عاشقانه های آقا سید و زنش

سید مهدی شش رنگ رو میشناسه و میتونه بگه. آبی قرمز زرد سبز سفید سیاه. کمترین رنگی که باهاش برخورد داره سبزه. الان باباش از لباس رنگارنگش، رنگ ها رو میپرسید. این چه رنگیه؟ آبی. این چه رنگیه؟ قرمز.

سفید.

زرد.

سیاه.

این چه رنگیه؟ اسبز!!!!! = سبز

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|٢٤ امرداد ۱۳٩٤|٩:٢٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

همه ش یه روزه! باید خونه رو مرتب کنی، خودتو همچنین! خواب کافی کرده باشی و به قولا استراحت کرده هم باشی که شب که شوهرت بعد از 14 روز برمیگرده همممه چیز عالی باشه، هم خونه، هم خودت، همچنین پر انرژی هم باشی!

 جمعه رو گذاشتم واسه تمیز کردن خونه، شنبه رو برای خودم. ظهر جمعه ناهار رو پختم و قبل از خوردن یعنی ساعت 12:30 آشپزخونه رو برق انداختم، ظرفا رو شستم، اجاق رو تمیز کردم ، سرامیک های کف آشپزخونه و ... که یه دفعه خواهر شوهرم زنگ زد، مریض بود و صداش گرفته بود، خواست واسه ناهارشون سوپ درست کنم. با سرعت فرفره! در حدی که آشپزخونه شد مثل آشغال دونی! سوپ رو آماده کردم. اما دیگه حالی برای تمیز کردن مجدد آشپزخونه نمونده بود.

هال تمیز و مرتبمون هم دیشب با دوتا مهمان کوچولو، زهرا خانوم و آقا مهراد، الان پر از اسباب بازیه.

برای صبح امروز دلم میخواست برم آ،ایشگاه، اما کسی نبود از سید مهدی نگهداری کنه.

صبح زود سید مهدی رو از خواب بیدار کردم رفتیم بهداشت. صبح زود به این امید که شاید ظهر زودتر بخوابه و نتیجه شب هم زودتر! 

سید مهدی 12:40 خوابید، منم خوابیدم که لااقل استراحتم رو کرده باشم، اما الان 2:21 بعد از ظهر هست و بعید میدونم بیشتر از 5 دقیقه خوابم برده باشه!

 منم و کلی کارای نکرده، بدون استراحت! پر از استرس. آیا امشب ، میشه همه چیز عالی باشه؟ توی دلم آشوبه.

راستی دیروز نوت های عاشقونه م رو نوشتم. فقط مونده بچسبونم به در و دیوار!

برم ناهار بخورم و بعدش هم بسم الله به این همه کار.

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

موضوع مطلب : لحظه دیدار نزدیک است
زن آقا سید|۱٧ امرداد ۱۳٩٤|٢:٢۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

اعضای سر و صورت رو تقریبا می شناسه. مو گوش ابرو چشم بینی دندون.

شبه، قبل از خواب به جای قصه گفتن، دست میذارم روی بقیه ی اعضای صورتش و بهش معرفی می کنم. پیشانی چونه گونه لب. بعد انگشت گذاشتم روی پیشانیش و پرسیدم این چیه؟ اونم جواب رو هنوز یاد نگرفته بود و پرسید این چیه؟ انگشت گذاشتم روی گونه ش پرسیدم این چیه؟ جواب داد: نازی!!!

 عضوی از صورت که همیشه نازش میکنه؛ پس حتما اسمش هم نازی هست!!!!

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٥ امرداد ۱۳٩٤|۱٢:۳٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

پسرم سلام و احوال پرسی محاوره ای رو یاد گرفته. وقتی اعضای خانواده ی من و پدرش رو می بینه میگه: سلام خوبی چه خبر؟ یا پای تلفن هم ابتدای صحبتش معمولا این مکالمه رو داره.

وقتی توی خونه مشغول بازی هست و منم گرفتار کارای خونه هستم، همییییشه حدودا هر دقیقه یه بار این مکالمه ی من و سید مهدی هست:

+: مامان

-: بله

+: چه خبر؟

-: سلامتی عزیییییزم

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٥ امرداد ۱۳٩٤|۱٢:۱٦ ‎ق.ظ| نظرات ()

بچه که بودم،  با خانواده م یه سفر کوتاه و نزدیک رفتیم و اونجا با دوستان خانوادگی رفتیم یه جایی، خیلی شلوغ، مملو از جمعیت، شعبده بازی و گل و کبوتر، دیوار مرگ، پهلوان بازی و پاره کردن زنجیر و ... این تصاویر و این سفر کوتاه هنوز که هنوزه به صورت مبهمی هر چند وقت یه بار ناخوداگاه توی ذهنم مرور میشه.

با آقا سید و سید مهدی دو بار رفتیم خونه ی خاله ی آقا سید. بین راه امام زاده ای هست که هر بار که رفتیم، اونجا کمی استراحت کردیم، بخاطر گرمی هوا، اونجا خیلی خلوت بود. هر بار که رفتم اصلا نتونستم تصور کنم اونجا شاید روز هم شلوغ بشه، هر چند که دختر خاله ها میگفتن تعطیلات عید خیلی شلوغ میشه اما باورش واسم سخت بود.

