عاشقانه های آقا سید و زنش

الان  ساعت 19:46 سه شنبه 15 مرداده. میخوام یه پست جدید بنویسم... سید مهدی عزیزم خیلی وقته خوابه!!! کامنت ها رو تایید کردم و تعداد کمی رو جواب دادم..کمی نگران شدم، از اینکه خیلی وقته خوابیده و بی صداست.. همین الان، الانه الانه رفتم سراغش، دستمو گرفتم جلوی بینیش!! جرات نکردم بهش دست بزنم که تکون بخوره و بیدار شه.. شاید از کاری که کردم خنده تون بگیره اما نمیدونم چرا انقدر نگرانشم، هر وقت زیاد میخوابه میرم سراغش که گرمی نفس هاش رو حس کنم.. مرتب کابوس میبینم که اتفاقی افتاده. همه ش صدای گریه های بلندش توی گوشمه وقتی توی اتاق نیستم، سراسیمه میام سمتش و وقتی میبینم آرومه، آروم میشم، همچین مامانیم من!!

فردای زایمان که مرخص شدم،آقا سید و مادرش و پدر و مادر و خواهر خودم بیمارستان بودن. آقا سید اومد جلوم با یه شاخه رز طلا. رفتیم پسرکم رو دیدم و بعد رفتیم پایین و دسته گل طبیعی بزرگی دست خواهرم بود که آقا سید گرفته بود و نذاشته بودن بیاره توی طبقه زایمان.. رسیدیم خونه ی پدرم و خواهر بزرگه آقا سید توی این هوای گرم با بچه هاش از شهرشون اومدن دیدنم.100 تومن هدیه به خودم دادن و 5 تا النگوی میل که آقا سید سفارش کرده بود بگیره واسم چون زایمان خیلی اتفاقی بود خودش نتونست بخره. بابام بعد از دیدن النگوها گفت منم برای کادو از همینا میخرم واست که کلا واسم کوچیک بودن و خواهر آقا سید برد عوضشون کرد و دو تا از یه مدل دیگه خرید که مقدار بیشتر پولش رو آقا سید حساب کرد و مقداری هم بابام..(دوربین در دسترس ندارم بعدا حتما عکس النگوها رو هم میذارم) خواهر بزرگه آقا سید علاوه بر اون 100 تومن، شبی که جمعی اومدن دیدن هم 100 تومن واسه پسرمون هدیه آورد.

داشتم از وحشتم از گریه های پسرک میگفتم، یه دفعه من خوابیده بودم ، خواب و بیدار بودم، آقا سید رفت که بچه رو بشوره، گاهی وقتا که با هم میریم بشوریم گریه میکنه و آقا سید میگه نگران گریه هاش نباش.. خلاصه اینکه با یه وحشتی بلند شدم و دویدم سمت اتاق، یه دفعه آقا سید پرسید چی شده؟ و من بچه رو که دیدم آرومه گفتم هیچی و برگشتم. یه بار هم داشتم ظرف میشستم، وسط کار رفتم بهش سر بزنم، بالای سرش بودم، میدیدم آرومه اما صدای گریه ش توی گوشم بود و با یه وحشتی دستشو گرفتم توی دستم و قلبم داشت می ایستاد که زود متوجه صورت بچه شدم که آرومه و اینجوری آروم شدم.

سه روز اول تولدش که توی بیمارستان بود و این سه روز من فقط چند دقیقه توی روز میدیدمش و هر دفعه که میرفتم پیشش از اینکه نمیتونم بچه م رو بغل کنم کلی گریه میکردم اونجا. روز سوم که رفتیم بیمارستان گفتن دکتر گفته باید بچه رو بغل کنی و پسرم رو بهم دادن، پوست به پوست گرفتم توی بغلم و گریه کردم..(حتی یادآوری اون روزا هم برام سخته و تنها شیرینی که هیچوقت یادم نمیره همین اولین به آ.... آغوش کشیدنشه) شبِ روزِ سوم بود که آقا سید تنهایی رفت بیمارستان ببینه چیزی لازم نداره، بهش گفتن دکتر گفته از فردا مادرش میتونه بیاد بیمارستان پیشش بمونه.. اون شب از خوشی تا صبح خوابم نبرد. توی رختخواب خیلی دعا کردم واسه ش و آروم گریه کردم، به خدا گفتم، میدونم که دعای مادرا رو اجابت میکنی. میبینم وقتی مریض میشم و مامانم با نگرانی واسم دعا میکنه تو مستجاب میکنی و زود حالمو خوب میکنی، خب منم حالا یه مادرم، به عنوان یه مادر ازت میخوام به بچه ی منم کمک کنی ... صبح روز چهارم ساعت 7:00 آقا سید تنهایی رفت بیمارستان که دکترش رو بتونه ببینه و بعد بیاد دنبال من که با هم بریم بیمارستان، من بمونم اونجا.. و هزار بار شکر خدا که دکترش گفت بچه مرخصه، برید دنبال کارای ترخیصش و دیگه آقا سید سریع اومد دنبالم و با هم رفتیم بیمارستان، من رفتم سید مهدی عزیزم رو بغل گرفتم و باباش هم دنبال کارای ترخیص. اومدیم خونه و شبش خانواده آقا سید اومدن خونه ی بابام دیدن پسرکم. همه پول هدیه آورده بودن. فردا بعد از ظهرش یعنی روز پنجم سید مهدی عزیزم، اونو بردیم دکتر برای چک کردن زردیش در حالی که اصلا فکر نمیکردیم زردی داشته باشه و متاسفانه اونقدر بالا بود که دکتر نامه برای بستری شدنش داد و ما فوری رفتیم بیمارستان و دوباره بی قراری های من.. خیلی توی بیمارستان گریه کردم، اونقدر که مامان های دیگه میگفتن برو خدا رو شکر کن بچه ت فقط زردی داره، زردی که چیزی نیست و کلی از این حرفا، اما اینا چیزی نبود که بتونن منو آروم کنن. بدتر از همه این بود که متوجه شدم وقتی بچه ها گریه میکنن پرستارا خیلی دیر به مادراشون زنگ میزنن یا اصلا زنگ نمیزنن!!! دو روز گذشت و زردی پسرم رسید به 7 و چون دکتر نبود ما با رضایت خودمون مرخصش کردیم. و فردای اون روز دوباره آزمایش زردی داد شده بود 8 و 48 ساعت بعد بالاتر رفته بود و با وجودی که توی خونه زیر نور بود، زردیش روز به روز بالاتر میرفت.. تا الان که یک ماهش شده بهتر شده اما چون بخاطر زردی زیاد آزمایش داده دیگه آزمایش نگرفتیم ازش ولی در ظاهرش نشون میده که بهتر شده... اینا سخت ترین روزای این یک ماه بودن... روزای سختی که عشق به پسرکم، کمک به قوی !! موندنم میکرد.

