عاشقانه های آقا سید و زنش

از 31 / 2 / 87 پنجاه و چهار ماه گذشت...

 

پی نوشت از آقا سید:

نفسهایت سبزیِ بهار عاشقیست

و سینه ات بهشتی جاودان

خلوتی امن

تا در آن آرامش بگیرم

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|۳٠ آبان ۱۳٩۱|۱٠:٠۳ ‎ق.ظ| نظرات ()

هشت ماه از همخونه شدنمون میگذره... کم کم دارم تفاوت ها رو میبینم!

قبل از 29 / 12 / 90 هر جا، داغی دستای همدیگه رو میخواستیم.. الان ، توی خونه اونقـــــــــدر پر میشیم از با هم بودن، که نیازی به اینکه توی خیابون خودمون رو به همدیگه بچسبونیم و راه بریم، نمیبینیم.

یه مثال: توی خیابون، در حال پیاده روی به سمت شیرینی فروشی، هوا عالی، کنار هم راه میریم، بدون اینکه دستای همدیگه رو گرفته باشیم، گفتم: دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود یادته؟ حالا آقا سید: دستای من خالی بود یادته؟ (کیف پولش با یه پلاستیک توی دستش بود!) نه اینکه بگم دیگه هیچوقت دست همدیگه رو نمیگیریم ولی قبل از عروسی همیــــشه دستمون تو دست هم بود...

باور کنید تفاوت ها، خواه ناخواه زیاد میشن. توی مترو رو به روی ما، دختر و پسری نشسته بودن، توی بغل هم، برای هر جمله شون دهنشون رو تا نزدیک گوش طرف مقابلشون میبردن و چنان دستای همو گرفته بودن که .... چی بگم دیگه؟!!

خب همش عشق بود، آره. ولی شما هیچ زن و شوهر این مدلی رو پیدا نمیکنید. قبل از عروسی فکر میکردم دلیلش اینه که عشق کم میشه اما حالا میفهمم که کلا اشتباه میکردم. زن و شوهر، خونه ای دارن پر از عشق و  البته حلال، خونه ای مال خودشون دو تا، تنهای تنها...

خدای خوبم بخاطر این نعمتِ خوشبختی شکر

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|٢٩ آبان ۱۳٩۱|۱۱:٥٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

از 28 / 12 / 89 بیست ماه گذشت... بیست ماه پر از آرامش، خاطرات موجوده، نیازی به نوشتن نیست. آقا سید و زنش در دلگردی 4 # تهران

چه شیرین است بیستمین ماهه یکی شدنمان.. شکر خدا برای بیست ماه آرامش

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|٢۸ آبان ۱۳٩۱|٩:٢٧ ‎ق.ظ| نظرات ()

از 3 شهریور شروع شد ...

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عاشقانه ها / تصمیم های مهم
زن آقا سید|٢٦ آبان ۱۳٩۱|٦:٠٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

هنوز برنامه ای ندارم ولی احتمالا تا امشب فکرایی به سرم بزنه! شهر پدریم که بودم، رفتم آرایشگاه و موهامو خیلی کم کوتاه کردم برای مدل دار کردنش.. امروز هم اینجا رفتم آرایشگاه برای اصلاح، گفتم ابروهامو متفاوت با همیشه اصلاح کن، اما خودم تفاوتی نمیبینم الان!! اما از کارش خیــــلی راضیم و فک نکنم هیچوقت عوضش کنم. موهام صافه اما دیشب که اتو کردم خیلی تغییر کرد،امشب هم حتما اتو میکنمنیشخند راستش نمیدونم چه مدلی آرایش کنم.. سایت مدل آرایش هم بهم معرفی کنید ممنون میشم. یه مدل سان شاین خوشمزه تر یاد گرفتم، نمیدونم امشب سان شاین درست کنم یا چیزه دیگه ای یا اصلا پذیرایی نداشته باشمنیشخند(محل کارش شام میخوره).. تا امشبـ ـــــــــــــــــــــــــــ

از تو چه پنهان، آنقدر خواستی هستی که شروع میکنم به شمارش تک تک ثانیه ها برای یک بار دیگر رسیدن به عطر تنت

موضوع مطلب : لحظه دیدار نزدیک است
زن آقا سید|٢٠ آبان ۱۳٩۱|۱٠:۳٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

16 آبان شب :

امشب دلم میخواد هر چند تا شعر دلتنگی هست خالی کنم توی این وبلاگ

...

