عاشقانه های آقا سید و زنش

چهار سال بود که هر ساله از اول شهریور پر از شوق و ذوق بودم، هر وقت که میخوابیدم کلی رویا توی ذهنم مجسم می شد و از ذوقش قلبم تند تند میزد. رویا ی شیرین برای برنامه ریزی یه جشن تولد تووووپ برای همسرم. اما امسال یعنی سال پنجم، همون ماه های اولی سال، همه ی فکراش ناخوداگاه به ذهنم خطور کرد. تمام تزیین مکان مورد نظر برای تولد رو توی ذهنم برنامه ریزی کردم و کلللللی چیزای دیگه. اما به شهریور که رسیدیدم دیگه نه رویایی بود نه قلبی که از فکر کردن به یه تولد فوق العاده بخواد تند تند بزنه، چون میدونستم امسال تنها کاری که میتونم بکنم فقط پخت کیک خونگی هست چون امسال بر خلاف این چهار سال متاسفانه نتونسته بودم هیچ پولی پس انداز کنم😔  

برنامه هایی که توی ذهنم بود رو نینویسم به این امید که شاید سال دیگه ای بتونم باهاش آقاسید رو سوپرایز کنم.

تولد آقاسید سی شهریوره. امسال هم مث سال گذشته سی شهریور به تایم اداریش میخورد، بخاطر همین بیست و هشتم شب، واسش یه جشن کوچیک گرفتم. یک روز قبل از تولد کیک ها رو پختم و روز تولد تا آخرین لحظه مشغول تزیین بود. کارم که تموم شد به آقا سید گفتم به خانواده ت زنگ بزن بهشون بگو بیان اما نگو تولده، بگو برای شب نشینی دور هم جمع شیم.( خانواده آقا سید، تقریبا هر شب همه خونه ی مادرش برای شب نشینی جمع میشن. ما هم قرار بود کیک رو ببریم خونه ی مادرش که همه دور هم بخوریم اما سید مهدی زود خوابید و نشد که بریم بیرون). اینو که گفتم یه دفعه آقاسید برگشت و گفت چی؟ تولد؟ تولد کی؟ هر دو با هم کلیییییی خندیدیم، آقاسید از تعجب و خوشحالی و منم از لو دادن سوپرایزم. البته فک میکردم وقتی میبینه کیک درست میکنم متوجه میشه برای تولدشه اما خوب منم حرفی نمیزدم و اونم چیزی نمیپرسید. ازش پرسیدم تو با خودت فک نکردی کیک برای چیه؟ گفت چرا، فک کردم میخای شب آخری با خاطره ی خوب برم سر کار!!!

خلاصه به خانواده ش زنگ زد و به همه هم گفت تولدم هست! این وسط یکی از خواهرهاش فک کرده تولد منه، واسه من یه کیف پول چرم هدیه آورده بود! 

من هیچوقت با پول های خود آقاسید واسش هدیه ای نگرفتم همیشه با پس انداز هام هدیه میگرفتم اما امسال میخام با حقوق خودش بخرم! منتظرم حقوقش واریز شه

از خود راضی

مدت زیادیه لپ تاپم خراب شده و یا گوشی آپ میکنم. با گوشی واسم امکان گذاشتن عکس های توی وبلاگ وجود نداره. عکس ها روتونید توی اینستاگرامم ببینید. گوشه ی وبلاگ اسم اینستاگرامم نوشته شده.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / جشن ها
زن آقا سید|۳٠ شهریور ۱۳٩٤|٩:۱٩ ‎ق.ظ| نظرات ()

چند ساله که تکیه کلام من "خب" هست. کلا از این کلمه زیاد استفاده میکنم. سید مهدی هم از من یاد گرفته و زیاد از این کلمه استفاده میکنه، مثلا:

+: بابا؟

-: جانم عزیزم؟

+:بیا بازی کنیم

بعد دست بابا رو میگیره و میرن توی اتاقش، سبد اسباب بازیش رو خالی میکنه و رو به بابا میگه: خب!

-------

رفته سر یخچال، درب یخچال رو باز میکنه و میگه: خووووووووب

----------

کاری از من میخاد و انجام نمیدم میگه: خوووووب ماااااامان

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱۳ شهریور ۱۳٩٤|۱٠:٥٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

وقتایی که سید مهدی میخواد کاری انجام بده که نیاز به تلاش زیادی داره مث باز کردن درب شیشه ی مربا یا آب معدنی یا بالا کشیدن ماشین شارژیش روی مبل و ... منو صدا میزنه و کمک میخواد، منم با جمله ی تو میتونی اونو به تلاش بیشتر ترغیب میکنم و درنهایت موفق هم میشه. 

حالا یاد گرفته وقتی داره کار سختی انجام میده که نیاز به کمک داره بدون اینکه منو صدا بزنه به خودش میگه: تو میتونی!!!

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٢ شهریور ۱۳٩٤|۱٠:٤٢ ‎ب.ظ| نظرات ()