عاشقانه های آقا سید و زنش

یه پست طولانی نوشتم، اما حالم خیلی بده و متاسفانه نتونستم ویرایشش کنم و عکس ها رو بزارم، برداشتمش.. تازه از زیر سِرُم در اومدم!! انشاالله بعد از تولد میام و مینویسم

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|٢٩ شهریور ۱۳٩۱|٢:٥٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

فقط چند ساعته دیگه مونده تا پایان همه ی دلتنگی ها

تا شروع دوباره همه ی روزهای شیرین

تا شیطنت های و قبل از شیطنت ها 

تا لمس دوباره دستانت

و بوسیدن لبهایت

موضوع مطلب : لحظه دیدار نزدیک است
زن آقا سید|٢٥ شهریور ۱۳٩۱|٥:۳٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

تو که نمی آیی، تاج و تختی برای خودش به هم می زند دلتنگی

این روزا همش دلم میخواد گریه کنمگریه

با بهونه، بی بهونه، توی خوشحالی، ناراحتی، دلتنگی، رفع دلتنگی

خودم خوب میدونم که همش ار سره دلتنگی برای آقا سیده، اما به روی خودم نمیارم و بهونه تراشی میکنم.

از همه جا فرار میکنم و دلم میخواد تنها باشم

از وقتی دزد شیشه ی خونمون رو شکسته، دیگه من خونه رو خالی نمیذارم و اصلا نمیرم شهر پدریم... دلم برای خونه ی بابام، جایی که چند سال توش زندگی کردم، دلم برای اتاق خوابم، برای حوله م که هنوز آویزونه به چوب لباسیم که وقتی میام اینجا ازش استفاده کنم تنگ شده... دلم برای یخچالمون که روزی 10 بار درشو باز میکردم، برای ای دی اس ال مون که همیشه روشنش میذاشتم و بابام میگفت الان که استفاده نمیکنی خاموشش کن تنگ شده

دلم برای آشپزخونه مون که من هر دفعه همه چیزشو مرتب میکردم و مامانم چون همیشه عجله داشت( مامانم فرهنگیه"معلم" ) همه چیز رو میریخت به هم و هر دفعه من نق میزدم که مامان جان چرا اینا رو اینجا میزاری و الان خودم وقتایی که عجله دارم همونجور عمل میکنم تنگ شده

دلم برای دره حیاطی که هر دفعه از دانشگاه برمیگشتم با کلی استرس! کلید می انداختم و بازش میکردم تنگ شده

دلم برای پهن وجمع کردن کتابای درسیم توی اتاقم تنگ شده

کاش میشد هر روز بیام دیدنشون

مامان جون، بابا جون،  بخدا وقتی آقا سید نیست، من یه لحظه هم دلم نمیخواد توی اون شهر بمونم. من اونجا رو بدون آقا سید دوست ندارم. پس انقد گله نکنید که نمیای دیدن ما... من خونه م اونجاست و مجبورم که بمونم...

خدایا که چقدر من این خونه رو دوست دارم و چقدر دلم واسش تنگ شده بود، حالا که خانواده م رفتن مسافرت، من اومدم اینجا، فقط به عشق خونه ای که چند  سال توش زندگی کرده بودم و تنهایی با تمام وجودم توش گریه میکنم و با تمام وجودم از خدا میخوام همیشه مامان و بابام سالم و سلامت باشن.

تنهام، نشسته م توی حال و زار میزنم، تمام دلتنگی هامو هم برای این خونه و هم آقا سید، یه جا با هم خالی میکنم.

آقا سید زنگ زد به تلفن خونمون. جایی که 2 سال و 10 ماه مینشستم و توی تنهایی خونه باهاش حرف میزدم، میشینم، خاطره ی تمام تلفنی حرف زدن های اون 2سال و 10 ماه از جلوی چشمم گذشت... شروع کردم به تعریف خاطرات و اینکه الان عاشق تمام تلخی و شیرینی های قبل از عقدمون هستم هر چند که اوایل عقد از تمام خاطرات مشترکمون متنفر بودم، اما چند ماه بعد از عقد، عاشق تمام خاطراتمون شدم..... تمام منظورم رو بد به آقا سید رسوندم، فکر کرد من احساس میکنم بعد از ازدواج عشقمون کمتر شده، فکر کرد من زندگی که قبل از عقد داشتیم رو بیشتر از الان دوست دارم....... به یاد تمام خاطرات گذشته، اشک هام رونه میشن و میگم: اگه من اون موقع رو خیلی دوست داشتم پس چرا این همه سعی کردم که به الان برسیم؟ الان من روزی 100 بار خدا رو بخاطر این خوشبختی شکر میکنم، چون مطمئنم بهتر از این زندگی دیگه امکان نداره....