پشت تلفن توی یک ساعت و حدودا چهل دقیقه مکالمه، تمام جملاتم کوتاه بود؛

ایهیم، اوهوم، آره، ایم، ها، هییم ... از ترس اینکه اگه دو کلمه بیشتر بخوام باهاش همراهی کنم گریه م بگیره.خیلی دیر شده، کم کم باید بخوابیم،ای وای، منم و کلی حرفای نگفته،منم و یه عالمه اتفاق که توی این دو سه روزه افتاده و تعریف نشده ( عادت دارم کوچکترین اتفاق ها(در حده جا به جا شدن یه لیوان توسط هر کسی) رو تعریف کنم)

تند و تند شروع میکنم به تعریف کردن ، یکی یکی توی ذهنم به صف شدن اما من انتخاب میکنم که کدوم رو اول بگم و کدوم یکی رو بعدش و اینجوری میشه که هر دفعه یکی رو فراموش میکنم و باید کلی فکر کنم که یادم بیان.خنده هامون گل میکنن

صدای خنده هاش عاشقترم میکنن،خیلی به خودم و چشمام فشار میارم، اشکهامو آروم میخورم، بعضی وقتا هم صدام میلرزه، که زود خودمو جمع و جور میکنم که نکنه یه وقت متوجه بشه، آخه قبل از همه ی اینا کلی از تنهایی گله کرده بودم، دیگه کافی بود...

انگار خدا توی صدات کدئین تزریق کرده، با من که حرف میزنی دردهام رو تسکین میدی

پی نوشت از آقا سید:

خدا کدئین نذاشته، عشق گذاشته...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 17 آبان؛ صبح :

صبح بعد از کلاس محرق ، پشت تل میگه یه خبر خوب دارم. توی دلم گفتم: نکنه میخاد برگرده، نکنه دیشب که از دلتنگی نالیدم ناراحت شده باشه و حالا میخواد یه روز بیاد مرخصی و دوباره برگرده.... آخه نمیتونه مرخصی بگیره، باید بزاره برای روزهای مهمتر، دلتنگی که دیگه عادی شده، باید تحمل کنم.... تند و تند این فکرا از ذهنم میگذشتن که خبرِ ِ دیگه داد... هر وقت اتفاق افتاد مینویسم درباره ش ، اما چیزی از من و دلتنگیهام کم نمیکنه....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

17 آبان؛ شب :

امشب توی مکالمه 2 ساعت و 10 دقیقه ای دیگه رسما به غلط کردم افتادم، البته توی دلم.. اونقدر که نالیدم و نق زدم و گریه کردم که اون بیچاره هم شروع کرد به گفتن... باربارا قبلا گفته بود که مردا نمیتونن از احساساتشون حرف بزنن... امشب که آقا سید شروع کرد به حرف زدن، من فقط خجالت کشیدم و دیگه دهنمو بستم و یک کلمه هم شکایت نکردم، حالا دیگه من باید دلداری میدادم، من باید از شیرینی ها میگفتم، کاری که هر شب آقا سید برای من میکرد... میگفت تو اونجا خانواده هامون رو میبینی حداقل اما من اینجا توی یه محیط بسته هستم فقط با همکارا و ... خیلی حرفای دیگه هم زد که متوجه شدم شرایط اون 10 برابر بدتر از منه.... امشب تصمیم گرفتم تمام سعیمو کنم که دلتنگی هامو کمتر به اون منتقل کنم، شاید اینجوری فشار کمتری متحمل بشه....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 18 آبان؛ صبح :

دیشب که تا دیر وقت با آقا سید تلفنی حرف میزدم، صبح که بیدار شدم حالم کمی بد بود و کلا کسل بودم. مادر شوهرم دید بلند شدمو دوباره خوابیدم اومد بالای سرمو گفت صبحونه هم تخم مرغ هست هم پنیر چی میخوری واست آماده کنم؟ منم که از اون عروسایی نیستم که بشینم و مادر شوهر سفره بکشه واسم، گفتم حالم بده و کمی کسلم خودم بلند شدم آماده میکنم برای خودم.. چند دقیقه بعد که بلند شدم دیدم یه بسته کلوچه بزرگ و آبمیوه بالای سرم گذاشته... گفت: حالت بد بود فک کردم شاید نتونی صبحونه بخوری... مهربونیش همیشه شرمنده م میکنه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

18 آبان؛ شب :

با خانواده خودم رفتیم عروسی. 12:30 شب برگشتیم خونه و حدودا 45 مین با آقا سید تلفنی حرف زدیم و مرور خاطرات عروسی خودمون، البته نه جنبه های خوب و شیرینش،که هر کاری میکنم بعضی خاطرات بد از ذهنم پاک نمیشه و آقا سید ناراحت شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

