عاشقانه های آقا سید و زنش

♥ تا صبح جمعه با هم بودیم. عصر شنبه میاد دانشگاه، بهش زنگ میزنم حرف میزنیم، ازش میپرسم بعد از کلاست برمیگردی خونه ی خودتون میگه آره. بد جور دلم واسش تنگ شده. صدای زنگ آیفون میاد، سریع بهش پیام میدم : صدای زنگه دره خدا کنه تو باشی. جواب میده: کلاسم قشنگم. میگم قشنگ خودتی. ج میده: خودتی خودتی. ساعت 19:53 دوباره پیام میدم: کجایی دلبری؟ میگه کلاسم تمومه دارم میرم خونه گلم. این پیامو که داد بد جور دلم گرفت، نزدیک بود گریم بگیره، اگه تنها بودم از دلتنگی دل سیری گریه میکردم همون موقع. اما منتظر یه سوپرایز بودم. بعد از 40 مین بهش پیام میدم : چقد دلم میخواست الکی گفته باشی دارم میرم خونه و با زدن زنگ در سوپرایزم کنی، تا الان منتظرت بودم... دیگه جوابی نداد. داشتم از دلتنگی می مردم. طاقت نصفه روز دوریشو هم ندارم . ساعت 9 بود حدودا داشتم شام میخوردم که در خونه باز شد ، اول داداشام اومدن تو و بعدش آقا سیدم. اصلا باورم نمیشد، اونقد ذوق زده شدم که بلند بلند شروع کردم به خندیدن. جلوش بلند شدم و بعد از سلام کردن یه شاخه گل خیلی خوشگل رز بهم داد و رفتیم توی اتاق. حتی وقتی که همو توی بغل گرفته بودیم بازم میخندیدم ، بلند بلند و مرتب میگفتم مرسی که اومدی، مرسی که اومدی. انگار دنیا رو بهم داده بودن.توی گوشم آروم گفت: مگه میشه من عشقمو تنها بزارم. گفت چشماتو ببند و بعدش یه پلاستیک از کیفش درآورد پر از گلبرگای تازه ی رز و دوباره با چشمای بسته گل بارونم کرد.

♥ ظهره، مثلا دراز کشیدم که خوابم ببره، اما اصلا نمی تونم. نفس نفس میزنم، قلبم تند تند میزنه، همش توی ذهنم با آقا سیدم حرف میزنم، بهش میگم دوست دارم، عاشقتم، دلم برات تنگ شده و توی این فکرم که عشق بیشتر از این هم امکان داره؟ چطور میشه که یه نفر انقد یکی رو دوست داشته باشه؟ یعنی یه روز میاد که من از الان هم عاشقتر باشم؟ چرا آقام انقد خوبه؟ و تک تک مهربونی ها و کارهای قشنگش از ذهنم میگذره، میگذره وقتایی که میخوایم سوار ماشین شیم (ماشین فامیل، دوست، آشنا)، میگذره که همیشه در ماشین رو برام باز میکنه و با وجودی که جلوی ماشین خالیه برای احترام به من میاد و کنارم عقب میشینه و توی اون لحظه عاشقترم میکنه و من همش به فکر جبران هستم و از خدا فقط میخوام که کمکم کنه بتونم ذره ای مثل خودش خوب باشم ... و هنوز هم بی اختیار دارم نفس نفس میزنم و اصلا خوابم نمیبره. صدای داداشم رو می شنوم که داره به مامانم میگه آقا سید پشت دره، یه دفعه از جام میپرم و نگاهی توی آینه میکنم، دور خودم میچرخم و منتظرم که بیاد توی اتاقم، اما سریع برمیگردم میخوابم و پتو رو میکشم روی سرم، آخه وقتایی که خوابم و میاد کنارم دراز میکشه و نازم میکنم رو خیلی دوست دارم. میاد توی اتاق در رو میبنده، نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و از ذوقم پتو رو از سرم میکشم کنار و نگاهش میکنم، لبخند هر دوتامون ذوق زده ترم میکنه، میاد کنارم دراز میکشه و به چیزی که خیلی دوست دارم میرسم.

♥ هر دفعه که با هم میریم بیرون مخصوصا وقتایی که با ماشین هستیم حتما صدقه میندازیم. وقتایی که میره طرف صندوق صدقات ، من نگاهش میکنم و فقط ذوق ذوق ذوق و خدا رو شکر میکنم که شوهری نصیبم کرده که از لحاظ اعتقادات مثل همیم.