متوجه میشه، میفهمه که با تمام وجودم اون خاطرات رو دوست دارم، بخاطر شیرینی که زندگی الانمون داره....... ازم میخواد خاطره ی تمام اون 2 سال و 10 ماه رو با تمام خوشی ها و ناخوشی ها با جزییات بنویسم، که هیچوقت فراموشمون نشن.

خدایا شکرت  شکرت  شکرت

با تمام وجودم میگم، با عشق ازدواج کنید، اول عاشق بشین بعد ازدواج کنید، قصد رواج فساد ندارم، چون ما هم عاشق شدیم اما با اطلاع کامل خانواده هامون، هر چند که این اطلاع داشتنشون برای ما خیلی سخت بود و اگه نمیفهمیدن مطمئنا راحت تر بودیم، اما خودمون خواستیم بدونن و الان هم از این بابت خوشحالیم

+آهنگ وبلاگ مناسب با حال و هوای این روزامه. به آقا سید گفتم این دو روز آخری ممکنه من هر چرت و پرتی بگم، تو اجازه نداری ذره ای دلخور بشی، چون دلتنگی داره داغونم میکنه، بخدا دارم میمیرم، هر چقد توی تنهایی گریه میکنم بازم آروم نمیشم

+کامنت های این پست غیر فعاله، چون زیاد باهام همدردی کردین، این پست برای دله خودمه، برای اینکه چند سال بعد اگه قویتر شدم برای دلتنگ نشدن، یادم بیاد که اوایل ازدواجم چطور میگذشت با نبوده آقا سید... اما خب برای پست های رمزی شدیدا اعتراض کردین، پس ببخشید اگه دلتنگی هامو هم عمومی مینویسم.

آقا سید عزیزم

بین تمام دوست داشتنی های دنیا، فقط خورشید را میخواهم و ماه و تو.. خورشید را برای روزهایم و ماه را برای شبها و تو را برای تمام عمرم

موضوع مطلب : عاشقانه ها / خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٢٤ شهریور ۱۳٩۱|۱:٤٢ ‎ق.ظ| نظرات ()

از خیلی وقت پیش پول پس انداز میکردم، اما هی کم می آوردیم و من پس اندازهامو که به زور به 10 یا 15 تومن میرسید خرج میکردیم و جالبه که بدونید همیشه پس اندازهامو از آقا سید قایم میکردم، مثلا بهش میگفتم از اتاق برو بیرون تا من از پول هام بردارم، یا از اتاق برو بیرون تا این پولا رو هم بزارم کنار بقیه پول هام و هیچوقت نفهمیدم انگیزه م از قایم کردن پول ها از آقا سید چیه؟ حالا میخوای پس انداز بکنی، خب بکن، چرا قایم میکنی؟؟!!!! تا اینکــــــــه بلاخره این انگیزه برای جفتمون معلوم شد، حالا بگو چطور؟

همونطور که توی پست قبل از خیس نخوردن آلو توی دهنم گفتم، و قضیه از این قرار بود که به علت ذوق زیادی به آقا سید گفتم که چی میخوام واسش بگیرم و این بار دارم پول پس انداز میکنم اساسی! دیگه وقته اضافه کردن پول به پس اندازهام واسم اهمیتی نداشت که آقا سید هم ببینه! خودش طبق عادت از اتاق رفت بیرون، اما صداش کردم و گفتم برگرد چرا میری بیرون؟

و اینجا بود که خودم هم فهمیدم انگیزه م از قایم کردن پول این بوده که هر وقت یه چیزه بزرگی با پول ها میخرم آقا سید شگفت زده بشه که خانمش از کجا پول آورده؟ ( از سوء تغذیه گرفتن خودش!خنده) اما واقعا اینکه چه انگیزه ای داشتم از مخفی کردن پولها، خودم هم خبر نداشتم!!!!

