عاشقانه های آقا سید و زنش

جمعه اولین تاب بازی سه نفره رو به دریا و خواب رفتن سید مهدی عزیزم روی تاب!

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / خوشبختی / عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|٢٦ آبان ۱۳٩٢|۱۱:٢٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

ماه چهارم زندگی پسرم، یک ماه، با درد و رنج و فراوان.. از خس خس هاش گفته بودم که اواخر سه ماهگیش شروع شد و متاسفانه فوق تخصص نوزادن تشخیص اشتباه داد و بخاطر اشتباه رفتن مسیر، درمان اونقدر طولانی شد و اونقدر وضعیتش بدتر شد که سه روز توی بیمارستان بستری شد پسرک نازنینم.. من فقط موندم کی به این دکتر پیرمرد مدرک فوق تخصصی نوزادان رو داده. بچه م داشت از دستم ................ .

دکترش رو عوض کردیم. داروهای جدید داد، البته قبلش از ریه هاش عکس گرفتیم و طبق عکس تشخیص داد. گفت سه روز مصرف کنه اگه بهتر نشد باید بستری شه.. به توصیه یه نفر، فردای اون روز پسرم رو پیش دکتر دیگه ای بردیم که به نظر میرسه توی استان بهترینه و اون گفت باید همین امروز بستریش کنید. میخواستم پسرم رو ببرم بیمارستان خصوصی توی شیراز که دکتر توصیه کرد توی بوشهر بستری کنید بیشتر بهش میرسن و این بستری شدن پسرکم توی بوشهر بزرگترین اشتباه زندگیم بود...

خیلی مسخره ست، خیلی خیلی مسخره ست که توی یه برگ کاغذ که توی پزشکی نمیدونم بهش چی میگن که کنار تخت هر مریض گذاشته اطلاعات خیلی جالبی پیدا میشه. مثلا : درجه حرارات، تعداد تنفس، نبض، ضربان قلب و ... و به جز تب همه ی این موارد کاااااااااااااااملا الکی و باب میل پرستار پر میشه یعنی هیچوقت نبض و تعداد تنفسی شمرده نمیشه ولی اون لیست پره!!!!

وقتی هم بخاطر زردیش توی بیمارستان دیگه ای توی بوشهر بستری بود خودم خودم خودم شنیدم از یکی از پرستارا که داشت به یکی دیگه میگفت بیا بریم مریضا رو چک کنیم، نمیخواد فشار و قند همه رو اندازه بگیریم، از هر کدوم یه چیز رو اندازه میگیریم و بقیه مواردش رو الکی پر میکنیم!!!

خلاصه اینکه پسرم رو به بهبود بود تا اینکه روز سوم وضعیتش خیلی بدتر شد و چون رگش سفت شده بود و دارو رد نمیکرد دوباره ازش رگ گیری نکردن و داروهاش رو بهش نمیدادن و وقتی میگفتم پسرم داره تند تند نفس میزنه هیچ کاری واسه ش نمیکردن.. میگفتن چون قراره فردا مرخص بشه دکتر گفته دیگه نمیخواد ازش رگ گیری کنید.. یعنی پسرم با اون حال و روزش یه روز بدون دارو بمونه!!! دیگه با رضایت شخصی، عصر روز سوم مرخصش کردیم و فرداش رفتیم شیراز. دکتر اونجا عکسش رو دید و معاینه کرد و گفت از نظر علمی باید بستری بشه اما چون قبلا بستری بوده دارو مینویسم سه روز مصرف کنه دوباره عکسش رو بگیرید بیارید اگه بهتر شده که خدا رو شکر اما اگه بهتر نشده باید بستری بشه. بعد از سه روز دوباره عکسش رو گرفتیم اما این بار بردیم پیش فوق تخصص ریه. یه دکتر توی بوشهر هست که کارش عالیه.. حداقل در مورد مریضای دیگه ش که میشناختم کارش خیلی خوب بود..

اون میگفت مشکل خاصی نداره و فقط آلرژیه !!!و وقتی دو تا عکس ها رو مقایسه کرد گفت بهتر شده . چند تا داروی دیگه به داروهاش اضافه کرد و گفت بعد از یه هفته بیارید ببینمش.. و بعد از یک هفته هم به جز یکی، بقیه داروهاشو قطع کرد و گفت آلرژیه و انشاالله تا 3 ماه دیگه برطرف میشه..

الان که این پست رو مینویسم (یعنی روز آخر ماه چهارم) خس خس سینه ش خیلی کمتر شده و سرفه های چرکیش تبدیل به سرفه های خشک و خیلی خیلی کمتر شده اما هنوز قطع نشدن.

خدا جونم هزاران بار شکرت

از شیرینی هاش بگم!! از خندیدن هاش و از تموم شدن گریه هاش..

