عاشقانه های آقا سید و زنش

لطفا بهم یه تعریف درباره ماه عسل بدین چون برای پست بعد که خاطره ی یه سفر هست بهش نیاز دارم!

با اتفاقایی که واسمون پیش اومده دیگه معنی ماه عسل رو نمیدونم!!

ماه عسل اولین سفری هست که زن و شوهر با هم میرن؟

یا اولین سفری که زن و شوهر دقیقا بعد از عروسی میرن؟

یا به تمام سفر های زن و شوهر میشه گفت ماه عسل؟

یا هر سفری که خوش بگذره و شیرین باشه(مثل عسل)؟

 

میدونید که لاتین ماه عسل میشه HoneyMoon حالا به یه فیلم قدیمی ایرانی که میگم دقت کنید: زنه به شوهرش میگه ماه عسلمون میشه هفته عسل چون نتونستیم بیشتر مرخصی بگیریم... این ماه عسلی که نویسنده فکر میکرده HoneyMonth بوده نه HoneyMoon ، آره؟

و چیزی که توی فیلم های آمریکایی دیدم دقیقا بعد از مراسم عروسی یه اتاق داشتن به اسم اتاق ماه عسل که روی تختش چند تا گل بود و توی اتاق هم کلی شمع بود یا اینکه فردای مراسم با پرواز به یه کشور خارجی برای سفر میرفتن و اونجا یه اتاق ماه عسل توی هتل براشون آماده میکردن.

و یه طنز که درباره ماه عسل هست که نمیدونم واقعیه یا نه اما از یه کتاب زبان خوندم، درباره ماه عسل نوشته بود 30 روز بعد از عروسی چون زن فکر میکنه عشق شوهرش کم شده واسش یه نوشیدنی که با عسل درست میشه آماده میکنه و میده بخوره که مثلا عشقش بیشتر شه!

* امتحان امروزم رو از دست دادم دیگه اصلا دلم نمیخواد درس بخونم برای 2 امتحان دیگه م!

 

+اضافه شد: ماه عسل اصلش سفر بعد از جشن عروسی هست.. اما نمیدونم چرا امروزه جوونا به همه ی سفرهاشون میگن ماه عسل؟؟! شیرینیه همه ی سفرهاتون نوش جونتون.

امتحانام تموم شد، هوراااااااااااا. خیلی حرف برای نوشتن دارم، خیــــــــــــــــــلی. به نظر شما اول خاطرا این چند روز بنویسم یا اون سفر چند ماه پیش رو؟

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|٢٧ دی ۱۳٩٠|٧:۳۱ ‎ب.ظ| نظرات ()

قبل از اینکه حرفی بزنم باید یه نکته ی خیلی مهم بگم: دوستای دنیای مجازی واقعا منو خجالت دادن. من خیلی دوستتون دارم اما فکر نمیکردم این دوست داشتن تا این حد دو طرفه باشه. ممنونم ازتون و ببخشید نگرانتون کردم.

انتخاب عنوان برای این پست خیلی سخته. بگم وقتی تمام برنامه ریزی هات یه شبه به هم میخورن، یا بگم وقتی زن آقا سید میزند به سیم آخر، یا وقتی حسی عجیب فرمان به آرامش می دهد، یا وقتی آقا سید از دیدن وبلاگ نیمه جان شوکه می شود، یا بخاطر دوستانم!!!!

