عاشقانه های آقا سید و زنش

هفتمین ماهگرد ازدواجمون رو به همسرم و خودم تبریک میگم.

اصلا باورم نمیشه که هفت ماهه زیر یه سقفیم، 7 ماه پر از عشق و شادی و البته دلتنگی هایی که عشق رو قشنگتر میکرد...

خدای خوب و مهربونم شکرت بخاطر یک سال و هفت ماهِ زیبا

______________________________________________

دوست داشتم امشب کیک درست  کنم که آقا سید گفت با مادرم و دختر خالم بریم شهر شما!

توی مسیر گوشیم رو برمیدارم که پیام تبریک این روز رو برای آقا سید بنویسم، مینویسم :

7 ماه در کنار تو و با تو ، چه زیبا گذشت...

حرف قشنگی به ذهنم نمیاد که بیشتر بنویسم، پیام رو سیو میکنم که بعدا کامل کنم و بفرستم..

چراغ ABS و بعد STOP ماشین در حین حرکت روشن میشه، اما مشکلی توی حرکت بوجود نمیاد، آقا سید زد کنار و ماشین رو خاموش کرد و دیگه روشن نشد!! رعد و برق بود و ما آرزوی بارون داشتیم، آقا سید هر چقد سعی میکرد، ماشین روشن نمیشد..به شوهرخواهرش زنگ زد که بیاد دنبالمون... جفت راهنماها از کار افتادن. باد شدیدی میومد، آقا سید یه چیز ابر مانندی سمت راست و با فاصله زیاد دید. پرسید اون چیه؟ که دختر خاله ش جواب داد ابره و بخاطر بارون زا بودنش مشکیه. به محض اینکه این حرفش تموم شد، همه جا تیره و تار شد، مشکیه مشکی و باد شدیدتر شد و جوری گردوغبار میومد که احساس میکردیم نیم ساعت دیگه اینجا بمونیم زیر خاک مدفون میشیم!! دو تا از شیشه ها بالا بود و دوتای دیگه بالا نمیرفتن.. توی اون تاریکی راهنماها کار نمیکردن. یه موتور با سرعت به پشت ماشین برخورد کرد اما چند متر جلوتر تعادلش رو بدست آورد  و به مسیرش ادامه داد، آقا سید از ماشین پیاده شد و با نور موبایل پشت ماشین ایستاد که اگه ماشینی نزدیک شد، برخورد نکنه... باد ماشین رو تکون میداد و کمی بارون... حدودا 30 تا 40 مین بعد شوهر خواهر آقا سید با ماشین دیگه ای اومد و باطری ماشین رو عوض کرد و ما اون ماشین رو برداشتیم و شوهر خواهر آقا سید هم با ماشین خودش برگشت... ما هم از رفتن منصرف شدیم، آخه توی شهر پدریم هم برقا قطع شده بود و ممکن بود بارندگی بشه و ما بارون گیر شیم!! هوا کمی بهتر شد اما باز هم گرد و خاک بود... خدا رو شکر سالم رسیدیم خونه..

مادر آقا سید گفت خانوم و دختر خاله رو پیاده کن و خودمون بریم جایی، که آقا سید گفت نه من هستی رو تنها نمیذارم.

الان هم آقا سید نشسته و فوتبال میبینه و من پشت لپ تاپ، هر چقد باهاش حرف میزنم اصلا نمیشنوه اما وقتی یه سوال فوتبالی میپرسم با یه عشقی سریع برمیگرده و جواب میده!

موضوع مطلب : عاشقانه ها / خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۳٠ مهر ۱۳٩۱|۱٢:٥٢ ‎ق.ظ| نظرات ()

خدا کند که مرا با خدا کنی آقا

زقید و بند معاصی جدا کنی آقا

دعای ما به در بسته می خورد ای کاش

خودت برای ظهورت دعا کنی آقا 


تعجیل در فرج آقا امام زمان صلوات

موضوع مطلب : برای امام زمانم
زن آقا سید|٢۸ مهر ۱۳٩۱|۱۱:٢٥ ‎ب.ظ| نظرات ()

نمیدونم شنبه رو دوست داشته باشم یا نه...

هر ماه یه شنبه داره که خیلی دوست داشتنیه، یعنی برگشتن آقا سید ، این روز رو دوست داشتنی کرده؛

اما من، از صبح شنبه باید هم به خودم برسم هم به خونه

از صبح ساعت 12:30 که بیدار شدم(همیشه که انقدر نمیخوابم، شب قبلش 5:30 صب خوابیدم!) مشغوله اپی شدم توی خونه، دیگه خودتون دردش رو تصور کنید که داشتم میمردم، تا ساعت 4 طول کشید، البته بینش ناهار هم خوردم و هم زمان سریال هم نگاه کردم! 4 رفتم آرایشگاه و دوباره دردِ اصلاح... زیر دست آرایشگر فقط دلم میخواست گریه کنم، دلم میخواست از زیر دستش در برم، بگم ولم کن، نمیخوام، بخاطر اپی و دردش خیلی حساس شده بودم... بعد از آرایشگاه رفتم خونه مادر شوهرم و الان چند دقیقه ای میشه که برگشتم خونه...

حالا تازه داره کارای دوست داشتنی شروع میشه. تمیز کردن خونه ها و گردگیری و آرایش!! عاشق خونه داریم، عاشق اینم که یه دستمال بگیرم دستم و tv و میزش ، تخت و عسلی ها و داخل کشو ها و همــــه جا رو گردگیری و مرتب کنم!!! البته سرویس بهداشتی رو هم شستم چند دقیقه قبل، این کار رو اصلا دوست ندارم سبز

فعلا میرم به خونه برسم و بعد هم دوش و آرایش خودم. امشب دیگه رمانتیک بازی نداریمزبان  بخاطر خوندن کتاب رازهایی درباره مردان تصمیم به ایجاد تغییراتی توی روابطمون دارمچشمک البته روابطمون هیچ مشکلی نداره و به نظر خودم خیلی ایده آل بود و دوست داشتم همیشه همینجوری بمونه، اما باید سال های دورتر رو هم دید.........

