عاشقانه های آقا سید و زنش

هوا پر می شود از اردیبهشت

اردیبهشت عاشقانه با بوی بهار نارنجش

و من بوی تو را از باد میگیرم

مست بوی تو

خودم را به دست باد میسپارم

که مرا رساند به تو

برای شروعی عاشقانه،

جاودانه .....

.....

به جز دو مصرع اول، بقیه پرت و پلاهای ذهن خودمه، لطفا ایراد نگیرین، دلنوشته ست دیگه...

-----------------

این ماه ، میخام روزایی که آقاسید خونه ست رو واسش به یکی از  زیباترین ماه های زندگیش تبدیل کنم، پر از عاشقانه های ناب، هر روز و هر روز. میتونم آیا؟

انشاالله

---------

هنوز سر حرفای پست قبلم هستم!!!!!

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|۱ اردیبهشت ۱۳٩٤|۱٢:۱٩ ‎ق.ظ| نظرات ()

روزی که این وبلاگ رو ایجاد کردم اصلا تصمیم به خاطره نویسی نداشتم، اینو از یکی دو پست اولم میشه فهمید، یه دفتر خیلی خوشگل و بزرگ هم خریده بودیم برای نوشتن خاطراتمون همراه با چسبوندن عکس مربوط به هر رخداد. اما بعد از ایجاد این وبلاگ، دیدن و خوندن اون همه وبلاگ خاطره نویسی، منو به این سمت که الان میبینید سوق داد. درسته از سال 85 وبلاگ نویسی میکردم اما نه به این سبک و خاطره نویسی. از نوشتن و خوندن خاطراتم به این سبک خیلی لذت میبرم، لذت خوندن خاطراتم اینجا قابل توصیف نیست. به دلایلی که خواهم گفت چندین بار تصمیم گرفتم اینجا نوشتن رو تعطیل کنم اما بخاطر عشقی که به خاطرات شیرین زندگیم دارم نتونستم و میدونم بعد از 20-10 سال که از زندگی مشترکمون بگذره خوندن این لحظات عاشقانه و شیرین میتونه به لحظه لحظه ی زندگی جان تازه ای بده و انگیزه ای برای زندگی کردن به اون سبکی که دوست دارم.

حالا تصمیم گرفتم به نوشتن ادامه بدم، اما فقط برای خودم. رمزی مینویسم، اما اتفاقات مهم و تغییر دهنده ی زندگیمون روعمومی خواهم نوشت و نه جزییات روزانه.

گاهی وقتا خودت یه چیزی رو میدونی اما نیاز داری یکی بهت بگه. چند روز پیش متنی به دستم رسید ، همون حرفایی رو زده بود که خودم بخاطر همین دلایل تصمیم گرفته بودم ننویسم اما نتونستم روی تصمیمم بمونم، انشاالله که ایندفعه بتونم.

من قبلا با خودم عهد بسته بودم نزارم خوشی های زندگیم دیگرانی رو که از این نعمت ها محروم هستن از زندگیشون دلسرد کنه اما چون شدیدا به ثبت خاطراتم احتیاج داشتم با آقا سید مشورت کردم و اونم گفت بنویس و دلایلی آورد که موجه به نظر می اومد برای نوشتن، اما بازم تصمیم گرفتم ، حالا ببینیم تا کی میتونم دوام بیارم!!!!!! انشاالله که بتونم.

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|٢٦ فروردین ۱۳٩٤|۱۱:٠٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

دوستای عزیزم برای خوندن متن فراخوان به وبلاگ " نفس نفس تا عشق" سر بزنید. 

http://beham-residim.blogfa.com/post-348.aspx

موضوع مطلب : دسته بندی نشده
زن آقا سید|٢٠ فروردین ۱۳٩٤|۱٠:۱٩ ‎ق.ظ| نظرات ()

شنبه 8 فروردین:

با خواهر و برادرم داریم سریال در حاشیه رو میبینیم. از غروب تا چند دقیقه قبل خیلی دعا کردم امشب آقا سید بیاد خونه پدریم پیش ما. به عمه م هم لحظه ی اذان مغرب گفتم حالا که داری به بچه ت شیر میدی و لحظه ی اذان هم هست دعا کن امشب بابای ما هم بیاد. امشب رستش شروع میشه اما میره خونه خودمون که فردا با ماشین با مادر و خانواده داداشش بیان خونه پدریم. برای ناهار دعوتن. ساعت 10:30 بهش زنگ زدم گفت تازه رسیدم خونه و فک نمیکنم امشب بیام، الان هم دارم میرم خونه ی داداشم، همه جمعن اونجا، برای شب نشینی. دیگه کاملا نا امید شدم، اصلا هم توقع نداشتم شب بیاد اینجا، فردا دوباره بره دنبالشون. اما در کمال نا امیدی آقا سید وسط سریال در حالی که توی هال دراز کشیده بودم، کنارم نشست و دستمو گرفت و من  وقتی متوجه حضورش شدم که دستمو گرفته بود.