خوشحالم، خوشحالم که داره جور میشه! امشب که با آقا سید تلفنی حرف میزدیم، یه دفعه یاده سکه ای که برای عروسیمون هدیه گرفته بودیم افتادم و بینهایت خوشحال شدم، گلی جون مرسی بابت هدیه ت که توی این شرایط که تولد آقا سید واسم از هر رویداده دیگه ای حتی سالگرد عقد و عروسیمون هم مهمتره کمک بزرگی بهم کرد.

موضوع مطلب : جشن ها
زن آقا سید|٢٢ شهریور ۱۳٩۱|۱٠:۱۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٢٢ شهریور ۱۳٩۱|٤:۱٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

آقا سید رفته اما از روزایی که اینجا بود من هر چقد مینویسم تموم نمیشه!نیشخند

با هم توی شهر بودیم و من خیلی بی مقدمه گفتم اپی لیدی میخوام،  مثل بعضی وقتا که یه دفعه بهونه ی یه خوراکی رو میگیرم! البته که از پولی که توی حساب داشتیم هم با خبر بودم! که آقا سید گفت همین الان میریم میخریم! من معمولا زیاد اینجوری میشه که یه چیزی دلم بخواد، خودم اسمشو گذاشتم ویاره خارج از بارداری!! مثلا توی خونه نشستیم یه دفعه میگم دلم تخمه آفتابگردان خواست، یا مثلا " الان چقد دلم هوای بستنی رو کرده" !! خلاصه اینکه یه دفعه ویاره یه چیزی رو میگیرم و رسیدن یا نرسیدن بهش هم اصلا واسم مهم نیست، فقط یه دفعه دلم میخواد و به زبون میارم، در همین حد.. تا اینکه آخرین بار یه دفعه اپی لیدی از دل و بعدشم از زبونم گذشت، نا گفته نماند که از اول عقدمون تا حالا سر هر ماه که میشه آقا سید میگه اپی لیدی نمیخوای؟ دلم میخواد واست بگیرم!  اما من نمیذاشتم، از اپیلاسیون راضی بودم، تا اینکه چند وقتی بود جایی که همیشه میرفتم و از نظر کیفیت و بهداشت توی استان حرف اول رو میزد حالا که از نظر کمی کارشون پیشرفت کرده کیفیتش پایین اومده و منم هیچ جای دیگه رو قبول نداشتم که برم و میخواستم خودم توی خونه موم بزنم ولی یه دفعه فکر اپی لیدی افتادم و آقا سید هم فورا ماشین رو چرخوند سمت فروشگاهی که اپی لیدی بگیریم و خریدیم، فیلیپس، فعلا که خیلی ازش راضیم. برای گردن به پایین!

مامانم زنگ زده میگه، تو چرا یه زنگ به من نمیزنی ببینی کارم انجام شد ، نشد، اصلا نگران هم نشدی.... گفتم میگی چیکار کنم؟ همش تقصیره آقا سیده ، منو تنهایی آورده توی غربت، انقدر خوبه و مهربونه که نه میذاره من دلم برای کسی تنگ شه ، نه میذاره نگران کسی بشم. کنارم نشسته میگه: خوبی از خودشه!از خود راضی