19 آبان؛ صبح :

سکوت!! قهر نه.. فقط در حده ضرورت... علتش فقط یه چیز بود: بند اول ، سه خط آخر رو بخونید 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

19 آبان؛ بعد از ظهر :

من پیام اول رو دادم.. کلی حرف زدیم توی اس ام اس.. و آخرش هم پشیمون شدم و گفتم این حرفا جاشون توی sms نیست. پشت تل هم نیست. اصلا اگه بودی اصلا حرفی نبود... پیشنهاد دادم حرف نزنیم چون همش از سره دلتنگیه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

19 آبان؛ شب :

زنگ زد، حرفی زدیم... انگار نه انگار که ناراحتی ای وجود داشت، مثل همیشه فول انرژی. اصلا حرفی از حرفای دیشب و امروز به میون نیومد.

پی نوشت از آقا سید:

 

همیشه پیام هایم بوی تو میگیرند

سادگی،عشق، باکره گی

حتی بوی حوله ای

که آغوشت میکشد

دور از چشم من

شانه ای، که لای موهایت میرود

جای انگشتان من

عطری که می بوسد

گونه های تو را ...

نگاه کن

چقدر این پیام ها بودارند

وقتی نیستی ...

 

 


موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۱٧ آبان ۱۳٩۱|۱٢:۳۳ ‎ق.ظ| نظرات ()

با خودم زمزمه میکنم
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی "تو" را کم آورده ام
یادت هست؟ میگفتم در سرودن "تو" ناتوانم؟واژه کم می آورم برای گفتن دوستت دارمها؟
حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند
با این همه واژه چه کنم؟
تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟

باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم
باید خوب باشم
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی بی حوصله ام
آسمان روی سرم سنگینی میکند
روزهایم کش آمده
هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم
باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم
روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند                                    

چون                                                                                                          

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد
اما شبها ... وای از شبها
هوای آغوشت دیوانه ام میکند
موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند
تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند
کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم                               

لالایی ها پیشکش                                                                                       

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم
آه ... و آه ...  و بازهم آه ...
خسته شدم از این همه آه
شبها تمام آه ها در سینه منند
آن قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم
اما حیف که قول داده ام....

نمیدونم از کیه!

 

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|۱٦ آبان ۱۳٩۱|۱٠:٥٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

امشب با آهنگ وبلاگ ناناز و نوشته هاش

فقط دلم میخواد گریه کنم

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|۱٦ آبان ۱۳٩۱|۱٠:۳٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

ما زنها فکر میکنیم مردها فراموش کارن؛ اما واقعا این طور نیست!!

تا حالا پیش نیومده که من به آقا سید بگم من دوست ندارم تو اینجوری رفتار کنی و اون مدتی بعد فراموش کنه و همونجور رفتار کنه.

میدونه  عاشق شکلک هایی هستم که از خودش درمیاره، جلوی آینه کلی تمرین کرده بود که یه ادای درست و حسابی دربیاره که بیشتر منو بخندونه.

عادت کردیم هر چند روز یه بار ، عددی به هم میگیم دوست دارم مثلا "10000 تا دوست دارم" ..یه روز گفتم از عدد 6 خوشم میاد. بعد از اون روز هر بار که میخواد عددی بگه دوست دارم، میگه 6 تا دوست دارم یا 6.6 یا شونصد و شصت و شش تا ... 

وقتی بچه بودم تی وی یه سریال نشون میداد، زن و مردی تازه ازدواج کرده بودن و روز اول زنه برای ناهار خاگینه درست کرد و شوهر هم خیلی از غذا تعریف کرد و گفت این غذای مورد علاقه ی منه. از فرداش به مدت یک ماه این خانوم برای ناهار و شام شوهرش خاگینه درست میکرد و برای خودش غذاهای دیگه!!!

حالا ، فقط کافیه من بگم یه چیزی یا یه رفتاری رو دوست دارم، آقا سید منو ازش زده میکنهخنده

البته که محض خنده اغراق کردم؛

آقام تمام سعیش به اینه که منو همیشه راضی نگه داره، تمام سعیش رو میکنه که همونی باشه که من میخوام.

 فداش بشم من، بخدا برای من بهترینه. بخدا خوبی هاش بینهایته، مهربونی هاش بی انتهاست...