خدایا شکرت

-------------------------

سه شنبه 11 فروردین:

من و آقاسید و سید مهدی، خانواده پدریم و خانواده دوتا عمه هام و خانواده عمو کوچیکم، همه با هم، ناهار رفتیم کنار یه چشمه ی درون استانی!! حسابی خوش گذروندیم، مخصوصا سید مهدی که عاشق آب و کلی هم آب بازی کردی.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۱٢ فروردین ۱۳٩٤|٩:٤٩ ‎ق.ظ| نظرات ()

شهریور امسال آقا سید توی یه رشته ی مرتبط با کارش و غیر مرتبط با لیسانسش برای ارشد توی یه دانشگاه خیلی دور غیر انتفاعی قبول شد، برای ترم بهمن.. این یعنی علاوه بر 14 روز کاریش، باید وقتی رست بود روزهایی رو میرفت دانشگاه که به صورت پراکنده! حدودا یک هفته می شد. تصمیم گرفتیم بریم استان همسایه ی دانشگاه آقاسید، که به دانشگاه نزدیک تر باشیم و چون برادر آقاسید هم اونجا زندگی میکرد، تحمل غربت رو واسمون آسونتر می کرد. خیلی هم مصمم بودیم و چون شهر خییلی بزرگی هم بود تصمیم گرفتیم بریم و برای همییشه اونجا بمونیم.. یکی دو ماهی هم محکم روی تصمیممون بودیم تا اینکه یه روز.....

توی پرانتز اینا رو داشته باشید تا بعد ادامه بدم ( ما و خانواده مادرشوهرم توی یک خونه ی دو طبقه، دو واحد مستقل زندگی میکنیم. مادر شوهرم یه زن تقریبا مسن که از وقتی آقا سید 3-2 ساله بوده خودش به تنهایی کار کرده و تنها، بچه هاشو بزرگ کرده.. زن خیلی مهربونیه و تا الان که دقیقا 4 ساله عروسش شدم خدا رو شکر با هم مشکلی نداشتیم)

... با خودم فکر کردم رفتن ما، خیلی توی روحیه مادر آقا سید تاثیر بد میزاره، ناراحت میشه، دلتنگ میشه و طاقت دوری از بچه هاشو نداره. هر دفعه که داداش بزرگه ش میان برای تعطیلات، وقت رفتنشون پشت سرشون خیلی گریه میکنه و ... توی همین افکار بودم که تصمیم گرفتم بخاطر دل مادر آقا سید هم که شده، توی همین شهر کوچیک بمونیم و آقا سید هم دانشگاهش رو بره و روال زندگیمون هم همین طور بمونه به این امید که بخاطر این نیتم و بخاطر نشکستن دل مادر آقا سید که خودش هم سید هست خدا به زندگیمون خوشبختی و شادی و توان تحمل دوری ها رو بده.

فردای روزی که این تصمیم رو گرفتم، قبل از اینکه حتی با آقا سید درمیون بزارم، آقا سید زنگ زد و گفت یه موقعیت کاری عالی مرتبط با رشته لیسانسم توی اداره مون واسم پیش اومده و اگه جور بشه اصلا لازم نیست برم ارشد بخونم.. با خودم گفتم مزد تصمیمم رو گرفتم. خدا پاداش این کارم رو بهم داد هر چند که اصلا توقع همچین چیزی رو نداشتم و اصلا همچین چیزی از خدا نخواسته بودم.

آقا سید یکی دو ماهی درگیر این ارتقاء شغلی بود و برای انتخاب واحد هم اقدام نکرد تا اینکه بلاخره شامل این ارتقاء نشد و کارش جور نشد.. الان هم که دارین این پست رو میخونید آقا سید شروع به تحصیل برای ارشد توی رشته ای غیر مرتبط با رشته ی لیسانش توی یه شهر دور کرده.

نمیدونم کجای کارمون اشتباه بود، نمیدونم وسطای این راه کوتاه چه خطایی کردیم که خدا چیزی رو که میخواست بده، نداد.. اما شک ندارم که هیچ برگی بدون حکمت خدا از درخت نمی افته.. این دومین باری بود که برای آقا سید موقعیت رفتن روی سمت لیسانس تا نیمه ها جور میشد اما به سرانجام نمی رسید. شک ندارم که خدا برای ما زندگی بهتری میخواد ، همون چیزی که ما نمیدونیم چیه و گاهی از مسیر راستش منحرف میشیم و تلاش برای رفتن به سمت چیزی که خودمون میدونیم بهتره میکنیم اما باز خدا جلومون رو میگیره و میزاردمون توی مسیر درست. خدایا شکرت.

همه ش 3 ترمه. من تحمل میکنم. خدای خوب و مهربونم به پسرکمون هم توان تحمل بده.

