عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

این روزا دارم از کدبانوگری خودم حسابی لذت میبرم !! مربای خونگی، ترشی خونگی، ماست کاهوی خونگی، غذاهای خوشمزه، دم نوش های خوش عطر طبیعی .... . ترشی هویج و گل کلم و شلغم، کلم بنفش و ترشی پیاز بنفش . بیشتر از همه عاشقِ ...  نه اصلا عاشق همه شونم نمیتونم یکی رو انتخاب کنم. مربای کدو حلوایی و خرمالو که عاشق مربای خرمالو شدم.

بعد از کیک درست کردن های فراوان کاپ کیک گلی!! هم درست کردم که خیلی خوشم اومد!

و قارچ سوخاری برای اولین بار که اینم عالی بود.

تعریف از خود بسه دیگه یکم از آقا سید بگم که اونم ارشد قبول شده اما غیر انتفاعی و ترم بهمن باید بره دانشگاه توی یه شهر خیلی خیلی دور. با هم خیلی فکر کردیم و تصمیم هایی گرفتیم و دوباره من فکر کردم و تصمیم هایی گرفتم و بلافاصله بعدش خبرای غیره منتظره... این پاراگراف در همین حد بمونه تا یکی دو ماه آینده انشاالله مفصل درباره ش بنویسم.

از خونمون هم بگم که برای پنجره بزرگ اتاق خوابمون پرده ی پارچه ای مجلسی گرفتیم چون اقا سید اینجوری دوست داشت. جفتمون عاشق انتخابمون شدیم. وقتی کامل نصب شد عکسشو میذارم.

این گلدون ها هم تازه خریدم برای جلوی درب ورودی خونه+دست کوچولوی پسرم

یه اتفاق خیلی خوب ماشین دار شدنمون هست که هیچوقت فکرشم نمیکردیم به این زودی اتفاق بیفته، پراید!

از همه ی اینا که بگذریم گفتن و شنیدن از سید مهدی خوشتر است!!!

گفته بودم که با هر ضربه ای که به توپ میزنه میگه گل، الان کاربرد کلمه ی گل رو به خوبی میدونه، یعنی در واقع تنها کلمه ای که به خوبی میشناسه، گل هست. گل طبیعی میبنه میگه گل، مصنوعی میبینه میگه گل، درخت میبینه میگه گل، عکس گل میبینه میگه گل خودش به توپ ضربه میزنه میگه گل، یه بار هم توی اتاقش خواب بود ظهر، بعد که بیدار شد اومد توی هال و تی وی روشن بود و فوتبال، چشمش افتاد به تی وی و توپ و ضربه رو که دید گفت گــــل !

کتاب قصه و اسباب بازی های جدید گرفتم واسه ش. هر دفعه که چند تا اسباب بازی با هم میگیرم فقط یکی رو بهش میدم و بقیه رو قایم میکنم و یکی یکی هفته به هفته بهش میدم. یکی از اون کتاب ها رو خیلی دوست داره : "هری که زیادی کمک می کرد" یه روز همینجور که توی خونه مشغول بازی بود و اصلا توجهی به من نداشت و منم توی آشپزخونه مشغول آشپزی بودم شروع کردم به گفتن قصه ی من در آوردی!!! و اون بی توجه به من بازی میکرد و رفت سمت اتاقش، حدودا دو دقیقه بعد (وسطای قصه ی من) با کتاب قصه ش از اتاق اومد بیرون.. رفتم سمتش و بوسیدمش و نشستیم همون کتابی رو که آورده بود خوندیم.

یازدهم آبان ماه وقتی توی خونه از تی وی عزاداری پخش می شد بهش سینه زدن رو یاد دادم و خیلی سریع یاد گرفت... اما الان یه مشکلی داریم و اون اینه که این پسرک شیطون نمیدونه سینه مخصوص عزاست و وسط شادی و خوشحالی و رقص هم یکی دو تا سینه میزنه.

