عاشقانه های آقا سید و زنش

هم دوش میگرفتم هم فک میکردم؛ به این دوری هامون که نمیدونم مسببِ اتفاقات افتاده واقعا اونه یا چیز دیگه (توی پرانتز!!!! بین من و همه ی آدم های دور و برم همه چیز عالیست، اتفاقات فقط فردیست و بر فرد دیگر تاثیر ندارد!) دوش می گیرم و دنبال راه حلی برای تموم شدنش میگردم. با خودم فک میکنم یه خونه اجاره کنیم یا حتی یه اتاق کوچیک کنار صاحبخونه، در حده ضرورت وسیله ببریم اونجا مثل یه اجاق کوچیک، تشک و پتو اندازه ی سه نفر، چند تا قابلمه کوچیک سه نفره و وسایل غذا خوری با یه یخچال کوچیک.. و توی دلم کلی ذوق میکنم به این ایده ای که به ذهنم رسیده، از شوقِ فکرش تا کجا ها که نمیرم و برگردم. فک میکنم، 14 روزی که آقا سید سر کاره ما میریم اونجا، توی همون یه اتاقِ و 14 روزی هم که رستش هست خونه ی خودمون زندگی میکنیم. WooooW دیگه بهتر از این نمیشه. از حموم میام بیرون، در گیر سید مهدی میشم و فکر و ذهنم باز میشه!! خب اگه ما اونجا خونه بگیریم، آقا سید که شبا نمیتونه بیاد پیش من. 24 ساعت باید محل کارش باشه یا خوابگاه. اگه برم اونجا بازم که 14 روز تنهاییه!! اگه آقا سید وقتای رستش رو بیاد خونه ی نقلیمون و نره خوابگاه که میفهمن ما نقل مکان کردیم نزدیک محل کارش اونوقت کارش رو 7 - 7 میکنن. یعنی 7 روز کار و 7 روز استراحت و دوباره سهم من 7 روز تنهایی و 7 روز با همسرِ . که اگه اونجا خونه بگیریم اون 7 روزی که همسر نیست هیچ خانواده ای هم نیست.. افسوس...

بگذریم که باید منتظر معجزه بود. یا خدا صبر و توانمون رو بیشتر کنه یا این دوری ها رو با بهتر کردن شرایط کاری آقا سید تموم کنه. انشاالله.

گفته بودم سبزی گرفتم برای خورش و میخوام قورمه سبزی درست کنم، درست کردم و واقعا عالی شد، عاااااالی. نمیدونم چرا همه منو ترسونده بودن از قورمه سبزی؟؟! غذای فوق العاده راحتیه. الان دیگه مطمئنم اون دفعه اول که خراب شده بود بخاطر سبزیش بود که از این سبزی های خشک آماده بوده!!!

امروز آقا سید برگشت خونه. چشم و دلم روشن!! با یه خونه ی تمیز و لباس زیبا و آرایش خوشگل!! به استقبالش رفتیم! و جون تازه ای گرفتیم برای ادامه ی زندگی و هر لحظه خدا رو شکر میکردم بخاطر بودنش و مدام میگفتم چقد خوبه که اینجایی..

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٦ خرداد ۱۳٩۳|۸:۳۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

امروز صبح ساعت 9 سید مهدی از خواب بیدار شد و اومد توی هال، منم توی اتاق، خواب و بیدار بودم. وقتی اومدم بیرون، دیدم نشسته داره بیسکوییت میخوره، بچه م چقدر گرسنه بوده!!! کمی هم روی کف ریخته بود که باید جارو بشه، اما کی؟ الله اعلم!!

حدودا ساعت 11 بود که سید مهدی رو بردم خونه ی عمه بزرگه ش که با بچه ها بازی کنه و خودم برگشتم خونه، کف آشپزخونه رو تمیز کردم و بعدش سرویس بهداشتی رو شستم، سرویس بهداشتی به ظاهر تمیز ، حدودا یک ساعت وقت برد. با اسکاج بین تمام کاشی ها کشیدم و بعدش هم با جوهر نمک شستم و بعدش یه دوش عااااااااااااالی در نبود سید سید مهدی و با خیال راحت.

برای ناهار خونه ی خواهر شوهر دعوت بودیم. رفتم اونجا. دیدم سید مهدی شارژِ شارژ نشسته. حسابی با بچه ها بازی کرده بود و مادر آقا سید هم بهش قورمه سبزی با پلو داده بود و اینگونه شد که سید مهدی اولین قورمه سبزی زندگیش رو هم تجربه کرد!!!! مادرشوهرم گفت خیلی دوست داشته. بعد از ناهار دو تا خواهرای آقا سید از خاطرات بچگی آقا سید تعریف کردن واسم، خیلی خندیدیم و خیلی قربون صدقه ش رفتم توی دلم و برای هزارمین بار عاشقتر شدم... نمیدونم چه حسیه که منو عاشق خاطرات بچگی آقا سید میکنه! یکی از اون خاطرها این بود: با سنگ توی دستش!!! گنجشک میزده و بعدم پوستشو میکنه و درسته کباب میکرده میخورده!! توی سن قبل از دبستان!!!! میبینید چه شکارچی ای بوده شوهرم؟!!! فقط با دست و سنگ!!!!

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|۱ خرداد ۱۳٩۳|۱:٥۳ ‎ب.ظ| نظرات ()