____________________________________________________________

روز جمعه صبح توی خونه نشسته بودمو مشغول ترمیم یه عکس قدیمی توی فتوشاپ بودم و آهنگ گوش میدادم، قسمتی از آهنگ رو نوشتم که واسه آقا سید بفرستم که یادم اومد شارژ ندارم، پیام دادم: شارژ ندارم گلی . اونم اس داد : شاید این جمعه بیاید! شارژ بیاید! و بعدش شارژ فرستاد و منم این شعر رو که آماده کرده بودم فرستادم: " چشمای من خواب چشاتو دیده غم از دلم با دیدنت پریده نازه نگاته همه هستیه من دوست دارم ای از خدا رسیده عاشقمو به عشق تو اسیرم بیا که بی تو از زندگی سیرم تا که واست جون بدم و بمیرم " و بعدش دوباره : " میمیرم میمیرم واسه ی برق چشات میمیرم واسه ی نازه نگات  میمیرم میمیرم واسه ی خندیدنت میمیرم تا بشم فدات" که آقا سید پیام داد : "دور از جون"   چند دقیقه ای گذشت و منم سرگرم کارم، که صدای زنگ در اومد،    کیه؟   - : شاید این جمعه بیاید!     +: کیه؟   -: شاید این جمعه بیاید!!    گیجه گیج، اصلا نمیتونم صدایی رو که شنیدم باور کنم! یه چیزه غیر ممکنه! با چهره ای پر از تعجب و اینکه هنوز صدا رو باور ندارم، دره خونه رو باز کردم، تعجب اون آقا سیده که داره از پله ها بالا میاد!!!   -: سلام !!!بلبلم!!!  میاد توی خونه، قبل از اینکه کیفش رو بگیرم (توی شوکم) و قبل از اینکه حتی خودش کیفش رو بزار زمین همدیگه رو بغل میکنیم، بی اختیار اشکام آروم و بی صدا رونه میشن، نمیخوام بفهمه دارم گریه میکنم، اما نمیتونم، زار میزدم توی بغلش و اون هی میخندید و میگفت الان وقته خوشحالیه چرا گریه میکنی؟ هم گریه میکردم هم میخندیدم، از چشام اشک میومد و بلند بلند میخندیدم، گفتم گریه ی خوشحالی، خیلی خوشحالم، اصلا شوکه شدم، هیچ جوری منتظرت نبودم، بعضی وقتا به دلم میافته که داری میای و میخوای سوپرایزم کنی اما این بار...................   صبح حدودا از ساعت 10 تا 5 بعد از ظهر با هم بودیم و بعد آقا سید رفت. روز فوق العاده قشنگی بود بین همه ی دلتنگی ها...


موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٢٠ شهریور ۱۳٩۱|۱٠:٠٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

وقتی  زن آقا سید زیادی ذوق یه چیزی رو داره ، آلو تو دهنش خیس نمیخوره!!

تولد آقا سید کم کم داره نزدیک میشه و من امسال هم مثل سال گذشته از دو ماه قبل ذوقش رو داشتم و همش به اینکه کجا و چطور جشن بگیرم و چه هدیه ای بگیرم و کجا کیک و دسته گل سفارش بدم و چطور محل برگذاری!! جشن دو نفره رو تزیین کنم و کلا اینکه چطور خودمو واسش بکشم!!! تمام وقت فکر میکردم و توی ذهنم با خودم حرف میزدم و هر دفعه تصمیم های جدیدتری میگرفتم و البته که هنوز هم ادامه داره!

درسته بی بهونه هم میشه عشق ورزید، میشه محبت کرد، میشه بهترین ها رو هدیه داد، اما دیگه وقتی بهونه ای به بزرگی تولد کسی که خدا برای خوشبخت کردن تو آفریده وجود داره نباید هیچ جوری کم بذاری، فک کنم حتی خوندن نماز شکر هم توی این روز واجب باشه!

با آقا سید کنار هم نشستیم، میگم یه چیزی بگم؟ یکم ازم دلخوره، جواب سر بالا میده، منم گفتم نمیگم!! رفتم ظرفا رو بشورم، طبق عادت همیشگیش آروم و بی صدا میاد و گردنم رو از پشت می بوسه.. کمی میگذره، میگم میخواستم کادوی تولدت رو بگم اما حالا نمیگم! خوب کاری کردم باهاش خندهحس کنجکاویش اذیتش میکنه شیطان میگم دوست داری سوپرایز بشی یا اینکه بهت بگم؟  -: واسم فرقی نمیکنه دوست داری بگو..    +: عینک آفتابی به ارزش 300 هزار تومن!   -: پول از کی گرفتی؟    +: خودم دارم جمع میکنم، البته نصفش از من، نصفش از تو!

من، دلی دارم برای لو ندادن هدیه ها و سوپرایزها، اما این بار..ناراحت

خوشحالیشو حس کردم، آخه عینکش وقتی عقد بودیم شکسته بود و دیگه بعدش عینک نگرفت، توی مدینه هم تقریبا همه ی عینک ها رو تست کرد اما از هیچکدوم خوشش نیومد، فقط یکی رو پسندید که خیلی گرون بود و من هر چقد اصرار کردم بگیره، خودش نخواست.

اوایل مرداد ماه بود که شروع کردم به پول جمع کردن، وقتی سر کار بود، از اونجایی که تغذیه من خیلی واسش مهمه چون میگه تو میخوای مادر بشی و باید خیلی به خودت برسی، منم به بهونه ی خریدن آبمیوه و شیر و .... و از حساب پول میگرفتم اما هیچی نمیخریدم، فقط یه بار رفتم دو تا سیب و دو تا هلو و یه دونه گلابی و کمی انگور خریدم  چون واقعا حس کردم دارم سوء تغذیه میگیرم!