چشم و بینی رو خوب میشناسه. چشم رو تا "چش" میتونه تلفظ کنه و به بینی میگه "نینی" یه روز که پسر عموی هفت ماهش بغلم بود بهش نشونش دادم و گفتم "نی نی" اونم سر شیشه پسر عمو رو برداشت و زد به بینی اون بیچاره و گفت : "نینی" .

سید مهدی کلمه "بابا" رو به خوبی یگه اما هیچ علاقه ای به گفتن "مامان" نداره. هر دفعه که میگم مامان اون میگه "بابا" . میدونه بابا کیه، میدونه من مامانم اما اصلا این کلمه رو به زبون نمیاره!!!

چند شبی وضعیت خوابش بهتر شده بود، یعنی به جای اینکه هر یک ساعت با گریه بیدار شه شب تا صبح فقط دو بار بیدار میشد و من خیلی راضی بودم به این وضعیت و خوشحال اما متاسفانه فقط برای چند شب بود.. و دوباره شروع شد، تا یک ماه حدودا هر شب یک ساعت به یک ساعت بیدار میشد و باید دوباره میخوابوندمش. تا 2:30 -3:00 مشکلی نداشتم وقتی بیدار میشد بغلش میکردم و راه میرفتم و زیارت عاشورا هم با گوشیم پلی بود و اغلب خوابش میبرد اینجوری فقط برای اینکه به شیر خوردن نصفه شب عادت نکنه اما ساعت از 3:00 که میگذشت خودم هم خیلی خوابالود میشدم و تا بیدار میشد بلاجبار بهش شیر میدادم و میخوابیدیم. بعد از حدودا 20 روز متوجه شدم داره دندون جدید درمیاره و شبای بعد که میدونستم از درد بیدار شده بهتر با این قضیه کنار میومدم. 4 تا دندون جدید توی شانزدهمین ماه زندگیش.

سرما خورده بود و با هم رفته بودیم دکتر، قبل از اینکه نوبتش بشه برای اینکه توی محیط آلوده ی مطب نباشیم رفتیم بیرون و بلاجبار سر زدن به مغازه های نزدیک مطب. این اسباب بازی ها و جاکلیدی ها رو سید مهدی خواست که بخرم و منم خریدم!!

یه جریان دیگه هم که سید مهدی درگیرش بود کتک خوردنش از پسر عمه ش بود که چهار ماه و نیم ازش بزرگتره . ماه ها درگیر این قضیه بودیم و صبوری من و آقا سید و نتیجه ی خیلی بد و معکوسی که ما از صبوریمون گرفتیم.. منِ مادر که وظیفه حفاظت و حمایت از بچه م رو دارم و بچه ای که توقع حامی بودن از من رو داره باید جلوی من آسیب میدید و این آسیب دیدن بیشتر از لحاظ روحی، ماه ها، روزانه تکرار میشد حتی با وجودی که من همیشه همه جا ایستاده بودم چون پسرم مشغول بازی و راه رفتن بود اما اون اتفاق در لحظه می افته و کاری از دست هیچکس برنمیاد.. این قضیه حدودا 6 ماه تکرار میشد تا اینکه این اواخر یه بار پسر عمه ش دوید سمت مهدی و من متوجه شدم و پشت سرش راه افتادم و بهش رسیدم، توی چشم من نگاه کرد و خندید و بعد اسباب بازی که توی دستش بود محکم کوبید تو شکم پسرم و من نتونستم اون سرعت عمل لازم رو داشته باشم که دست اونو بگیرم یا شاید فک کردم حالا که منو میبینه که بهش نگاه میکنم دیگه پسرمو نمیزنه اما نه ، محکم ضربشو زد و من با تمام وجودم خودمو کنترل کردم و دستش کشیدم کنار و با صدای بلند (نه داد و نه فریاد) بهش گفتم این چه کاری بود کردی و گریه اون و ناراحتی مادرش و ترک مهمونی به بهونه ی اینکه پسرمون خوابش میاد برای دو ساعت و دوباره برگشتن و همه چیز هم خوب بود. مدتی بعد جریان دیگه ای پیش اومد که هیچ ربطی به من و پسرم نداشت اما اصلا متوجه نشدم چطور بحث کشیده شد سمت ما؟؟ اما برای منی که حدود شش ماه مرتب شاهد آسیب دیدن پسرم بودم ( اصلا آسیب جسمی منظورم نیست چون خیلی ناچیز بود، منظور آسیب روحیه) و منی که با وجودی که خونه داری و همسر داری میکردم، مثل پرستار بچه ای که جز بچه داری وظیفه ای نداره و تمام انرژیش رو برای بچه میذاره، خیلی بیشتر از تمام وجودم برای سید مهدی انرژی گذاشتم فقط برای اینکه وقتی بزرگ شد به سن من رسید، کاستی هایی که توی وجود خودم دارم حس میکنم رو نداشته باشه خیلی سخت تموم شد. بچه بودن بچه ها برام قابل درکه اما بی تفاوتی بزرگترها، اصلا. از جزییاتش بگذریم دیگه.. الان شکر خدا حساسیت پسر عمه نسبت به سید مهدی خیلی کمتر شده اما هنوز محو نشده!! بخاطر همین، هر وقت پسر عمه پایین خونه ی مادر شوهرم هست من مهدی رو نمیبرم پایین یا اگه بریم کمتر میمونیم که برخورد بچه ها(دعوا !) کمتر پیش بیاد نه فقط بخاطر سید مهدی، بخاطر پسر عمه ش بیشتر از خودش، بخاطر اینکه هیچکدوم از بچه ها آسیب نببینن.