♥ یکی از خصوصیات اخلاقیه من اینه که تا اسم یه خوردنی رو میشنوم یا دسته یکی میبینم همون لحظه دلم میخواد، آقا سید تازه رفته بود دندان پزشکی و تا 3 ساعت نباید چیزی میخورد و هنوز 30 مین نگذشته بود که از کنار ذرت مکزیکی فروشی رد میشیم، آروم میگم ذرت مکزیکی میخوام، وقتی آروم میگم یعنی فقط میخوام اما خیلی واجب نیست!!( ویارش کمه ) . از ماشین پیاده میشیم ، یکم پیاده میریم که میبینم دو تا دختر دارن بستنی قیفی میخورن، عجب شکل فانتزی خوشگلی داشت!! اینجا بود که دلم بستی میخواد، شدید!! میریم میخریم اما چشمتون روز بد نبینه، فقط یکــــــی، برای من تنها . آقا سید هم بد جور اذیت میکرد، هی نگاه میکرد و زبونشو میاورد بیرون و هی میگفت میخوام ، همیشه من هر چیزی دلم میخواست و میخوردم اونم میخورد، اما ایندفعه... مردم تا خوردم و تموم شد.

- من هر چند وقت یکبار کل آرشیو وبلاگم رو میخونم.مثل امروز، به اینجا که رسیدم یه بغض سنگین بهم فشار آورد.....تشکر ویژه از خدا جونم . خدایی که همیشه غیر ممکن ها رو برام ممکن میکنه . خیلی نوشتم اما همه رو پاک کردم، ترجیح میدم حرفایی که مخاطبش خداست ، همون خدا فقط ،تنهـــــــــــــــا، مخاطب بمونه. فقط اینقدر بگم که زبونم قاصره برای شکر خدا.

ما کان اللَّه لیفتح على عبد باب الشکر و یغلق عنه باب الزِّیادة
((خداوند باب ازدیاد نعمت را به روى انسانى که باب شکرگزارى را برایش گشوده ، نمى بندد)).

و قلیل مِّن عبادى الشَّکور
((از بندگان من عده کمى شکرگزارند)).

خدایا  کمک کن من و همسرم هم همیشه جزء این عده ی کم باشیم.

یلدا مبارک

خدا جونم شکرت که امسال، امشب رو، طولانی ترین شب سال رو در کنار همسرم ، عشق اول و آخرم میگذرونم نه با خیال نبودنش.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|۳٠ آذر ۱۳٩٠|۱٢:۳۸ ‎ق.ظ| نظرات ()

 ♥ توی اتاق من نشستیم ، داره از یه موضوع تاریخی اسلامی مهم که شنیده حرف میزنه و تاکید هم میکنه که اصلا مطمئن نیستم و بعد از این ترم که دانشگاهم تموم شد میخوام درموردش تحقیق کنم . هم زمان که صحبت میکنه شلوارمو کشیدم بالا و طوری که اون نبینه روی پام مینویسم یوسفم عاشقتم. بعد از چند ثانیه پامو میارم بالا جلوی چشماش میگیرم.

♥ وسط همون بحثه کمی طولانی من میگم بیا یکم با آرامش کنار هم بخوابیم ، آخه شبا خسته ایم و نمیتونیم کنار هم بخوابیم!!میخنده.. خنده هاش عاشقترم میکنن

♥ خونه ی ما ،توی هال نشستیم. من روی مبل ،لپ تاپ روی پام دارم وبلاگ دوستامو میخونم، اونم اون گوشه نشسته و تی وی میبینه. کسی خونه نیست. باید کم کم بره کلاس، تی وی رو خاموش میکنه میاد سمتم که ببوسم و بره آماده شه. منم طی یه حرکت ضرب العجلی در حالی دارم بوسیده میشم لپ تاپ رو میزارم رو دسته ی مبل و تو همون وضعیت بلند میشم و میگیرمش توی بغلم و بوس بوس و همینجور محکم میکشمش طرف اتاق، گیج شده اما همکاری میکنه! بوسه، بغل همینجور میریم تو اتاق و در رو پشت سرمون میبندم  ....

♥♥ الان به آقا سید پیام دادم یه صحنه ی عاشقانه یا جالب از این چند روزمون بفرست. میخواستم اینجا بنویسم پیام داده : صبحا که با بوسه بیدار میشیم همیشه عاشقانه بوده.  من فدات شم که عاشق بوسه ای

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|٢٦ آذر ۱۳٩٠|٤:٥٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

برای من بیا امشب دعا کن

مرا از بند این دنیا رها کن

بیا و یک نظر بر من بیافکن

سپس من را به دردت مبتلا کن . . .