امیدوارم تا 30 شهریور بتونم 170 تومن جمع کنم، برای جشن دو نفرمون خیــــلی برنامه دارم.

این پست قبل از برگشتن آقا سید رمزی میشه، درخواست رمز نکنید بعدا، فقط بخاطر اینکه آقا سید نخونه رمز میزارم، بعد از تولدش هم عمومی میشه دوبارهلبخند

موضوع مطلب : جشن ها
زن آقا سید|۱٧ شهریور ۱۳٩۱|۸:۳٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

کاش خونمون نت داشتم

خیلی دلم میخواد هر روز پست بزارم، اما خونه ی مادر شوهرم زشته من زیاد بشینم پشت کامپیوتر، آخه مثلا میام مهمونی، هر چند که اون اصلا به روی خودش هم نمیاره و با بزرگواری تمام به جای اینکه کنار بقیه بشینه توی حال، میاد توی اتاق پیش من، اما خب من خجالت میکشم.

در مورد اینترنت با سیم کارت ایرانسل برای لپ تاپ، میشه راهنماییم کنید؟ سرعتش خوبه؟ برای پرشین بلاگ جواب میده؟ در ضمن گوشیم هم سامسونگ هست و مدلش هم خیلی بالا نیست، یعنی نمیدونم نرم افزار خاصی داشته باشه برای لپ تاپ یا نه، اما خب یه کابل رابط داره!!!چشمکنیشخند

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|۱٦ شهریور ۱۳٩۱|٩:٠٦ ‎ب.ظ| نظرات ()

حتما تا حالا زیاد شنیدی که میگن آدما بعد از ازدواج تغییر میکنن، قبل از ازدواج برای جلب توجه و نگه داشتن طرف مقابلشون، اون خودی که هستن رو نشون نمیدن! طور دیگه ای رفتار میکنن.. تو هم بعد از ازدواج تغییر کردی آقا سید، خیــــــلی هم تغییر کردی. مگه آدما چقد میتونن خودشون رو مخفی کنن؟ یک ماه، دو ماه، سه ماه، دیگه یک سال و پنج ماه که نمیتونن؟ تو هم خیلی وقته که خودتو بروز دادی، اما من تا حالا بهت نگفته بودم، اصلا به روی خودم هم نیاورده بودم، تو از همون روزای اول عقد بود که تغییرات شروع شد و بعد از عروسی هم شدت گرفت.
گیج و منگ داره بهم نگاه میکنه، مطمئنم الان داره توی ذهنش میگه خدایا، مگه من چیکار کردم که زنم نشسته رو به روم و داره اینجوری میگه؟!
بی وقفه ادامه میدم، با خجالت و مِن و مِن، آروم آروم حرف میزنم، توی ابراز احساساتم همیشه خیلی قوی عمل میکنم اما هر وقت میام از این جور حرفا بزنم، کلمه کلمه و شمرده شمرده و با صدایی خیلی آروم حرف میزنم. میگم تو خیلی خوب و مهربونی و این تغییریه که بعد از عقد کردی، مهربونیت بی نهایت شد. تو یه مرد خانواده دوستی، زنت رو دوست داری، برای راحتیش، برای خوشحالیش، برای سلامت و تندرست موندنش، برای شادابیش هـــــــــــــر کاری لازمه انجام میدی و کم نمیذاری. تو یه مرد به معنی واقعی هستی، چیزی که قبل از عقد شاید من کمتر میفهمیدم و الان تو تمام مردونگی و مهربونیت رو بروز دادی. تو، اون خوده واقعیت رو که سرشار از مردونگی و مهربونی در کنار همدیگه ست رو نتونستی خیلی مخفی نگه داری و از همون روزای اول عقد بود که بروزش شروع شد، تا حالا که یک سال و پنج ماه و چند روز میگذره و روز به روز بیشتر شده... و
آقا سید هم اضاف کرد که شما، زن آقا سید، نسبت به دوره ی عقد خیلی پخته تر شدی و مسائل رو خیلی بهتر میفهمی و درک میکنی!