میگم بیشتر از تمام وجودم انرژی گذاشتم منظورم این نیست که من تنها مادریم که این کار رو میکنه، این کاریه که همه ی مادرها برای بچه هاشون میکنن بدون هیچ توقع و چشم داشتی.

بگذریم...

دوباره از خودم بگم.. حس خیلی غم انگیز و ناراحتی زیادی بهم دست میده وقتی آهنگ هایی که توی بچگی میشندیم رو میشنوم الان. یه کلیپ هست "باز باران با ترانه" میخونه و عکس های خیلی قدیمی از خاطرات رو نشون میده " شما یادتون نمیاد" یا کلیپی که امشب دیدم " دلم تنگ شده برای" : بیرون رفتن با پدرم، برای مدرسه دوران ابتداییم، خونه مادربزرگم، محله دوران کودکیم، نوشتن الف، جایزه گرفتن، سیب زمینی تنوری و ... حس دلتنگی و بغض شدیدی بهم دست میده... با وجودی که الان خوشبختم، خوشحالم اما خیلی دلم برای بچگیام تنگ میشه. مخصوصا برای حیاط بزرگ خونه مادربزرگ که وقتی بارون میومد اون حیاط پر از آب میشد و من و داداشم و پسرعموم کشتی های کاغذی درست میکردیم و می انداختیم داخل آب و برای مدرسه ابتداییم، همیشه دلتنگ این دوتام. شما هم همینجورین؟

یه چیز دیگه که حس بدی بهم میده دیدن وبلاگ های آپ نشده قدیمی هست..اینا هم حس خیلی بدی بهم میدن. تمام دوستانم رو توی بوک مارک هام داشتم، چند وقت پیش به همــــــــــــــشون سر زدم و متاسفانه خیلی هاشون دیگه آپ نمیشدن، تمام اونایی رو که یکی دو سال از آخرین آپشون میگذشت رو حذف کردم از لیستم بخاطر همون حس بد و ناخوشایند. آیا باز هم شما همینجورین؟؟

و بلاخره بعد از یک سال و با کلی معذرت خواهی بخاطر این همه تاخیر، این شما و این هم کتاب هایی که برای تعلیم، تربیت و پرورش پسرم مطالعه کردم.