دفعه اول که به خانوادم گفتم رفتیم امامزاده ی توی مسیر، جوری ذوق کردن انگار قبلا اونجا رفتن! اما من هیچوقت فک نمیکردم ممکنه خانواده م روزی اونجا رفته باشن، آخه با محل زندگی ما خیلی فاصله داشت و هیچوقت حرفی ازش نبود.

دفعه ی دوم که رفتیم، یه عکس از سید مهدی توی امامزاده واسه بابام فرستادم. دیشب خانواده م خونمون بودن، بابام گفت بلاخره سید مهدی هم رفت زیارت این امامزاده.گفتم دفعه ی دومش بود، چرا اینجوری میگین؟مگه اونجا کجاست؟

 ...

من، همسرم، پسرم؛ قدم گذاشتن توی یکی از زیباترین روزهای کودکیم. جایی که فکر نمیکردم هیچوقت بدونم کجاست! و فک نمیکردم هیچوقت دوباره برم اونجا.

مطمینا توی شلوغ ترین روزهاش، پسرم رو دوباره به اونجا خواهم برد؛انشاالله

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٤ امرداد ۱۳٩٤|٥:٠٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

ما و مادر شوهرم توی یه ساختمون دو طبقه زندگی میکنیم، زیاد میریم خونه ی مادر شوهرم . وقتی میخایم برگردیم خونمون معمولا من با این جمه خداحافظی میکنم: فعلا با اجازه. 

من و پسرم خونه ی مادر شوهرم بودیم، وقتی میخاستیم برگردیم خونه، قبل از اینکه من خداحافظی بکنم، سید مهدی رو به مادر و خواهر شوهرم: با اجازه، با اجازه با اجازه!!!

من:قلب

مادر شوهرم:بغل

خواهر شوهرم:مژه

دیوارای خونه:متفکر

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱۳ امرداد ۱۳٩٤|۱٠:۳۳ ‎ق.ظ| نظرات ()

خیلی وقته که وقتی ازش میپرسیم اسمت چیه جواب میده: سید مهدی یا مهدی.

وقت خوابه، دارم برای پسرم قصه میگم، توی قصه ی من درآوردی تکراری هر شبم، دو سه شبی هست که بهش اسم بچه ی حیوونا رو هم میگم، مثلا اسم بچه ی ببعی بره ست، اسم بچه ی گاو گوساله ست، اسم بچه ی مرغ و خروس جوجه ست ، اسم بچه ی الاغ و ... . همیشه حین شعر و قصه خوندن، جاهاییش رو از خودش میپرسم. امشب ازش پرسیدم اسم بچه ی ببعی چیه؟

جواب داد: مهدی!!!!

ترکیب اسم+چیه! متوجه بقیه جمله نشد!!

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱۱ امرداد ۱۳٩٤|۱:٠٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

دارم یه سخنرانی درباره مشکلات زندگی گوش میدم، دکتر مشاور حرفش میرسه به حضرت زینب و امام حسین. به یاد حضرت زینب گریه م میگیره، پسرم متوجه میشه، صدام میزنه، برمیگردم سمتش ،لبخند میزنم و زود رومو ازش برمیگردونم و ادامه میدم، چندبار صدام میزنه و منم واسش لبخند میزنم و سریع رومو برمیگردونم. گریه م کمی بیشتر میشه، میاد کنارمو میگه مامانی بخند، بخند، مامانی بخند.

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٠ امرداد ۱۳٩٤|۱۱:٥٥ ‎ب.ظ| نظرات ()

من و پسرم داریم با هم بازی میکنیم. صورتمو پشت شالم قایم میکنم، اونم سرشو میکشه زیر شال و به هم سلام میکنیم! چند دقیقه ای به دفعات زیاد این بازی رو تکرار میکنیم، سید مهدی وسط بازی: سسسسلام، حالت خوبه؟!!!!

فرشته

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٠ امرداد ۱۳٩٤|٩:۱٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

من:

یه روز یه اقا خرگوشه

رسید به یه بچه موشه

موشه دوید تو؟

سید مهدی:

خوراس

=سوراخ

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٠ امرداد ۱۳٩٤|۳:٤٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

من و پسرم داریم از پله ها میریم بالا، اشاره میکنه سمت ماه و میپرسه این چیه؟ میگم:ماه. طبق عادت این مکالمه کوتاه چند بار تکرار میشه. وقتی ماه داره از دیدمون خارج میشه سه چهار بار ، برمیگرده سمت ماه و دستشو تکون میده و میگه:ماخ با بای، ماخ با بای، ماخ بابای

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|٩ امرداد ۱۳٩٤|٦:٥٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

دارم قفسه های خوراکی هامو مرتب میکنم(هنوز تموم نشده)، چشمم به گل های محمدی خشک افتاد و خیلی دلم خواست کاش شوهرم مثل بقیه مردها، الان میومد خونه. کاش من الان در حال تدارک چای گل محمدی و آماده کردن پذیرایی برای همسر عزیزم بودم.

نمیدونم اگه روزی زندگی ما این مدلی بشه که آرزوش رو داریم، چقدر بتونیم دوام بیاریم. هر روز کنار هم اما فقط غروب و خستگی تا صبح زود فردا،+ تعطیلی پنج شنبه جمعه. فعلا این تمام رویای هر سه تاییمونه.

خدایا شکرت. راضیم به رضای تو

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|٩ امرداد ۱۳٩٤|٥:٢۸ ‎ق.ظ| نظرات ()