برای این پریودی که اینجا بود کلی برنامه داشتیم، تصمیم گرفتیم برای شادابی روح و روانمون ورزش کنیم، دو شب با هم رفتیم پارک و ورزش کردیم و بعد پیاده برگشتیم خونه. یه شب توی پارک مشغول دویدن بودیم که من خیلی خسته شدم و ایستادم و آقا سید دور میدون بزرگی که توی پارک بود میدوید که یه دفعه من وسط میدون بین درختا یه راه میان بر دیدم و خودمو رسوندم بهش، اونقدر بلند بلند خندیدیم که فضا رو صدای خنده ی ما پر کرد و فکر میکنم تمام شادابی که میخواستیم همین خنده ها بهمون دادن!!! اما، شنیدیم اون ورزش صبحه که شادابی میده و از صبح به بعد هر چقد رو به عصر میره از درجه ش کمتر میشه تا 4 عصر و بعد از اون ساعت هم که دیگه هیچی! و اینجوری شد که منو آقا سید صبح ها ساعت 5:45 بیدار میشدیم و بعد از نماز پیاده میرفتیم پارک نزدیک خونمون، نزدیکای پارک دویدن رو شروع میکردیم و توی پارک هم کمی نرمش و بعد استفاده از وسیله های ورزشی پارک پیاده برمیگشتیم خونه. بعضی از وسایل بودن که ما فک میکردیم خراب شدن، تا اینکه یـــــــــه روز! یه آقایی رو دیدیم که داره از اون وسایل استفاده میکنه و بله، ما بلد نبودیم نه اینکه اونا خراب بودن قهقهه توی مسیر برگشت دو تا نون میگرفتیم و وقتی میرسیدیم خونه صبحونه میخوردیم، همیشه یه نون اضاف میومد تا اینکه دیروز تصمیم گرفتیم فقط یه دونه نون بگیریم، بعد از نونوایی کلی با هم خندیدیم که الان فروشنده با خودش میگه دو نفر اومدن برای یه نون!خنده


توی برنامه ی روزانمون ریلکسیشن بود با آهنگ های ملایم. برای میان وعده و عصرونه مون کلی خرید کرده بودیم که تغذیه مون هم هیچ مشکلی نداشته باشه.


یکی از درسام که یادم رفته بود برم امتحان بدم!! مونده بود . اون درس رو معرفی به استاد گرفتم و با آقا سید رفتیم دانشگاه که امتحان بدم، آقا سید گفت من میرم بانک و برمیگردم، فک کردم میخواد پول بگیره، آخه پول نقد نداشتیم، امتحانمو دادم و سوار ماشین شدیم که بریم شهر پدریم. توی ماشین میگه: جلوتو نگاه کن! نگاه میکنم اما چیزی نمیبینم، میگم خب ؟  - جلوتو نگاه کن دوباره!  + چیزی نیست که!   - قبلنا بهتر نگاه میکردی!!   + خب بانک ملی که چی؟! woooooooooooow  مــــــــــــــــــــــــــــرسی گلم، مرسی مرسی. خیلی خوشحال شدم، خیلی تشکر کردم، یه کارت هدیه، بی مناسبت، فوق العاده بود... چند مین میگذره... میگه: نمیپرسی چقدر پول داره؟  گفتم: خب حالا بعدا چک میکنم، فرقی نمیکنه!    -: این یعنی بعد مادی هدیه برات هیچ ارزشی نداره، من واقعا بهش رسیدم که هدیه بودنش واست مهم بود... گفتم بی مناسبت بودنش هم بیشتر خوشحالم کرد که آقا سید گفت: البته برای من کمـــی مناسبت داشت.  +: چه مناسبتی؟   -: تموم شدن امتحانات...

اینم عکس کارت هدیه و وقتی بازش کردم دیدم نوشته : تقدیم به همسر مهربانم با عشق...