همسر نازنینم باور داشتن عشق یک نفر ، توی 24 ساعت یک روز عاشقانه میسازه و توی 7 روز یک هفته عاشقانه و توی 52 هفته یک سال عاشقانه؛ مهربان همسرم عشق تو زندگیمو عاشقانه میکنه و میدونی که زندگی عاشقانه رویای هر زنیه

مطمئنا موارد زیادی وجود داره از خواسته های من و کارهای آقا سید که بیشتر از یک ماهه منو وادار به ارسال این پست کرده و الان فرصت کردم برای نوشتنش اما الان که دارم مینویسم ذهنم خیلی یاری نمیکنه، یا متاسفانه هر چی یادآوری میکنه 18+ هست!!.. هر موردی دیده بشه از امروز، به این پست اضافه میشه.. خیلی دوست دارم ثبت بشن چون واقعا زیادی تکرار میکنه دوست داشتنی های منونیشخند

خدایا کمکم کن هیچوقت خواسته های همسرم رو فراموش نکنم و همیشه همونی باشم که اون توی رویاهاش آرزوشو داشته.

موضوع مطلب : چرا شوهرم را دوست دارم؟
زن آقا سید|۱٤ آبان ۱۳٩۱|۱٢:۳٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

با حرفایی که اکثرن هم از فکرای الکییه که تو تنهایی و بیکاری میاد سراغ خانوما غرور مرد رو نشکنیم و احترامش رو حفظ کنیم.

 

فرستنده : یه احساس

__________________

این متن رو هم ساحل جون فرستاده، من خوشم اومد، اینجا گذاشتم شما هم بخونیدنیشخند

مردی به پدر همسرش گفت دیگران شما را بخاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می کنند، ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟ پدر با لبخند پاسخ داد: هرگز همسرت را بخاطر کوتاهی هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده.همواره این فکر را در یاد داشته باش که او بخاطر کوتاهی ها و نقاط ضعفی که دارد نتوانسته شوهری بهتر از تو پیدا کند.

موضوع مطلب : تجربه هامون (همسرداری)
زن آقا سید|۱۳ آبان ۱۳٩۱|۱:٠۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

موضوع مطلب : عاشقانه ها / خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۱٠ آبان ۱۳٩۱|٧:۳٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

بابا چی میخوای از جون ما؟ معتادمون کردی با اون سریال مضخرفت! کی تموم میشی راحت شیم از دستت که تمام تفریحات شبونه ی منو گرفتی؟!

یه چیزی میدونستم خودم که هیچوقت هیچ سریالی رو دنبال نمیکردم!

بچه هاااا گریه

امشب کامل ندیدمش. تا اونجا دیدم که قرار شد دونگ ای و ولیعهد قصر رو ترک کنن.

واسم تعریف میکنید؟؟ خیلی راضی به زحمت نیستم، خلاصه وارنگران

بلاخره تموم شد!

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|۸ آبان ۱۳٩۱|۱۱:٤٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

!!!!!!

من کجا ، هنر کجا؟

همیشه هنر اینوری میرفته و زن آقا سید اونوری

هنر <---------  ---------> زن آقا سید

البته وقتی خیلی بچه بودم هم سعی میکردم هنرمند بشم اما وقتی وارد هنری میشدیم به این نتیجه میرسیدم که زن آقا سید اصلا هنرمند نشه بهتره!! جامعه ی هنری که کمبودشون فقط زن آقا سید نیست.. بخاطر همین دست کشیدم و تصمیم گرفتم فقط سرم توی کتاب و درس باشه.

حالا خواهر شوهری دست ما رو گرفته و هی میکشه هی میکشه، میخواد منو بزاره رو سره هنر، چه جوری؟ این جوری: هنرزن آقا سید

فعلا به عنوان کمک مربی باهاش میرم و بعد از گرفتن مدرک خودم کارم رو جدا شروع میکنم.. البته قبل از اینکه اینجوری باهاش برم کلاس، چند تا تابلو با هم دیگه درست کردیم. دو تا کلاس توی همین شهر داره و یه کلاس توی روستا...

آی آی بدم میاد وقتی داری یه چیزی توضیح میدی که بقیه یاد بگیرن یه دفعه یه شاگرد بپره وسط حرفت و خودش شروع کنه به ادامه ی توضیحات. آره بابا جان، بلدی. خب نمره که نمیدم من!!!! (این اتفاق فقط توی شهر می افته. من که بچه های روستا رو خیلی بیشتر دوست دارم)

خوش به حال زنای روستایی. امروز بهشون میگفتم طرح هاتون رو که قیچی کردین بزارین وسط کتاب، یکیشون گفت هیچ کتابی دم دستم نیست...