یا اباصالح المهدی

موضوع مطلب : برای امام زمانم
زن آقا سید|٢٥ آذر ۱۳٩٠|٦:٠٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

میخوام برم بیرون.میام یکم آرایش کنم. ضد آفتاب میزنم و با پنککی که خواهر شوهرم بهم هدیه داده یکم روش میکشم. میخوام سایه بزنم، خوش رنگترین هاش همون هایی هستن که خواهر شوهرم خریده واسم. ریمل هم که باز خدا خواهر شوهر رو حفظ کنه، و همچنین رژگونه و رژلب. اون همه لوازم آرایشی خودم دست نمیخورن. تاپی که خواهر شوهرم خریده رو میپوشم . یکی از اون مانتوهایی که خواهر شوهرم بهم هدیه داده رو میپوشم و یکی از اون شال هایی که بازم خودش بهم هدیه داده رو و میرم.

شوهر که این مدلی باشه باید هم خواهرش همینجور باشه، هر چی باشه هر دو از یه خانواده و دست پرورده ی یه مادر هستن.

خواهر شوهر عزیزم انشاالله به همه ی آرزوهات برسی

و انشاالله منم بتونم همه ی خوبی ها و مهربونی هایی که در حقم میکنی رو جبران کنم.

وبلاگ های خاطره ای رو زیاد میخونم. فک کنم خواهرهای شوهر من توی دنیا تک هستن.

این مطلب رو خیلی وقت پیش میخواستم بزارم اما منصرف شدم. ولی حالا فک کردم هیچ چیزی نباید مانع از نوشتن چیزایی که دوست دارم بشه.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد) / هدیه ها / خوشبختی
زن آقا سید|۱٥ آذر ۱۳٩٠|۱:۳۳ ‎ب.ظ| نظرات ()

امام رضا (سلام الله علیه):
إن بَکَیتَ عَلَى الحُسَینِ حَتَّى تَصیرَ دُموعُکَ عَلى خَدَّیکَ غَفَرَ اللَّهُ لَکَ کُلَّ ذَنبٍ أذنَبتَهُ.
اگر بر حسین بگریى، چنان که اشک‏هایت بر گونه‏ایت جارى شود، خداوند هر گناهى را که مرتکب ‏شده‏ اى، میآمرزد.

شهادت امام حسین (ع) تسلیت باد

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|۱٥ آذر ۱۳٩٠|۱٠:٥٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

عکس های آقا سید و زنش در هدر وبلاگ.

بعدا نوشت : درباره عکس ها خیلی سوال کردین. فک کنم همین جا یه توضیح کوچیکی در مورد عکس ها بنویسم خوبه. از بالا سمت چپ شروع میکنم:

عکس اول: من و آقایی با ماشین (خیلی مهمه با ماشین!!) رفتیم بیرون که مثل همیشه بریم پیتزایی و همونجا بشینیم و پیتزامونو بخوریم که یه دفعه به سرمون میزنه بریم پارک. میریم مرکز شهر ، یه خربزه و دو تا گلابی میگیریم و برمیگردیم خونه شربت درست میکنم و آجیل برمیدارم(همون که تو ظرفه بستنیه تو عکس مشخصه) با یه پتوی مسافرتی و از اونجایی که هردومون عاشق جاهای شلوغیم میریم به شلوغترین و بزرگترین پارک شهر که اصلا جای خالی نبود واسه نشستن. فقط همین سنگفرش بود که اونم یه پسر بچه ی کوچیک نشسته بود اونجا. بلندش کردیم و خودمون نشستیم!اگه ماشین نبود مثل همیشه آروم مینشستیم تو پیتزایی و بعدم برمیگشتیم خونه. کلی با هم حرف زدیم ، از همه چیز و همه جا .خیلی بهمون خوش گذشت. از خاطره هاییه که هیچوقت فراموش نمیشه.

عکس دوم : با هم رفتیم پیست دوچرخه سواری. من از بچگی عاشق دوچرخه بودم اما هیچوقت نداشتم و بلد هم نبودم. یه ربع طول کشید تا یاد گرفتم و توی این یه ربع آقا سیدم که فداش بشم الـــــــــــهی پیاده دنبالم میومد و هم ازم عکس و فیلم میگرفت وقتی یاد گرفتم اون خیلی عقب موند و مجبور شدم دوباره با سرعت!! برگردم طرفش و دوباره اون همه مسیر رو من با دوچرخه و اون پیاده برگردیم و اونم دوچرخه بگیره و با هم با دوچرخه تا آخر پیست رو رفتیم و برگشتیم. خسته شده بودم از دوچرخه سواری، رفتیم زیر این آلاچیق که میبینید استراحت کردیم.

