عاشقانه های آقا سید و زنش
سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم
*شعر توی هدر از آقا سیده.
زایمان
طبیعی یا سزارین ؟؟
بدجوری گیر کردم سر این دو راهی!!
هر کسی یه چیزی میگه. هر چیزی شنیدین البته با منبع موثق یا تجربه دارین بهم بگین که راحت تر بتونم تصمیم بگیرم.. خواهش میکنم راحت حرفاتونو بزنید، خصوصی یا عمومی. من منتظرم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
92/03/22:
دوستای عزیزم مرسی بخاطر راهنمایی هاتون. کمک خیلی بزرگی بود
عنوان، ربطی به نوشته های زیر نداره، اما دوست داشتم عنوان این باشه دیگه!!
قبل از رفتن آقا سید به محل کارش توی چهارهِ قبل، یکی از کتابهاش رو که میدونستم با خودش میبره رو برداشتم و توی هر صفحه ش دور چند تا حرف دایره کشیدم طوری که با کنار هم قرار دادن حروف جمله های معنی داری ساخته بشه و توی گوشیش الارم گذاشتم: "همسرم، فصل 1 تا 3 کتابت رو دوباره بخون، حرفای تازه ای واست داره" و همین انگیزه ای شد که سه تا الارم دیگه توی تاریخای متفاوت واسه ش بزارم، اینکه دوست دارم، دلم واست تنگ شده و عاشقتم... چند روزی از رفتن آقا سید گذشت، الارم رو دید و کتاب رو، به سختی تونست کلمات و جملات رو سر هم کنه.. چند روز بعد پیام داد، منم عاشقتم گلم..... حالا قیافه ی من اینجوری
. چرا همچین پیامی داد؟ ما که الان دو سه ساعتی میشه به هم پیام ندادیم!! توی ارسالی هام نگاه میکنم، شاید پیامی فرستادم و گفته م دوست دارم یا عاشقتم و حالا اون جواب داده!!! اما چیزی نبود.. پیام دادم: ها؟؟؟؟ گفت خودت تایمر گذاشته بودی، یادت رفته؟!
توی 14 ایی که آقا سید نبود، شروع کردم به تایپ شعرهاش و طراحی یه کتابچه که واسه ش فنری کنم و بعد از شعرهاش کلی برگ سفید بزارم که بقیه شعرهاش که توی آینده میگه رو توش بنویسه و بشه دفتر شعرش. چون این همه شعر میگه اما همه شون توی یه دفتر و کنار هم نیستن. یا توی گوشی خودش بودن یا گوشی من و اینجوری خیلی از شعرهاش رو از دست داده بود و منم خیلی وقت بود که میخواستم واسه ش دفتر بخرم و آخرین بار تمام نوشت افزارهای بزرگ شهر پدریمو گشتم اما هیچکدوم دفتری مناسب شعر نوشتن نداشتن، بخاطر همین تصمیم به طراحی کتابچه گرفتم که برای تولدش، کنار یه هدیه بزرگتر، اینو هم بهش هدیه بدم.. چند برگ از کتابچه: جلد یک دو .. وقتی برگشت دیدم مصممه حتما یه دفتر بگیره، بخاطر همین منم مجبور شدم کتابچه رو نشون بدم که چاپ کنیم برای بقیه شعرهاش.. خیلی خوشش اومد و خوشحال شد اما سایزش کوچیک بود و اون یه دفتر بزرگتر لازم داشت.. خودش رفت دفتر بگیره،،، برای خودش. اما از نوشت افزار بهم زنگ زد و مدل دو تا دفتر رو گفت و برای خریدش باهام مشورت کرد.خیلی واسم ارزش داشت، اینکه برای کوچکترین و ساده ترین مسائل و هر چیزی که فقط هم مربوط به خودش هست نظر من رو میپرسه.. کلا هر دومون بدون مشورت با همدیگه، پیش پا افتاده ترین کاری رو انجام نمیدیم و این یه نکته ی مثبت و خیلی بزرگه توی زندگیمون که بخاطرش از آقا سید تشکر میکنم. از نوشت افزار کتابچه "یادتونه ... " رو هم برام هدیه گرفته بود.
آقا سید که اینجا بود، بعضی وقتها باهاش شوخی میکردم که تو پسر بزرگه ی منی و پسر کوچیکه م هم تا چند وقته دیگه میاد.. یه شب قبل از خواب رو به روش و خیلی نزدیک بهش نشستم و دوباره همینا رو گفتم و اینکه چرا پسرم از خودم بزرگتره و مقایسه خودم و پسر بزرگم.. آقا سید انقدر خندید بدتر از وقتی که قلقلک میشه.. شب خیلی خوشی بود، این پسر بزرگه و پسر کوچیکه حسابی خندوندنم اونقدر که اشکمون در اومد.