خوش به حالش...

قبل از این کلاس 5 تا تابلو بزرگ با خواهر شوهرم درست کردیم که طرح ها رو من وسط کتابای 700 صفحه ای درسیم میذاشتم گریه


موضوع مطلب : هنر دستی / خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۸ آبان ۱۳٩۱|٦:٠٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

جمعه ای که گذشت بینهایت خوش گذشت...

خوش گذرونی و دید و بازدیدی که ممکنه هر 6 ماه یک بار اتفاق بیفته... البته که آخرین بار خیــــلی قبل از عروسیمون بوده... با آقا سید و خانواده م برای عید قربان رفتیم کلی مرغ قربونی کردیم و دادیم فقرا.

بعدش دو تا از مرغ ها رو بردیم خونه ی دختر خاله م و بابا و مامانم با دخترخاله م و شوهرش مرغها رو تمیز کردن و تیکه تیکه و با چند تا ماهی کباب کردن برای ناهار،

هوا هم خیلی خوب بود.بعد از 7 ماه اولین بار توی جنوب... عمه و خانواده ش رو دیدیم. زن عموم و پسرش... و زن دایی مامانم که از وقتی عروسی کردیم هر دفعه که منو میدید یا مامانم، ما رو برای ناهار یا شام دعوت میکرد و کلی اصرار.. عصری رفتیم اونجا اما متاسفانه نتونستیم شام بمونیم.. مهمون نوازی و مهربونیشون من و آقا سید رو خیلی شرمنده کرد.. انشاالله ما هم جبران کنیم. خوشمزه یاده شیرینی های خوشمزه شون افتادم،دوباره دلم خواست! آخره شب هم داداشیم با ماشین ما رو برگردوند

موضوع مطلب : دلگردی
زن آقا سید|۸ آبان ۱۳٩۱|٥:۳۳ ‎ب.ظ| نظرات ()

بلاخره امشب پختمش؛ کیک رو میگم. فوق العاده خوشمزه شد، مخصوصا موزها و خامه ی کاکائویی که وسطش گذاشته بودم.

امروز که آقا سید رفته بود بیرون، زنگ زد و گفت اون چیزه ضروری رو فراموش کرده ببره!!! اما من دیگه بهش نگفتم که میدونستم و یادآوری نکردم.

یکی از دوستان توی کامنت ها گفته بود اگه مرتب بگی کتاب ممکنه همسرت حساس بشه، مرسی که منو خواهرانه راهنمایی میکنید.

خلاصه اینکه امشب به آقا سید گفتم: اگه وقت داری بیا با هم حرف بزنیم، البته نه درباره خودمون و رابطه مون، درباره ی باربارا حرف بزنیم!!!

(بین خودمون باشه، باربارا گفته وقتی میخواین با مردا حرف بزنید دقیقا بهشون بگین درباره چی میخواین حرف بزنید و میخواین به کجا برسین و بعد شروع به توضیح دادن کنید!)

گفتم: نظرت درباره اینکه من هی میگم باربارا گفته چیه؟ ممکنه بعد از مدتی احساس کنی که روش حساس شد و بخوای واکنش نشون بدی؟

+: آره، کلا دوست ندارم زندگیمون یه چارچوب خاص داشته باشه که مجبور باشیم همیشه طبق اون عمل کنیم، دوست دارم خودمون هم خیلی کارا رو انجام بدیم و نتایج خوب و بدشون رو به چشم ببینیم

-: من یه زنم که وقتی کتاب رازهایی درباره مردان رو میخونم که تماما اشتباهات زنها رو گفته و بعد گفته مردها چی دوست دارن و شما چطور رفتار کنید که مورد رضایت مردها باشه و من دارم کارهایی که توی ذات یه زن هست رو از خودم دور میکنم، مطمئن باش که برام خیلی خوشایند نیست، اما ترجیح میدم که درست رفتار کنم، اما به طور کلی باهات موافقم

(بین خودمون بمونه؛ حرفای باربارا رو از این به بعد باید مخفیانه عملی کنم هر چند که آقا سید خیلی زرنگ تر از این حرفاست و متوجه کوچکترین تغییرها توی رفتار من میشه!)

البته که آقا سید اضافه کرد که دوست داره نکات این کتاب ها رعایت بشه اما نه سخت و قانونمندانه (منظورش رو خوب متوجه شدم و اصلا اون متن قراردای دیشب نبود) و اینکه اگه یک نفرمون اون نکات رو رعایت نکردیم مواخذه بشیم!