____________________________________

از اینا بگذریم... سال هم تحویل شد. و تا لحظه ی سال تحویل و دو سه ساعت بعدش من مشغول کارای خونه داری بودم!! سین های سفره ی هفت سین در آخرین دقایق توی جاشون قرار گرفتن، عیدی سید مهدی در 30 ثانیه آخر لای قرآن جا گرفت و در 5 ثانیه آخر من و آقا سید کنار هم پای هفت سین نشستیم!! هفت سین رو روی میز چیدم اما بعد از سال تحویل توی دکور کابینت جاشون کردم، از دست سید مهدی شیطون!!

از سه روز قبل از عید شروع کردم به شیرینی پزون!! خیلی دوست داشتم شرینی های متنوعی درست کنم اما این کار واقعا با وجود سید مهدی برام وقت گیر و پر زحمت و خسته کننده بود. شبها و ظهر ها که میخوابید یا ساعاتی توی بیداریش مشغول بودم اما متاسفانه نتونستم اون تنوع دلخواه رو توی شیرینی هام داشته باشم و فقط تونستم شکوفه های وانیلی، بیسکویت های تزیین شده مدل شیرینی آلمانی و Thumbprint cookiesرو آماده کنم(ببخشید که توی ظرف سرو نیستن، هر کدوم رو که آماده کردم، عکس گرفتم اما وقتی توی ظرف سرو چیدم فراموش کردم عکس بگیرم!)

قرار بود آقا سید صبح یکم بیاد خونه و بعد از ظهر همون روز هم برگرده سر کار. 29 اسفند سالگرد عروسیمون بود. برای سالگرد عقد، آقا سید قبل از من تبریک گفته بود و دلم میخاست سالگرد عروسی رو من زودتر تبریک بگم. 28 م، شب ، اونقدر خسته بودم که توان فکر کردن و نوشتن پیام قشنگ رو نداشتم، با خودم گفتم صب بهش پیام میدم. صبح با صدای سید مهدی از خواب بیدار شدم، دوباره خوابوندمش و خودم اومدم توی هال، روی مبل دراز کشیدم. چند دقیقه بعد صدای در اومد، بلند شدم در رو باز کنم، یه دسته گل پشت در دیدم اما نمیتونستم ببینم توی دست کیه! اما مطمئنم شدم آقا سیدِ! در رو که باز کردم، بـــــــــله، خودش بود. به جای صبح یکم، صبح بیست و نهم مرخصی گرفته بود و سوپرایزی اومده بود خونه! با دسته گل و بسته ی شکلات به مناسبت سالگرد عروسیمون..

 شب عید تصمیم گرفتیم برای فردا ناهار مهمون دعوت کنیم. آقا سید رفت بیرون و با کلی خرید برگشت. من تا 5:06 صبح مشغول آماده کردن تدارکات مهمونی بودم. روزهای قبلش هم که بخاطر شیرینی پزی ، خواب درست و حسابی نداشتم. صبح با آقا سید دوتایی رفتیم پایین برای تبریک عید و بعدش هم با مشورت و اجازه از مادر شوهرم، کل خانواده آقا سید رو برای ناهار دعوت کردم. 8 تا خواهر و برادر هستن، با همسر و بچه ها ناهار خونه ی ما بودن.روز مهمونی من حســـــابی خسته بودم! اما از اینکه مهمان داشتم خیلی خوشحال بودم، من عاااااشق مهمانم، خیلی زیاااااد.

________________________

بچه ها سریع بیاین اینجا، اینستاگرام، به زودی تمام عکسایی که توی وبلاگ هستن از اول تا الان رو اینجا خواهید دید:

happymarriage1

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٤ فروردین ۱۳٩٤|۱٠:٠۱ ‎ق.ظ| نظرات ()

شاید امشب آخرین شب بارانی باشه تا پاییز . با وجود تمام خستگی هام که بعدا مفصل مینویسم، امشب دلم نمیخاد بخوابمو استراحت کنم. دلم میخاد صدای قطره قطره بارون رو که روی زمین گرم جنوب میخوره با تمام وجودم بشنومو حفظ کنم تا پاییز.. ای کاش مرد من امشب خونه بود، ای کاش میشد با هم زیر این بارون قدم بزنیم و خنک بشیم و یخ بزنیم و خیس بشیم و از سرما، بلند بلند فقط بخندیم...

فقط بخندیم.......

خدایا شکرت

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٢ فروردین ۱۳٩٤|۱٢:٥٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

بهار از نامه های عاشقانه من و تو آغاز می شود

دوستت می دارم و در پایانش نقطه ای نمیگذارم

------

توی چارمین سال تحویلی که از عقدمون میگذره، برای اولین بار دستمون تو دست هم بود. شکرلله رب العالمین

موضوع مطلب :
زن آقا سید|۱ فروردین ۱۳٩٤|۱۱:٥٩ ‎ب.ظ| نظرات ()