این 14 آقا سید تقریبا هر روز برای تمیز کاری میرفت سر ساختمونمون. یه روز که رفته بودم آرایشگاه برای اصلاح، قبل از برگشتن یه شاخه رز با تزیین خیلی ساده گرفتم و رفتم سر ساختمون نیمه کاره مون، گل رو بهش دادم، نشستم تا کارش تموم شد و با هم برگشتیم خونه.
یه روز هم که آقا سید رفته بود آرایشگاه، وقتی برگشت واسم دئودرانت گرفته بود، تازه تموم شده بود و اون یادش بود که باید یکی بگیرم....((( یه نکته پزشکی که چند وقت پیش دکتر توی TV گفت: استفاده زیاد دئودورانت دور از جون همه مون!!! سرطان میاره)))
یادتونه گفته بودم آقا سید توی شیراز چون فروشگاه روسری خوب بلد نبودیم نذاشت روسری بگیرم و گفت برگشتیم از شهر خودتون بهترین روسری رو میگیریم؟؟ اون روسری رو روز زن گرفت!!!! با هم رفتیم خرید. یه شال خیلی خوشگل بود که با وجودی که آقا اصلا شال دوست نداره، گفت باید اینو بگیری!!! توی یه مغازه دیگه هم من یه روسری دیده بودم که با وجودی که اصلا روسری دوست ندارم و شال رو ترجیح میدم، گفتم من اون روسری رو میخوام، اگه دوست داری این شال رو داشته باشم عیب نداره بخریم ولی اون روسری هم حتما باید باشه! فداش بشم من، به من نه که نمیگه... توی این شرایطی که هستیم بخاطر ساخت خونه و سیسمونی پسرکمون، من بیشتر مواقع دست به جیب بودنشو برای هر چیزی قبول ندارم. خلاصه اینکه شال 28 تومن و روسری 35 تومن شد. بعدش هم رفتیم برای لوازم آرایشی .. رژ منـ*ـهـ*ـتـ*ـن و سایه ابرو elite و مداد لب شدن 68 تومن. اینا هدیه های روز زن بودن که با هم گرفتیم.بعدش یه دامن گرفتم چون همه ی دامن هام برام تنگ شدن و توی این دوران فقط با دامن راحتم.
یک روز دیگه ی خدا ! آقا سید تنهایی رفته بود بیرون یه رز سفید با لبه های صورتی پررنگ تزیین شده بدون مناسبت واسم آورد و از اونجایی که فعلا تو خونه مادر شوهر هستیم، همه گل بی مناسبت رو دیدن و تازگی این عشق بسی همه را متعجب کرد!
با مادرم میخواستیم بریم خرید، حلقه م دستم نبود، توی خونه دنبالش گشتم، دوست داشتم میرم بیرون حلقه م دستم باشه که متمایز باشم از بقیه دخترا!!! هر چند که دیگه علاوه بر ابرو و مش مو و .... حلقه هم کسی رو متمایز نمیکنه اما خب دوست داشتم دستم باشه.. توی شهر که بودیم یه لحظه اومدم پایین شالم رو که روی شکمم افتاده بود درست کنم. برآمدگی شکمم یه لحظه توجهم رو جلب کرد، لبخندی زدم و گفتم برای اینکه بگی شوهر دارم دیگه نیازی به حلقه نیست، یه چیز تابلو داری که دخترا نمیتونن داشته باشن!!
آقا سید برای یه کاری رفته بود تهران،که اتفاقا همزمان با نمایشگاه بین المللی کتاب بود و بخاطر خرید کتاب های تربیتی رفت نمایشگاه و 14 کتاب برای تربیت آقا مهدی و کلی کتاب شعر دیگه هم برای خودش گرفت. گفته بودم که خیلی از آینده میترسم، از اینکه بچه روی رابطه ی منو آقا سید اثر بذاره و نتونیم زندگی عاشقانه ای داشته باشیم و بشیم مثل خیلی از زن و شوهرای دیگه.. اما حالا با خوندن این کتابا دلم قیلی ویلی میره برای بودن بچه توی زندگیمون، همونطور که قبل از بارداری هم عاشق بچه بودم اما بلافاصله بعد از بارداری ترس وجودمو گرفت.. وقتی توی کتابی میخونم شب و قبل از خواب مامان و بابا بچه رو ببرن و توی اتاقش و واسه ش قصه و آواز بخونن، خیلی ناخوداگاه و غیر ارادی یه اتاقِ بچه توی ذهنم مجسم میشه، یه پسر ناز یکی دو ساله که توی تختش خوابیده یا توی اتاقش هستیم منو و آقا سید و با هم بازی میکنیم.. بازی کردناش، شیطنت ها و شیرین کاری هاش، دندون درآوردن و غذا خوردنش و .... همه از ذهنم میگذرن و تمام وجودم پر میشه از خواستنش و فک میکنم اضافه شدنش به زندگیمون پر از شادی باشه و دیگه اصلا اون ترس قبلی رو ندارم و بی صبرانه منتظر اینم که بیاد و بشه مردِ خونه م توی 14 ایی که آقا سیدم نیست...