تا حالا که اینجور نبوده اما نمییدونم چرا آقا سید اینجور برداشت کرده!!

____

آقا سید نشسته و مطالعه میکنه، میگه بیا یه نظر بده برایــــ

گفتم تو جون بخواه، نظر که چیزی نیست!

خنده  هامون عاشقترمون میکنه

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٢ آبان ۱۳٩۱|۱۱:٤٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

امروز بعد از مدتها با آقا سید صبح زود بیدار شدم، آقا سید رفت بیرون و منم بعد از گردگیری نشستم پای نت، نمیدونم چی شد که تصمیم به لینک تکونی کردم!! اما نه اون جوری که همه لینک تکونی میکنن.. همه میان وبلاگهایی که بهشون سر نمیزنن و کامنت نمیذارن حذف میکنن، اما من به تک تک لینک هام سر زدم و اونایی که منو از لینک هاشون حذف کرده بودن یا حتی وبلاگشون حذف شده رو حذف کردم.. خیلی ها هم بودن که فقط اینجا درخواست تبادل لینک میدادن و من لینکشون کرده بودم و حالا بعد از مدتها که بهشون سر زدم دیدم اصلا این وبلاگ رو لینک نکردن... بیخیال اصلا مهم نیست. یه باره تصمیم گرفتم همه ی لینک هامو حذف کنم، اما به احترام دوستان با معرفت منصرف شدم  ولی تا اطلاع ثانوی اصلا تبادل لینک نمیکنم.

____________________________________________________

امروز صبح زود آقا سید رفت بیرون و تا ظهر هم نمیاد، یه چیز تقریبا ضروری رو فراموش کرد ببره... من میدونستم که ممکنه یادش بره، اما بهش یادآوری نکردم، خدا منو ببخشه!

همش تقصیره بارباراست !! بخاطر جلوگیری از همون نقش مادریه

دیشب آقا سید میگفت: دیگه لباسای منو جمع نمیکنی،

-: خوب باربارا گفته، بزار کتابشو بیارم، بخاطر همون نقش مادری

+: نه نمیخواد بیاری، وقتی میگی ، قبولت دارم دیگه. ولی تو اون اوایل هم جمع نمیکردی  ( میبینه لباسای هر دومون هست و من لباسای خودمو برمیدارم و دست به لباسای اون نمیزنم، بخاطر همین خیلی به چشمش اومده!)

-: آره اوایل عروسی من لباساتو جمع نمیکردم اما وقتی دیدم تو لباسای منو جمع میکنی، منم این کارو برای تو می کردم، اما حالا .....

دیشب به پیشنهاد من تصمیم گرفتیم بعضی کارها رو به صورت قراردادی دربیاریم که نیاز به گوشزد شدن مکرر نداشته باشه، بخاطر همون نقش مخرب مادری!!!

یه استیک نوت برداشتم و با مشورت آقا سید و توافق اون برای هر گزینه، مورد به مورد نوشتم:

1 - نماز اول وقت    2 - مرتب کردن تخت اول صبح ( آقا سید، دقیقا هم بهش گفتم که اگه تو هم مثل بقیه مردها مجبور بودی صبح زود بری سر کار، مطمئنا این کار رو خودم انجام میدادم)    3 - مرتب کردن وسایل آخر شب ( در طول روز، وسایل زیادی از جاشون در میان، مثلا شارژر، مثلا شناسنامه، مثلا یه کتاب که بهتره شبایی که خورد و خسته از بیرون برنمیگردیم خونه و اگه تونستیم همه ی وسایل رو برگردونیم جای خودشون)    4 - دروغ، غیبت، تهمت، توهین مممنوع!( خیلی از اونایی که میشناسم وقتی به دیدنم میان خیلی زیاد غیبت میکنن یا توهین به دیگران و من ناچارا گوش میدم یا حتی بعضی وقتا من هم میشینم کنار آقا سید و غیبت میکنم خدا منو ببخشه! بخاطر همین، این بند هم ضروری بود)

میدونم که ممکنه چند وقتی یا حتی یکی دو ماه، این بند ها رعایت نشن ولی به آقا سید قول دادم صبر و تحمل داشته باشم و تا مدت زیادی بخاطر رعایت نشدن این بندها بهش نق نزنم و خورده نگیرم.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٢ آبان ۱۳٩۱|٩:٤۸ ‎ق.ظ| نظرات ()