عاشقانه های آقا سید و زنش

برای او که بیقرار وصالش هستم

یک روز به سراغت خواهم آمد با عشق ! با وجود خستگی هایم تو مرا خواهی پذیرفت

یک روز برایت قصه ای خواهم خواند از عشق ! و تو به قصه ام با تمام غم هایش گوش فرا خواهی داد

یک روز تو را به دشتی خواهم برد پر از شقایق و تو با تمام خستگی هایت با من همراه خواهی شد

یک روز برای همیشه تو را با خود می برم ، به نا کجا و تو با تمام دلتنگی هایت با من   خواهی آمد

و چشم هایی که دوباره یکدیگر را خواهند یافت ،

رسیدن هایی که دیگر میان جاده های دوری راه گم نمی کنند

زمینی که ما را در کنار هم خواهد دید

و ماه و خورشیدی که برای همیشه بر من و تو خواهند تابید

نویسنده : آقا سید

دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۸٧|۱٠:۱٩

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

28 اسفند دومین سالگرد عقد و 29 اسفند اولین سالگرد عروسی ماست.

این روز رو به خودم و همسر عزیزم پیشاپیش تبریک میگم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در اولین سالِ زندگی مشترکمان، شکمِ برآمده م حسِ خوشبختی رو واسم پررنگ تر کرده...

آقا مهدیِ گلِ ما الان توی هفته ی بیستمِ.. اما هنوز خودشو به مامانش نشون نداده...

پسرم، میوه ی بهشتی زندگیمان، انشاالله خدا واسمون حفظت کنه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز یعنی 26 اسفند هم 23مُین سالروز تولد منه!!!

این روز رو هم به خودم تبریک میگم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هدیه ولنتاین من به آقا سید، تمام طلاهام به جز انگشتر نشون، حلقه و گوشواره های هدیه م توی روز زن سال 90  بود برای اینکه برای ساخت خونه ی عشقمون، خونه ای که قراره بیشتر شادی های زندگیمون اونجا اتفاق بیفته، بدهکار نشه.. هنوز نفروختیم، اما برای این خونه هر وقت لازم بشه حتما این کار رو میکنیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیشاپیش نوروز مبارک

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / هدیه ها
زن آقا سید|٢٦ اسفند ۱۳٩۱|٥:۱٥ ‎ب.ظ| نظرات ()

آلبوم عروسی سایز 80*30 وسط جلد عکس منو آقا سیدِ که رنگی شده!

نمای زوم شده از گوشه ی آلبوم

دسته گل عروسی از زاویه های مختلف برای دوستی که میخواست ببینه

یک   دو  سه

چیز دیگه ای یادم نمیاد که قول داده باشم و نذاشته باشم.. اگه شما چیزی یادتونه بگین!!!

ببخشید دیر شد.

_________________

چون توی سالگرد ازدواجمون آقا سید سرِکاره، عکسِ سالگرد رو چند روز زودتر از موعد میگیریم. انشاالله فردا 23 اسفند

پیشنهاد خاصی برای عکس و آتلیه داشته باشین، خوشحال میشم بهم بگین..

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|٢٢ اسفند ۱۳٩۱|۱٢:٢۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

لینک عکس

موضوع مطلب : قالب وبلاگ
زن آقا سید|٢٢ اسفند ۱۳٩۱|۱٢:٠۳ ‎ب.ظ| نظرات ()

لینک عکس

موضوع مطلب : قالب وبلاگ
زن آقا سید|۱۸ اسفند ۱۳٩۱|٦:۳٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

نه! بازم نشد با هم بریم، سونو رو میگم.. اصلا قصد رفتن نداشتم. میدونستم الان جنسیتش معلومه اما کلا برامون مهم نبود چی هست، مهم بودنش بود و سلامتش.  فقط رفتم دکتر، بپرسم برای سونوی بعد کی باید برم که سالم بودنش رو نشون بده که واسم نوشت و گفت الان وقتشه با یه آزمایش خون که باید انجام بشن، برای سلامت جنین! جون منم که بسته شده به جونِ این جنین، اسم سلامت که اومد سریع رفتم! به داداشم زنگ زدم گوشیش رو واسم بیاره که ازش فیلم بگیرم، کیفیت دوربینش خوب بود. فداش بشم فداش بشم فدای اون صدای قلبش بشم، هر جاش رو دکتر نشون میداد من که متوجه نمیشدم اما شکر خدا ، گفت همه چیزش خوبه جنسیتش هم ؟؟؟؟ هست!!!!!   برای سونو که منتظر بودم آقا سید زنگ زد و گفت برای انجام کاری امشب میام مرخصی. بعد از سونو بهش زنگ زدم و گفتم تو الان یه بچه داری که جنسیتش معلومه. هر چقد اصرار کرد بهش نگفتم تا اینکه پیام داد مهم اینه که سالم باشه، بود؟ ... شکر خدا . بهش پیام دادم امشب میخوام پیشت باشم(فقط همین یه شب مرخصی بود و فردا عصر باید برمیگشت) که جواب داد :واقعا فک میکنی من امشب تنها میخوابم؟!!! همه وجودم داره پر میکشه واسه دیدن تو؛ نفسم بند میاد اگه امشب گرمای نفسات رو روی صورتم حس نکنم....شب که رسید با ماشین خواهرش اومد شهر پدری، دنبال من و با هم برگشتیم. فیلم سونو رو بهش دادم و قبل از اینکه پلی کنم همش میگفت پسره.. گفتم خوب اگه دختر باشه که دلش میشکنه تو اینجوری میگی! خیلی آروم گفت دختره؟؟ (نه اینکه پسر دوست داشته باشه اما از همون اول که قرآن باز کردیم با دیدن اون اسم ها مطمئن شد پسر دار میشیم) که بهش گفتم آره پسر داریم، سید مهدی...