مهربان همسرم، لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم

موضوع مطلب : لحظه دیدار نزدیک است
زن آقا سید|٢٢ مهر ۱۳٩۱|٧:٥٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

7 جمله ممنـوعه در زنـدگی زناشـویی

در زندگی مشترک، به تدریج لحظاتی پیش می آیند که فرار از آنها اجتناب ناپذیر است. جر و بحث، مشاجره و حتی دعوا برای همه زوج ها پیش می آید. اما فرا گرفتن مهارتی که اجازه ندهید چنین روندی تبدیل به روال عادی زندگی مشترک شما شود بسیار مهم و ضروری است. گذشته از همه چیز بخاطر داشته باشید که مهمترین آرزوی همسر شما خوشحالی شماست، اما فقط یک کمی کمک نیاز دارد. بکار بردن برخی جملات بطور دائم نه تنها کمکی به بهبود وضعیت زندگی شما نمی کند، بلکه آن را بر لبه مشاجرات دائمی و بیهوده قرار می دهد. این 7 جمله زیر یا مشتقات آن در همان دسته قرار می گیرند. پس سعی کنید با تمرین، از گفتن آنها در جاهایی که ضرورتی ندارد خودداری کنید.

1. تو هم عین باباتی/ شماها خانوادگی اینطور هستید وقتی چنین جمله ای را بکار می برید به همسرتان مستقیما این پیغام را می دهید که قصد تحقیر او را دارید. بدیهی است که بکار بردن جملاتی از این دست به نقاط ضعفی که در خانواده همسرتان مشاهده کرده اید اشاره می کند. اگر موردی می بینید که می توانید آن را به بقیه افراد فامیل همسرتان هم تعمیم دهید کمی فکر کنید و سعی کنید شکایت تان را بصورت مستقیم تری بیان کنید. اگر همسرتان نامرتب است یا مناسبت های مهم زندگی تان را فراموش میکند این مورد را با خود او حل کنید و از کشاندن پای پدر و برادر و بقیه افراد خانواده اش به جریان اجتناب کنید

2. کی می خوای یه فکری یه حال کارت بکنی؟/ کی می خوای کارتو عوض کنی؟ اگر همسر شما در حال حاضر مشغول بکار است قبل از بیان این دست سوالات از خودتان بپرسید دقیقا از کدام وجه کار همسرتان گله دارید؟ آیا درآمد وی کفاف زندگی را نمی دهد یا زمان کافی برای گذراندن با شما و بچه ها ندارد یا این شغل در سطح اجتماعی شما نیست یا ...؟ گذشته از این واقعیت که شغل مردان برای آنها جنبه حیثیتی دارد به خاطر داشته باشید که تا جایی که ممکن است نباید درآمد پایین همسرتان را با تلاش ناکافی وی برای تامین رفاه خانواده یکی ببینید. به جای آنکه مدام همسرتان را سرزنش کنید بهتر است جلسات منظمی برای تبادل افکار و نظرات و اطلاعات تان در مورد امکانات شغلی جدید داشته باشید اگر خودتان شاغلید در مورد کار خودتان صحبت کنید و هر کاری می کنید همسرتان را در جایگاه پاسخگویی اجباری قرار ندهید.

3.مادرم، دوستم، فلانی گفته بود ممکن است اینکار را انجام دهی وقتی این جمله را می گویید بی شک یک صحنه برای شوهرتان بازسازی می شود اینکه شما در مقابل دیگران زندگی شخصی تان و مشکلات آنرا بر ملا کرده اید. آیا برای خود شما تصور چنین صحنه ای آسان است. در چنین شرایطی همسرتان خودش را نه در کنار شما بلکه در مقابل شما و همه وابستگان تان می بیند. بدیهی است از آن پس هر چه از شما بشنود را به دیگران نسبت خواهد داد و بعدها به صفت ناخوشایند دهن بین هم ملقب خواهید شد. به جای همه اینها حتی اگر از یکی از اطرافیان تان به شما هشدار داده شده که همسرتان رفتارهای بطور مثال کنترل کننده دارد، به جای بیان آن از قول سوم شخص این مساله را از طرف خودتان مطرح کنید. و سعی کنید به او نشان دهید این رفتار شما را چقدر آزار می دهد و راه حل های خود را با او در میان بگذارید.

4. خودم می توانم، کمک لازم ندارم شاید باور نکنید اما این جمله برای اکثر مردان آثار مخربی دارد. آنها به شکلی سنتی مایلند خود را سوپرمن خانه شان ببینند. اگر شما به عنوان همسر و زن محبوب آنها این جمله را به کرات به زبان بیاورید این نقش را به مخاطره می اندازید. همسر شما مانند هر انسان دیگری از اینکه وجود موثر و مفیدی داشته باشد به خودش افتخار می کند. گاه دلیل شما برای بیان این جمله این است که همسرتان کاری که قصد انجامش را دارد را به خوبی انجام نمی دهد؛ مشاوران معتقدند حتی اگر عملکرد شوهرتان در انجام کاری با شما متفاوت است آن را به شکلی زننده مطرح نکنید بعدها از اینکه نقش حمایتی همسرتان را از او گرفته اید پشیمان خواهید شد. هر انسانی به یک همراه احتیاج دارد، بگذارید همسرتان اسم آن را حامی بگذارد.

5.همیشه اینکارو می کنی/ هیچوقت اینکارو نمی کنی این کلی گویی همسر شما را در حالتی تدافعی و به تدریج تهاجمی قرار می دهد. یاد بگیرید دقیقا روی مشکلی که شما را ناراحت کرده تمرکز کنید. اگر از اینکه شوهرتان جوراب های کثیفش را در راهرو انداخته دلخورید به او نگویید تو همیشه همینجوری هستی. اون از وضع غذا خوردنت اون از کارت اون از ... با اینکار همسرتان را گیج می کنید که دقیقا کدام کارش شما را آزار داده است. صریح باشید و از کلی گویی پرهیز کنید. این راه بهتری برای رسیدن به یک زندگی سالم و موفق است.

6. واقعا فکر می کنی... اگر اهل بکار بردن چنین جملات دوپهلویی به قصد اشاره ظریف به یک مشکل هستید، آن را کنار بگذارید. وقتی به شوهرتان می گویید: واقعا فکر میکنی این موقع شب کباب لقمه می چسبد، او هیچ نکته قابل درکی دریافت نمی کند. شاید منظور شما این باشد که خوردن غذای چرب در ساعات پایانی شب برای کسی که کلسترول دارد مناسب نیست ولی بیان آن به این شکل مرموز کمکی به شما نمی کند.

7. با اون دوستات/ با اون فامیلت طبیعی است که شما همه دوستان و آشنایان و بستگان شوهرتان را تایید نکنید اما این خیلی غیرطبیعی است که از آنها برای تحقیر او استفاده کنید. وقتی چنین جمله ای را بکار می برید معنی آن این است که خودم باید برایت چند تا دوست پیدا کنم و راستش را بگویید خود شما چنین شرایطی را می پذیرید؟ اگر معاشرت با اطرافیان همسرتان را دوست ندارید به او پیشنهاد دهید آنها را تنها ببیند. تنها به این دلیل که ازدواج کرده اید مجبور نیستید در تمام دقایق یکدیگر را همراهی کنید. با بیان دلایلتان و دادن فضایی که او برای زندگی شخصی اش لازم دارد به دوام زندگی تان کمک می کنید.

فرستنده : یه دوست

________________________________

دوستای گلم متاسفانه تمام سیستم های وبلاگ نویسی توی بخش کامنت ها محدودیت حروف دارن.. اگه کامنتتون طولانی هست اونو توی چند بخش بفرستینماچ

موضوع مطلب : تجربه هامون (همسرداری)
زن آقا سید|٢٠ مهر ۱۳٩۱|۳:٠٥ ‎ب.ظ| نظرات ()

مردان بوسیده شدن را بیشتر از کلمات محبت آمیز دوست دارند!

در بوسیدن همسرتون کوتاهی نکنیناز خود راضیخجالت

 

فرستنده : زن آقا سید

موضوع مطلب : تجربه هامون (همسرداری)
زن آقا سید|۱٩ مهر ۱۳٩۱|۱۱:٥٥ ‎ب.ظ| نظرات ()

آقا سید 6 ساله از  ؟؟؟

این نقاشی رو هم توی دانشگاه کشیده بود که تازه اسکن کردم و گذاشتم

______________

پست "آرزوهایم زمانی سبز میگردد" رو هم کاملتر کردم!

موضوع مطلب : هنر دستی
زن آقا سید|۱٩ مهر ۱۳٩۱|۱٠:٥٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

هیچ وقت نباید مثل یک مادر براش رفتار کنی
کارهاش هم بذار خودش انجام بده
فرستنده : ململ
__________________________________________________________
چند وقت پیش منم این موضوع رو به یکی از آشناها که 8 سال از ازدواجش میگذشت و دو تا بچه داشت گفتم..
خندید و گفت : مثل مادر؟ آخه چه زنی واسه شوهرش مثل مادره؟؟
راستش خودم هم وقتی این موضوع رو از کتاب دکتر باربارا دی آنجلیس خوندم با اطمینان گفتم که نه ، زنهای زیادی رو دیدم که مثل مادر رفتار میکنن اما من اینجوری رفتار نمیکنم!!!
وقتی توضیحات رو خوندم متوجه شدم که 100% اشتباه میکنم.
این آشنای ما هم وقتی توضیحات رو واسش خوندم اصلا فکر نمیکرد وقتی به شوهرت بگی عزیزم کیفت رو فراموش نکن یا اینکه فراموش نکنی صورتحساب ها رو پرداخت کنی یعنی داری نقش مادری رو ایفا میکنی، دیگه حالت بدتر اینه که همیشه یادآوری کنی عزیزم لباس گرم بپوش، عزیزم غذاتو کامل بخور و  اینکه لباس هاشو جمع کنی و وسایلش رو که گم میکنه واسش پیدا کنی.
اما این آشنای ما وقتی واسش توضیحات رو خوندم گفت:
- : خوب این چیزا توی همه ی زندگی ها طبیعیه و باید زن یاد اوری کنه.. و اگه زنی لباس های شوهرش رو که اونا رو توی اتاق ریخته جمع نکنه یا اتو نکنه شوهرش میره و یه زن دیگه میگیره چون زنش کارهاشو انجام نمیده!!!
حالا بدونید نتایج مخرب ایفای نقش مادری چیه:
1 - همسر شما از شما بیزار شده و به شما اعتراض میکند
2 - همسر شما کاملا احساس نالایقی خواهد کرد
3 - شما نیروی جنسی را در روابط با همسرتان از بین خواهید برد
متاسفانه اینجا نمیگنجه توضیحات کامل این 3 مورد.. اما اگه زندگیتون رو دوست دارین و نگران چند سال آینده زندگیتون هستین پیشنهاد میکنم حتما کتاب "رازهایی درباره مردان" صفحه 39 تا 55 رو بخونید که کاملا در مورد نقش مادری در زندگی توضیح داده و همچنین راه حل های مفیدی پیشنهاد داده.
____________________________________________________________________
راستش من وقتی این کتاب رو خوندم، اصلا دلم نخواست تغییر کنم، من دوست دارم هر جا که میریم به شوهرم بگم عزیزم کیف پول و گوشی موبایل یادت نره، آخه اگه نگم ممکنه اون فراموش کنه... من نمیتونم تحمل کنم حتی یه لباس آقا سید روی تخت گذاشته باشه و بدون اینکه بهش چیزی بگم خودم برمیدارم... من دوست دارم روزی 100 دفعه به همسرم به روش های مختلف بگم دوستت دارم، دوست دارم وقتی میخوایم غذا بخوریم مقداری بیشتری رو برای همسرم بزارم، دوست دارم شوهرم هر کاری که انجام میده همزمان بتونه با منم حرف بزنه و همیشه آماده عشق ورزی باشه. دوست دارم اینجوری زندگی کنم..
اما الان با خوندن 185 صفحه از این کتاب تصمیم گرفتم تغییر کنم چون مردان کاملا با تصورات ما متفاوت هستن و اگه خواهان خوشبختی باشیم باید هم خودمون و هم همسرامون رو بشناسیم و صحیح زندگی کردن رو یاد بگیریم..
بعد از خوندن "رازهایی درباره مردان" مطمئنا کتاب "رازهایی درباره زنان" رو شروع میکنم.
________________________________
موضوع مطلب : تجربه هامون (همسرداری)
زن آقا سید|۱٦ مهر ۱۳٩۱|۱٠:٥٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

14 گذشته، بدترین 14 ای بود که از اول عقدمون تا به امروز داشتم... من شدیدا مریض بودم، حوصله ی هیچی رو نداشتم، دوست داشتم هر کاره آقا سید مطابق میل من باشه حتی مدله کانال عوض کردنش!! و اگه اونجوری نبود که من دلم میخواست، بهش نق میزدم که چرا اینجوری کانال عوض میکنی ؟!!!!!!!!!

این 14 خبری از ورزش نبود... خبری از غذاها و کیک های خوشمزه زن آقا سید نبود، اصلا خبری از خوشگذرونی نبود...

تا اینکه چند روز آخر بهتر شدم و کم کم زندگیمون به روال عادیش برگشت....

اما از اون روزا متنفرم و از خدا میخوام هیچوقت زندگیمون اونجوری نشه... هر لحظه فکر کنی مردنت نزدیکه ، تمام مدت حالت تهوع داشته باشی و سرگیجه و .. و .. و ... و همه ی اینا باعث میشن حوصله ی هیچی رو نداشته باشی.

یه شب وقتی توی بغل هم خوابیده بودیم بی اختیار گریم گرفتم و آقا سید از خیس شدن صورتش متوجه شد...پرسید چرا گریه میکنی؟   -: چیزی نیست فقط کمی نگرانم.    +: نگران چی؟     -: هیچی ، مهم نیست....   از آقا سید اصرار و از من انکار.... حالم خیلی بد بود، مرگ رو با جشمای خودم میدیدم... حرفایی زدم، حرفایی شنیدم که بین منو آقا سید و خدامون میمونه

یکی از همون روزایی که حالم بد بود، آهنگ گذاشته بودیم که رسید به این آهنگ " زیر اون چادر گلدار مث یه قرص ماهی عزیزم چادر رو بردار" اینجا بود که من رفتم توی اتاق خواب، موهام که بلند هستن رو باز کردم و چادر سورمه ای گلدارم رو پوشیدم و اومدم توی حال و شروع کردم با چادر رقصیدن و هی سندی گفت چادر رو بردار و هی ما محل نذاشتیم تا اینکه بلاخره یه بار دیگه گفت و  چادرم رو پرت کردم روی آقا سید و شروع کردم رقص بندری! و آقا سید رو هم وادار به همکاری کردم!!

شبی قبل از خواب بعد از مدتها کرم آوردم و خودم شروع کردم به کرم زدن پاهام که آقا سید گفت چرا خودت میزنی، بده به من.. دیگه آقا سید پاهای منو کرم زد و بعد کرم رو به من داد منم درشو بستم که بردارمش.. آقا سید شروع کرد به خندیدن و گفت اااا درشو میبنده.. متوجه نشدم منظورش چیه! گفت قبلنا بهتر میفهمیدی.. اینجا بود که متوجه  شدم و گفتم قبلنا بی توقع کرم میزدی.. کلی با همدیگه خندیدیم و پاهاشو کرم زدم.. چند وقت پیش پاهای آقا سید رو که کرم میزدم گفت نمیخوام و نزن و یه مدت همینجور بود. این بار هم فک کردم نمیخاد دیگه!

حالم که بهتر شد دو تا ناهار مهمونی ساده دادم دو تا از خواهرای آقا سید و یه شب هم سوپ ماکارونی با بال درست کردم برای خودمون و خانواده آقا سید بردیم پارک..

توی یکی از مهمونی ها "رنگینک" درست کردم. رنگینک یه حلوای جنوبیه با رطب و آرد و روغن و گلاب و گردو درست میشه. من برای تزیینش از پودر شکر و شکلات تخته ای رنده شد و دارچین استفاده کردم.. عکس های مرحله به مرحله ش رو میذارم. جزییات خواستین بگین توی کامنت ها حتما توضیح میدم... حلوای فوق العاده خوشمزه ایه. 1   2   3   4   5   البته این تزیین اصلا خوشگل نشده.. با دارچین میشه طرح ماه و ستاره و ... درآورد که در تخصص من نبود! هر وقت خواهر شوهرم درست کرد عکسشو میذارمنیشخند

خدا رو شکر که روزای آخری که آقا سید اینجا بود حالم بهتر شد وگرنه این 14 بطور کامل کوفتمون میشد.

با آقا سید نشسته بودیم پشت لپ تاپ، وبلاگ رو هم باز کردم، یادمون نمیاد درباره چی حرف میزدیم که کشیده شد به اینجا که تو باید مثل این --> (اشاره به لوگوی وبلاگ) باشی!

بعد از ظهر یکی از روزها که ناهار رو خونه ی خودمون خوردیم(بخاطر حال بدم غذا درست نمیکردم) متوجه شدم آقا سید طی یک حرکت خودجوش داره آشپزخونه رو میشوره!!! اینجا هم دوباره ازش تشکر میکنمماچ

با آقا سید دو تا جعبه درست کردیم برای آرزوهامون، یکی برای آرزوهای برآورده شده ی ما و یکی برای آرزوها... به دوتا از آرزوهامون رسیده بودیم یکی وصال و یکی حج و بعد شروع کردیم به نوشتن آرزوهایی که باید برای رسیدن بهشون تلاش کنیم با تاریخ، روی روبان نخی سفید و انداختیم توی جعبه... به این امید که مرحله به مرحله از جعبه ی آرزوها منتقل بشن به جعبه ی آرزوهای برآورده شده ی ما و دلیلی آشکارتر باشه برای شکر خدا توی هر لحظه و البته انگیزه ای برای تلاش بیشتر خودمون و اینکه چند سال بعد چیزایی رو که داریم بدونیم یه روز آرزوش رو داشتیم.

برای آقا سید این نوت رو چسبوندم روی در سرویس بهداشتی و بعد از اینکه رویت شد و ذوق آقا سید دیده شد منتقلش کردم به اتاق خواب که همیشه بمونه

روز آخری که آقا سید اینجا بود منو کولم کرد و 2 دور توی خونه گردوند ! بعد که منو گذاشت پایین گفت حالا نوبت منه!! فکرشو کنید! من اونو کول کنم و بچرخونم، دم آخری سوژه ی خوبی بود برای خنده قهقهه

راستی جدول یکی از مطبوعات رو هم حل کردم و فرستادم و خوشبختانه برنده شدم والان منتظر جایزه ام

برای گلم

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۱٦ مهر ۱۳٩۱|۱:٢٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

خیلی وقت پیش، بخشی به وبلاگ اضافه شد با نام "خوشبختی" که قصد داشتم توی اون، مطالبی که به خوشبخت شدن زوج ها کمک میکنه رو بنویسم، اما همون اوایل از مسر اصلیش منحرف شد!!

از اول عقدمون سعی کردیم درست زندگی کردن رو یاد بگیریم... چند روزی از عقدمون گذشته بود که خاله ها و عمه ها و زن عموهام خونه مون بودن، همه دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم، یه دفترچه یادداشت آوردم و از هر کدوم خواستم تجربه هاشون توی زندگی مشترک رو بهم بگن و مورد به مورد نوشتم...

شروع کردیم به خریدن کتاب های آموزشی مثل : هنر همسرداری، فقط عروس و دامادها بخوانند، آیین شوهرداری، اولین سال ازدواج و تازگی هم کتاب های رازهایی درباره زنان و رازهایی درباره مردان و... و همچنین کتاب مردان مریخی زنان ونوسی رو قرض گرفتم و قسمتیش رو خوندم.. سخنرانی های استاد دهنوی رو کامل دانلود کردم و گوش میدم...

جدیدا با خوندن کتاب رازهایی درباره مردان متوجه شدم که اگه به این طرز رفتارم ادامه بدم منو آقا سید بعد از چند سال میشیم مثل اون دسته از زن و شوهرهایی که هر روز توی زندگیشون جر و بحثه...

نمونه ی خیلی بارزش رو با جفت چشمای خودم از اول زندگیشون تا به الان دیدم. اونا هم دقیقا رفتارشون با همدیگه پر از عشق بود و بینهایت عاشق هم بودن و بخاطر همدیگه هر کاری میکردن اما الان که حدودا 8 سال از زندگیشون میگذره با وجودی که عاشق همدیگه هستن اما جر و بحثشون هم کم نیست..

توی کتاب رازهایی درباره مردان 6 اشتباه برای زنها ذکر شده که ساده ترین کارهایی هستن که ما زنها از روی عشق انجام میدیم ولی بعد از چند سال زندگیمون رو نابود میکنن...

باید تغییر کنیم..

باید درست زندگی کردن رو یاد بگیریم..

شدیدا به همه توصیه میکنم این دو کتاب رو بخونید.

و اما خوندن این دو کتاب منو به راه اندازی بخش جدیدی توی وبلاگ ترغیب کرد، بخشی تحت عنوان " تجربه هامون(همسرداری)" و با توجه به اینکه زندگی به هر کس فرصت برای تجربه ی همه چیز رو نمیده و اگه اشتباهی کنیم، ممکنه غیر قابل جبران باشه ، دوست دارم همه با همدیگه این بخش رو بنویسیم و تجربه هامون رو در اختیار هم بزاریم.... تجربه هاتون رو با هر نامی که دوست دارین یا حتی بدون نام و ذکر آدرس در حد 2 تا 3 خط یا نهایتا 4 خط بفرستین.. هر روز یک تجربه از یک نفر رو اینجا ثبت میکنم.. به این امید که بهتر زندگی کردن رو یاد بگیریم، به این امید که رفتارهای عاشقانه ی مخرب رو یاد بگیریم انجام ندیم.. دوست دارم بیشتر تجربه هامون باشه و نتیجه ی اخلاقی!! اما اگه مورد خوبی رو توی یه کتاب دیدین هم میتونید تایپ کنید یا عکسشو بگیرین و بفرستین که اینجا بزارم..

در صورتی که دوست ندارین با اسم خودتون نوشته بشه به جای اسم میتونید یه عدد بزارین.

در صورتی که کامنتتون ثبت نمیشه تجربه هاتون رو به این آدرس ایمیل کنید:

asheqetam.persianblog@yahoo.com

شدایدا منتظرتون هستم!

موضوع مطلب : تجربه هامون (همسرداری)
زن آقا سید|۱۳ مهر ۱۳٩۱|۸:۳۳ ‎ب.ظ| نظرات ()

سال ها پیش، فرشته ای خاکی برای خوشبخت کردن دختری که هنوز متولد نشده بود، قدم به این دنیا گذاشت، از آن روز 30 سال میگذرد.

این فرشته ی خاکی 25 ساله بود که راه زندگی اش را سمت دختری کج کرد که با یک نگاه عاشقش شده بود و عشق در لحظه برای هر دوی آنها معنی شد....

همیشه تصورم از 30 ساله ها، آدمهایی کامل و جا افتاده بود.. مردهایی خیلی متشخص، مسن!! با لباس هایی خاص و ریش و سبیل!! و خالی از هر گونه شور و نشاط و جوانی!!

بله، الان بعد از هر تصورم علامت تعجب گذاشتم، اونم نه یکی که 2 تا!

چند روزیه که از 30 ساله شدن شوهرم میگذره

و اون پر از شور و نشاطه با همون لباس هایی که همیشه میپوشیده و من هیچ تفاوتی نسبت به زمانی که 25 ساله بود در اون حس نمیکنم، البته کمی چاق تر شدهنیشخند کمی بیشتر از کمیاز خود راضی

من همیشه عاشق پسر بچه های پر شر و شور بودم.. الان آقا سیدم رو دارم پایه برای هر بچه بازی..

الان مردی رو دارم که هر لحظه توی خیابون و هر جای شهر منو میبوسه و بلند میگه دوست دارم، دستمو میگره و برام آواز میخونه.. اونم مثل من عاشق شیطنت از هر نوعشه، هر کجا....

و الان متوجه شدم که تصورم، تماما اشتباه بوده خجالت

مرد من مرد من مرد من تا بینهایت عاشقت میمانم

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|۱٢ مهر ۱۳٩۱|٦:۳٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

صبح 30 شهریور زن آقا سید شروع به آماده کردن !!تجهیزات!! لازم برای تولد میکنه...

میخواد یه نقشه ی گنج طراحی کنه اونم کجا؟ کنار ساحل! میخواد دستای عشقشو بگیره دستشو به بهونه ی پیاده روی بین دو تا ساختمون تفریحی کنار دریا یعنی جایی که قبل از عقد با هم پیاده روی کرده بودن نقشه گنج رو اجرا کنه..

... اول باید کاغذ نقشه آماده میشد، یه برگ از دفترم جدا کردم و چای کیسه ای رو با آب جوش خیس کردم و روی کاغذ کشیدم، کاغذ رو گذاشتم زیر باد پنکه که خشک شه(کمتر از 1 دقیقه). بعدش انگشتمو با آب خیس میکردم و با انگشت خیس پودر کاکائو برداشتم و روی کاغذ کشیدم و دوباره گذاشتم خشک شه(نتیجه). یه شمع از اتاق خوابمون برداشتم ، روشن کردم و دور کاغذ رو کامل سوزوندم، برای دودی کردنش هم سطح صاف کاغذ رو روی شمع قرار دادم طوری که نسوزه اما دودی شه(نتیجه). بعد کاغذ رو توی دستم مچاله کردم و بعد بازش کردم و لوله کردم. نقشه ی طراحی شده رو با خودکار سفید توی کاغذ نوشتم:

"ای یابنده ی خوش شانس، صندوقچه ی گنج در همین نزدیکی هاست،آن را بیاب و  خودت و قلبت را از آنچه در ذهن داری بی نیاز کن.

در فال کسی که این نقشه را می یابد آمده است که معشوقه ای دارد که او را بس دوست می دارد و تمام آرزویش این است که صاحب گنج را خوشبخت ترین کند. برای خوشبخت تر شدن زن و شوهر عاشق را پیدا کن...

.....(بعد از این جمله، کروکی کامل مسیر رو کشیدم تا محل گنج و در ادامه نوشتم:)...

پشت ساختمان؟؟ معشوقه ات را ببوس و با تاکسی مسیر را مستقیم برو، همسرت تو را به گنج میرساند"

و بعد نقشه رو لوله کردم و انداختم توی بطری. بطری یکی از نوشیدنی هایی که مکه گرفته بودیم رو نگه داشته بودم ، دره روغن کنجدم رو گذاشتم روش و شد مثل بطری نقشه!

وسایل تزیین و ماشین چوبی رو که از 4 سال پیش با هم دیده بودیم و خوشش اومده بود و حالا برای تولدش گرفته بودم + مانتویی که تازه گرفته بودم و هنوز نپوشیده بودم و آقا سید هم ندیده بود + کلی لوازم آرایشی رو گذاشتم توی کیفم. به داداشم زنگ زدم و ازش خواستم 15 تا بادکنک بخره و با موتورباد واسم بادشون کنه.

روز تولد عوامل زیادی دست به دست هم دادن که ما دیر برسیم شهر پدریم... چند بار هم به آقا سید گفتم که باید قبل از تاریک شدن هوا برسیم اما کمی تبلی کرد و دیر شد و همچنین فهمید که برنامه هایی دارم!!

هنوز هوا روشن بود که رسیدیم، آقا سید رفت کمی خرید کنه و منم رفتم خونه ی پدریم و شروع کردم به آرایش، خیــــــلی طول کشید و آقا سید هم کارش تموم شده بود و زنگ زد و پرسید کجایی؟ گفتم بیرونم کسی هم خونه نیست، هر جا دوست داری برو تا بهت زنگ بزنم.. آماده شدم و با آژانس رفتم کیکی رو که سفارش داده بودم بگیرم، شب شده بود، هوا فوق العاده گرم بود، آقا سید هم جایی نداشت بره، از همه ی اینا که بگذریم، کیک فروشی، کیک بی نهایت زشت و بد رنگی رو واسم آماده کرده بود که تنها شباهتش با کیک سفارشی من مربعی بودنش بود و روی کیک هم ننوشته بودن "همسرم تولدت مبارک" ..کمی دعواشون کردم و رفتم یه کیک فروشی دیگه، اونجا هم خیلی شلوغ بود، منم خیلی عجله داشتم، بخاطر آقا سید که مرتب بهم زنگ میزد و از گرما مینالید و میگفت کجا برم!!! داشتم دیوونه میشدم! یه کیک آماده گرفتم (راستی بچه ها، این زیر انداز رو یادتون میاد!!)و با همون ماشین رفتیم کنار دریا، یه پارک ساحلی، کیک رو هم گذاشتم توی یخچال یه بستنی فروشی که نزدیکمون بود. به داداشم سپرده بودم دسته گل بگیره و بیاد پیشم، خودم تنهایی نمیتونستم بادکنک ها رو روی پایه وصل کنم، نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم، منتظر شدم داداشم و دوستش بیان کمکم و هم دسته گل رو بیارن.. بازم آقا سید زنگ زد، باهاش بد حرف زدم!!

داداشم اومد با دوست خوش سلیقه ش!!! بادکنک ها رو روی پایه وصل کرد برامون و داداشم هم Happy Birthday رو واسم به چراغ پارک وصل کرد.

با داداشم با موتور رفتیم جایی که بطری نقشه گنج رو بزارم، آب دریا خیلی جلو اومده بود و توی اون مسیر اصلا نمیشد پیاده روی کنی اما قسمتی تخته سنگ هایی روی هم گذاشته بود که جا برای پیاده روی داشت... مسیر پیاده روی به شدت کاهش یافت!(بهتر، توی گرما!) و سریع داداشم رو فرستادم دنبال آقا سید، خودم هم بطری نقشه و زن و شوهر عاشق رو با فاصله از هم گذاشتم رو تخته سنگ ها..

روز تولد هم، توی همون روزایی بود که من حالم به شدت بد بود و توان هیچ کاری رو نداشتم، وقتی داشتم وسایل نقشه گنج رو جاسازی میکردم، فقط یه لحظه یادم اومد که اااااااااا انگار من حالم بد بودا، اصلا چیزی حس نکردم، خوبه خوب بودم!!

آقا سید رسید، لبخند گنده ای پر از خستگی به هم تحویل دادیم و پیشنهاد پیاده روی دادم، خودش بطری نقشه رو دید و برداشت و فهمید که یه خبراییه!! شروع کرد به خوندنش... ازش خواسته بود برای خوشبخت تر شدن جلوتر بره و زن و شوهر عاشق رو پیدا کنه، یه لحظه فک کرد منظورم خودمونیم، بهش گفتم که خودمون نیستیم باید بریم جلوتر... زن و شوهر رو دید با کاغذی که زیرشون گذاشته شده بود. توی اون کاغذ نوشته بود:

"پاکن جادویی

با این پاکن میتوانی دو خصیصه اخلاقی همسرت که تو را آزار میدهد برای همیشه پاک کنی!!! "

اما اونقدر هر دو گرممون شده بود که ازش خواستم این کار رو بعدا انجام بده و البته میدونستم الان انقدر خوشحال شده و داره عشق ازش میریزه که هیچ خصوصیت منفی رو نمیتونه توی من پیدا کنه! و همچنین از یه موردش مطمئن بودم چه چیزی رو انتخاب میکنه!

تاکسی گرفتیم و به محل تولد رفتیم.

فشفشه بمبی رو نمیتونم بالای سر آقا سید که با چشمای بسته مقداری از مسیر رو اومده و حالا منتظر ایستاده منفجر کنم و ازش خواستم چشماشو باز کنه و خودش منفجرش کنه.

اینم شمع های HAPPY BIRTHDAY که داداشم قبل از رسیدن ما روشن کرده بود و محل تولد رو ترک کرده بود.

کمی با آقا سید نشستیم و عکس و فیلم گرفتیم و بعد به علت گرمی هوا بقیه جشن توی خونه ی پدری من انجام شد، اونجا منو آقا سید تنها بودیم، فووت کردن شمع ها، بریدن کیک و گرفتن هدیه اونجا انجام شد.

آقا سید بعد از دیدن هدیه گفت هر چیزی رو میتونستم تصور کنم جز این ماشین!! 90 تومن هم پول نقد بهش هدیه دادم. قرار بود با هم یه عینک بخریم واسش، اما چند روز قبل از تولد عینک شرکت نفت رسید دستش و از اونجایی که میدونست قراره عینک بخریم گفت که دیگه نمیخواد و در نتیجه بعد از اون هی به پس انداز من اضافه میشد و هی ازش کم میشد!! خانواده من هم پول نقد بهش هدیه دادن.

مهربان ترین همسر دنیا، تولد مبارک

___________________

عکس هایی که قول داده بود اضاف کنم: نقشه گنج  و متن پاکن جادویی

چند روز پیش آقا سید مجسمه ی زن و شوهر عاشق رو برداشت و پرسید : این پاکنه؟؟ خیلی تعجب کردم و گفتم نه... الان متوجه شدم چرا این سوال رو پرسیده بود!! آخه درباره ی پاکن جادویی میگفتن!

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / جشن ها / هدیه ها
زن آقا سید|۱۱ مهر ۱۳٩۱|۱۱:٠٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

لینک عکس

*دیروز که میخواستم هدر طراحی کنم، بین عکسهامون گشتم و این عکس نظرم رو جلب کرد؛ من و آقا سید توی ماشین ،شمال(جاده خیرود کنار) ، به علت کمبود جا، به هم چسبیدیم و من تکیه دادم به شونه ی آقا سید و اونم دستشو کشیده جلو که ازمون عکس بگیره.. هدر رو آماده کردم و یه بیت شعر لازم داشتم که درباره شونه های مردونه ی مرد زندگی باشه، خیلی سرچ کردم اما چیز مناسبی پیدا نکردم تا اینکه به آقا سید گفتم یه بیت شعر بگو برای این عکس برای هدر میخوام

"و تخته سنگی از جنس مهر، تکیه گاه عاشقانه هایت

حکاکی حرف قشنگ دوستت دارم ها"

خیلی خوشم اومد، روزی 10 بار میخونمش!!!

موضوع مطلب : قالب وبلاگ
زن آقا سید|۱٠ مهر ۱۳٩۱|۱۱:٥٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

ارسال شده در 29 شهریور

از قبل از اومدن آقا سید حالم بد بود، حالت تهوع داشتم، سر درد، دل پیچ، ضعف.. گذشت تا سه روز پیش که حالم بد و بدتر شد و امروز که دیدم فایده نداره و بدون دکتر خوب نمیشم... فشارم 8 بود!!!! دو تا سرم بهم وصل کردن، هنوز احساس بهتری ندارم اما وقتی پرستار پرسید بهتری؟ از ترس اینکه سرم سومی بهم وصل کنن گفتم آره!

آقا سید اومد و من دقیقا مثل ماه پنجم به استقبالش رفتم اما کمی بهتر!! روی پله ها شمع و گلبرگ و نوت های عاشقانه گذاشتم تا روی در... دوش گرفتم و لباس خواب آبی و توریم رو پوشیدم با خط چشم آبی کشیده از بالا و پایین چشم هام کشیدم و آرایش کاملی که داشتم و تتو هایی که چسبوندم روی بدنم و قلب کوچیکی که روی قلبم چسبوندم به استقبالش رفتم.. جلوی درب ورودی خونه با گلبرگ ها برعکس سری قبل که انگلیسی نوشته بودم، فارسی نوشتم "خوش اومدی" و زیرش با گلبرگ های کوچیک بنفشه قلب کوچیکی درست کردم و وسطش نوشتم ... شب خیلی قشنگی بود..... روزهامون پر از عاشقانه بود.. تا اینکه حالم بد و بد و بدتر شد و پایان تمام عاشقانه های رفتاری، تحمل هر رفتاری از آقا سید که خلاف میلم بود رو نداشتم و شده بودم یه زنه نق نقو که هر دفعه نق میزدم دلم میخواست با جفت دستام بزنم دو طرف صورتم، حالم از رفتارم به هم میخورد اما ارادی نبود، باور کن آقا سید، نشون به اون نشون که بهتر شدنه حالم رو از تغییر بیانم متوجه شدم!!! حالا هم خونه م کثیف و به هم ریخته ست، اصلا توان جمع کردن لباس ها م رو نداشتم، اجاق گاز و سولاردمم کثیفه، باید گردگیری کنم... فداش بشم آقا سید دیروز اتاق خواب رو برق انداخته بود اما امروز دوباره......... خدا کنه حالم بهتر بشه و بتونم دوباره همه جا رو تمیز کنم، من توی بدترین شرایط هم نمیذاشتم ذره ای خونه ای بهم ریخته باشه، با تمام بی توانی، آروم آروم قدم برمیداشتم و گردگیری میکردم اما این بار واقعا حالی برای حرف زدن هم نداشتم، به زور چند کلمه با آقا سید حرف میزدم، فقط در حده ضرورت!! فکر میکردم چند روز بگذره خودم خوب میشم، اصلا دوست نداشتم برم دکتر... اما بهتر نشدم و رفتم..

شکر خدا الان کمی بهترم.... (تازه زیر سِرُم دراومدم)

بگذریم. فردا تولد آقا سیده.. گرمی هوا داره تمام برنامه هامو به هم میریزه...قرار بود بریم کنار دریا... اما دیشب رفته بودیم شهر پدریم، هوا واقعا گرم بود و شرجی... نمیدونم چیکار کنم.. برنامه کافی شاپ هم که تابلوئه دیگه، بخاطر سال گذشته، امسال تا برسیم دره کافی شاپ خودش میدونه اون تو چه خبره.

حالا موندم چیکار کنم!! البته پشت بوم خونه ی خودمون هم خوبه ها، اینجا هوا کمی بهتره، اما وسایل تزیینیم رو چه جور استفاده کنم؟ خدااااااا

به راهنماییتون شدیدا نیازمندم.. تا قبل از اینکه آقا سید سر بزنه به وبلاگم، مجبورم این پست رو بردارم... خواهش میکنم کمکم کنید.

___________________________________________________________

جشن تولد برگذار شد، اما اصلا اونجوری نشد که میخواستم، توی یه پست جدا جزییاتشو مینویسم...

بعد از تولد هم حالم بد و بد تر شد و فشارم بالا نمیومد... فکر میکردم میمیرم و فقط بخاطر یه چیز دلم میخواست زنده بمونم...

... زندگی با آقا سیدم

امروز شکر خدا خیلی خیلی خیلی بهترم.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٤ مهر ۱۳٩۱|۸:٥٦ ‎ب.ظ| نظرات ()