همه میدونید که اسم ما برای حج دانشجویی امسال در کمال ناباوری توی قرعه کشی انتخاب شد و ما به زودی راهی سفر حج میشیم. میخواستیم قبلش جشن عروسی بگیریم و بعد از زیارت بریم زیر یه سقف. شرایطی پیش اومد جدیدا که عملی شدن این برنامه رو غیر ممکن کرد. من شوکه شدم. فکرم از کار افتاد، ترک غذا کردم ( نه که بخوام، نمیتونستم بخورم!).. هیچــی نگفتم به آقا سید فقط یه جمله: هیچ اشکالی نداره، فردا بیا بریم برای کارای انصرافی حج... و خودم داغون میشم و خبر از حال آقا سیدم هم ندارم..،  اونقد هنگ کرده بودم که هیچــــــــــی یادم نمیومد، اسم خیابون ها، میدون ها و حتی رمز عابر بانکم . نه بخاطر اینکه عروسی می رفت عقبتر،نه؛ بخاطر اینکه خراب شدن این برنامه ها مساوی بود با انصراف از حج . این اتفاق صبح شنبه افتاد. عصر شنبه شیفت کاری آقا سید تموم میشه و شب میاد پیشم. همیشه صبح یکشنبه میومد البته این دومین بار بعد از عقد بود که شنبه شب(توضیح کارش و رستش یکم پیچیده میشه، اینجا نمی گنجه) میومد اینجا، اونقدر تعجب کرده بودم که بهش گفتم همه ذرات وجودم متعجب شده است! مثل همیشه با هم پر از عشق و شادی ، حرفی از عروسی و حج نزدیم. فردا صبحش که میره دانشگاه برای امتحان دوباره حرفش میشه . اون میگه عقب افتادن عروسی و من میگم پس ،انصراف از حج.  پتو میکشم رو سرم و با خدا حرف میزنم البته این حالم بیشتر از دو دقیقه طول نکشید که از این رو به اون رو میشم . با خودم فکر میکنم این زندگی ارزشش خیلی بیشتر از اینهاست که بخاطر هر مساله ای، چه بزرگ و چه کوچک اجازه بدم دلخوری پیش بیاد، هر چند که از اول هم اجازه ندادم و حرف عقب افتادن عروسی که شد فقط گفتم انصراف از حج! بدون بروز هیـــــــــــــچ دلخوری از طرف هر دوتامون. برای این حرفم هم دلیل داشتم: جامعه ی ما ظرفیت همچین چیزی رو نداره.(ضخیم و پُرش هم کردم که اهمیتش دیده بشه). داشتم از تحول میگفتم، بهش سریع پیام میدم: گلم بهش فک نکن هستی فدات بشه من تو و زندگی آروممون رو دوست دارم. اگه خانوادم اجازه دادن زیارتمون رو میریم ( که بعد اجازه دادن ) و بعدش عروسی میکنیم.راحت امتحانتو بده عزیزم.. و عجـیــــــــــــــــــــــــــــــب آروم شدم.... وقتی من میگم انصراف ازحج دیگه خودتون تا آخرشو بخونید، حتی آوردن این جمله روی زبون دیوونه کننده ست چه برسه که بخوای انجامش هم بدی..

و اما الان...

همه چی آرومه ببینید من چقد خوشحالم!! و میرویم به زیارت خانه خدا، انشاالله

شب ،قبل از خواب بهش میگم صبح زود بیدار میشی برای خانمت تخم مرغ نیمرو میکنی بعد بیدارش میکنی بخوره و بره امتحان بده.. اونم میگه خانمم صبح زود بیدار شو آروم بی سر و صدا صبحونتو بخور، طوری که من بیدار نشم برو امتحانتو بده... قبل از خواب گوشیشو میزاره رو زنگ و کنار خودش میزاره. بهش میگم میدونی عشق یعنی چی؟ + یعنی چی؟ - یعنی من بگم صبحونه و تو بگی آروم برو، بعدش هر دوتامون تماااااااااام سعیمون اینه که کاری که طرف مقابلمون گفته رو انجام بدیم.