از روز چهارم که پسرم رو از بیمارستان مرخص کردیم برامون لبخند میزد.

از روز یازدهمش وقتی دستم رو میبردم سمتش، سعی میکرد کمرش رو بالا بکشه.

روز سیزدهمش متوجه شدم وقتی با صدای بلند و لحن خاص باهاش حرف بزنی، چشماش رو برمیگردونه سمتت.

چند روزیه که وقتی روی پاهام میزارمش و دوتا دستاشو میگیرم دستم، سعی میکنه خودشو بالا بکشه که بلندش کنم.

توی 25 روزگیش متوجه شدم که ای دل غافل!! پسرک، منو میشناسه!!! میخواستم شام بخورم و آقا مهدی بیدار بود و بیقراری میکرد، عمه ش ازم گرفتش و توی بغل گرفت و توی خونه راه میرفت اما بازم گریه میکرد. وسط شام دیگه نتونستم تحمل کنم و هم اینکه نمیدونستم که منو میشناسه و فک میکردم همین جور که توی بغل عمه ش گریه میکنه توی بغل منم گریه میکنه. بلند شدم و گفتم بده ببینم منو میشناسه ... و جیگرم آتیش گرفت وقتی اومد توی بغل خودم و آروم شد. کل شامم کوفتم شد وقتی متوجه شدم پسرکم برای من گریه میکرده و من بی خیال نشسته بودم.. اما حس خیلی خیلی خیلی خوبی هم بهم دست داد.. اینکه آغوشم به یه نفر دیگه هم آرامش میده.. حس آرامشبخش بودن برای یک نفر مساویه با خوده خودِ آرامش و من آراممــــــــــــــــــــــــــــــ

واسه ش شعر میخونم و با دستاش بازی میکنم، با هم و توی بغل هم!! راه میریم، حرف میزنیم، میخندیم. اونقدر دوستش دارم که وقتی فکر میکردم اینجا توی موضوعات وبلاگ به جای " * " چی بنویسم واسه ش اولین چیزی که به ذهنم رسید "عشق من" بود، اما ...

سعی میکنم مثل قبل از خودم و همسرم بنویسم و جزییات رشد پسرکمون رو توی ادامه مطلب میذارم.

میدونم خیلی چیزای دیگه رو یادم رفته بنویسم.. میدونید که، اگه یادم بیاد با رنگ قرمز به همین پست اضاف میکنم.

و در آخر هم یک دنیا تشکر بخاطر احساسات قشنگتون و تبریک های پر مهر و محبتتون.. باز هم یک بار دیگه از داشتن دوستانی که با خوشی هام خوشحال میشن حتی اونقدر که اشک شوق میریزن و واسمون آرزوی خوشی و سلامتی میکنن به خودم مغرور شدم و میخوام بدونید منم یک دنیا دوستتون دارم و همچنین میخوام بدونید که سر زایمانم وقت درد کشیدن درسته نمیتونستم اسم تک تکتون رو بیارم اما دقیقا گفتم تمام کسانی که توی وبلاگم ازم خواستن واسشون دعا کنم و همه ی  دوستان وبلاگیم به همه ی آرزوهاشون برسن.. بدونید که لحظه ی درد کشیدن فراموشتون نکردم.

+به ساعت ارسال پست نگاه کنید!!

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|۱٥ امرداد ۱۳٩٢|۱۱:٥۸ ‎ب.ظ| نظرات ()