پسرم صبح ها که از خواب بیدار میشه فول انرژیه... با بهونه بی بهونه میخنده واسم. دستش به توپ و گل زیر انداز بازیش میرسه و دیگه نیازی به وصل کردن کتابای نخیش نداره.. دو تا دستاش رو میتونه به هم برسونه. خیلی راحت روی این دست و اون دستش میچرخه.. پاهاش رو کامل بالا میاره تا جایی که باسنش هم از زمین بلند میشه.

نازنین مامان و بابا رو وقتی روی شکم میذارم میتونه کامل سرش رو بالا بگیره و دیگه گردنش نمی افته.

پسر فنری مامان دیگه نمیتونه فنری باشه!! قبلا وقتی بالا پایینش میکردم به محضی که پاهاش به پاهام میخورد خودش حالت پرشی به بالا میگرفت و خیلی همکاری میکرد باهام اما بعد از بیمارستانش پسرم خیلی میترسید تا دستم رو میبردم سمتش از ترس بد جور تکون میخورد و اصلا نمیشد باهاش بازی کنی یا بندازیش بالا!! خلاصه اینکه کلا یا توی بغلم بود یا روز زمین خوابیده بود بخاطر همین تا مدت ها دیگه اصلا نمیتونست روی پاهاش وایسه.. الان که شرایط روحیش بهتر شده شکر خدا کمی بالا پایینش میکنم و خوشش میاد و میخنده، اما مثل قبل بدنش محکم و سفت نیست و دوباره کمی شل و ول شده اما بازم میتونه کمی روی پاهاش بایسته، الهی شکر.

سیسمونی که واسه ش گرفته بودیم تا سه ماهگیش بود و اصلا هم لباسای پاییزه و زمستونه نداشت.. این ماه کلـی لباس خریده پسرم.

امروز هم واکسن 4 ماهگیش رو زد و متاسفانه مرکز بهداشت قطره فلج اطفال نداشت که بهش بدن!!!

رشد قد و زنش هم عالی بود. با وجودی که وزن تولدش خیلی کم بود اما خدا رو شکر بعد از تولد جبران شد..

راستی چیزی که یادم رفته بود بگم اینکه سید مهدی توی دو ماهگیش ختنه شد.!.

این پست، آخرین پستی هست که درباره ی پسرم میذارم و مراحل رشدش رو مینویسم.. از این به بعد به همین صورت تایپ میکنم همراه با شکلک و طراحی زیبا پرینت میگیرم و یه کتابچه واسه خودش درست میکنم.این وبلاگ برای همسرم و عاشقانه هایی که بین خودمون دوتاست ساخته شده و از این به بعد هم مثل قبل ادامه میدم با نوشتن عاشقانه ها و خاطراتمون با این تفاوت که یک نفر دیگه به این خاطرات اضافه شده، سید مهدی عزیزم که پدر و مادرش رو عاشق خودش کرده.

عکس حذف شد

موضوع مطلب : عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|۱٥ آبان ۱۳٩٢|۱٢:٠٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

اگه دنیامو بخوای من به تو نه نمیگم، اگه فردامو بخوای من به تو نه نمیگم، آسمونمو بخوای من به تو نه نمیگم، اگه جونمو بخوای من به تو نه نمیگم....  اینباکس گوشی من به تاریخ 1390 !!! یعنی سالی که عقد بودیم.

+:باورش داری؟ از ته ته ته دلت؟    -: آره باورش دارم ...     +: اما گاهی وقتا نداریا؟؟   -: نه، دارم!     +: پس گاهی وقتا یادت میره،مگه نه؟    -: نمیدونم!!      +:یادته؟ اون خوابی که قبل از عقدت دیدی رو میگم؟     -:کی؟     +: همون موقع که دیگه تو و آقا سیدی وجود نداشت؟همون موقع که تصمیم آخرت رو برای فراموشیش گرفته بودی؟   -: آره ، مگه میشه تا زنده م یادم بره؟من بودم و ....      +: خب نمیخواد تعریف کنی، اما فک میکنم گاهی وقتا یادت میره، بخاطر همین هم کاری کردم این اس ام اس بیاد بالای همه ی پیامک هات و همیشه هم به صورت نخونده اون بالا بمونه تا اونقدر بخونیش که حفظ حفظ حفظت بشه عاشقی همسرت رو.     -: معجزه ست میدونم.. یه نشونه درست وقتی که بهش احتیاج داشتم، خدایا بازم ازت ممنونم... (گفتگوی زن آقا سید و خدای مهربونش)

از وقتی سید مهدی به دنیا اومده زندگیمون کمی به هم ریخته ست... هر دو خیلی خسته ایم و توانی برای با هم شاد بودن نداریم.. 14 ایی که اینجاست 99% وقتمون صرف بچه داری میشه و اون یک درصد باقی مونده هم هر دو نیاز به استراحت داریم ، خیلی زیاد پیش اومده که آقا سید بهم نگاه میکنه و لبخند میزنه اما من حالی برای جواب دادنش حتی با یه لبخند هم ندارم .. و بعدش هم 14 روز تنهایی من و تنهایی مراقبت از سید مهدی و خستگی 10 برابر + دلتنگی و برای اونم دوباره شرایط سخت کاری + دلتنگی . البته اینو هم میدونیم که این دوره هم زودگذره و تا چشم رو هم بزاریم گریه ها و بیقراری های پسرک کمتر میشه و زندگیمون به روال قبلش برمیگرده و البته خیلی خیلی شیرین تر از قبل بخاطر وجود سید مهدی عزیزم، همونطور که الان خیلی خیلی آرومتر شده و خوابش بیشتر..