قابل توجه بقیه که نبودن و پست قبل رو نخوندن: این وبلاگ رو بخاطر چیزایی که گفتم تار و مار! کردم. اما دوباره برگردوندمش، چون کلبه ی عشقمونه و باید یادگاری بمونه.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|۱٩ دی ۱۳٩٠|٤:۱٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

♥ چند وقت پیش توی وبلاگ یکی از دوستام دیدم نوشته شوهرش از وقتی عقد کردن تا قبل از عروسی تمام اس ام اس هاشونو توی یه دفترچه یادداشت کرده و بعد از عروسی اونو به همسرش نشون میده، خیــــــــــلی خوشم اومد و ذوق کردم واسش کامنت گذاشتم که چقد حیف، کاش منم همچین کاری کرده بودم... بعد از چند روز یه چیزی یادم اومد که دقیقا متوجه شدم چرا از همچین کاری انقد خوشم اومده. من که  اون طرحو دوست داشتم مطمئنا باید فکرش به ذهن خودم هم میرسیده. دلیلش این بود : 2 سال و 10 ماه، تمااااااااااام اس ام اس هامونو توی نوت گوشی سیو میکردم. یه نوت بود که هر دفعه که پیامی به هم میدادیم به اون نوت اضافه میشد. و من یادم نبود چون همـــــــــــــــــــشونو از دست دادم. بهترین اس ام اس ها (اولی ها) وقتی گوشیمو دادم برای تعمیر، سوخته شو تحویل گرفتم و اینجوری از دستم رفتن. یه مدت گوشی درست و حسابی نداشتم اما با خریدن گوشی جدید دوباره شروع کردم به جمع کردن اس ام اس هامون. بعد از عقد با آقا سید گوشی عوضی میکنیم. گوشی زبان فارسیش میره و همین چند وقت پیش آقا سید که گوشی رو برای تعمیر میبره فرمتش میکنن و دوباره اس ام اس ها از دست رفتن. بعد از عقد دیگه اس ام اس ها رو جمع نکردم چون گوشی آقا سید قابلیتشو نداشت.

♥ قبل از عقد یه روز...(قبل از عقد>>حذف شد)

هنوز سه ماه از عقدمون نگذشته بود که گلدونم (عکس گلدونم قبل از پر شدن) پر از گل های آقا سید شد، اونقدر گل میاورد که دیگه مامانم شاکی شده بود!! میگفت بهش بگو انقد پولاشو نده گل بخره، به مامانم گفتم مگه حالا شاخه گل چنده که اینجوری میگی؟؟!! اما یه مدت که گذشت دیدم فایده نداره هر روز گل گل گل ، با وجودی که عاشق گل هستم اما اون گل وسطی رو بیشتر دوست دارم (گل وسطی آقا سیده دیگه! دو تا شاخه گل توی دوتا دستاش بگیره خودش میشه گل وسط)، بهش گفتم آقا سید خودت که به دیدنم میای کافیه، چند وقت دیگه عروسیمونه، پولاتو جمع کن و بعد از کلی صحبت درباره ی پس انداز آقا سید رو راضی کردم به گل نخریدن.. اما این حساب بانکی ما!! شما اگه تونستین توش پس انداز ببینین ما هم میبینیم!! یکی نیست بگه فقط میخواستی شاخه گله گیرت نیاد!! ولی فداش بشم آقا سیدم بودن گل سراغ من نمیاد، عاشق این خصوصیت اخلاقیشم و دست به هــــــــر کاری میزنم که محبت هاش بی جبران نمونه... یه سری از خرید های جهیزیه م رو چون قراره توی شهر آقا سید ساکن بشیم بعد از عروسی، میبریم اونجا. وقتی میرسیم و ماشین رو خالی میکنن متوجه میشم جعبه ای که گل هامونو توش گذاشته بودم باد برده... قبل از عقد، توی کل اون دو سال و 10 ماه آقا سید فقط دو شاخه گل برام خریده بود که هر دو تاش توی خرداد 87 و به فاصله یک هفته بوده، مثل جونم ازشون مواظبت کرده بودم، خیلی دوستشون داشتم، خیلی. متاسفانه این دو شاخه گل هم توی اون جعبه بودن، دو شاخه گلی که هزار شاخه گل هم برام مثل اونا نمیشه.

♥ ما دو بار مراسم خواستگاری داشتیم به فاصله ی 10 ماه!! دسته گل خواستگاری اول(حلقه های کنار عکس،حلقه های ازدواجمون نیستن) رو خیلی خوب خشک کردم و همیشه با بخار شویه تمیزش میکردم و حتی دورشو هم پلاستیک کشده بودم با وجودی که ... . آقا سیدمو دوست داشتم و هر چیزی که از اون میرسید رو دوست داشتم با هر جریانی. هر دو دسته گل خواستگاری اول و دوم رو هم با بقیه وسایل داشتیم میبردیم شهر آقا سید. راننده وسَط راه می ایسته که نگاهی به وسایل کنه، میگه پلاستیک این گل رو باد برده، گفتم بیار من میگیرم دستم که خودشو باد نبره، یکم که رفتیم آقا سید میگه شیشه رو بکش و دسته گل رو بنداز. برامون بد یمن بوده، دوست ندارم داشته باشیمش. انداختمش ولی تا چند دقیقه اصلا نمی تونستم حرف بزنم . ما اصلا آدمای خرافاتی نیستیم اما در این مورد منم باهاش موافق بودم.

درسته خاطراتم رفتن اما الان اصل کاری رو دارم، آقا سیدم کنارمه ... ستاد روحیه دهی به زن آقا سید

منی که حتی پلاستیک و جعبه های خریدای عقدمون رو هنوز نگه داشتم، هیچ ستادی نمیتونه بهم روحیه بده

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد) / خاطرات (قبل از عقد)
زن آقا سید|۱٦ دی ۱۳٩٠|۱۱:٠٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

کشتی نساز ای نوح طوفان نخواهد آمد

بر شوره زار دلها باران نخواهد آمد

رفتی کلاس اول این جمله را عوض کن

آن مرد تا نیاید باران نخواهد آمد

موضوع مطلب : برای امام زمانم
زن آقا سید|۱٦ دی ۱۳٩٠|٦:۱٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

♥ داریم اس ام اس میدیم و من از دلتنگی مینالم، میگه گوشی رو بردار. مامانم داره با تلفن حرف میزنه میگم آقا سید پشته خطه جواب بده. قطع میشه. توی ذهنم میگذره که به مامانم بگم خوش به حالت عقد که بودی بابام هر روز خونتون بود و دلت تنگ نمیشد، میفهمم که تا شروع کنم به حرف زدن گریه م میگیره، هر کاری میکنم که بگم ، نمیتونم. تلفن زنگ میخوره.. به زور میخندم و گوشیو برمیدارم. حرف میزنم و الکی آروم میخندم که گریه م نگیره.. میگم تا حالا خنده ی زورکی دیدی، میگه نه... خب حالا ببین. خیلی سخته 14 روز عشقت رو نبینی، بخدا سختـــــه. دلتنگی هر بلایی سر آدم میاره. تا تجربه ش نکنی نمیفهمی چی میگم،به روزای آخر که میرسی وقتی از دلتنگی به حده انفجار میرسی، بخاطر کوچکترین مسئله ای دلخوری پیش میاد (که فقط عوارض دلتنگیه)،تجربه ی 9 ماهه اینو خوب نشونم داده.

♥ اذانه ظهره. زنگ میزنم، بیا با هم نماز بخونیم. از اقامه تا سلام تصوره اینکه جلوم ایستاده و بهش اقتدا کردم، میخواد گریم بندازه. توی ذهنم مجسم میشه آرامش آقا سیدم وقت نماز. وقتی بعده سجده آروم میشینه و بعد بلند میشه. اشکم آماده ی افتادنه. میدونم گریه نماز رو باطل میکنه. به زور خودمو کنترل میکنم چون با آقا سید شروع کردم نمازمو، نباید خرابش کنم. مزه ی اشکهام رو حس میکنم و از خدا میخوام این نماز رو قبول کنه. راستی چرا اشک نماز رو باطل می کنه ولی لبخند نه؟

♥ هنوز یک هفته هم نشده که رفتی اما وقتی نیستی جز دلتنگی حرفی ندارم.

♥ یه وبلاگ خیلی بزرگ داشتم که ...(قبل از عقد>>حذف شد)

 پی نوشت از آقا سید :

چقدر بزرگ و چه اندازه کوچک
وقتی تمام هستی یک مرد
میشود زنی
چه ظریف و چه زمخت
دستان زنی
در دست های خشن یک مرد
زیباترین تصویرهاست
صورت زنی
در قلب کوچک یک مرد
با دست هایی خشن ...
موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد) / خاطرات (قبل از عقد)
زن آقا سید|۱٠ دی ۱۳٩٠|۱:۳٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

صحبتی شد که خدایا باب نجاتی بفرست

تلخی دائفه را شاخ نباتی بفرست

می رسد با علم سبز امامت بر دوش

از چه خاموش نشستی صلواتی بفرست

 

پ.ن1: ممکنه نتم امشب قطع شه و نتونم جمعه بنویسم، امروز نوشتم.

پ.ن2: بلاخره این وبلاگ هم مزین به دعای و ان یکاد شد.

موضوع مطلب : برای امام زمانم
زن آقا سید|۸ دی ۱۳٩٠|٩:٢۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

بابایی من برم، چطور میتونم تو خونه ی خودم راحت بخوابم، وقتی تو اینجا توی خواب کابوس میبینی و من نیستم بیدارت کنم و خواب بقیه هم اونقدر سنگینه که متوجه نمیشن و بیدارت نمیکنن همین الان(1:39) بیدارت کردم. خدا کنه تا صب راحت بخوابی

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|٦ دی ۱۳٩٠|۱:٥٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

♥ به جای اینکه توی خونه ی بابام بشینم تا خانواده ی آقا سید شب یلدا بیان خونمون ،یه روز قبلش با شور و شوق راهی خونه ی مادر شوهر میشم که یلدا رو اونجا بگذرونم!! و من هیــــچ توقعی برای اون شب از خانواده آقام نداشتم و خیـــــــلی هم خوشحال بودم که اون شب رو با اونا می گذرونم.. با خواهرِ آقا سید رفتیم و یه پیراهن خوشگل برای آقا سیدم خریدم و شب سوپرایزش کردم... بعد از صرف هندوانه و انار( و البته بقیه میوه ها! ) و آجیل ، هدیه رو بهش دادم . کلی ذوق کرد و خوشحال شد و پوشیدش، خیلی بهش میومد و دقیقا اندازه بود.. یکی از جاری ها میپرسه : حالا آقا سید تو چی واسه خانمت گرفتی؟... هیچی.آقا سیدم خیلی از رسوم شب یلدا خبر نداشت اولا، ثانیا من از اینکه اون چیزی واسم نگرفته بود خوشحال شدم( باور کن آقا سید) چون اینجوری منم بلاخره تونستم سوپرایز و خوشحالش کنم، چرا اون فقط همیشه با هدیه ها و کارای قشنگش منو سوپرایز کنه؟ پس من چی؟این کوچکترین کاری بود که در برابر اون همه بزرگی و مهربونی شوهرم میتونستم انجام بدم..

♥ آقا سید با برادرزادش که پسر بود و تقریبا 4 ساله بازی میکرد و میگفت (دقیق یادم نیست، مثلا:) تو بلبل عمو هستی؟ اونم میگفت آره!! میگفت تو عزیز عمو هستی؟ اونم میگفت آره. گفت تو.... ی عمو هستی؟ گفت نه  ( سه نقطه منظورم یه اسم خیلی خاصه که آقا سید بعضی وقتها باهاش منو صدا میزنه که اینجا نمی گم چیه و کسی از خانواده هم نمی دونه. انگار بچه خودش می فهمید که ... ی عمو نیست، جواب داد نه )

موضوع مطلب : هدیه ها / خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|٢ دی ۱۳٩٠|۱:٠٧ ‎ق.ظ| نظرات ()