امروز  روز آخری بود که کنار هم بودیم.. کنار هم دراز کشیدیم، اغلب همکارش میاد دنبالش و با هم میرن. هنوز وسایلشو جمع نکرده. بهش میگم پاشو وسایلت رو جمع کن بعد بیا با خیال راحت بخواب.. بلند میشه، مشغوله جمع کردن، منم پتو رو تا روی سرم کشیدم و هی اون حرف میزنه و من میگم هیم، اووهوم. هییییم و ... بعد از کلی میگه تو چرا بلند نمیشی؟ یا لااقل بخواب اما پتو رو بزن کنار. بلند شدم نشستم اما دلم نمیخواست جمع کردنشو ببینم، حوصله ی هیچی رو نداشتم، اصلا آدم بدی شده بودم، هر چند هیچی بروز نمیدادم و فقط رفته بودم زیر پتو.. خودم عذاب وجدان گرفتم. گفتم خربزه میخوری تکه کنم؟  -: آره. آماده کردم و دوتایی نشستیم با هم خوردیم و میخندیدیم. تو ذهنم گذشت که واقعا میخواستی این لحظه های قشنگ رو دم آخری از خودتون دریغ کنی؟! اونوقت آقا سید از روز رفتنش یه خاطره بد میداشت و همش دلش گرفته بود. اما خدا رو شکر که اینجوری نشد..

چهاردهه ششمین ماه یکی از زیباترین ها بود و تصمیم های بزرگتری برای آینده مون گرفتیم.

پی نوشت از آقا سید :

نت های موسیقی

هارمونی چشم هات

دو دو دو

دوستت دارم

خاک پای پاهات

ر ر ر

ردای مرگ بر تنم

گر نباشد دست هات

می می می

می مانم تا ابد

مست بوی نفس هات

فا فا فا

فاصله هیچ دور نیست

تا به خواب هست رویات

سو سو سو

سوسوی ستاره کجا

باز و بسته ی چشمهات

لا لا لا

لایق هفت دریاست

موج مواج موهات

سی سی سی

سیری ناپذیر است لب من

بس که شیرین است لبهات

ل ل ل

لکنت زبان نمیگذارد

که بگویم قلبم ف ف ف فدات

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۱٢ شهریور ۱۳٩۱|٧:۳۱ ‎ب.ظ| نظرات ()

لینک عکس

موضوع مطلب : قالب وبلاگ
زن آقا سید|٦ شهریور ۱۳٩۱|۱٠:٥۱ ‎ب.ظ| نظرات ()

در حالی که جواب دادن به کامنت ها تموم نشده، یه صفحه جدید به وبلاگ اضافه کردم با عنوان " درباره ما " که از اول آشناییمون تا به امروز رو خلاصه وار توضیح میده. در صورت تمایل بخونید.

http://ilu.persianblog.ir/page/about-us

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|٦ شهریور ۱۳٩۱|٩:٤۱ ‎ب.ظ| نظرات ()

زیبایی های زندگی در جریان است و ما میزییم زیبای زیبا... قول میدم به زودی میام و از این روزا مینویسم... آقا سید اینجاست و 24 ساعت شبانه روز رو با هم میگذرونیم و اصلا برای زیباترین  قسمت زندگیم ، یعنی جایی که زیباترین و بهترین روزها ثبت میشن تا همیشه جلوی چشمم باشن و هیچوقت بهم اجازه ندن ذره ای به عشق و مردونگی آقا سیدم شک کنم وقت ندارم. شیرینیِ دنیای من، مردی که عشقش، به این وبلاگ جون میده کنارمه.

ببخشید که کامنتای پر مهرتون رو بی جواب مونده، میام به زودی

دوستای گلم یه درخواست دارم ازتون ملتمسانهخجالت

وقتی توی خونه و ماشین آهنگ میزارم همشون میگن: چراااااااااا نیستی کنارم، تو که باید باشی، کجا رفتی حالا..... و کلا غمگینه غمگین که آدم از آهنگ گوش دادنش پشیمون میشه... برام معرفی کنید، آهنگ هایی که متنش برای زن و شوهرا، برای عاشقا خوب باشه کلا، اصلا ریتم آهنگ و جدید یا قدیمی بودنش واسم مهم نیست ، فقط منتش اهمیت داره، مثل آهنگ همه چی آرومه مثلا... اگه آهنگی هست که اسم خواننده ش رو نمیدونید یه خط از آهنگ رو سرچ کنید پیداش میکنید راحتماچ

خواننده های خاموشی که تا حرف از رمز میزنم اعتراض میکنید و میگید بهتون احترام نمیزارم ازتون خواهش میکنم شما هم توی جمع آوری آهنگ بهم کمک کنید من قول میدم همش رو آپلود کنم و برای شما هم واسه دانلود بزارم.. حداقل 100 تا 200 تا آهنگ میخوام. منتظرتون هستم

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|٤ شهریور ۱۳٩۱|۸:٥٧ ‎ب.ظ| نظرات ()