خدای خوب و مهربونم شکرت، شکرت بخاطر این زندگی پرفکت بخاطر این همسر دوست داشتنی و بخاطر این فرزند نازنین...

 

 پی نوشت از آقا سید :

 

پس ماه های بی قراری

چه بوی خوش آشنایی

چه هیاهوی دلنشینی

ابرها می غرند

بیدها می رقصند

دیوانه می شوی

چرخ میزنی

چرخ میزنی، چرخ

و ناگهان

گونه هایت خیس می شود از

گریه میکنی

و با تمام تری لباس

غرق در زلالی دلت

از این همه شکوه می مانی

چرخ میزنی

نه

این جهان است که دور تو می چرخد

و تمام هذیان های تو

بی قافیه همین شعر می شود

نگاه کن چگونه خورشید از تو نور می گیرد

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۱٤ آبان ۱۳٩٢|۱٢:٤۸ ‎ق.ظ| نظرات ()

لینک عکس

شعر هدر از همسر مهربانم

موضوع مطلب : قالب وبلاگ
زن آقا سید|۱۳ آبان ۱۳٩٢|۳:۱٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

یه صبح عالی ، اولین نم نم های پاییزی ، من و پسرک، یک صبحانه ی دلچسب و این آهنگ توی این هوای ابری و بارونی

واست بی تابم و بی خوابم و میدونی دلتنگم

واست میمیرم و درگیرم و با دنیا در جنگم

منو تنها نذار از روزگار با اینکه دل خسته م

واست دیونه م و میمونم و تا آخرش هستم

داره می باره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

چقد حس بدیِ حس تنهایی

...

اگه پسرکم نبود ادامه ی این شعر هم واقعا حال و هوای من بود اما خدا رو هزار مرتبه شکر که این چند ماهه، وجود سید مهدی عزیزم خیلی از دلتنگیم کم کرده. دیگه خودتون اون روزای منو که یادتونه... (صدای تو  -  من خوبم  ... واقعا یک سال گذشت؟ تاریخ این دو پست رو هم ببینید! )

فک میکردم این 14 که آقا سید میره سر کار، من هر روز آپ میکنم با توجه به اینکه سید مهدی بزرگتر شده و آرومتر شده و نیاز به مراقبت 24 ساعته نداره اما حالا واقعا شیرین تر شده و بیست و چهار ساعته با هم مشغول بازی هستیم. اما خیلی دوست دارم بنویسم، هر چند کوتاه، مثل این.

جواب دادن به کامنت ها و وقتی که میگیره نمیذاره مرتب آپ کنم..بازم ببخشید بی جواب موندن..

 

 پی نوشت از آقا سید :

پاییز که می رسد با کوچ برگ های بهانه گیر

ز خود میرانی مرا

اما نمیدانی

من همان پرستوی مهاجرم

که به عشق آشیانه امن تابستانی ات

یکجا نشین شده

همه ی دشت های دور را

گم کرده ام راه بازگشت

تمام زمستان

بر شاخه خشک درخت پیر

دل به آغوش تو گرم خواهم کرد

تا بهار که می آید ز راه

دوباره در دوباره در آشیانه ام آرام گیرم

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۱٢ آبان ۱۳٩٢|۱۱:٠۱ ‎ق.ظ| نظرات ()

مشورت... همفکری... احترام... بخاطر همه ش ممنونم.. ممنونم بخاطر اینکه ، بخاطر کوچکترین فکری که به ذهنت میرسه فوری به من زنگ میزنی و با هم مشورت و نتیجه گیری میکنیم. ممنونم که به نظراتم احترام میذاری.

مهربانا ! زبانم قاصرست برای شکر این نعمت و دست دلم همیشه سویت دراز، کمکان کن قدر این زندگی را بندانیم و خود تباهش نکنیم.

موضوع مطلب : چرا شوهرم را دوست دارم؟
زن آقا سید|۱٠ آبان ۱۳٩٢|٢:۱٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

خواننده های قدیمی شاید یادشون باشه، گفته بودم بعضی وقتا آقا سید رو شیرفرهاد صدا میکنم!! فقط بعضی مواقع خاص!! مثلا وقتایی که میخواد بره سر کار، من با یه بغض سنگین:

شیر فرهاد، نمیشه نری؟

شیر فرهاد، پیشم بمون!

شیر فرهااااااد، نَوَرو!


موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٥ آبان ۱۳٩٢|٥:٤٢ ‎ب.ظ| نظرات ()