آقا سید وقتی سره کاره شبا با همکارا میرن سالن، فوتسال یا والیبال.. از وقتی رفته سرکار هر شب دوست داشتم وقتی بازیش تموم میشه گوشیش پر باشه از اس ام اس های من، چند شب کلی سرچ کردم برای شعرهای عاشقونه اما چیز بدرد بخوری پیدا نکردم تا اینکه یه شب، بازی میس کالیمون یادم اومد..... یه روز(اون گذشته ها!) دیدم آقا سید داره تک میزنه رو گوشیم، برداشتم که بهش زنگ بزنم، فرصت نشد، دوباره سریع تک زد و اونقدر پشت سر هم تک زد که من فرصت نمیکردم بهش زنگ بزنم و کلی هم نگران شدم که چه اتفاقی واسش افتاده و شارژ هم نداره زنگ بزنه خلاصه اینکه سریع گوشی مامانم رو آوردم و بعد از 18مین میس کال سریع بهش زنگ زدم که چیه؟ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ و اون از اون ور خط خندید و گفت نه فقط میخواستم اینجوری بگم دوست دارم و به یادتم!!!! خلاصه اینکه این شد یه جور ابراز محبت بین ما دو تا.. یکی از شب هایی که آقا سید رفته بود سالن، منم به جای اینکه توی نت دنبال شعر بگردم شروع کردم به تک زدن به این امید که وقتی بازیش تموم شد و گوشیش رو نگاه کرد، یه رقم خیلی زیاد از میس کال های منو ببینه.. یک .. دو .. سه ... شصت و نه ... و دیگه آنتنش رفت.. متوجه شدم که بازیش تموم شده و گوشی رو دیده و چون جابه جاش کرده دیگه نمیگیره و داره میره سمت اتاقش.. بعد از چند دقیقه زنگ زد حرف زدیم و مثل همیشه از این کارم ذوق کرده بود اما خیلی جالبه بدونید تمام مدتی که من تک میزدم گوشی توی دستش بوده!!!! گفت اون موقع که تو تک میزدی دوستم داشت از توی گوشیم شعرهامو میخوند بعد که دید تو پشت سر هم تک میزنی گفته: این کیــــــــه؟؟!

اسم من توی گوشی آقا سید " Hastiam " بود. وقتی برگشت گوشیش رو نشونم داد و گفت: مناسبترین اسمی که میشه روی تو گذاشت اینه: "All me" ... تمام من

از عادت منو آقا سید برای غذا خوردن توی ظرف مشترک خبر دارین.. نمیدونم بخاطر ظرف مشترکه یا خودش یه حسِ خاصه؟ حدودا 2 ساله که از عقدمون میگذره، همیشه که کنار همیم و غذا میخوریم، وقتایی که آقا سید زودتر از من تموم میشه و بلند میشه، من هر چقدر هم گرسنه باشم اما یه دفعه تمام اشتهام میپره و دیگه هیچی نمیتونم بخورم، بخاطر همینم، همیشه تا تموم میشه فوری بهش میگم بلند نشیا، اگه بری نمیتونم غذا بخورم .. کلا حس بدیه بلند شدنش از سر سفره.. حدودا دو یا سه هفته پیش بود که وقتی مامانم به آقا سید گفت لاغر شدی، جوابش منو شکه کرد!!!! گفت : این دو سه ماهه که هستی ویار داشته و نمیتونسته غذا بخوره، منم کلا میل و اشتهایی به غذا نداشتم!!! درسته جوابش تا حدودی ناراحت کننده بود اما توی دلم از دو طرفه بودنِ این حس کلی ذوق کردم و ته دلم عشق بیشتری حس شد!!