عکس سوم: نزدیک همون پیست دوچرخه سواریه ولی توی یه روز دیگه. از سایه هامون عکس گرفتیم.

عکس چهارم : توی مسیر یه جای خیلی باصفا چون توی ماشین جا خیلی کم بود منو آقا سید یه کم اومدیم جلوی ماشین با همدیگه. از دستامون و خودمون توی آینه ماشین عکس گرفتم که این یکی رو گذاشتم دیگه.

عکس پنجم : عکس میز تولد آقا سید توی کافی شاپه. که توی آرشیو میتونید خاطره ش رو بخونید.

شاید خاطره ی عکس دوم و سوم و چهارم رو بعدها به تفصیل بزارم.

این زندگی با تو زیباترم میشه

 

لینک عکس ها

موضوع مطلب : قالب وبلاگ
زن آقا سید|۱٠ آذر ۱۳٩٠|٩:٢٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

توی تاکسی نشستیم، مثل همیشه دستشو میگیرم، آفتاب روی دستمه اون یکی دستشو سایه ی دستم میکنه.

از دانشگاه برگشتم. پشت لپ تاپ نشسته. کمی استراحت میکنم و میام کنارش میشینم که با هم لیست جهیزیه و قیمت ها و چیزایی که لازم داریم رو بنویسیم. لپ تاپ رو میکشم کنار، میبینم روی میز وایت برد لپ تاپ نوشته و عشق همین حوالی توست .

آقا سید میگه خدا خیلی دوست داره، میپرسم چرا؟ میگه چون منو سر راهت قرار داد!!

داریم لیست خرید و قیمت ها رو مینویسم، گوشیش زنگ میخوره. اونقد شور و شوق داره برای خونه و سایل نو که هر کاری میکنم خودکار رو از دستش بگیرم منم یه چیز بنویسم ، نمیده!!باید صبر کنم تلفنش تموم شه، قدم به قدم با هم بریم جلو.

شبا روی یه بالش میخوابیم، سخته!! میگم: آخیش چند وقته دیگه عروسی میکنیم دو تا بالش درست میکنم از دستت راحت میشم. با نگرانی میپرسه: مگه قراره بالشمون جدا شه؟. منم که کم طاقت، اصلا نمیتونم سر به سرش بذارم، میگیرمش توی بغلم و میگم هیچوقت، میخوام یه بزرگترشو درست کنم.

 ♥ امروز آقا سید بخاطر کلاسش مرخصی گرفت، ظهر اومد اینجا، با هم رفتیم خرید و بعد از ناهار هم رفت دانشگاه و بعد هم محل کارش. هوا ابری بود و توی مسیر هم که بارون شروع شد، نم نم. بعد از خرید دربست گرفتیم اما سر کوچه پیاده شدیم ، پیاده روی تو بارون، خیلی چسبید، اولین بار بود، دفعه های قبل ( بعد از عقد ) یا من کلاس بودم یا اون، اما این دفعه از دستش ندادیم... عزیز دلم از قالب وبلاگ خیلی خوشش اومد.

-بخاطر راهنماییهاتون برای خرید وسایل هم ممنونم. خیلی کمکم کرد.اگه چیز دیگه ای یادتون اومد حتما بهم بگین برای همه ی وسایل، هم درشت ها ، هم کوچیک ها، همــــــــه چیز. البته خدا رو شکر امروز استارت خرید رو زدیم فقط با دو تا وسیله،وقتی کامل شدن نتیجه ی جستجو و اطلاعاتم رو براتون میزارم در مورد همه چیز، چون خیـــــــــــلی تحقیق کردیم و تمــــــــــــام فروشگاه ها رو گشیم.

پی نوشت از آقا سید:

همسرم ، بهار عمرم روزی نیست که خدا رو بخاطر داشتنت شکر نکنم.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|٩ آذر ۱۳٩٠|۱٢:٢۱ ‎ق.ظ| نظرات ()

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی 

غروب این همه غربت چرا نمی آیی؟!

زمین به دور سرم چرخ می زند پس کی

تمام می شود این روزهای یلدایی  ؟

موضوع مطلب : برای امام زمانم
زن آقا سید|٤ آذر ۱۳٩٠|۱٠:٠٤ ‎ب.ظ| نظرات ()