیدار نزدیک است
زن آقا سید|سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳|٤:٤٦ ‎ب.ظ| نظرات ()

این روزا دارم از کدبانوگری خودم حسابی لذت میبرم !! مربای خونگی، ترشی خونگی، ماست کاهوی خونگی، غذاهای خوشمزه، دم نوش های خوش عطر طبیعی .... . ترشی هویج و گل کلم و شلغم، کلم بنفش و ترشی پیاز بنفش . بیشتر از همه عاشقِ ...  نه اصلا عاشق همه شونم نمیتونم یکی رو انتخاب کنم. مربای کدو حلوایی و خرمالو که عاشق مربای خرمالو شدم.

بعد از کیک درست کردن های فراوان کاپ کیک گلی!! هم درست کردم که خیلی خوشم اومد!

و قارچ سوخاری برای اولین بار که اینم عالی بود.

تعریف از خود بسه دیگه یکم از آقا سید بگم که اونم ارشد قبول شده اما غیر انتفاعی و ترم بهمن باید بره دانشگاه توی یه شهر خیلی خیلی دور. با هم خیلی فکر کردیم و تصمیم هایی گرفتیم و دوباره من فکر کردم و تصمیم هایی گرفتم و بلافاصله بعدش خبرای غیره منتظره... این پاراگراف در همین حد بمونه تا یکی دو ماه آینده انشاالله مفصل درباره ش بنویسم.

از خونمون هم بگم که برای پنجره بزرگ اتاق خوابمون پرده ی پارچه ای مجلسی گرفتیم چون اقا سید اینجوری دوست داشت. جفتمون عاشق انتخابمون شدیم. وقتی کامل نصب شد عکسشو میذارم.

این گلدون ها هم تازه خریدم برای جلوی درب ورودی خونه+دست کوچولوی پسرم

یه اتفاق خیلی خوب ماشین دار شدنمون هست که هیچوقت فکرشم نمیکردیم به این زودی اتفاق بیفته، پراید!

از همه ی اینا که بگذریم گفتن و شنیدن از سید مهدی خوشتر است!!!

گفته بودم که با هر ضربه ای که به توپ میزنه میگه گل، الان کاربرد کلمه ی گل رو به خوبی میدونه، یعنی در واقع تنها کلمه ای که به خوبی میشناسه، گل هست. گل طبیعی میبنه میگه گل، مصنوعی میبینه میگه گل، درخت میبینه میگه گل، عکس گل میبینه میگه گل خودش به توپ ضربه میزنه میگه گل، یه بار هم توی اتاقش خواب بود ظهر، بعد که بیدار شد اومد توی هال و تی وی روشن بود و فوتبال، چشمش افتاد به تی وی و توپ و ضربه رو که دید گفت گــــل !

کتاب قصه و اسباب بازی های جدید گرفتم واسه ش. هر دفعه که چند تا اسباب بازی با هم میگیرم فقط یکی رو بهش میدم و بقیه رو قایم میکنم و یکی یکی هفته به هفته بهش میدم. یکی از اون کتاب ها رو خیلی دوست داره : "هری که زیادی کمک می کرد" یه روز همینجور که توی خونه مشغول بازی بود و اصلا توجهی به من نداشت و منم توی آشپزخونه مشغول آشپزی بودم شروع کردم به گفتن قصه ی من در آوردی!!! و اون بی توجه به من بازی میکرد و رفت سمت اتاقش، حدودا دو دقیقه بعد (وسطای قصه ی من) با کتاب قصه ش از اتاق اومد بیرون.. رفتم سمتش و بوسیدمش و نشستیم همون کتابی رو که آورده بود خوندیم.

یازدهم آبان ماه وقتی توی خونه از تی وی عزاداری پخش می شد بهش سینه زدن رو یاد دادم و خیلی سریع یاد گرفت... اما الان یه مشکلی داریم و اون اینه که این پسرک شیطون نمیدونه سینه مخصوص عزاست و وسط شادی و خوشحالی و رقص هم یکی دو تا سینه میزنه.

چشم و بینی رو خوب میشناسه. چشم رو تا "چش" میتونه تلفظ کنه و به بینی میگه "نینی" یه روز که پسر عموی هفت ماهش بغلم بود بهش نشونش دادم و گفتم "نی نی" اونم سر شیشه پسر عمو رو برداشت و زد به بینی اون بیچاره و گفت : "نینی" .