موضوع مطلب : عشق دوم(پسرکمون) / خاطرات (بعد از عروسی) / لحظه دیدار نزدیک است
زن آقا سید|۱۸ اسفند ۱۳٩۱|٦:٢۳ ‎ب.ظ| نظرات ()

هیچ وقت وقتی مردت اشتباه میکنه به روش نیار

خودش میفهمه و عذرخواهی میکنه ..دیگه با به زبون آوردن ِ اشتباهش حس صلابت مردونگیش ُ نگیریم

فرستنده : یه احساسُ آقاییش

موضوع مطلب : تجربه هامون (همسرداری)
زن آقا سید|٩ اسفند ۱۳٩۱|٦:٠۸ ‎ب.ظ| نظرات ()


چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم نه ؛ ولی

برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح؛ ظهر؛ نه غروب شد نیامدی

 

تعجیل در ظهور آقا صلوات

موضوع مطلب : برای امام زمانم
زن آقا سید|٤ اسفند ۱۳٩۱|۱۱:٢۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

ولنتاین امسالمون خیلی بهتر از پارسال، مبارک شد! خونه ی مادر شوهر بودیم ، با آقا سید رفتیم میوه بخریم، گفت یه چرخی هم توی شهر بزنیم. رفتیم و رفتیم و رفتیم تــــا گلفروشی!!! رفت داخل و منم دنبالش. یه رز صورتی برداشت و -: ولنتاین مبارک . با یه شاخه گل توی دستم رفتیم بازار میوه فروشها.. حسِ دوره ی عقد بهم دست داد؛ من ، با آرایش زیاد، آقا سید، دستمون تو دست هم، یه شاخه گل.... توی دوره ی عقد زیاد اتفاق می افتاد اما بعد از عروسی آرایشم کلا محدود شد برای خونه و بیرون یا اصلا آرایش نمیکردم یا خیــــلی کم و ملایم. اما اون شب آرایشم خیلی زیاد بود مثل روزای عقدمون و بیرون رفتنامون و شاخه گلایی که برای هم میگرفتیم و دستمون بود.. برگشتیم خونه ی مادر شوهر و خواهرای آقا سید هم اومدن و چند دقیقه بعد آقا سید با جعبه ی کادویی اومد و دوباره ولنتاینم مبارک شد!! یه تاپ و شلوار. البته این برنامه ها یه شب قبل از ولنتاین بود. آقا سید عادت داره مناسبت ها رو یه شب قبل جشن بگیره و منم آخرِ شبِ همون روزِ مناسبت دار. خلاصه اینکه منم شب بعد هدیه مو به آقا سید دادم. خیلی بزرگ بود، بعد از دادنش گفتم ولنتاین مبارک، بعدش سریع اضافه کردم: نه سالگرد ازدواجمون هم مبارک.... کمی بعد با خنده : تولد سال بعدت هم مبارک! ... در مورد هدیه م ، هر وقت آقا سید ازشون استفاده کرد ، مینویسم چی بودن.

 

اسباب کشی کردیم به خونه ی مادر شوهر.قراردادمون تموم شده بود و خونه ی خودمون هم، هنوز آماده نیست. آقا سید خواست از خونه خداحافظی کنیم... خونه ای که توش عروسی کردیم، خونه ای که هر دفعه واردش می شدم بوی بهشت رو میفهمیدم، اس ام اس میدادم به آقا سید که خونه ی عشــــــــــــــــقه و اون جواب میداد بهشتـــــــــــــــه . کلی دنبال هم میدویدیم و بازی میکردیم و کلی عشق. فعلا خونه ی مادر شوهریم تا خونه ی خودمون آماده بشه. شاید دوماه  .. شاید سه ماه .. شاید هم کمی بیشتر...

خونه ی عروسی ، خونه ی ولیمه ی عمره و خوردنی های خوشمزه ی مکه، خونه ی عصرونه های خوشمزه ، خونه ی جشن فارغ التحصیلی ، خونه ی عاشقی ها و انتظار و استقبال ، خونه ی اضافه شدن یک نفر دیگه برای عاشقی و کلی اتفاقای دیگه توی سال اول ازدواجمون، که چند هزار عکس (بدون اغراق) و این وبلاگ، لحظه به لحظه ش رو توی ذهنمون تا ابد موندگار میکنن.. به امید خونه ای نو، با لحظه هایی پر از عشق و اتفاقای قشنگ...

 

(به ساعت تایپ پست نگاه میکنم: 10:49 و ساعت ارسال 12:54 . درسته همزمان فیلم هم میدیدم اما تکراری بود و خیلی دقت نمیکردم. میخوام بدونید همه ی پست های عکس دار، انقد وقتمو میگیرن. منتش به شما نیست، خودمم عاشق اینجام. یه مکان مجازی که هیچ جور با این امکانات، نمیتونی توی یه دفتر انجامش بدی!)

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عاشقانه ها / خوشبختی / هدیه ها
زن آقا سید|۳ اسفند ۱۳٩۱|۱٠:٤٩ ‎ب.ظ| نظرات ()