عاشقانه های آقا سید و زنش

از اونجایی که خودم اونجا خیلی گیج میزدم و هیچ چیزی نمیدونستم، مینویسم برای اونایی که برای اولین بار میخوان به این سفر برن ، برای اینکه چیزی رو از دست ندن، اول معنوی و بعد مادی.

قبل از سفر، وقتتون رو برای کتابهایی که بهتون میدن و معنویتتون رو افزایش میدن نزارین(البته اگه کمبود وقت دارین) ولی حتما حتما حتما کتابهایی که احرام و اعمال رو توضیح دادن بخونید، مستحبات مسجدالنبی و مسجدالحرام رو بخونید که بدونید اونجا چه کارهایی ثواب بیشتری داره.اگه دانشجویی میرین، هر چیزی که از بانک ملت بهتون میدن رو با خودتون ببرین مخصوصا جا نمازها چون اونجا مُهر اصلا نیست و این جانماز ها مُهر مخفی! دارن .. کتاب ها خیلی ضروری نیستن به جز دو کتاب، یکی جلدش سبزه و دعاهای طواف و سعی صفا و مروه رو نوشته و یه کتاب دیگه که درباره احرام نوشته. الان به کتاب ها دسترسی ندارم ولی بعدا اسمشون رو همینجا مینویسم. ناخن چین و قیچی کوچک حتما با خودتون ببرین

قبل از سفر به تمام دوستان و آشناهاتون اعلام کنید که وقتی برگشتین کسی براتون کادو و هدیه نیاره. که در مقابلش شما هم مجبور بشین تمام وقتتون رو انجا صرف سوغات خریدن کنید.. در ادامه یه نمونه میگم،خودتون متوجه میشین. اگه برایی دعوت فامیل و دوستاتون کارت میگیرین، میتونید پشت کارت بنویسین هدیه شما برای ما یک صلوات یا همچین چیزی یا به خانواده هاتون بگین به فامیل اعلام کنن هیچکس هدیه نیاره.البته چون نمیشه از این سفر معنوی، از لحاظ مادی دست خالی سمت پدر، مادر و خواهر برادر برگشت، ما برای خانواده هامون(فامیل درجه اول) جانماز هدیه آوردیم.

لباسی که برای احرام میبرین باید سفید و ساده باشه، بدون گل و طرح و تور یا اینکه مخمل باشه، حتما حواستون باشه، ساده ی ساده.. لباس احرام رو بعد از مُحرم شدن بپوشین بهتره، منظورم اینه که چادر سفیدی که برای احرام میبرین توی مدینه نپوشین و همچنین بقیه لباس های احرامتون رو. برای اینکه وقتی مُحرم میشین و به خونه ی خدا میرین تمیزه تمیز باشین!!

برای مدینه حتما چادر سفید طرح داری که اینجا باهاش نماز میخونید رو با خودتون ببرین، نماز خوندن با چادر سفید خیلی بهتر از چادر مشکیه.

توی مسجدالنبی و مسجدالحرام قرآن بدون ترجمه به تعداد زیاد هست. اگه دوست دارین توی هتل یا اتوبوس قرآن بخونید، با خودتون ببرین. من قرآنی رو که برای عقدمون خریده بودم( توی پستی که درباره عقدمون بود نوشتم) با خودم بردم که مثلا قرآنم رو توی مسجد النبی و مسجدالحرام برده باشم.

از فرودگاه جده با اتوبوس حرکت میکنید سمت مدینه. حدودا 4 یا 5 ساعت توی اتوبوس هستین.

مدینه هیچ عمل واجبی جز نمازهای یومیه نداره. اما صدقه دادن اونجا خیلی ثواب داره. اونجا نمیتونی آدم مستحقی پیدا کنی که بهش پول بدی،پس بهتره از ایران شکلات بخرین، زیاد، و چند بار صدقه بدین، به شیعه ها هم بیشتر بدین!!!!! چون اگه یکی اونجا گرسنه باشه یا ضعف کنه شکلات شما خیلی خوشحالش میکنه و همین صدقه میشه..البته میتونید از اونجا هم خرما بخرین ولی از اینجا شکلات ببرین بهتره. من اینو اونجا توی یکی از کتابهامون خوندم و خیلی ناراحت شدم که چیزی ندارم برای صدقه دادن. نماز قضا بخونید زیاد،ثوابش بیشتر از جاهای دیگه ست. من توی مسجد النبی همش توی تعجب بودم که ملت این همه نمازه چی میخونن که تموم هم نمیشه!! نافله ها رو هم یاد بگیرید بخونین خیلی بهتره، حتی یکی از شروط قبول شدن نماز، نافله هست در صورت نداشتن حضور قلب. خواهرم روضه ی رضوان رو دریاب دریاب دریاب. برای خانم ها فقط 3 بار در روز و بعد از نماز صبح ، بعد از نماز ظهر و بعد از نماز عشا بازه. هر روز برو. حتی یک روز رو هم از دست نده. با گروه اول که توی خاطره ها گفتم اگه بتونی بری داخل، خیــــــــــــلی شلوغه و نمیتونید اونجا نماز بخونید. یه نفر میگفت من نمیدونستم فقط اونجا که فرشه سبزه باید نماز بخونیم و یه بار که رفته بودم فقط روی فرش قرمز نماز خوندم و خیلی هم متاسف بود.. اونجا که میگن باغی از باغهای بهشته یه قسمت کوچیکه که با فرش سبز مشخصه و اونجاهایی که قرمزه هیچ فرقی با جاهای دیگه ی مسجد نداره.. اگه با گروه آخر برین داخل جا کمــــی آزادتره و راحت تر میتونید نماز بخونین اما وقت کمتری دارین. به نظر من با گروه اول برین، توی همون هیاهو و برین روی فرش سبز و فقط بایستین و دعا کنید و توبه. و بمونید تا خلوت بشه و نماز بخونید.. پشت ستون توبه بایستین و توبه کنید.. البته نمازی که اونجا خونده میشه نماز مستحبی هست و روحانی کاروان میگفت حتی توی حرکت و راه رفتن هم میتونید این نماز رو بخونید، حتما در این مورد بپرسین، از کسی شنیدم اگه جا نباشه میشه سجده هم نری، در این مورد اصلا مطمئن نیستم فقط گفتم که بدونید و حتما از روحانی بپرسین که اگه همچین امکانی هست توی شلوغی بتونین نماز بخونین و از دستش ندین. برادم بقیع رو دریاب دریاب دریاب.. چند وقت پیش رفتیم خونه ی یکی از هم کاروانی هامون که همشهری آقا سید بودن. میدونید چی میگفت؟؟ - من یک بارم بقیع نرفتم.   !!!!!!!! چرا؟ چون همش توی بازار و مشغول سوغات خرید بودن!!!! بخاطر همین برای بقیع وقت نذاشته بودن، به قول خودشون 600 هزار تومن سوغات گرفته بودن، میگفتن اونجا همش بازار بودن. نه تنها این دوستامون که خیلی ها رو میدیدم که مرتب توی خرید بودن و خیلی از عبادت ها رو از دست دان. خیلی جای تاسف داره که دو قدمی قبر 4 امام باشی و زیارت نری.. پس بقیع رو از دست ندین..... چیزه دیگه ای درباره مدینه یادم اومد حتما اینجا اضافه میکنم.

اگه هیچ کتابی رو اینجا(ایران)مطالعه نکردین محرمات احرام رو حتما بخونید و کفاره هاشونو بدونین. متاسفانه اگه کار حرامی انجام بدین و از روحانی بپرسین میگن اشکال نداره.. مثلا نگاه کردن توی آینه در حالت احرام حرامه. اگه چشمت افتاد باید استغفار کنی، اما برای بعضی محرمات دیگه باید گوسفند قربونی کنی.. اینا رو حتما از قبل بدونید. بعد از محرم شدن چند ساعت توی اتوبوس هستین تا مکه. توی بعضی هتل ها آسانسورها آینه دارن که پرده ای جلوشون هست، میتونید پرده رو بکشین. اما توی اتاق ها حواستون باشه با چشمتون زیاد نگردین چون حتما آینه هست! قبل از سفر رساله ی مرجع تقلیدتون رو بخونید اونجا از سر در گمی نجات پیدا میکنید!! پس حتما بخونید.. اول توی مدینه هستین و باید بدونید کجاها نمازتون شکسته هست و کجاها کامل. هتل و مسجد و بعضی جاهای خاص از مسجد... و اینکه حکم روزه گرفتن اونجا چیه؟ توی مکه هم اگه اطلاع نداشته باشین ممکنه نمازهاتون مشکل دار بشن. توی مکه هم شهر و هم مسجد همه جا نماز کامله. اما کعبه رو تصور کنید و زمین اطرافش رو، اونجا میشه نماز خوند. از اونجا پله میزنی میری بالا تر، مسجدالحرام، اونجا هم نماز میخونن، اگه بازم پله بزنید برید بالاتر، طبقه دوم مسجد، اونجا هم مردم نماز میخونن. شما باید بدونید از نظر مرجع تقلیدتون نماز رو کجا میتونید بخونید که صحیح باشه؟ هم سطح کعبه که اینجا اصلا مشکلی نداره، اما برای طبقات مسجد حتما باید اطلاع داشته باشین.. و یه موضوع دیگه که هم برای مکه و هم مدینه باید بدونید اینکه از نظر مرجع تقلید شما نماز جماعت اشکال داره یا نه؟ بعضی مراجع میگن نماز رو که جماعت خوندی بعد هم باید دوباره فرادا بخونی. بعضی ها هم میگن همون جماعت کافیه و مشکلی نداره.

میخواین برین مسجدالحرام و کعبه و اعمال رو انجام بدین و از احرام خارج بشین. حتما قیچی و ناخن چین رو با خودتو ببرین و همچنین کتابی که گفتم جلد سبزی داره و دعاهای طواف و صفا و مروه هست. حین طواف شوهرتون بهتون نامحرم نیست، در واقع میشه مثل برادرتون، پس لباس هم رو بگیرین که یکدیگه رو گم نکنید هم بد نیست. بار اول اعمال رو با کاروان انجام بدین خیلی بهتره. ما حین طواف بقیه رو گم کردیم اما چون با هم شروع کرده بودیم با هم تموم کردیم ، راحت پیداشون کردیم و رفتیم برای سعی صفا و مروه. بعد از اعمال صفا و مروه باید ناخن و کمی از موهاتون بچینین، اینجا قیچی و ناخن چین به کارتون میاد. بعد از این کار باید یک بار دیگه طواف انجام بدین. طواف نساء. راستی نماز طواف رو که میخونید باید پشت مقام ابراهیم باشید.طواف های مستحبی اگه انجام میدین و اگه جانماز بانک ملت همراهتون هست میوه بزارین داخلش که طواف داده بشن، خوردنش خیلی کیف داره، نمیدونم خوبی هم داره یا نه!! حجرالاسود رو هم برادران که حتما دریابن، خواهرا هم توانایی جسمی بالایی داشتن دریابن بد نیست،(توانایی جسمی بخاطر اینکه یه دفعه مردا از طرف خودشون فشار میارن و با تمام توان زنها رو به طرز وحشتناکی کنار میزنن و اگه نتونی ممکنه زیر دست و پا له بشین) سنگ حجرالاسود یک سنگ بهشتی و دست راست خدا روی زمینه. برای آقایون دست زدن و مسح کردن اون مستحبه. من به زور خودمو رسوندم بهش، زنی کمکم کرد و دستمو کشید، دستمو به چیزی زدم و سریع برگشتم عقب، زار میزدم وقتی برمیگشتم، اونقدر بلند گریه میکردم که توجه همه اومده بود سمتم. خوشحال بودم که تونستم با خدا از این طریق بیعت کنم، فکر نمیکردم لیاقتشو داشته باشم. آقا سید هم میگفت اشکال نداره نتونستی یه بار دیگه میری. بهش گفتم ولی من تونستم. گفت: دستتو کردی داخل؟؟ گفتم: داخل چی؟ گفت سنگ داخل اون گودی بود.. اشکام خشک شد. لیاقتشو نداشتم.. چرا کسی به من نگفته بود حجرالاسود دورش یه چیزی فلزیه نقره ای رنگه و داخل اون ، سنگ هست ، که مردا سرشون رو میکردن اون تو برای مسح.. چند بار دیگه تلاش کردم اما به همون جای قبلی هم نرسیدم.. اصلا لیاقتشو نداشتم.

من روحانی نیستم. هر چی نوشتم بر حسب تجربه بود. پش شاید همه جا رو درست و صحیح نگفته باشم. هر چیزی که من بهش اشاره ای کردم بخاطر این بود که بدونید با چه مسائلی برمیخورین و حتما از روحانی کاروانتون بپرسین...

______________________________________________________________

در مورد خرید هم همونطور که اول گفتم تاکید کنید کسی هدیه نیاره واستون که شما هم مجبور بشین وقتتون رو اونجا برای خرید صرف کنید. اما در صورت تمایل، برای سوغات خریدن فروشگاه القمه و عادل الدوره و top 10 رو پیشنهاد میکنم که دو طبقه و خیلی بزرگ هستن و برای همه سن همه چیز دارن. برای خرید برای خودتون فروشگاه سنتر پوینت و ستی مکس و النور مال رو پیشنهاد میکنم. اگه دنبال چیزای مارک هستین حتما برین النور مال. عینک های اصل اونجا گیر میاد، طبقه ی همکف. فروشگاه آدیداس و ساندویچی مک دونالد توی خیابون السلطان هستن، هر دو رو از دست ندین. من با کفشی که از اونجا خریدم میتونم پرواز کنم!!! فوق العاده سبکه. مک دونالد رفتین بستی هم بخورین حتما!!!! همه ی خریدهاتون رو توی مدینه بکنید و مکه رو فقط برای عبادت برین.. البته توی مکه سوپر مارکت های بزرگی هست که یکیشون رو برین ضرر نمیکنید. یه نفر بهمون گفت سوپر مارکت بزرگ توی خیابون الکعکیه هست، مکه، سوپر مارکت بن داود. عرب بود خیلی زبون هم رو نمیفهمیدیم برامون توی رو یه تیکه کاغذ نوشت.. اما ما جای دیگه ای رفتیم اسمش یادم نیست اما کنار هتل دار الهادی بود. اونجا هم خیلی بزرگ بود.

  _______________________________________________________________________________

خوشحال میشم اگه جایی از اعمال و واجبات و مستحبات رو اشتباه گفتم ، بهم بگین و تصحیح کنم.

موضوع مطلب : ماه عسل-حج
زن آقا سید|٢۸ خرداد ۱۳٩۱|۱:۳٧ ‎ب.ظ| نظرات ()

ساعت حدود 1:30 شب بود که رسیدیم مکه. حدودا 20 مین توی هتل استراحت کردیم و بعدش حرکت به سمت مسجدالحرام.. رسیدیم. میرفتیم جلو، نمیفهمیدم کجاییم، نمیدونستم الان داریم توی مسجدالحرام قدم برمیداریم، نمیدونستم فاصله م تا خونه ی خدا فقط چند قدمه.. معاون کاروان با وجودی که تند تند گام برمیداشت سریع توی مسجد سجده کرد و بلند شد و دوباره گام های سریع تر برمیداشت. تمام تنم لرزید.. من کجام الان، نمیدونستم . گیج شده بودم، تند تند دنبال بقیه میرفتم. روحانی کاروان گفت سرها همه پایین، فقط جلوی پامو میدیدم. میدونستم یه خبراییه اما نمیدونستم انقدر نزدیکم. با همین حالت رفتیم جلوتر. گفت سجده کنید و دعایی که من میخونم رو شما تکرار کنید.. صدای زار زدن های همه بهم فهموند که اگه سرم رو بلند کنم کعبه جلومه. اشک هایی که پشت سر هم میومدن و زار زدن های بقیه که آدم رو دیوونه تر میکرد. بلاخره رسیدم، به جایی که فکر نمیکردم توی تمام عمرم بهم اجازه ی زیارت داده بشه... سر بلند کردیم، الله اکبر الله اکبر الله اکبر.... کعبه.... اشکهایی که دلت نمیخواست جلوی دیدت رو بگیرن اما نمیتونستی مانع اومدنشون بشی و مجبور بودی تند و تند پاکشون کنی، خبر از حسی عجیب میداد.. خبر از آشوبی که توی دلته... سر بلند کردم و آرزوهایی که تند و تند دنبال هم از ذهن و زبونم میگذشت و شکر خدا، شکر خدا که بهم اجازه داد بیام اینجا، که دعوتم کرد، که لطف و محبتشو نشونم داد و تنها حسی که داشتم شرمندگی بود و اینکه چطور خدا میتونه اینهمه به یکی لطف داشته باشه و بهش نظر کنه. خیلی خجالت کشیدم و مرتب ازش تشکر میکردم. رفتیم طواف و دستهایی که بالا میرفت و فریاد الله اکبر هایی که مشخص بود کار زبون نیست و از دل میان. خدا رو شکر میکردم بهم اجازه داد الان اینجا باشم، دعا میکردم برای ظهور آقا امام زمان، برای دوستان و آشنایان و برای خودم. کمی آروم تر شدم. اما این دل دست بردار نبود، خیلی شرمنده شده بود، خیلی خجالت میکشید، خیـــــلی.

همون شب اعمال رو کامل انجام دادیم. نماز صبح رو توی مسجدالحرام خوندیم و برگشتیم هتل.

__________________________________________________________________________

متاسفانه توی مکه فقط خاطره ی روز اول رو نوشتم، اونم توی اتوبوس وقتی برای زیارت دوره رفته بودیم ( آقا سید در حال پر دادن کبوترای نزدیک قبرستان ). چون وقت خیلی کم بود.. اونجا تصمیم گرفتم قرآن رو ختم کنم. هر شب 6 جزء ... شنیدم که هر کس توی مکه قرآن رو ختم کنه قبل از مردنش جای خودشو توی بهشت میبینه. ولی ما متاسفانه فقط 5 روز مکه بودیم و منم حالم شدیدا بد بود. بخاطر قرصی که میخوردم، احساس ضعف شدیدی میکردم و هر چیزی که میخوردم بعدش حالم بد میشد و حالت تهوع میومد سراغم و متاسفانه نتونستم قرآن رو ختم کنم و به جز شب اول که 5 جز خوندم روز و شبای دیگه خیلی کمتر خوندم و این توفیق نصیب من نشد، انشاالله نصیب شما بشه.. تقریبا بیشتر وقتم قرآن میخوندم و هر وقت قرآن نمیخوندم یا رستوران بودیم برای غذا یا من حالم بد بود و توی رختخواب.

شکره خدا، هر شب برای نماز مغرب میرفتیم مسجدالحرام. بعد از نماز برمیگشتیم هتل شام میخوردیم و کمی استراحت و دوباره میرفتیم حرم و هر شب طواف میکردیم (زن آقا سید قبل از طواف مستحب) و قرآن میخوندیم. بعضی شبها تا نماز صبح میموندیم بعضی شبها هم که من حالم بد میشد برمیگشتیم و نماز رو توی هتل میخوندیم (آقا سید در حال جمع کردن وسایل توی مسجدالحرام). توی مکه دوستامون که میخواستن برن خرید و از ما میخواستن با هم بریم ، قبول نمیکردیم و شدیدا مواظب بودیم که قدر لحظه هامونو بدونیم و استفاده ببریم...فقط روز آخر که اونجا بودیم رفتیم یه سوپر مارکت بزرگ که اگه چیزی به چشممون بخوره که شاید توی ایران نباشه بگیریم.... شب آخر تقریبا همه ی کاروان رفتیم  مسجد الحرام طبقه ی دوم روبروی ناودون طلا نشستیم و ختم قرآن گروهی انجام دادیم، و بعد از ختم که دیگه بچه ها کم و بیش همدیگه رو شناخته بودن نشستن و با هم حرف میزدن منم با کمی فاصله نشسته بودمو قرآن میخوندم.. سرمو بلند کردم با آقا سید حرف بزنم صداشونو شنیدم که حرف از مهریه شون بود و به همدیگه میگفتن. منم وارد صحبتشون شدم و یکی گفت: الان داشتیم به همدیگه میگفتیم خوش به حال این مرده ( آقا سید ) چه زن خوبی گیرش اومده.. اینجا همه عاشقت شدن.. منم با لبخند گنده ای که تحویلشون دادم، برگشتمو به قرآن خوندنم ادامه دادم! بعد از قرآن خوندن متوجه شدم یه آقایی که توی کاروانمون بود دوربینش سمت منه. چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین.. بعد دوربینشو آورد به آقا سید نشون داد و گفت داشتم یه عکس هنری از تو و خانمت میگرفتم که خانمت سرشو انداخت پایین... منو آقا سید کنار هم نبودیم ولی توی عکس جامون کرده بود بخاطر همین ازش خاستیم عکس رو تکرار کنه. انشاالله عکس رو ازش گرفتیم اینجا میزارم.

بعد از طواف وداع و نماز صبح که خراب اندر خراب بود با اون سوره ی سجده دار(راستی یه چیزی که درباره اون نماز صبح یادم رفته بود. من که قبل از نماز خیلی خوابم نمیومد، وارد نماز شدیم . سوره ای که خوند خیلی طولانی بود، فک کنم بقره بود، دیگه من به شدت خوابالود شدم، الله اکبر که گفت رفتم رکوع، دوباره الله اکبر گفتن بلند شدم که بعدش بریم سجده ، اما نرفتیم که نرفتیم، هر چقدر منتظر شدم ذکرش تموم نشد و تازه متوجه شدم داره هنوز سوره میخونه و من وسط نماز با اون حالت خوابالود داشتم فکر میکردم چرا من رفتم رکوع؟ من تنها رفتم رکوع؟ یا بقیه هم رفتن؟ یعنی اون الله اکبر هم جزء سوره بوده و من اشتباهی فکر کردم باید برم رکوع؟ یعنی نماز به این طولانی ای که دارم میخونم رو خراب کردم؟ حالا چیکار کنم وسط نماز جماعت؟ اصلا شاید رکوع نرفتم؟ بعد از نماز از بغل دستیم بپرسم؟ ( حالا شما بگید این نماز بود یا عمل فکر و اندیشه؟) خلاصه اینکه نماز پس از نیم ساعت تموم شد و من از خانوم کناریم درباره ی اون رکوع پرسیدم که تو متوجه شدی من برم رکوع؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفت آره دیگه، سوره سجده دار بوده همه رفتیم رکوع. بعد از نماز که به آقا سید گفتم، متوجه شدم ما همه خیلی پرت بودیم!! آقا سید گفت ما که پشت امام جماعت بودیم که برای سجده ی سوره رفتیم سجده و نه رکوع و ما زنها که طبقه ی اول مسجد بودیم و اون جلو رو نمیدیدیم همه رکوع رفته بودیم!!! من که اصلا متوجه نشده بودم آیه سجده دار بوده و فکر میکردم مثل همیشه سوره تموم شده و باید بریم رکوع و بعد هم سجده و همینطور ادامه ی نماز!!!) وسط نماز  که خیلی ها هم وسط نماز خوابشون برده بود بخاطر طولانی شدنش، برگشتیم هتل خوابیدیم و بعد از صبحانه ساعت حدودا 8 به سمت جده و وطن حرکت کردیم

 

______________________________________________________________

راستی به زودی از آقا سید و زن آقا سید رونمایی میشود، به تعدا زیاد، بدون رمز!

 

پی نوشت از آقا سید :

دلم اندازه ی بقیع

قد سادگی خانه ی پدرم محمد

مثل گم شدگیه من از مادم زهرا

برای آن خاک گم شدست

کعبه ی آرزوهای تمام نشدنی

شهر من مکه ی من

یک نفر هست که اینجا

پس هر قطره ی اشکی

حسرت دیدار تو را

میکشد به دندان

کعبه ی آمال من، کجایی؟

موضوع مطلب : ماه عسل-حج
زن آقا سید|٢٧ خرداد ۱۳٩۱|۳:٠٧ ‎ب.ظ| نظرات ()

شنبه 23 اردیبهشت

در نخستین ساعات شنبه یعنی حدودا 1:30 شب با آقا سید رفتیم حرم. درب ورودی مسجد برای خانم ها بسته بود، کنار یه ستون توی حیاط نشستم تنهایی و شروع کردم به قرآن خوندن، یه لحظه که سرمو بلند کردم یه زن میانسال پاکستانی رو کنار خودم دیدم. این دیگه کی اومد که من نفهمیدم!! با حالت زاری شروع کرد حرف زدن، هر چقدر با زبون بی زبونی با دست و صوررتم!! اشاره میکردم که متوجه حرفات نمیشم فایده نداشت و اون همینجور حرف میزد. شاید خانواده شو گم کرده بود، شایدم چیزی لازم داشت اما نمیفهمیدم چی میگه. دیگه محل نذاشتم و اونم ساکت شد. اما دلم میسوخت و نمیتونستم کاری واسش کنم.

 درب مسجد باز شد. رفتم پیش دختری که اونجا ایستاده بود و مسئول بازرسی خانم ها بود، عرب بود و روبنده هم داشت. بهش گفتم عینکم گم شده. گفت باب 30 . کیفمو گشت، میدونستم نمیزارن گوشی ببری داخل، بخاطر همین گذاشته بودمش توی جیبم اما متاسفانه شب تفتیش بدنی هم داشتن اما چون روز فقط کیفو میگشتن منم گوشیمو گذاشته بودم توی جیبم. گفت بده امانات. کنار درب وروی بود. اما منصرف شدم و گفتم نمیرم توو. دوباره کمی گذشت برگشتم، با خوشرویی گفت چه اشکالی داره، موبایل امانات، خودت برو مفقودات بعد بیا موبایل بگیر. اصلا به پیدا کردن عینکم امیدی نداشتم، اما خب بازم از خدا میخواستم که پیدا بشه. باب 30 وسایل گم شده بود. اونجا هم یه خانمی با خوشرویی جوابمو داد و عینکم پیدا شد!!! ازم پرسید کی گم شده، امروز یا دیروز؟ بهش گفتم و یه جعبه آورد پر از عینک هایی که امروز گم شده بودن. حداقل 10 تایی بودن.. بیچاره اونایی که وسیله ای گم میکنن و نمیدونن جایی برای مفقودات هست و برای پیدا کردن وسایلشون نمیرن. من خودم هم کلا نا امید شده بودم. حتی کاور عینکمو انداخته بودم سطل آشغال.آخه توی اون شلوغی یه عینک حتما باید زیر دست و پا میرفت  و خووورد میشد.. توی مسیر روضه ی رضوان گمش کرده بودم، شلوغی اونجا رو تصور کنید!!!! خیـــــــلی خوشحال شدم، خدا رو شکر کردم و اومدم گوشیمو پس گرفتم. بعد عینکمو به همون دختر مسئول درب ورودی نشون دادم و گفتم پیدا شد. با خوشحالی گفت الحمدلله....

شیفت شب و مخصوصا این ساعت واقعا رفتار خوبی داشتن. اما از بقیه ی شیفت ها یه ذره خوشرویی هم نمی دیدیم. که شاید مقداریش بخاطر شلوغی بود. بهش گفتم تو خیلی مهربون و خوش اخلاقی، گفت شکرا و ... روی صندلی نشسته بود کنارش روی زمین نشستم. تعارف کرد روی یه صندلی دیگه بشینم که بخاطر باد سردی که از داخل میومد زمین رو ترجیح دادم و شروع کردم به حرف زدن. زیاد فارسی نمیدونست بخاطر همین ازم خواست اگه میتونم EN حرف بزنم که منم قبول کردم و حرف زدیم با هم. اسمش سماء بود 24 ساله مجرد. از خانواده ش و جمعیتشون پرسیدم.3 خواهر داشت و 1 برادر. ازم پررسید با کی اومدم. گفتم شوهرم از بچه پرسید که گفتم تازه ازدواج کردیم و کلی برامون آرزوی خوشبختی کرد. برام سوال بود که چرا 24 سالشه و مجرده، آخه تو ذهنم نقش بسته بود که عربها زود ازدواج میکنن. پرسیم چرا مجردی؟ دوست نداری ازدواج کنی؟ با دستش اشاره کرد که هی کمی! گفتم کسی رو دوست داری؟ عاشق کسی هستی؟ ( فک نکنید من آدم فضولی هستما ! فقط کمی کنجکاوم) گفت: نه ! اما بهش میومد آره! و اتفاقا میگفت که دوست دارم ازدواج کنم.. و ..... و در آخر کلی برای همدیگه آرزوی خوشبختی کردیم و بعد رفتم توی حیاط نشستم....

وقتی مشغول حرف زدن بودیم هر کسی که میخواست وارد مسجد بشه رو تفتیش میکرد. یه زن ایرانی اومد دید من نشستم و حرف میزنیم گفت: ای چطور با تو دوست رفته؟!!!   و دوباره یه خانوم دیگه ای اومد حین تفتیش شدن گفت: والله بخدا ما برای ای کارا نیومدیم اینجا ما اومدیم زیارت کنیم.

خلاصه اینکه رفتم توی حیاط مسجد و شروع کردم قرآن خوندن. خواهرای پاکستانی همه جا نشسته بودن و شدیدا سرفه میکرن همه شون(نمی دونم چرا ولی زن های پاکستانی که اونجا بودن همه مریض بودن و سرفه های خیلی بدی میکردن)، منم که تازه دوش گرفته بودم و موهام کمی خیس بود به شدت میترسیدم سرما بخورم. رفتم یه جا نشستم دیدم فاصله م کمه ، کمی رفتم عقب تر. احساس کردم خیلی شدید سرفه میکنن، بلند شدم جای دیگه ای نشستم، گروهی اومدن با کمی فاصله ازم نشستن ، بلند شدم رفتم جای دیگه و چند بار جامو عوض کردم تا اینکه بلاخره رفتم یه گوشه تنهای تنهای که نه ایرانی بود و نه خارجی با خیال راحت نشستم. کمی بعد یه زن عرب با دو تا دختراش اومدن کنارم نشستن. گفتم خب اشکال نداره، اینا سرفه نمیکنن. تقریبا 30 مین نشستیم که اذان گفتن و بلند شدیم برای نماز جماعت. همین که نیت کردمو گفتم الله اکبر و وارد نماز شدم یه زن پاکستانی اومد چسبید بهم و شروع کرد نماز خوندن. این عربها هم که نماز دو رکعتی و کوتاه بهشون نیومده، حمد که تموم شد از وسط قرآن شروع کرد خوندن، که من دیگه نزدیک بود خوابم ببره وسط نماز و به شدت عصبانی از خواهر پاکستانی که این همه ازشون فرار کردم درست وقتی که نمیتونستم جابه جا بشم چسبید بهم. البته خدا رو شکر این یکی اصلا سرفه نمیکرد.

 بعد از نماز صبح با آقا سید رفتیم بقیع برای وداع

و به بچه ها و روحانی کاروان ملحق شدیم و زیارت وداع خوندیم و برگشتیم هتل، خواب و صبحونه

ودوباره ساعت 11 صبح رفتیم حرم برای نماز ظهر. اذان 12:20 بود توی مسجد جا نبود و توی حیاط نسشتم. دو تا خانم عرب جوون کنار هم بودن که دوباره من رفتم تریپ پرسش. EN بلد  نبودن. خنده بازاری بود حرف زدنمون با هم، کلی خندیدیم. پرسیدم Country ، کشور؟ نمیفهمیدن.  گفتم: ایران عراق لبنان اردن و.... که جواب دادن لیبی. من به زور از آقا سید یه کلمه یاد گرفته بودم که شش میشه سته و تنها کلمه ای که از کتاب عربی یادم مونده بود یوم بود که یعنی روز. به خودم اشاره کردم و گفتم مدینه سته یوم مکه سته یوم!!!! و بعد به اونا اشاره کردم. با انگشتهاشون عدد 7 رو نشونم دادن. خوش به حالشون 7 روز مدینه بودن و 7 روز مکه. میخاستم بدونم برای این سفر چقدر پول دادن، زبون همدیگه رو هم که نمیفهمیدیم. با هم حرف زدن و خندیدن مطمئنا حرف از بی زبونیه 3 تامون بود. بلاخره فهمیدن چی میگم حالا اونا هی عدد میگن هی من نمیفهمم. گفتم موبایل، عدد رو توی موبایل نوشتن و دیدم. پرسیدم ریال، گفتن لا. با زبون بی زبونی دینار رو ازشون کشیدم و واحد پولشون رو فهمیدم. با موبایل نشونم دادن هر 100 دلار تقریبا 250 دیناره.حدودا یک میلیون و دویست هزار تومن پول داده بودن.

 بعد از نماز یه زن عربی اومد گیر داد به نقابم میخواست بدونه از کجا خریدم. به انگلیسی پرسیدم میتونی EN حرف بزنی؟ یکی رو صدا زد.. دخترش بود، اومد جلو سنش بیشتر از 14 سال نبود، دختر ناز و تپلی بود. به خودش اشاره کرد و گفت انا بعد سریع تصحیح کرد i اما متاسفانه نمیتونست چیزی که میخواد رو بگه به زور خودم حدس زدم و راهنماییش کردم. عزیزم خیلی ازش خوشم اومد..

رفتیم هتل برای ناهار و استراحت و بعدش هم غسل احرام و یه جلسه ی گروهی و حرکت به سمت مسجد شجره و محرم شدن.

لبیک اللهم لبیک.. لبیک لا شریک لک لبیک.. إن الحمد والنعمة لک والملک.. لا شریک لک لبیک

حسش غیر قابله توصیفه فقط میتونم بگم حسی که مطمئنم هیچوقت توی تمام عمرم حسش نکردم .

تا خدا و خونش دیگه راهی نمونده، تو دلم آشوب بود. من ، الان، اینجا، توی این لباس راهیه کجام، هنوز هم باورم نشده.

عکس هایی از مسجد شجره:

تابلو     عکس مسجد از محل پارک اتوبوس     ورودی مسجد     راهروی ورودی     حیاط مسجد

 

موضوع مطلب : ماه عسل-حج
زن آقا سید|٢٦ خرداد ۱۳٩۱|٤:۱٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|٢۳ خرداد ۱۳٩۱|٧:٥۳ ‎ب.ظ| نظرات ()

همسر عزیزم

پس از 4 سال داشتن تو، هنوز بر این باورم که تو مرد ترین مرد دنیایی

روزت مبارک عشق من

_________________________________________________________________

توی تمام عمرم انقدر خجالت نکشیده بودم و شرمنده نشده بودم که دیروز، روز مرد کشیدم و شرمنده شدم.

امروز سه شنبه 16 خرداد از خواب بیدار شدیم کمی که سر حال شدیم بهش گفتم: دیشب که من توی اون اتاق بودم تو چرا اومدی؟ دوست داشتم کیک و جشنم واست سوپررایز باشه.. گفت میخای کیک درست کنی؟ گفتم مگه دیشب صدامو نشنیدی وقتی با تل حرف میزدم؟   - نه!!!   واقعا متوجه نشده بود

جشنم لو رفت!!!

امسال بخاطر اینکه نمیتونستم واسش چیزی بخرم (به دو دلیل) میخواستم یه جشن خونگی بگیرم. دلیل اول: شرایط بد مالی توی این ماه(که شکر خدا فقط توی این ماهه و بعدش همه چیز برمیگرده به روال عادی) و دلیل دوم: من توی شهر آقا سید جایی بلد نبودم که برم و حتی یه چیز کوچیک واسش بخرم.

از 2 بعد از ظهر شروع کردم کیک درست کردن. اولین بارم بود(توی تمام عمرم!) شب قبلش هم به خانواده ی شوهرم گفته بودم میخوام کیک درست کنم و قاعدتا باید براشون میبردم . از ساعت 2 تا 7 بعد از ظهر 1000 کیلو استرس متحمل شدم و حدودا 6 کیلو وزن کم کردم!!!! که اگه کیکم خراب یا بد بشه ، خیلی .... میشه.

کیکم پخت!! به به، به اون خوشمزگی که باید میبود نبود اما بد هم نشده بود. نصفش کردم و یه ترکیبی ساختم از خامه و ...( اگه ترکیبات خامه رو بگم و اگه از هر مرحله ی آماده کردن کیک عکس گرفته بودم مطمئنا میگفتید باید فوق العاده شده باشه اما متاسفانه  نمیدونستم کیک رو با چه درجه ای و چقدر زمان بزارم توی سولاردم و فکر میکنم همین باعث شد مزه ش فوق العاده نشه ولی خب خوشمزه بود!) و گذاشتم وسطش..

بدون توجه به ظاهر کیک که اگه یه تیکه ش نباشه زشت میشه یه تیکه ازش جدا کردمو خوردم! خوشمزه بود اما یه مشکلی داشت: گرم بود و بخاطر مواد وسطش باید میرفت یخچال.. اگه بدون خامه میزاشتم یخچال هم خشک میشد  و من خامه نداشتم... دیگه خودتون بفهمید من چی کشیدم تا 9 شب که خواهر شوهرم واسم خامه آورد. حدودا 8:45 بود که شروع کردم یه کیک دیگه درست کنم اما ایندفعه با پودر آماده کیک که لااقل این یکی دیگه عالی دربیاد و همینطور هم شد، حرف نداشت. وسطش هم از همون ترکیب خامه گذاشتم و یه لایه مربای توت سیاه بدون شیرینی( از مکه گرفته بودم) ... این کیکم که مطمئن بودم خوشمزه ست دیگه به ترکیبش برای چشیدن دست نزدم.

یه برچسب زدم روی آینه که روش نوشته بودم مرد من روزت مبارک   هدیه من برات یه دنیا عشقه ......... رفته جلوی آینه موهاشو شونه میکنه منم کنارش ایستادم اما اون برچسب رو نمیبینه.. من عصر چسبونده بودمش و الان هم شب بود دیگه. ازش پرسیدم این برچسب رو دیدی؟ نگاش میکنه و تازه میخواد بخوندش. واقعا ندیده بود، میگه : مگه من مثل تو هستم که 4 تا برچسب رو توی کمتر از یک دقیقه پیدا کنم و کلی ابراز محبت میکنه!

از خواهر شوهرم که طبقه ی پایین ما هستن خواسته بودم یه دسته گل برام بگیره. رفتم پایین دسته گل رو آوردم و دادم به آقا سیدم. خیلی خوشحال شد اما من خیلی خجالت کشیدم که نتونسته بودم واسش هدیه بگیرم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تاخیر یک عدد افتر شیو واسه آقا سید گرفتم

__________________________________________________

آقا سیدم جز مردونگی هیچوقت، هیچی ازت ندیدم،ASHQTM

__________________________________________________

کارت پستالی که چند سال پیش روز مرد واسش طراحی کرده بودم

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / جشن ها / هدیه ها
زن آقا سید|۱٦ خرداد ۱۳٩۱|٦:۱٧ ‎ب.ظ| نظرات ()

جمعه 22 اردیبهشت


امروز هم مثل تمام روزای دیگه که مدینه بودیم وقتی برای نماز صبح از خواب بیدار شدیم که بریم حرم سر درد داشتم و مجبور شدیم توی هتل نماز بخونیم و دوباره خوابیدیم و بعد از صبحونه رفتیم مسجد تا نماز ظهر. قبل از اذان نشستم یه جای مسجد و شروع کردم قرآن خوندن. کمی قبل از اذان بلند شدم که خودمو به درب ورودی روضه نزدیک کنم که تا نماز تموم شد بتونم برم داخل. آخه دفعه ی قبل که رفته بودم خیلی دیر رسیدم و خیلی دیرتر نوبت ایرانی ها شد و فقط 10 مین برای زیارت وقت داشتم بخاطر همین دلم میخواست این دفعه زود برم داخل. بعد از نماز ظهر دره روضه برای خانمها باز میشد.  پشت هر در یه گروهی رو نشوندن. ایران، اندونزی، پاکستان، ترکیه، عرب ها. هر روز فقط یکی از این درها باز میشه و اولویت ورود با کشوری هست که پشت این در نشستن.. یکی از درها باز شد،به محض باز شدن در، گروه زیادی از همه ی کشورها بدون توجه به اولویت بندی دویدن به سمت دره باز شده و چه غوغایی شد اونجا متوجه نشدم برای چه کشوری بود تنها چیزی که فهمیدم این بود که باید مثل بقیه بی توجه به اولویت بدوم به سمت این در و خودمو به روضه ی رضوان برسونم..........((چقد دلم تنگ شده برای اون روزا))...... جایی که پیامبر فرموده باغی از باغ های بهشته.. وارد روضه ی رضوان شدم...((اشکام نمیزارن بنویسم.... خدا نصیب همتون کنه)) داشتم پرواز میکردم، انگار رو ابرا بودم، حداقل 2 ساعت وقت داشتم توی روضه بشینم، بدون نوبت دارم میرم داخل.. خیلی شلوغ بود، به سختی دو رکعت نماز تحیت خوندم و توی همون محدوده ی روضه که با فرش سبز مشخصه برای تمام دوستام و خانواده م و خودم دعا کردم و بعد قبل از اینکه برم زیر پای بقیه خودمو کشوندم کمی عقب تر و سوره ی محمد رو خوندم و قدر و یه سوره ی دیگه که الان یادم نیست.


الان که دارم خاطره ی امروز رو توی دفترم می نویسم توی مکه هستیم و تمام افسوسم برای مدینه اینه که چرا هر 6 روز و هر روز چند بار نرفتم روضه.(فقط 2 بار رفتم) درباره ی روضه ی رضوان یه پست میزام و مینویسم که به کجا گفته میشه باید یکم مطالعه کنم که اطلاعات غلط یا ناقص مدم


برای شام با یه زوج دیگه که تقریبا با هم میرفتیم خرید، رقتیم ساندویچی مک دونالد. بهترین ساندویچ که گوشت خالص هم بود 20 ریال. کنار هر ساندویچ یه جعبه سیب زمینی سرخ شده بود که فوق العاده خوشمزه بود با نوشابه coca. به سفارش گیرنده میگم 4 fork میگه چنگال؟!!! بستنی هم سفارش دادیم. بستنی، خوشمزه ترین بستنی بود که توی تمام عمرم خورده بودم.

هر دفعه که با تاکسی میرفتیم خرید آقا سید به راننده میگفت Thank you بهش میگفتم تو که بلدی بگی شکرا چرا انگلیسی میگی. بلاخره یه بار گفت شکرا راننده تاکسی که عرب بود گفت: Thank you !!

موضوع مطلب : ماه عسل-حج
زن آقا سید|۱٦ خرداد ۱۳٩۱|٦:٠٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد

سوگند به هر چهارده آیه نور

سوگند به زخم های سرشار غرور

آخر شب سرد ما سحر می گردد

مهدی به میان شیعه برمیگردد

موضوع مطلب : برای امام زمانم
زن آقا سید|۱٢ خرداد ۱۳٩۱|٦:٤٦ ‎ب.ظ| نظرات ()

پنج شنبه 21 اردیبهشت

و امروز قبل از اذان ظهر هم رفتیم خرید!!سنتر پوینت و بعدش هم بزرگترین فروشگاه مدینه النور مال . فروشگاه نبود که mall بود. من و آقا سید برای خرید خیلی سخت پسندیم. و من با وجودی که یه زنم و مثل بقیه ی زنها بعد از شوهرم عاشق خریدم!!! اونجا بزرگترین فروشگاه ها هم که میرفتیم، هیچ چیزی چشممونو برای خرید نمیگرفت. النور آقا سید دو تا تی شرت با دو تا شلوارک گرفت. عینک آفتابی مارک اصل هم توی مدینه میتونید توی النور پیدا کنید. رفتیم که آقا سید برای خودشو خواهرش عینک بگیره. مارک ریبن رو با تمام شرایطی که عینک اصل داره چک کرد و مشکلی نداشتن، اما کمی گرون بودن و تنوع هم مثل ایران زیاد نبود. کلی رو مخ آقا سید کار کردم و به هر دری زدم که بتونم راضیش کنم برای خودش عینک بگیره و کاری به قیمتشون نداشته باشه. آخه تا امروز من از هر چیزی خوشم اومده بود رو خریده بودم اما اون فقط همون دو تا تی شرت و شلوارک ها رو گرفته بود. میگفت باید مقداری از دلارهامون رو برگردونیم و ایران بفروشیم. چون تازه ازدواج کردیم هنوز زندگیمون از نظر مالی روی روال نیوفتاده..... اینکه برای من بهترین عینک رو توی ایران گرفته بود و خودش عینک نداشت واقعا عذابم میداد و اینکه مطمئن نبودم بتونیم توی ایران عینک اصل پیدا کنیم به هر دری میزدم که از یه عینک خوشش بیاد اما متاسفانه هیچکدوم رو نپسندید تا اینکه اذان ظهر شد و مغازه باید تعطیل میکرد. قرار شد بریم نماز و بعد از نماز بیایم عینک بگیریم اما بیرون رفتن ما همان و پشیمون شدن آقا سید هم همان!!

امروز برای اولین بار رفتم روضه ی رضوان. خیلی توی نوبت نشستیم . آخه کشور کشور جدا باید مینشستیم. حالا جریان این نوبت و کشور رو توی پست روز بعد مینویسم. وقتی وارد روضه شدیم فقط 15 دقیقه وقت داشتیم شاید هم کمی کمتر.


امروز روز زنه. آقا سید آدرس فروشگاه آدیداس رو میگیره. جایی که بتونه یه کفش اصل واسم بخره برای هدیه روز زن. با هم میریم که کفش بخریم. دره فروشگاه که ایستادیم میگه سوپرایز من  واسه ی تو، پشت سرتو نگاه کن!!! مک دونالد. گفت بعد از اینکه کفش گرفتیم میریم اونجا، که من ازش خواستم فردا شب بریم. توی فروشگاه وقتی داشتم کفش انتخاب میکردم، هر کاری میکردم اونم واسه خودش یه کفش بگیره راضی نمیشد.. میگفت باید مقداری از دلارهامونو برگردونیم. یه کفش سفید و آبی ناز خریدم 320 ریال.
بعد از خرید به آقا سید گفتم تا امشب دیگه هر چقد خرید کردیم دیگه بسه. دو روز باقی مونده باشه برای خودمون و دلمون.. دوست ندارم دیگه به خرید بگذره
رفتیم نماز مغرب توی مسجدالنبی
بعد از نماز مغرب کنار خانم عربی بودم. متاسفانه EN بلد نبود. اونجا بین تمام مردم دنیا فقط 3 قشر بودن که زبان بین المللی EN رو بلد نبودن. ایرانی، پاکستانی، عرب.. پرسیدم کجایی هستی عراق، لبنان، سوریه ... ؟ گفت: لیبی. میخواستم بدونم چند روز مکه و چند روز مدینه میمونن. به خودم اشاره کردم و گفتم مدینه و با دستم عدد 6 رو نشون دادم و گفتم مکه و بازم همونجور عدد 6 رو نشون دادم و بعد به خودش اشاره کردم!!! ( یکی نیست بگه بلد نیستی حرف بزنی خب حرف نزن چیکار به کاره مردم داری؟؟!) اونم مثل خودم مکه و مدینه رو گفت و عدد 7 رو نشونم داد.. حالا فضولی زن آقا سید بیشتر گل میکنه! دلش میخواد بدونه اونا برای این سفر چقدر پول میدن.. بنده ی خدا پول که نمیدونست یعنی چی، Money هم نمیدونست و متاسفانه انگار این انگشت شست و اشاره هم که باهاش شکل پول رو در میاریم فقط خودمون میفهمیم چیه و بس. اون چه میدونست این یعنی چی؟(حرکت انگشت شست و اشاره رو میگم!)


رفتیم هتل شام و کمی استراحت. از فروشگاه طیبه خیلی تعریف میکردن. کلی پیاده رفتیم تا رسیدیم اما توصیه میکنم هیچکس حتی یک لحظه وقتش رو هم برای اونجا تلف نکنه. البته طلا فروشی ها همون نزدیکی های طیبه هستن هر کس بخواد طلا بخره. یه نوشیدنی خوردیم اونجا که حالمو کمی بد کرد. یه توصیه دیگه اینکه کشور دیگه ای میرید نوشیدنی فقط بطری های دربسته بخریدن نه دست ساز.


رفتیم فروشگاه سنتر پوینت.یه لحظه از آقا سید جدا شدم رفتم جلوتر. صدام زد برگشتم دیدن دیدم یه سوئیشرت فوق العاده قشنگ و گرم دستشه. از دور کلی ذوق کردم و خوشحال شدم، اول بخاطر اینکه خیــــــــــلی قشنگ بود و دوم بخاطر اینکه فکر میکردم مردونه ست و برای خودشه. رسیدم کنارش، گفتم بپوشش. گفت برای توئه. حالم گرفته شد اساسی. آخه برای من کلی خرید کرده بود، اما برای خودش خیلی کم. هر جا هر جور میومدم برم رو مخش که برای خودش هم خرید کنه نمی شد، نه عینک، نه کفش نه لباس اما برای من هر چیزی رو بدون محدودیت قیمت میخرید و بازم داشت توی لباسای زنونه برای من میگشت. گفتم به شرطی میخرم که مردونه ی همین مدل رو که با لباس من ست بشه بخری. اما متاسفانه از مدل مردونه ش خوشش نیومد. اینو هم برداشتیم 143 ریال بود که چون الان فصل گرم بود 87 ریال میدادن . میخواستیم بریم بیرون ، که دیدم طبقه ی پایین یه قسمت خیلی بزرگش لباسای مردونه ست. رفتیم که بریم اون سمت، دوباره دست گذاشته روی یه تونیک آستین کوتاه و میگه اینم خوشگله، بگیر.. بهش گفتم من دیگه هیـــــــچی نمیخرم. خیلی اصرار کرد. قبول نکردم. کمی رفتیم جلوتر، احساس کردم ناراحت  شده. فداش بشم، خودش خوب میدونه طاقت یه لحظه ناراحتیشو  ندارم. گفتم بریم اون لباس رو هم برداریم. خیلی خوشحال شد وقتی برمیداشتش گفت اینو هم به عنوان هدیه ی روز زن ازم قبول کن. عاشقشم.


توی قسمت مردونه یه شلوار کتون کرم برای خودش برداشت 129 ریال اما بازم نتونستم راضیش کنم دوتا برداره!! و پرونده ی خرید ما همون شب بسته شد.


حالا من گفتم کلی برای من خرید کرده بود اما اینم اضافه کنم که همونطور که گفتم توی خرید هر چیزی چشممو نمیگیره و یه چیزی باشه که خیلی تاپ و قشنگ باشه همون رو میگیرم. بجای اینکه کلی چیزای ارزون داشته باشم ترجیح میدم، لباس یا وسایل کمتر داشته باشم اما همشون تاپ و مارک باشن. خیلی کم خرید  کردیم هردومون اما هر چیزی خریدیم توی نوع خودش بهترین بود.

_________________________________________________________

روز زن سال گذشته آقا سید سر کار بود. من برای مادرهامون دو تا دسته گل خریدم. برای مادر آقا سید پارچه ی چادری گرفتم با دسته گل و تنهایی اومدم شهر آقا سید دیدن مادرش برای تبریک روز زن. و برای مادر خودم هم شال گرفتم. وقتی آقا سید برگشت، اومد دیدنم. وقتی رو به روی آینه ایستاده بودم گفت چشماتو ببند و وقتی باز کردم یه جفت گوشواره فوق العاده قشنگ که توی دستاش برق میزد رو توی آینه دیدم. خیلی خوشحال شدم. این اولین هدیه روز زن بود که از آقا سید گرفتم و محشر بود.

موضوع مطلب : ماه عسل-حج / هدیه ها
زن آقا سید|۱٢ خرداد ۱۳٩۱|۱:٥٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

چهار شنبه 20 اردیبهشت

صبح زیارت دوره داشتیم. یعنی با کاروان رفتیم اطراف شهر مدینه و دیدن جاهایی جز مسجدالنبی.  رفتیم مسجد ذوقبلتین. اونجایی که قبله از سمت بیت المقدس به سمت کعبه تغییر کرد.. زمان پیامبر یهودی ها به مسلمونا میگفتن شما که دین جدید  دارین باید قبله تون هم متفاوت باشه که قبله به سمت خونه ی خدا تغییر میکنه اما باز هم یهودی ها دست از تمسخر بر نداشتن و گفتن پس نماز هایی که قبلا خوندین چی میشن؟! اینجا با یه خانومی دوست شدم که میگفت از ترکیه اومدم. یه نی نی خیلی ناز و خوشگل هم داشت که ازم خواست یک دقیقه کنارش بشینم تا نماز بخونه. ازش پرسیدم که چند روز مکه و مدینه هستن؟ 4 روز مدینه 6 روز مکه

رفتیم محل جنگ احد. آفتاب خیلی بد میسوزوند. من یه نقاب خریدم. آقا سید هم رفت که یه چفیه برداره. اونجا چیزی که جالب بود این بود که همه هم عرب و هم فارس، موقع حرف زدن عربی، فارسی و انگلیسی رو مخلوط با هم حرف میزدن، عرب ها که خودشون عرب بودن، ما هم که فارس بودیم، تا جایی که بلد بودن فارسی میگفتن، کم میاوردن چند کلمه EN میگفتن و دیگه بلد نبودن بقیه شو عربی میگفتن. حالا آقا سید هم نمیدونه این چیزی که دست گذاشته چفیه ست یا شال زنونه! به فروشنده میگه: For رجال؟

برای نماز ظهر رفتیم حرم. چون دیر رسیدیم من مجبور شدم توی حیاط بشینم . دو تا زن میانسال تقریبا 50 ساله کنار هم نشسته بودن ، گیر دادن به نقاب من. یعنی خوششون اومده بود. من که نمی فهمیدم چی میگن! اما حدس میزدم میپرسن کجا و چند خریدی. گفتم : پنج ریال. یه دختر تقریبا 20 ساله از ردیف جلو نگاهمون کرد و با حالت مسخره پوزخندی زد، فکر کردم فارسه و میفهمه من چی میگم. ازش پرسیدم فارسی؟  عرب بود. با دستم بهش 5 رو نشون دادم و گفتم ریال. دیگه خودش به اون دو تا خانوم به عربی گفت 5 ریال. اونا هم ازم گرفتنش و یکیشون هم گذاشت رو سرش و به همدیگه چیزایی میگفتن که من نفهمیدم.

تا روز دوم من و آقا سید از خدا و پیغمبرش خجالت می کشیدیم بریم بازار!! میگفتیم ما برای زیارت اومدیم اینجا نه خرید و فعلا برای خرید زوده . آخرای روز دوم بود که رومون کمی باز شد و وقتی از حرم برمیگشتیم فقط به وسایل دست فروش ها نگاه میکردیم و نه خرید.

بعد از ظهر روز سوم بود که رومون کاملا باز شد!! و قبل از نماز مغرب رفتیم فروشگاه القمه و بعد از نماز مغرب و شام  رفتیم فروشگاه TOP 10 که همــــــــــــــــه چیز برای فروش داشت و همه 10 ریال بودن و بعدش هم فروشگاه سیتی مکس .

فروشگاه حرم بلازا و سیتی مکس فوق العاده بزرگ بودن. کل فروشگاه به اوووووووووووووووووووووووون بزرگی رو گشتیم ولی فقط چند تیکه لوازم آرایشی گرفتم.. مارک مکس فاکتور. منو آقا سید با فروشنده خیلی حرف زدیم. فروشنده فکر کرد حالا ما انگلیسی خیلی بلدیم شروع کرد تند تند حرف زدن. بهش گفتم ببخشید فارسی حرف میزدین بهتر بود. اونم فارسی خیلی کم بلد بود . بیشتر EN  حرف میزدیم. آقا سید بهش گفت فردا زور زنه، امروز خانومم هر چی بخواد میخره!! خلاصه اینکه 185 ریال ازش خرید کردیم، بعد از خرید به خانومی که کمکش اونجا کار میکرد گفت اشانتیون مکس فاکتور رو بیار. فروشنده گفت هر کس 250 ریال از مکس فاکتور خرید کنه اشانتیون بهش تعلق میگیره اما من خودم دوست دارم به شما اشانتیون بدم. خیلی خوش برخورد بود. بخاطر خرید ازمون تشکر کرد و روز زن رو هم به من تبریک گفت.
اون شب به هیچ برنامه ای نرسیدیم.

موضوع مطلب : ماه عسل-حج
زن آقا سید|٧ خرداد ۱۳٩۱|۱٠:٤٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

سه شنبه 19 اردیبهشت

برای نماز ظهر رفتیم مسجد. رفتم کنار ستون نشستم و تکیه دادم، ستون هم که جای پیرزن ها!! یه خانوم اصفهانی(میترسم بگم پیر) اومد کنارم نشست. خیلی با محبت بود اما یکم زیاد حرف میزد و نمیذاشت قرآن بخونم. از اونجا بلند شدم رفتم که جای دیگه ای پیدا کنم و بشینم، خیلی جلوتر رفتم که یه دفعه دختر خارجی! اومد سمتم و عینک آفتابیم که توی کاورش بود رو بهم داد و گفت از کیفت افتاده. شاید اگه جای دیگه ای بود اسم Police روی کاور هر کسی رو وسوسه میکرد برای پس ندادن.

اونجا که بودم خیلی دلم میخواست بدونم اونایی که از کشورای دیگه میان چند روز مکه و چند روز مدینه میمونن. بخاطر همین رفتم کنار خانومی نشستم، سنش بین 30 تا 40 میزد. تمایلی به حرف زدن نداشت، وقتی ازش پرسیدم میتونی EN حرف بزنی گفت: Yes, why ؟  ادامه اینکه ازش پرسیدم کجایی هستین و چند روز مدینه و چند روز مکه میمونید؟ اندونزیایی بود 4 روز مدینه و 4 روز مکه. وقتی بهش گفتم ما 6 روز مدینه و 6 روز مکه می مونیم با تعجب گفت : 6Daaaaaaaaaaaaaaaays

بقیع و مظلومیت 4 معصومش، امام حسن مجتبی، امام سجاد، امام محمد باقر، امام جعفر صادق

قبرای بی نشونی که سعودی ها حتی اجازه نمیدادن چند دقیقه راحت کنارشون بایستی، چه برسه به اینکه کتاب دعایی باز کنی یا دو رکعت نماز زیارت بهشون هدیه کنی. زن ها هم که اصلا اجازه ی ورود نداشتن.

آقا سید با گوشیش دو تا عکس از قبرستان بقیع گرفته ولی چون الان سر کاره نمیتونم عکس ها رو بزارم. اگه عکس ها خوب بودن فردا میزارم، اگه بد بودن هم از نت سرچ میکنم و میزارم.

توصیه میکنم حتما اینجا رو بخونید:

بقیع - ویکی پدیا

عکس ها ی مسجد النبی:

سایبان هایی که توی روز باز بودن شب جمع میشدن و بالای ستونشون روشنایی بود(توی عکس پست قبل مشخصه)

درهای ورودی مسجد

موضوع مطلب : ماه عسل-حج
زن آقا سید|٦ خرداد ۱۳٩۱|۱٠:۱٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

دوشنبه 18 اردیبهشت 91
به سمت مدینه حرکت کردیم. ساعات اولیه روز دوشنبه بود، حدودا 1 شب. توی اتوبوس سرمو گذاشته بودم رو سینه ی آقا سید، دستم هم حلقه زده بودم دورش و خوابیده بودم، که یه دفعه بیدارم کرد و با اشاره مناره های مسجد النبی رو نشونم داد. اللهم صل علی محمد و آل محمد. توی دلم شروع کردم به سلام و صلوات دادن. الله اکبر. رسیدیم هتل و خواب.
10 صبح برنامه ی اولین زیارت. دعا و قرآن و نماز ظهر توی مسجدی که بلال اذان گفته و پیامبر اسلام، برترین مخلوقات و اهل بیتش نماز خوندن. اما من به اون حال و هوای روحانی و مذهبی که باید داشته باشم نرسیدم هنوز، مثل قلبی که چربی میگیره دورشو، روح منم یه زره از جنس گناه و سخت تر از آهن دورش بود. رسول ا... رو میگم، صدا میزنم، صلوات میفرستم... مطمئنم هیچ صدایی ازم خارج نمیشه که توقع جواب شنیدن داشته باشم، اصلا من کجا و زیارت رسول ا... کجا؟ من که از تمام دین اسلام فقط یه نماز میشناختم و یه روزه.. اما حالا اینجام. دعوت شدم.. باید صداشون بزنم، باید جواب بشنوم، اما هنوز هم پیدا بودن کمی از موهام زیر چادر و مقنعه برام بی اهمیته. هنوز بالا رفتن آستین مانتوم تا هر کجا برام کوچکترین اهمیتی نداره. شایدم توقعم از خودم زیادی بالا بود. تازه یه نصفه روزه اینجام.
برگشتیم هتل، ناهار و استراحت و دوباره مسجد.
کنار یه زن میانسال چاق با یه مقنعه ی خیلی بزرگ کرم با گلای مشکی نشسته بودم،هی نگام میکرد، هی نگاش میکردم. بلاخره پرسید: عربی؟   - نه، ایران.  1 یا دو دقیقه بعد، من : شما کجایی هستین؟   +ها؟  - COUNTRY ؟   نمیفهمید، اما متوجه شد و گفت: اردو اینبار من نفهمیدم اردو کجاست!  متوجه شد که من نفهمیدم گفت پاکستان و من : هااااااا. هر دو برای هم لال بودیم اما چند دقیقه ای که کنار هم بودیم خیلی با محبت با هم برخورد میکردیم و با اشاره بهم چیزایی میگفتیم!! داشتم قرآن میخوندم، متوجه شدم داره رحل قرآنشو میاره طرفم، فکر نمیکردم میخواد بده به من، فک کردم حالا میخواد بزاره اینورش. به خوندنم ادامه دادم و محل نذاشتم دوباره گذاشتش جای اولش و اونوقت فهمیدم که میخواست رحلشو بده به من!
خیلی گریه کردم، خیلی التماس کردم، خیلی پیامبر رو صدا زدم ازش خواستم کمکم کنه. من الان جایی ام که روزی پیامبر اسلام بوده دارم جای قدم هاش قدم برمیدارم اما .........................
حالم کمی بهتر شد.

چند تا عکس از مسجد النبی:

نمای کلی مسجد

درب ورودی مسجد ها  بعد از ورود به حیاط مسجد

گنبد خضرا و نقره ای : گنبد خضرای بالای قبر پیامبر بود. اون برآمدگی که روی گنبد میبینید برای این بود که توی خشکی و قحطی مردم دریچه ای از بالای قبر پیامبر رو به آسمان باز میکنن و دعای بارون میکنند و از اینجا قطرات بارون وارد مسجد نیشه. گنبد سفید هم بالای محراب ابوبکر هست.

 

موضوع مطلب : ماه عسل-حج
زن آقا سید|٥ خرداد ۱۳٩۱|٦:٥۱ ‎ب.ظ| نظرات ()

یکشنبه 17 اردیبهشت 91 :

دیشب تا دیر موقع داشتیم وسایلمونو جمع میکردیم. چند بار لباسشویی روشن کردیم. هر دفعه لباس دیگه ای یادمون میومد که باید شسته میشد. اون  همه روز وقت داشتیم، اما این شب آخری یادمون اومده یه نگاهی به لباس احراممون بندازیم و چکشون کنیم. تا دیر وقت اتو میکشیدیم. ساعت تقریبا 3 بود، شاید هم 3:30 که ساک ها رو گذاشتیم کنار در و رفتیم خوابیدیم. 7 صبح انگار ما نبودیم که 3 دیشب خوابیده بودیم، سر حال و شاداب!! بیدار شدیم و راهی سفر شدیم، سفری که همه غبطه ش رو میخوردن، مخصوصا برای ما بخاطر اینکه ماه عسلمون بود. یک ماه و نیم از ازدواجمون گذشته بود. تازه عروس داماد بودیم، خدا دعوتمون کرده بود.

توی مسیر جای همیشگی ناهار میخوردیم، به وسطاش که رسیدیم گفتم: اااااااا چرا بشقابمون یکی نیست؟ آقا سید گفت: بخور بخور وقت برای این رمانتیک بازی ها نیست! چندلر و مونیکا شدن سوژه ی خنده ی ما در این مواقع : No time for that ! (از اول عقد تا حالا همیشه توی یه ظرف غذا میخوریم، اولین غذا رو خونه ی خودمون خوردیم،فردای عقد. ما دلمون میخواست ظرفمون یکی باشه اما خجالت میکشیدیم تا اینکه سر سفره مامان و بابام خواستن ظرفمون یکی باشه).

جایی که رفتیم ناهار بخوریم توی مسیر آقا سید این عکس رو از پاهامون گرفت!

توی هواپیما نشستیم، بالای ابرا هستیم و هنوز هم باورممون نشده که دعوت شدیم.

خوشحالم ، خوشحالم که با هم اومدیم بالای ابرا، خوشحالم که این سفر رو با شوهرم میرم. دوره ی دبیرستان حج دانش آموزی 3 سال میتونستم اسم بنویسم اما دلم نمیخواست برم، اولین سال دانشگاه، حج دانشجویی، بازم تمایلی به رفتن نداشتم، بعدشم که دخترای مجرد اجازه ی این سفر رو نداشتن تا اینکه عقد کردیم و دل هر دومون پر کشید.

اینجا جده، بندری کنار دریای سرخ، شصت کیلومتریه مکه.

موضوع مطلب : ماه عسل-حج
زن آقا سید|۳ خرداد ۱۳٩۱|۱۱:٠٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

لینک عکس

موضوع مطلب : قالب وبلاگ
زن آقا سید|٢ خرداد ۱۳٩۱|۱:٥٠ ‎ب.ظ| نظرات ()