سید مهدی کلمه "بابا" رو به خوبی یگه اما هیچ علاقه ای به گفتن "مامان" نداره. هر دفعه که میگم مامان اون میگه "بابا" . میدونه بابا کیه، میدونه من مامانم اما اصلا این کلمه رو به زبون نمیاره!!!

چند شبی وضعیت خوابش بهتر شده بود، یعنی به جای اینکه هر یک ساعت با گریه بیدار شه شب تا صبح فقط دو بار بیدار میشد و من خیلی راضی بودم به این وضعیت و خوشحال اما متاسفانه فقط برای چند شب بود.. و دوباره شروع شد، تا یک ماه حدودا هر شب یک ساعت به یک ساعت بیدار میشد و باید دوباره میخوابوندمش. تا 2:30 -3:00 مشکلی نداشتم وقتی بیدار میشد بغلش میکردم و راه میرفتم و زیارت عاشورا هم با گوشیم پلی بود و اغلب خوابش میبرد اینجوری فقط برای اینکه به شیر خوردن نصفه شب عادت نکنه اما ساعت از 3:00 که میگذشت خودم هم خیلی خوابالود میشدم و تا بیدار میشد بلاجبار بهش شیر میدادم و میخوابیدیم. بعد از حدودا 20 روز متوجه شدم داره دندون جدید درمیاره و شبای بعد که میدونستم از درد بیدار شده بهتر با این قضیه کنار میومدم. 4 تا دندون جدید توی شانزدهمین ماه زندگیش.

سرما خورده بود و با هم رفته بودیم دکتر، قبل از اینکه نوبتش بشه برای اینکه توی محیط آلوده ی مطب نباشیم رفتیم بیرون و بلاجبار سر زدن به مغازه های نزدیک مطب. این اسباب بازی ها و جاکلیدی ها رو سید مهدی خواست که بخرم و منم خریدم!!

یه جریان دیگه هم که سید مهدی درگیرش بود کتک خوردنش از پسر عمه ش بود که چهار ماه و نیم ازش بزرگتره . ماه ها درگیر این قضیه بودیم و صبوری من و آقا سید و نتیجه ی خیلی بد و معکوسی که ما از صبوریمون گرفتیم.. منِ مادر که وظیفه حفاظت و حمایت از بچه م رو دارم و بچه ای که توقع حامی بودن از من رو داره باید جلوی من آسیب میدید و این آسیب دیدن بیشتر از لحاظ روحی، ماه ها، روزانه تکرار میشد حتی با وجودی که من همیشه همه جا ایستاده بودم چون پسرم مشغول بازی و راه رفتن بود اما اون اتفاق در لحظه می افته و کاری از دست هیچکس برنمیاد.. این قضیه حدودا 6 ماه تکرار میشد تا اینکه این اواخر یه بار پسر عمه ش دوید سمت مهدی و من متوجه شدم و پشت سرش راه افتادم و بهش رسیدم، توی چشم من نگاه کرد و خندید و بعد اسباب بازی که توی دستش بود محکم کوبید تو شکم پسرم و من نتونستم اون سرعت عمل لازم رو داشته باشم که دست اونو بگیرم یا شاید فک کردم حالا که منو میبینه که بهش نگاه میکنم دیگه پسرمو نمیزنه اما نه ، محکم ضربشو زد و من با تمام وجودم خودمو کنترل کردم و دستش کشیدم کنار و با صدای بلند (نه داد و نه فریاد) بهش گفتم این چه کاری بود کردی و گریه اون و ناراحتی مادرش و ترک مهمونی به بهونه ی اینکه پسرمون خوابش میاد برای دو ساعت و دوباره برگشتن و همه چیز هم خوب بود. مدتی بعد جریان دیگه ای پیش اومد که هیچ ربطی به من و پسرم نداشت اما اصلا متوجه نشدم چطور بحث کشیده شد سمت ما؟؟ اما برای منی که حدود شش ماه مرتب شاهد آسیب دیدن پسرم بودم ( اصلا آسیب جسمی منظورم نیست چون خیلی ناچیز بود، منظور آسیب روحیه) و منی که با وجودی که خونه داری و همسر داری میکردم، مثل پرستار بچه ای که جز بچه داری وظیفه ای نداره و تمام انرژیش رو برای بچه میذاره، خیلی بیشتر از تمام وجودم برای سید مهدی انرژی گذاشتم فقط برای اینکه وقتی بزرگ شد به سن من رسید، کاستی هایی که توی وجود خودم دارم حس میکنم رو نداشته باشه خیلی سخت تموم شد. بچه بودن بچه ها برام قابل درکه اما بی تفاوتی بزرگترها، اصلا. از جزییاتش بگذریم دیگه.. الان شکر خدا حساسیت پسر عمه نسبت به سید مهدی خیلی کمتر شده اما هنوز محو نشده!! بخاطر همین، هر وقت پسر عمه پایین خونه ی مادر شوهرم هست من مهدی رو نمیبرم پایین یا اگه بریم کمتر میمونیم که برخورد بچه ها(دعوا !) کمتر پیش بیاد نه فقط بخاطر سید مهدی، بخاطر پسر عمه ش بیشتر از خودش، بخاطر اینکه هیچکدوم از بچه ها آسیب نببینن.