شیوه های تقویت هوش(کتاب کار برای کودک) - من و کودک من - همه کودکان تیزهوشند اگر - آنچه مادر باید درباره 12 ماه اول زندگی کودکش بداند - کودک هوشیار بپروریم - 140 بازی فکری با بچه ها - ماساژ کودک - چگونه با فرزندتان صحبت کنید - تربیت بدون فریاد - آموزش دستشویی رفتن به کودکان - بهداشت کودک - کلیدهای رفتار با کودک دوساله - کلیدهای رفتار با کودک یک ساله - کلیدهای مراقبت از نوزاد از تولد تا یک سالگی - ریحانه بهشتی - چگونه با کودکم رفتار کنم - مادر کافی - خطاهای تربیتی والدین - رفتار با کودک - نسیم مهر 1 - نسیم مهر 2

و یک کتاب دیگه که از دوستی قرض گرفته بودم و فوق العاده بود: 40 خطای تربیتی.

کتاب هایی که Bold کردم خوندنشون رو 100% توصیه میکنم.

این کتاب ها رو هنوز نخوندم و درباره شون نظری ندارم: کلیدهای رفتار با کودک دوساله - رفتار با کودک - نسیم مهر 1 - نسیم مهر 2

کتاب "چگونه با کودکم رفتار کنم" یه کتاب کاملا سختگیره درباره تربیت و راه های آخر رو برای مشکلات به عنوان تنها راه حل گفته. به نظر من کتاب خوبیه اما برای راه آخر.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳|٤:٢٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

خیلی وقت بود که تو خونه ی پدریم حرف از مسافرت تابستونه بود برای شهریور.چند روز قبل از سفر، داشتیم آماده میشدیم که بریم برای دیدن قبل از سفر که یه دفعه آقا سید گفت: میخوای تو هم باهاشون بری؟ +: من؟ برم؟ خب تو چی؟ تو که خونه ای!  و ته دلم اونقدر خوشحال شدم که تمام حرفام با لبخند بی اراده ای همراه بود.. نه بخاطر یه سفر ساده، بخاطر زیارت امام رضا(ع). چند سال بود که هر روز آرزوی زیارتشو میکردم، آرزوی اینکه منو هم بطلبه برم پا بوسش.. اصلا با آقا سید نذر کرده بودیم اگه به هم برسیم بریم زیارت... امسال، از اول تابستون هر روز و شب دعا میکردم، بیشتر از همیشه، که منو آقا سید رو بطلبه... وقتی آقا سید گفت با خانواده ت برو اصلا باورم نمیشد که طلبیده شدم، خیلی هم اصرار کردم که نرم، بخاطر آقا سید، اما رفتم،رفتم، رفتم.

وقتی رفتیم خونه پدریم و بهشون گفتم منم وسایلمو جمع کردم باهاتون بیام سفر، خوشحالی همه غیر قابل وصف بود، نه بخاطر من، بخاطر سید مهدی.. سید مهدی نوه ی اول خانوده منه و همه عاشقشن، چیزی بیشتر از دوست داشتن. همه به شدت استقبال کردن. دو روزی اونجا بودیم و بعد ما حرکت کردیم به سمت مشهد و آقا سید برگشت خونه.

مسیرمون از سمت یاسوج بود. یاسوج، اصفهان، تهران، چالوس، کندلوس، آزادشهر، مشهد.

مشهد مشهد مشهد، شهر امام رضا(ع)... تا وقتی گنبد طلاشو ندیدم تا وقتی پامو توی حرمش نذاشتم، باورم نمیشد که طلبیده شدم، به این آسونی...

سلام کردم، خدا رو شکر کردم، از امام رضا تشکر کردم که بهم اجازه ی پابوسی دادن و برای همه هم دعا کردم. خیلی کم مشهد موندیم، فک کنم یه روز و نیم.. خیلی کم بود، خیلی..

مسیر برگشت هم از مشهد به سبزوار بود، شاهرود، اصفهان، یاسوج و خووووونه

 

کمی جزییات و عکس در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عشق دوم(پسرکمون) / خوشبختی / عکس های ویژه
زن آقا سید|جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳|۳:٠٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون