عاشقانه های آقا سید و زنش

امشب آقا سیدم برمیگرده، منم تا چند دقیقه ی دیگه میرم خونه ی خودمون.

اینبار هم مثل همیشه کلی کار دارم، باید خونه ها رو تمیز کنم، گردگیری کنم، میخوام کلی گلبرگ بخرم، مثل خودش که منو گل بارون میکرد، منم امشب گل بارونش کنم، میخوام تمام شمع های اتاق خوابمون رو روی پله ها و تا قسمتی از حال بزارم، میخوام از اولین پله برچسب های عاشقانه بزارم واسش تا توی اتاق خوابمون. یه بازی داریم، بازیه عددی، مثلا ازش میخوام بین 1 تا 50 یه عدد رو انتخاب کنه و به تعداد همون عددی که میگه میبوسمش یا مثلا بین 1 تا 7 عددی رو که میگه توی صبحونه من به همون تعداد واسش لقمه میگیرم، یا بهش میگم دوستش دارم به همون تعداد و ... امشب روی آخرین پله برچسبی میزنم واسش برای بازی عددی... روی تختمون رو پر از گلبرگ میکنم و من با آرایشی متفاوت تر از همیشه جلوش ظاهر میشم و کلی کارای دیگه.........

خدای خوب و مهربونم، خودت به همه ی مسافرا کمک کن، به آقا سید منم کمک کن، توی این مسیر همیشه سالم و سلامت باشه و رفت و آمدش بی خطر.

+ یه پست از این 14 ایی که نبود باید بزارم اما چون به عکسی که میخوام بزارم دسترسی ندارم، فعلا نمیتونم، ولی برگردم خونه حتما میزارم.

موضوع مطلب : لحظه دیدار نزدیک است
زن آقا سید|۳۱ تیر ۱۳٩۱|٢:٠۳ ‎ب.ظ| نظرات ()

چهار سال و دو ماه گذشته

یا یک سال و چهار ماه

یا چهار ماه؟

کدومش؟

یه وقتی 31 اردیبهشت روز مقدسی بود، جشن میگرفتیم واسش! حلقه ی نامزدیمو توی اون روز گرفتیم.

گذشت و گذشت، شد 28 اسفند 89، از اون روز به بعد، بیست و هشتم هر ماه رو به همدیگه تبریک میگفتیم.

حالا بیست و نهم هر ماه رو داریم که شده یه روزه قشنگ و به یادموندنی.

از 31 اردیبهشت 4 سال و 2 ماه

از 28 اسفند 1 سال و چهار ماه

و از 29 اسفند 4 ماه میگذره.

آقا سید دیشب مبگفت 29 اسفند رو خیلی دوست داره، چون توی این روز عروسی کردیم و واسش روز خیلی خیلی خوبی بودنیشخند

الان 4 ماهه که زیر یه سقفیم.

اما این تاریخ تقویمیه. فقط 2 ماهه که با همیم.

برامون دعا کنید. دعا کنید که وقتی میگم یک سال گذشت، شش ماه نباشه بودنمون کنار هم...

دیگه خسته شدم، از 14  14 ای خسته شدم... زندگی برام سخت شده.. امروز چهارمین ماهگرده همخونه شدنمونه........ اما هیچی نمیتونم بنویسم، هیچیـــــــــــ

دلتنگی، جفتمون رو داغون کرده، دلخوری های وقت و بی وقت پیش میاره، سره پیش پا افتاده ترین مسائل.. خسته شدم دیگه

آهنگ وبلاگ با firefox اجرا نمیشه. در صورت تمایل IE

 

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٢٩ تیر ۱۳٩۱|۳:۱٦ ‎ب.ظ| نظرات ()

دلم برای خدا تنگ شده

دلم برای اون روزایی که 20 دقیقه قبل از اذان وضو میگرفتم؛سجاده مو پهن میکردم، قرآنمو میاوردم،چادر سفید گل گلیم رو سرم میکردمو مینشستم قرآن میخوندم تا وقتی که اذان بگن و تموم شه و بلافاصله بعد از اذان نمازمو شروع کنم تنگ شده؛

برای اون روزایی که اگه 30 ثانیه از اذان میگذشت و کاری پیش پام می افتاد و نمازم به تاخیر می افتاد (فقط 30 ثانیه) کلی حرص میخوردم؛

دلم برای نماز صبح خوندنام،برای دعای عهد خوندنام،برای روزایی که انقدر برای دعای عهد اشتیاق داشتم که ناخودآگاه قبل از اذان صبح بیدار میشدم و انقدر هول بودم برای خوندن این دعا که قبل از نمازم میخوندمش و بلافاصله بعد از اذان صبح نمازمو میخوندم و بعدش راحت میخوابیدم تنگ شده.

دلم برای قرآن خوندنام قبل و بعد از نماز،برای درد و دل کردنام با خدابرای گریه هام سر سجاده،برای آرزوی های کوچیک و بزرگم، تنگ شده؛

خدا جونم، به خداوندی خودت  قسم دلم برات تنگ شده

خدا جونم اومدم دره خونت، اومدم مکه، اومدم زیارت کعبه

اما لایقه هیچی نبودم

خدای مهربونم، روم نمیشه بگم، اما اگه الان بگن تنها آرزوت چیه ، میگم دوباره برم مکه، به زودی هم برم، به سال نرسه که دوباره برم.

خدای خوبم، تا ماه رمضان، ماه ضیافت الهی فقط دو روز مونده..

میخوام مهمون خوبی باشم؛

میخوام صاحبخونه دوستم داشته باشه؛

میخوابم بشم همون هستی ای که توی تمام لحظات روز، تمام دلخوشیش، تمام اشتیاقش، لحظه ی اذان بود،همونی که عاشقه نماز خوندن بود، همونی که ساعته گوشیش رو، روی 20 دقیقه قبل از هر اذان تنظیم میکرد، همونی که هر کاری دستش بود، به شوق نماز خوندن، رها میکرد و میرفت وضو میگرفت.. میخوام همون بشم دوباره. کمکم میکنی؟

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|٢٩ تیر ۱۳٩۱|۱٢:٤٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

نیشخند

سلام دوستای گلم

همین الان 40 صفحه از کامنت ها رو خوندم برای اینکه دوستانی که یک بار اومده بودن وبلاگم و آدرس گذاشته بودن یا حرفی زده بودن یا درد و دلی، آدرسشونو بردارم و بهشون سر بزنم. آخه از اسفند سال گذشته تا الان( حدودا 5 ماه) فقط به دوستای عزیزم که همیشه بدون توقع از اینکه منم بهشون سر بزنم، به وبلاگم میومدن و حالم رو میپرسیدن سر میزدم و الان که تابستونه و عروسی و دانشگاه و ... رو پشت سر گذاشتم وقتشه که دوستای جدیدی پیدا کنم. دوست دارم با همــــــــــــــــــــه ی زن و شوهرهایی که وبلاگ دارن یا ندارن و فقط خواننده هستن آشنا بشم و دوستای زیادی داشته باشمنیشخند. شرمنده که فقط 90 صفحه از کامنت ها رو میتونم نگاه کنم و دوستایی که توی صفحات بعد از 90 ( یعنی خیلی قبلتر) کامنتشون هست دیگه شرمنده شون میشم و البته که خودشون هم نخواستن دیگه بیان اینجا یا کامنت بزارن، پس دیگه توقعی هم نداشته باشنمژه

راستی عسل جان دانشجوی ارشد روانشناسی، هنوزم میای اینجا؟ وبلاگ نساختی؟

پرستو جون رمز میخواستی برای دیدن عکس هامون، الان عکسها رو دیدی؟ بدون رمز گذاشتمبغل

کتی جون، دوست داشتی یه خبری از خودت بهم بده، دوست هم نداشتی اشکال نداره عزیزم

قاصدک جون و شیوا جون ، هنوز هم میاین اینجا؟ خوبین؟

آدرس دوستایی که وبلاگ داشتن رو وارد bookmark کردم حتما بهشون سر میزنم

___________

ادامه دارد، بعد از خوندن 50 صفحه ی دیگه از اون 90 صفحه!!

بله 90 صفحه تموم شد و آدرس همه ی دوستای جدیدم رو سیو کردم، در اولین فرصت به همتون سر میزنم.

ثمین جون و نونو جون شما خوبین؟

دوستای عزیزم که وبلاگ که ندارین، عسل، پرستو، کتی، قاصدک، شیوا، ثمین  انشاالله هر جا هستین خوب و خوش و موفق باشین

اگه کسی رو جا انداختم (که حتما همینطور) به بزرگی خودتون ببخشین، گله هاتون پذیرفته میشهبغل

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|٢٧ تیر ۱۳٩۱|٤:٢٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

لینک عکس

موضوع مطلب : قالب وبلاگ
زن آقا سید|٢٦ تیر ۱۳٩۱|٧:۳٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

آقا سید، عصرها با داداشش میرفت نقشه برداری، یه روز عصر به سرم زد خونه رو واسش پر از استیک نوت کنم.. از هر آهنگی، یه تیکه ش رو نوشتم و روی یه استیک نوت نوشتم و اول از همه یکی رو چسبوندم روی درب ورودی که به محض اینکه میاد پشت در، اینو ببینه.. صداشو خیلی دوست دارم، وقتی حرف میزنه یه حالی میشم.. یادش بخیر اون اولا و قبل از خواستگاری که خانواده ش میومدن خونمون، خودش که ساکت مینشست و حرف نمیزد، اما یکی از داداش هاش صداش فوق العاده شبیه آقا سید هست وقتی اون حرف میزد، من توی دلم قربون صدقه ی آقا سید میرفتم و میمردم و زنده میشدم، تا این حد!!! دیگه من جایی باشم و صدای اونو بشنوم دیگه ... یکی رو چسبوندم روی دیوار حال، یکی روی دره اتاق خواب، یکی دیگه روی آینه میز آرایش، یکی روی کابینت، یکی روی دره یخچال چون میدونستم میره آب بخوره، یکی روی پنکه سقفی ، یکی روی جا کلیدی، یکی روی آینه ای که توی حال و کنار سرویس بهداشتیه، یکی روی دره سرویس بهداشتی، یکی  روی جا دستمالی سرویس بهداشتی، یکی هم روی آینه سرویس بهداشتی!!! آقا سید خیلی بی دقته و بعد از اینکه اومد توی خونه و رفت توی اتاق خواب و 4 تا از یادداشت ها رو رد کرده بود توی آشپزخونه اونی که روی کابینت بود دید و بعدش هم روی یخچالی رو. توی سرویس بهداشتی هم هیچکدوم از نوت ها رو ندیده بود!!! بعد که فهمید تعداد زیاده شروع کرد به گشتن توی خونه ها و همشون رو پیدا کرد!!

حالا تلافی آقا سید رو ببینید. حموم بودم، بعدش میگه برو توی اتاق خواب شاید یه چیزایی باشه که دوست داشته باشی ببینی!!! قربونش برم من، هر سوپرایزی داشته باشه خودش لو میده، الان اینجا نیست، دارم ازش مینویسم، ظاهر و رفتارش جلوی چشممه، خیلی دوستش دارم، دلم براش تنگ شده.................. اولین یادداشت رو توی اتاق خواب چسبونده بود. دومی پشت TV، سومی توی یخچال، چهارمی توی یخچال، پنجمی زیر کابینت، ششمی توی لباسشویی، هفتمی توی سولاردم، هشتمی روی فرشه زیر میز، نهمی روی آیفون، دهمی روی دکور آشپزخونه ی بالای بالا و یازدهمی روی آبریز یخچال. هر یادداشتی رو که پیدا میکردم کلی جیغ میکشیدم و میپریدم هوا. خیلی ذوق کردم ، خیــــــــــــلی. بعد که همه رو پیدا کردم گفتم واقعا تو هم اندازه ی من ذوق کردی؟ گفت آره شاید هم کمی بیشتر... گفتم اگه میدونستم انقد ذوق داره زودتر اینکارو میکردم!!!

قبل از عقد، میزان ابراز علاقه ی زبانی آقا سید خیلی زیاد بود. اما از وقتی عقد کردیم کمی کمرنگ ترشد،فقط کمی و بعد از عروسی هم دوباره کمی کمتر اما کلا حذف نشده هنوز!!! با خودم که فکر کردم دیدم قبل از عقد آقا سید برای ابراز علاقه ش راهی جز گفتن نداشت.. مجبور بود که تمام علاقه ش رو توی حرف هاش بگنجونه. اما حالا ،بوسه های وقت و بی وقت رو داره، آغوشی داره که هر وقت دلش بخواد منو میکشه اونجا، سوپرایز های کوچیک و بزرگ، فداکاری هایی که زندگی مشترک میطلبه و اون کم نمیذاره و ... و ... و ... یه شب که منو کشید توی آغوشش بهش گفتم این یعنی الان میخوای بگی دوستم داری.

بعضی وقتا هم با دهانش شکلک هایی درمیاره که من بلافاصله تفسیرش میکنم. مثلا این یعنی عاشقمی. این یعنی با من خوشبختی. این یعنی معذرت میخوام. این یعنی متاسفی. این یعنی خیلی خوشحالی و ......

یه روز که داشتیم ناهار میخوردیم ، شروع کرد به تعریف کردن از غذام و اینکه چقدر خوشمزه هست و معلومه که با حوصله و دقت زیادی پخته شده و تمام عشق و علاقه م رو توی این غذا ریختم، از مزه ش معلومه!!!! حالا منو میگی، اینجوریتعجب. من این همه وبلاگ میخونم، هر کدوم که از عشق توی غذا میگفتن به نظرم مسخره میومد، خب هر کی میتونه خوب غذا درست کنه یا بد، دیگه عشق چیه که توی غذا باشه؟!! حالا آقا سید داشت همین حرفایی که من تایید نمیکردم رو بهم میزد و اینجا بود که من فهمیدم واقعا عشق ادویه ی معطری برای غذاست!!!

همین ناهار رو که داشتیم میخوردیم با ذوقه خاصی میخورد، همش لبخند ملیحی روی لبهاش بود، واقعا عشق رو توی چشمهاش میدیدم.. غذا که تموم شد و کنار هم نشستیم با انگشتهای دستش روی انگشتای پام میکشید، گفتم میدونی این یعنی چی و من چه برداشتی میکنم؟ گفت: نه!!   - : یعنی تو خیلی منو دوست داری، یعنی احساس خوشبختی میکنی از بودن با من، یعنی از این زندگی راضی هستی، یعنی .... . گفت یعنی انقدر معنی داشت؟ گفتم آره. دوباره انگشتهامو لمس میکنه و میگه میدونی این یعنی چی؟ میگم نه. میگه یعنی ناخن هات خیلی بلنده، یعنی چرا کوتاشون نمیکنی، یعنی مگه ناخن چین نداریم، یعنی اصلا چرا ناخنات بلنده و بعدش تا یه ربع فقط میخندیدم!

یه بار با انگشتام صورتشو نوازش میکردم. پرسیدم میدونی این یعنی چی؟ گفت: یعنی تو الان میخوای منو امتحان کنی ببینی من چی میگم!!!!!!!! گفتم: یعنی پوستت خیلی لطیفه یعنی من عاشقشم.

شب قبل از خواب بین حرفامون آقا سید میگه: هر کس ایده آلی توی زندگیش داره ، تو از اون ایده آل هم ایده آل تر و بالاتری.

+ پی نوشت از آقا سید به پست قبل اضافه شده

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عاشقانه ها
زن آقا سید|٢٥ تیر ۱۳٩۱|٢:٢٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

امشب بعد از مدتها یه فیلم سینمایی از TV دیدم، از اون فیلمای هیجانی که من عاشقشونم. به آخرای فیلم که رسید، وقتی همه یه جور راه درست رو خطا میرفتن و فقط خانواده ای که بازیگرای اصلیه فیلم بودن، به هدفشون رسیدن فقط بخاطر اینکه مرد خانواده دانا و توانا بود، یه لحظه توی دلم احساس غرور کردم.. بخاطر اینکه منم این مرد رو دارم. مردی که توی بحرانی ترین لحظات به فکره خانواده شه.. مردی که از هر لحاظ دانایی کامل رو داره، من همیشه به اطلاعات عمومی بالای آقا سید میبالم و توی هر جمعی بهش افتخار میکنم.. مطمئنم هر اتفاقی بیفته اون با بینش و نگرشی که داره، ازم حمایت میکنه و توی هیچ شرایطی نمیزاره من ذره ای بترسم... توی دریا که بودیم برای شنا، وقتی خیلی جلو رفته بودیم و دیگه میخواستیم برگردیم یه دفعه من یه چیز سفید توی آب دیدم و با ترس از آقا سید پرسیدم این چیه؟ گفت چیزی نیست، یه تیکه پلاستیکه. دستامو محکم توی دستاش گرفته بود و تند تند به سمت ساحل میرفتیم. با ترس گفتم اگه پلاستیکه چرا نمیاد روی آب؟ گفت نترس چیزی نیست فقط سریع بیا.. وقتی رفتیم بیرون گفت عروس دریایی بوده که کشنده هم هست و آقا سید توی آب اونو روی پهلوش حس کرده بود و فکر میکرد پهلوشو زده اما برای اینکه من نترسم و اعتماد به نفسم رو از دست ندم، هیچی نگفته بود.. خدا رو شکر، فقط با کمی برخورد از کنارش گذشته بود. این فقط یه مثالش بود. مثل این جریان زیاد اتفاق افتاده که من جایی احساس ترس بکنم اما آقا سید نزاره ذره ای این ترس توی وجودم بمونه.

شبا وقته خواب، وقتی سرمو روی بازوهای مردونه ش حس میکنم، وقتی نفس هاشو نفس میکشم، با خیالی راحت تر به خواب میرم، چون مردم کنارمه و نمیذاره هیچ اتفاقی برای من بیفته.

خدایا کمک کن شوهرم همیشه سالم و سلامت باشه.

 پی نوشت از آقا سید:

هر بار که ازت دور میشم بیشتر قدرتو میدونم، گاهی وقتا فک میکنم آدمی چقد عجیبه! چطور ممکنه آدم بتونه خودشو دو نیم کنه و با نیمی از خودش بتونه زنده بمونه! ازت دور که میشم همش دلواپستم، نکنه پیشت نیستم اتفاقی واست بیفته؛ نکنه جایی به حمایتم، بودنم نیاز داشته باشی و نباشم؛ نکنه کسی جسارتی بکنه ... ؛ همیشه از اینکه تنهات میذارم خودمو سرزنش میکنم؛ مثلا اومدم تکیه گاهت باشم نه اینکه پشتتو خالی کنم! عذاب میکشم وقتی در به دریتو میبینم(وقتایی که نیست و من کمتر تنها خونه میمونم)؛ خیلی سخته واسه مرد که زنش رو ول کنه به امون خدا؛ تا حالا اینا رو نگفته بودم بهت گر چه خودتم میدونی، ولی خب فعلا چاره ای نیست؛ دوست دارم همسرم و مرسی که تحمل میکنی. بهت قول میدم همیشه اینجوری نمیمونه؛ روزای بهتر هم در راهه، تو لایق بهترینایی.

موضوع مطلب : چرا شوهرم را دوست دارم؟
زن آقا سید|٢٢ تیر ۱۳٩۱|۱:٠۳ ‎ق.ظ| نظرات ()

لینک عکس

موضوع مطلب : قالب وبلاگ
زن آقا سید|۱٩ تیر ۱۳٩۱|۱۱:٠٦ ‎ب.ظ| نظرات ()

زن آقا سید بعد از سالها همجواری با دریا، حالا که ازش دور شده (حالا که مزدوج شد)، عشقه دریا و شنا شده!!! عجـــــــب!! آخه حالا یه نفر هست که توی دریا، دستامو دور کمرش حلقه کنم و خودمو راحت بسپارم به موجای دریا و بالا و پایین برم و از هیچی نترسم.. با خواهر شوهر و شوهرش که طبقه ی پایینمون هستن، رفتیم یه ساحل ماسه ای که جز خودمون هیچکس نبود.. جون  میداد برای فوتبال ساحلی، اما توپ نداشتیم. من عاشق فوتبالم!!! توی حیاط،پارک،ساحل و هر جا که به اندازه ی کافی جا داشته باشه! هم دل و هم خودمونو زدیم به دریا.. توی آب پام میرفت روی خرچنگ ها و به این بهونه خودمو بیشتر آویزونه آقا سید میکردم!

و دیگه کسی زن آقا سید رو با اون حجابی که توی عکسها دیدین، ندید و حتی توی دریا هم زیر روسریش گیره زده بود!!! بگو آفرین!

وقتی توی آب بودیم گروه تقریبا زیادی از پسرا اومدن توی ساحل و روی ماسه ها شروع کردن به فوتبال بازی و این دل من بود که ازش دود بلند میشد!!!

در کل خیلی خوش گذشت، خیلی بیشتر از اونی که تصور میکردم. قبل از شنا من با صدف روی ماسه ها نوشتم ILU و آقا سید هم بعد از شنا روی ماسه ها نوشت I LOVE YOU HASTI و بعدش هم "عاشقانه های آقا سید و زنش" رو روی ماسه ها با صدف حک کرد که ازش فیلم گرفتم.

 با این لینک کلیپ رو دانلود کنید(تصحیح شد) 

و یه عکس تکراری از زن آقا سید

یه عکس هم از آقا سید (حذف شد) که از قبل آماده کرده بودم اما یادم رفته بود بزارم!!! پیرهنی که پوشیده کادوی شب یلداست که من بهش دادم..من عاشق این قیافه شم..وقتی ته ریش داره جیگری میشه واسه خودش اساسی. قربونش برم من

 

موضوع مطلب : دلگردی
زن آقا سید|۱٩ تیر ۱۳٩۱|٤:۱٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
موضوع مطلب : عکس های ویژه
زن آقا سید|۱٦ تیر ۱۳٩۱|٩:٢٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

ما اینجا زندگی میکنیم:

نمای کلی از حال . حال خیلی بزرگه، یه قسمتش یه فرش 12 متریه با پشتی تکیه ، یه قسمتش هم مبل ها، یه سمت هم تلویزیون فعلا هم میز مخصوص نداره چون دو ماه دیگه که میریم خونه ی خودمون به دیوار نصبش می کنیم و این میز بدون استفاده میمونه. فرش کادوی مادر شوهرم  بود 700 شونه ، البته این تنها کادوش نبود و شب عروسی هم یک میلیون تومن پول نقد هدیه داد.

مبل ها از نزدیک .

اتاق خواب بدون استفاده !! برای خودش کتابخونه ایه ! اون دسته گل هم ، گل خواستگاری 2 هست که الان بد جور خشک شده.

اتاق خواب بدون استفاده یه گوشه ی دیگه ش!! کل وسایلی که توی این اتاق گذاشته همینا هستن.

اتاق خواب ما، میز آرایش !! اون سگ، کادوی تولدم بود دو روز قبل  از عقد.کرم سبزی که روی میز گذاشته توی دومین دیدار با آقا سید، بهم داد . اون کلبه ی برفی با خرس های کوچولوش هم واسه خودش یه گلاب بود یه زمانی که چند وقت پیش از روی میز آرایش افتاد و گلابش شکست.(هدیه های قبل از عقد) عکس های توی آینه هم که مات کردم، عکسای عقدمون هستن روی قاب چوبی

اتاق خواب ما، تخت !! اون خرسی کادوی رتبه سوم شدنم بود، آقا سید توی عقد واسم خریده بود.

قاب عکس چوبی که آقا سید توی دوره ی عقد واسم گرفته بود.

نقاشی های آقا سید که هر 3 تا رو توی دانشگاه و روزهای مختلف کشیده رو هم چسبوندم به دیوار اتاق خواب

سه تا لوح تقدیر از آقا سید توی خونه ی قدیمیشون پیدا کردم، آوردم اینجا، تمیز کردم و یه روز که رفته بود بیرون چسبوندم به دیوار اتاق خواب و وقتی اومد خیلی خوشحال شد..

عکس های کاملتر از اتاق خواب توی پست عروسیمون هست.

آشپزخونه رو تیکه تیکه از وسایل فقط گذاشتم.

یخچال و لباسشویی ، سولاردم ، اجاق گاز ، روغن هام !!! ، سرویس کارد و قاشق چوبی (اونی که روبان سبز داره برای سبزیجات مثل سبزی و پیاز و سیب زمینی و ... و اونی که روبان قرمز داره برای مرغ و گوشت و جگر و ماهی و ... استفاده میشه)، بنشن چای و قند و شکر ، بنشن حبوبات ، حالا از کی نمک شده جزء حبوبات ما هم نمیدونیم.

به جز تلویزیون و لباسشویی و پشتی های تکیه، بقیه وسایل خونه جزء جهیزیه م هستن.

بعد از این پست، رونمایی از آقا سید و زنش!!

موضوع مطلب : عکس های ویژه
زن آقا سید|۱۱ تیر ۱۳٩۱|۱:۱۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

متن روزمره آنلاین هفته نامه جیم خراسان:

پیش از این درباره وبلاگهای زن و شوهری در این ستون صحبت کردیم این هفته وبلاگی برای معرفی گذاشتیم که توسط عروس جوانی اداره می شود .که به خاطر کار همسرش نیمی از ماه از او دور است . وبلاگ عاشقانه های اقا سید و زنش از آن جهت قابل توجه است که نویسنده در حین ذکر خاطرات و روزنوشته هایش به نکات ظریفی که باید در بهتر شدن زندگی  مشترک رعایت کرد نیز اشاره می کند . مدیران وبلاگ که به سبب دانشجو بودنشان به حج دانشجویی مشرف شده اند در قسمت درباره وبلاگ آیه و ان یکاد گذاشته اند و در تقسیم بندی موضوعی وبلاگشان عناوینی هم چون خوشبختی قبل از ازدواج چر ا همسرم را دوست دارم و نیز می بینید.

با تشکر از هفته نامه جیم بخاطر انتخاب وبلاگ من برای این هفته (4خراد) و همچنین تشکر از نازنین جون بخاطر ارسال این مطلب برای من

آرشیو سایت خراسان مشکل داره و به محض دریافت روزنامه حتما عکسش به این پست اضافه میشه.

91/3/12

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|٥ تیر ۱۳٩۱|۱:٠٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

تا آقا سید نیست من فرصت رو غنیمت میشمارم برای غیبت کردن از ایشون!!!

در تقسیم بندی کارهای منزل ، فقط مرتب کردن تخت با آقا سیده. یه روز قبل از اینکه برگرده من همیشه همه جای خونه رو برق میندازم (به معنی واقعی) ولی دفعه ی قبل من رو تختی رو از هر دو طرف کشیده بودم بالا تر که کمی از تخت پیدا باشه و اینجوری قشنگ تر به نظر برسه. از در اومد تو، رفت توی اتاق خواب و تنها چیزی که توجهش رو جلب کرد تخت بود!! گفت به به چه تخت مرتبی!! نیست خودش یه روز در میون! مرتب میکنه، حالا این به چشمش اومده بود..

البته از تقسیم بندی که بگذریم هر وقت مهمون داریم و حجم کارها بالا میره توی تمیز کردن خونه و آشپزی و کشیدن غذا و شستن ظرفها همکاری میکنه باهام که خیلی ازش ممنونم، اما بگذریم، بپردازیم به ادامه ی غیبت ...

یه روز که داشتم آشپزی میکردم از آقا سید خواستم که ظرفا و آشپزخونه و سرویس بهداشتی و پله ها رو بشوره چون من بخاطر امتحانام نمیرسیدم. داشت برگه های امتحانی دانش آموزای داداشش رو تصحیح میکرد. منم که کم طاقت برای کارای خونه. خیلی بدم میاد یکی بیاد و حتی یه نقطه ی کوچیک از خونه کثیف باشه یا حتی یه کتاب رو میز توی حال باشه.. هر چقدر منتظر موندم بلند نشد. بهش گفتم کی شروع میکنی؟ گفت بلند شدم انجامش میدم. دیگه من هیچی نگفتم، اما خیلی طول کشید. رفتم پیشش و گفتم بند پایین شلوارمو گره بزن واسم خودم سرویس بهداشتی رو میشورم .. خلاصه اینکه خودم رفتم مشغول شدم، با جوهر نمک و مایع ضد عفونی کننده ی افروز. 10 مین بعد صدام زد، جواب دادم. گفت از اونجا بیا بیرون خفه میشی، من که نرفتم. اومد دم در و گفت بیا بیرون، توی حال بد جور بوی مواد ضد عفونی کننده میاد. منم رفتم و 5 مین بعد آقا سید خودش رفت و کار منو ادامه داد!!! سرویس بهداشتی برق میزد. مطمئنم من نمیتونستم به این تمیزی بشورم. مطمئنم.

بعدش من غذا کشیدم و ناهار خوردیم . من رفتم سراغ درسام.. اونم رفت توی آشپزخونه،ظرفا رو شست ، گاز رو هم تمیز کرد، آشپزخونه رو هم شست.. تو تمام این مدت بعد از عروسی، مطمئنم هیچوقت آشپزخونه اینجوری تمیز نشده بود!!!