با تمام وجودم برای همه ی اونایی که دوست دارن بچه داشته باشن دعا میکنم زودتر این اتفاق قشنگ واسه شون بیفته و بیشتر از این مجبور نباشن انتظار بکشن، آمین.
تا پایان ماه ششم 8 کیلو اضاف وزن داشتم..
چند روز پیش هم برای سونو رفتم. توی مسیر یاده اولین سونوم افتادم که چقدر حالم بد بود و بخاطر ویار و غذا نخوردن هام نمیتونستم روی پام بایستم. دستی رو شکمم کشیدم و گفتم پسرک یادته چقد اذیت میکردی؟!
پی نوشت از آقا سید:
برای همه ی هستیم:
در من حسی ست
مثل یک بوسه
که بر لبهای تو می نشیند
گرم و آتشین
وزش نسیم بهار
سوی گونه های تو
- سرخ از بی پروا بوسه های من -
و گیسوانی که می رقصند
دلنشین و دلربا
مثل همین شعر
که برای تو سروده ام
ناب ناب
دارم یه تغییراتی توی موضوع بندی وبلاگ میدم که باید مطلب زیر رو از قسمت خوشبختی به تجربه ها بیارم... این پست، شماره ی 12 بود اما برای اینکه بتونم بیارم توی تجربه ها، کات شد به اینجا
یادمان بماند:
وقت عصبانیت:
1 - تصمیم عجولانه نگیریم؛
2 - بدون در نظر گرفتن شرایط و بدون فکر هر حرفی که به ذهنمون میاد رو روی زبون نیاریم؛
3 - قضاوت عجولانه نکنیم؛
4 - مسائلی که پیش میاد رو زود فراموش کنیم.
زن آقا سید
فردای تولدم یعنی 27 اسفند آقا سید رفت سر کار و هم زمان با رفتن اون، منم اومدم خونه ی پدری و سال تحویل و تعطیلات رو در کنار خانواده م گذروندم..این اولین بار بعد از ازدواجمون بود که من 14 روز نبودن آقا سید رو کامل اومده بودم خونه ی پدری. خواهر و برادرام روزی نبود که نگن از موندنم خیلی خوشحالن.. مثل قبل از ازدواج، شش تامون با هم.... کنارشون بودم اما حس میکردم چقد دلم واسشون تنگ شده بود... آقا سید منو برد توی غربت، جایی که جز خودش و خانواده ش هیچکس رو نمیشناختم اما همه اونقدر گرم و صمیمی بودن که من اصلا احساس دلتنگی برای خانواده م نمیکردم.. تعطیلات هم که کنارشون نبودم دلتنگشون میشدم.
توی ماه پنجم بارداری بودم و من یک عدد زنِ آقا سیدِ پر شور و نشاط بودم و تمام مهمونی های خانوادگی رو با خانواده م میرفتم و از اونجایی که خیلی وقت بود فامیل رو ندیده بودم همه از این مهمونی ها لذت میبردیم.
آقا سید شنبه شب 10 فروردین برگشت خونه و صبح دوازدهم اومد خونه ی پدری من و سیزده بدر رو با خانواده ی من رفتیم بیرون و بعد برگشتیم شهر آقا سید.
روزی که زلزله اومد، من و آقا سید کنار هم خوابیده بودیم، من خواب و بیدار بودم که یه دفعه خونه به شدت شروع به لرزیدن کرد.. من بخاطر شرایطم تا میخواستم بلند شم چند ثانیه ای طول میکشید. آقا سید سریع از خواب پرید و بلند شد و دست منو که هنوز دراز کشیده بودم گرفت و شروع کرد به کشیدن.. توی اون وضعیت من نمیتونستم بلند شم و خونه همچنان میلرزید. دوبار بلند گفتم ولم کن ولم کن تا بلند شم و بعد از اینکه بلند شدم دوباره دستمو گرفت و از خونه رفتیم بیرون. همه ی اینا توی چند ثانیه اتفاق افتاد...بعد از حادثه یه چیز فکرمو مشغول کرد: اینکه توی اون لحظه ی وحشتناک آقا سید به جای اینکه خودش سریع بره بیرون، به محض بلند شدن، دست منو گرفت که با خودش ببره...
