عاشقانه های آقا سید و زنش

خیلی وقت بود که تو خونه ی پدریم حرف از مسافرت تابستونه بود برای شهریور.چند روز قبل از سفر، داشتیم آماده میشدیم که بریم برای دیدن قبل از سفر که یه دفعه آقا سید گفت: میخوای تو هم باهاشون بری؟ +: من؟ برم؟ خب تو چی؟ تو که خونه ای!  و ته دلم اونقدر خوشحال شدم که تمام حرفام با لبخند بی اراده ای همراه بود.. نه بخاطر یه سفر ساده، بخاطر زیارت امام رضا(ع). چند سال بود که هر روز آرزوی زیارتشو میکردم، آرزوی اینکه منو هم بطلبه برم پا بوسش.. اصلا با آقا سید نذر کرده بودیم اگه به هم برسیم بریم زیارت... امسال، از اول تابستون هر روز و شب دعا میکردم، بیشتر از همیشه، که منو آقا سید رو بطلبه... وقتی آقا سید گفت با خانواده ت برو اصلا باورم نمیشد که طلبیده شدم، خیلی هم اصرار کردم که نرم، بخاطر آقا سید، اما رفتم،رفتم، رفتم.

وقتی رفتیم خونه پدریم و بهشون گفتم منم وسایلمو جمع کردم باهاتون بیام سفر، خوشحالی همه غیر قابل وصف بود، نه بخاطر من، بخاطر سید مهدی.. سید مهدی نوه ی اول خانوده منه و همه عاشقشن، چیزی بیشتر از دوست داشتن. همه به شدت استقبال کردن. دو روزی اونجا بودیم و بعد ما حرکت کردیم به سمت مشهد و آقا سید برگشت خونه.

مسیرمون از سمت یاسوج بود. یاسوج، اصفهان، تهران، چالوس، کندلوس، آزادشهر، مشهد.

مشهد مشهد مشهد، شهر امام رضا(ع)... تا وقتی گنبد طلاشو ندیدم تا وقتی پامو توی حرمش نذاشتم، باورم نمیشد که طلبیده شدم، به این آسونی...

سلام کردم، خدا رو شکر کردم، از امام رضا تشکر کردم که بهم اجازه ی پابوسی دادن و برای همه هم دعا کردم. خیلی کم مشهد موندیم، فک کنم یه روز و نیم.. خیلی کم بود، خیلی..

مسیر برگشت هم از مشهد به سبزوار بود، شاهرود، اصفهان، یاسوج و خووووونه

 

کمی جزییات و عکس در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عشق دوم(پسرکمون) / خوشبختی / عکس های ویژه
زن آقا سید|۳٠ آبان ۱۳٩۳|۳:٠٩ ‎ب.ظ| نظرات ()