از وقتی عروسی کردیم. پله های خونه فقط یه بار جارو شدن، اونم من قبل از اومدن آقا سید یه بار جارو کرده بودم. چون خواهر آقا سید چند تا پله ی اول رو موکت چسبونده نمیشه پله ها رو شست. با جارو هم خاک بلند میشه. یه بار دیگه قبل از اومدن آقا سید من رفتم با کمی آب جارو کنم، که بازم خاک بلند شد و عصبانی از اینکه نمیتونم پله ها رو با آب بشورم نصفه کاره ، ولش کردم و رفتم تو خونه..

خلاصه این بار آشپزخونه که تموم شد رفت سراغ پله ها. که دیگه منم بلند شدم رفتم کمکش. پله ها رو با آب شستیم . موکت پایین رو کمی زد کنار که خیس نشه.. و در تمام این مدت تنها چند کلمه بین ما رد و بدل شد. من بخاطر اینکه آقا سید همون اول بلند نشده بود و آقا سید هم بخاطر کم طاقتی من، راه سکوت رو انتخاب کرده بودیم!!

یا روز دیگه هم که من داشتم برای امتحان میخوندم ازش خواستم ظرفا رو بشوره و آشپزخونه رو تمیز کنه و گردگیری کنه و حال رو جارو کنه( حالمون خیـــــــلی بزرگه) عصری داداشش زنگ زد و برای شام دعوتمون کرد پارک. خانوادگی همه با هم برای ساعت 9. بلند شدم درس بخونم که شب که میریم بیرون عقب نمونم. .. ساعت شد 8 شب. کتابم دستمه، توی حال دارم درس میخونم هی میرم سمت اتاق خواب و بلند بلند درس میخونم شاید صدام بیدارش کنه اما فایده نداره. صداش زدم که کارا مونده، الان 8:30 و باید 9 پارک باشیم نمیخوای بلند شی؟ بیدار شد اومد تو حال کنار من نشست. منم ناراحت شدم، خودم بلند شدم ظرفا رو شستم،گاز رو تمیز کردم، روی اپن دستمال کشیدم، حال و اتاق خواب رو جارو کردم، گردگیری کردم،دوش گرفتم، نماز خوندم و رفتیم.. به هر طریقی میتونستم معطلی کردم، کارایی که لازم نبود اون موقع انجام بشن هم انجام دادم!!!!! حالا یکی نیست بگه ناراحتی خب باش ، دیگه با این همه کار قصد خودکشی داری؟ علاوه بر اینکه حال آقا سید رو گرفتم حال خودم رو هم گرفتم. البته متاسفانه تو تمام این مدت ما اگه حال گیری هم داشتیم همه لحظه ای بوده و بازم متاسفانه یا شایدم خوشبختانه ناراحتیمون هم لحظه ایه. نمیتونیم ناراحتیمونو کش دارش کنیم، خود به خود از بین میره و فراموش میشه... پس هر وقت من توی وبلاگم حرف از ناراحتی زدم شما همون یه لحظه رو تصور کنید و نه بیشتر!

..... گفتم که توی تقسیم کار فقط مرتب کردن تخت با آقا سیده، پس من نباید توقعم رو بالا ببرم!! (به به چه زن خوبی!!)

اما خدایی اونم کوتاهی نمیکنه، گفتم غیبت برای مزاح بود. اون مردِ و نظرش درباره تمیزی خونه با من که یه زنم کمی متفاوته و من اینو درک میکنم. و خیلی خیلی هم ازش ممنونم که وقتایی که مهمون داریم هیچ جوری توی کمک کردن کم نمیذاره و همچنین وقتایی که مریضم یا درس دارم.. و مهمترین نکته اینکه شوهر من یه مرد خیلی خیلی خیلی مرتبه که همیشه وسایلشو سر جاش میذاره (در مقایسه با بعضی مردای دیگه) که من بهش افتخار میکنم بخاطر این موضوع!!!

آقا سید مهربونم ازت ممنونم بخاطر تمام کمک هات توی کارای خونه

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۳ تیر ۱۳٩۱|۱:٥٩ ‎ق.ظ| نظرات ()