زمین لرزیدن گرفت
اما عشق تو
فراموشم نخواهد شد
کشش دستانم
در میان دستانت
تمام کوشیدن هایت
وقتی حادثه و مرگ را نزدیک دیدی
برای نجات جان من
حتی به قیمت جان خودت
___________
دو روزی میشه که هفته ی بیست و پنجم بارداریم شروع شده.. ویارها ، خستگی ها، ضعف ها، بی حوصلگی ها، افکار منفی و پریشون همه و همه بعد از 14 هفته یعنی 4 ماه و نیم از بین رفتن... اولین حرکت آقا مهدی توی هفته ی 20 بود که به طور کاملا مشخص حس شد.. پشت لپ تاپ نشسته بودم که وقتی تکون خورد بی اختیار اشکام سرازیر شدن و احساس کردم چقدر دوستش دارم.
الان شما یک عدد زن آقا سید میبینید که مثل دوران قبل از بارداری پر انرژیه، برای خونه داری، شوهر داری، عشق ورزی و ... فقط متاسفانه مکان مناسب برای ابرازش به شکل قبل نداره!!!! خدا کنه زودتر خونه مون آماده شه، میخوام از آخرین روزای دو نفره، لذت بیشتری ببریم..اما اینجور که بوش میاد حالا حالاها ما مهمان این خونه و اون خونه هستیم.
هنوز هیچی برای پسرکمون نخریدیم، هیــــــــچی.. اما یه کتاب برای خودم گرفتم، من و کودک من . کتابی که من گرفتم چاپ سی و نهمه و قیمتش هم 39000 تومن بود.
26 اسفند 91:
غروب شده ولی هنوز آقا سید تولدمو تبریک نگفته. الان هم رفته بیرون مثلا فیزیوتراپی.
جاری بزرگه آرایش کرده اومد خونه ی مادر شوهر!
جاری دومی هم، دخترش خوشتیپ زده بود وقتی اومدن!
اینا چیزایی نبودن که توجه منو جلب کنن، تا اینکه برادر آقا سید گفت: ساعت 8 شده پس لحظه ی نوربارون کیِ؟ -: ها؟ نور بارونِ چی؟
و خانومش یه دفعه این وسط صداش زد و درباره ی یه اس ام اس ازش سوال پرسید و منم رفتم توی اتاق!!!
اون موقع بود که متوجه شدم اینجا خبراییه که من ازش بی خبرم و کمی هم دلم برای آقا سید سوخت که نه سال قبل و نه امسال، نتونست منو سوپرایزم کنه.. آخه سال قبل هم وقتی خواهر شوهرم با شوهرش داشتن درباره کادوی تولد من حرف میزدن، من سر رسیدم، هر چند که بحث رو عوض کردن اما بازم من متوجه شدم که جشنی در راهه!!!
خلاصه اینکه جمع حاضر توی حال، اونقدر این کلمه ی نور بارون رو پیچوندن که منم داشتم باور میکردم که اصلا جشنی نیست، بعلاوه اینکه نیم ساعتی هم گذشت و خبری نشد و من به کل داشتم نا امید میشدم که یه دفعه آقا سید اومد توی اتاق و منو با خودش برد به اتاق دیگه ای که همه ی خانواده اونجا جمع بودن با یه کیک و کلی هدیه کنارش و با ورود من دست زدنشون شروع شد و شعر تولدت مبارک.
آقا سید 8 تا کادو با یه دسته گل واسم گرفته بود.. هر جعبه ای رو که برمیداشتم از طرف آقا سید بود.. دو تا قاب که توی یکی شعار عشقمون رو نوشته بود و زیرِ شعر سالگرد ازدواجمون رو تبریک گفته بود و توی یکی دیگه شعری از خودش به مناسبت تولدم نوشته بود که فوق العاده زیبا بود اما متاسفانه بخاطر اسباب کشی بهش دسترسی ندارم که اینجا بنویسم. یه عروسک قوباغه ای + یه مجسمه ی عروسکی که یه زن و مرد عاشق روی تاب نشسته بودن + یه مجسمه ی پسر خیلی ناز + یه عروسک پشمی الاغ + یه کلیپس بزرگ خوشگل + یه خودنویس که روش حک کرده بود: هستی ام تولدت مبارک
مادر شوهرم هم 50 تومن پول نقد هدیه داد، خواهر بزرگه آقا سید پول نقد، خواهر کوچیکه جامیوه ای، داداش بزرگه اسپری، داداش دوم هم پیرهن
بعد از جشن برای عروسک ها اسم انتخاب کردیم که انشاالله خونه ی خودمون حاضر شد و وسایل رو چیدیم عکس عروسکها رو با اسمشون میزارم اینجا.
مهربان همسرم، مرسی بخاطر تولد زیبایی که برام گرفتی ممنونم بخاطر هدیه ها، همش برام زیبا بود و به هر کدوم که نگاه میکنم میتونم نهایت عشق و مهربونی و محبتت رو ببینم.
شعار عشقمون