میگم بیشتر از تمام وجودم انرژی گذاشتم منظورم این نیست که من تنها مادریم که این کار رو میکنه، این کاریه که همه ی مادرها برای بچه هاشون میکنن بدون هیچ توقع و چشم داشتی.

بگذریم...

دوباره از خودم بگم.. حس خیلی غم انگیز و ناراحتی زیادی بهم دست میده وقتی آهنگ هایی که توی بچگی میشندیم رو میشنوم الان. یه کلیپ هست "باز باران با ترانه" میخونه و عکس های خیلی قدیمی از خاطرات رو نشون میده " شما یادتون نمیاد" یا کلیپی که امشب دیدم " دلم تنگ شده برای" : بیرون رفتن با پدرم، برای مدرسه دوران ابتداییم، خونه مادربزرگم، محله دوران کودکیم، نوشتن الف، جایزه گرفتن، سیب زمینی تنوری و ... حس دلتنگی و بغض شدیدی بهم دست میده... با وجودی که الان خوشبختم، خوشحالم اما خیلی دلم برای بچگیام تنگ میشه. مخصوصا برای حیاط بزرگ خونه مادربزرگ که وقتی بارون میومد اون حیاط پر از آب میشد و من و داداشم و پسرعموم کشتی های کاغذی درست میکردیم و می انداختیم داخل آب و برای مدرسه ابتداییم، همیشه دلتنگ این دوتام. شما هم همینجورین؟

یه چیز دیگه که حس بدی بهم میده دیدن وبلاگ های آپ نشده قدیمی هست..اینا هم حس خیلی بدی بهم میدن. تمام دوستانم رو توی بوک مارک هام داشتم، چند وقت پیش به همــــــــــــــشون سر زدم و متاسفانه خیلی هاشون دیگه آپ نمیشدن، تمام اونایی رو که یکی دو سال از آخرین آپشون میگذشت رو حذف کردم از لیستم بخاطر همون حس بد و ناخوشایند. آیا باز هم شما همینجورین؟؟

و بلاخره بعد از یک سال و با کلی معذرت خواهی بخاطر این همه تاخیر، این شما و این هم کتاب هایی که برای تعلیم، تربیت و پرورش پسرم مطالعه کردم.

شیوه های تقویت هوش(کتاب کار برای کودک) - من و کودک من - همه کودکان تیزهوشند اگر - آنچه مادر باید درباره 12 ماه اول زندگی کودکش بداند - کودک هوشیار بپروریم - 140 بازی فکری با بچه ها - ماساژ کودک - چگونه با فرزندتان صحبت کنید - تربیت بدون فریاد - آموزش دستشویی رفتن به کودکان - بهداشت کودک - کلیدهای رفتار با کودک دوساله - کلیدهای رفتار با کودک یک ساله - کلیدهای مراقبت از نوزاد از تولد تا یک سالگی - ریحانه بهشتی - چگونه با کودکم رفتار کنم - مادر کافی - خطاهای تربیتی والدین - رفتار با کودک - نسیم مهر 1 - نسیم مهر 2

و یک کتاب دیگه که از دوستی قرض گرفته بودم و فوق العاده بود: 40 خطای تربیتی.

کتاب هایی که Bold کردم خوندنشون رو 100% توصیه میکنم.

این کتاب ها رو هنوز نخوندم و درباره شون نظری ندارم: کلیدهای رفتار با کودک دوساله - رفتار با کودک - نسیم مهر 1 - نسیم مهر 2

کتاب "چگونه با کودکم رفتار کنم" یه کتاب کاملا سختگیره درباره تربیت و راه های آخر رو برای مشکلات به عنوان تنها راه حل گفته. به نظر من کتاب خوبیه اما برای راه آخر.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳|٤:٢٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون