عاشقانه های آقا سید و زنش

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ و مَا هُوَ  إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین

 

آقا سید:

دگر مرد نیستم

حتی مردتر

چه حس خوبی ست

وقتی مردترینی؛

میان عاشقانه های همیشه

نیست از آن زیباتر

وقتی کودک تو

پر از عشق

با همه ی احساس

می گوید پدر


 از 3 شهریور شروع شد. همون شبی که گفتم آقا سید دراز کشیده بود توی هال و من کنارش نشسته بودم و نوازشش میکردم و از نهایت عشق و علاقه م بهش میگفتم، از اینکه اون یه شوهر خیلی خوبه برای من و فک میکنم تنها کسی که با خصوصیات اخلاقی من به خوبی میتونه کنار بیاد و کاری کنه که زندگی اکثر مواقع بر وقف مراد بگذره برام.(اغراق نکنم چون همه ی ما زنها میدونیم که همیشه همه چیز اون جوری که میخوایم، نیست) از معیارهام گفتم، از اینکه با عاشق شدن تمام معیارهام شد آقا سید، معیارم شد سوادِ آقا سید(دانشجو بود)، شد شغلِ بیکارِ آقا سید، شد قد آقا سید، شد وزن آقا سید، چون لحن حرف زدنش، شد میزان داراییه در حده صفرش... گفتم که برای منه 18 ساله تو شدی معیار یه مرد ایده آل. گفتم از اینکه عشق یعنی تو و تو یعنی عشق و وقتی آقا سید این حرفها رو شنید یه دفعه جو گیر شد و فوری گفت نظرت چیه بچه دار شیم بعد یه لحظه به خودش اومد و گفت نه، فعلا وقتش نیست.. چند روز گذشت تا اینکه خواهر بززرگه ش درباره ی بچه دار شدن باهاش حرف زده بود و وقتی اومد خونه با من درمیون گذاشت و منِ عاشق بچه هم فوری قبول کردم. آقا سید رفت داروخونه و واسم فولیک اسید گرفت. سه ماه قبل از بارداری باید مصرف بشه. رفتم دکتر زنان ، برای آمادگی های قبل از بارداری و بعد از اینکه فهمید برنامه بچه دار شدن برای سه ماه بعده گفت: چه مادر با فکری!! اون روز برنامه ریزی کردیم برای سه ماه بعد یعنی آبان ماه. توی آبان ماه من باردار شم.

رسید... آبان ماه زیبا و رویایی از راه رسید. رفتم که دکتر آزمایش های لازم رو واسم بنویسه و انجام بدم، خدا رو هزاران مرتبه شکر، مشکلی وجود نداشت.

جواب دو آزمایش هنوز حاضر نشده بود، قرار شد صبر کنیم جواب این دو تا هم بیاد بعد اقدام کنیم، اما یه شب ساعت 11 (قبل از آماده شدن جواب این دو آزمایش) یه دفعه آقا سید گفت بیا الان بچه دار شیم، همین الان بدون جلوگیری دیگه ...  - : جواب اون دو آزمایش؟  +: مهم نیست، مشکلی نداری....

حتما درباره ی بچه دار شدن توی اول و آخر ماه چیزایی شنیدین!

حالا کی بود، بیست و نهم ماهه قبل از محرم فک کنم. به روحانی کاروان مکه مون آقا سید زنگ زد که ازش بپرسه در مورد این قضیه اما دیر وقت بود، جواب نداد. اس ام اس فرستاد اما بازم جوابی نیومد.

یه دفعه ای دو تامون پر شده بودیم از خواستنِ بچه!

ساعت 11 شب بود، هنوز نماز مغرب و عشا هم نخونده بودیم!!! شاید اگه حرفی از بچه هم نمیشد بخاطر تنبلی اون شب اصلا خونده نمیشد.

آقا سید گفت بی خیال اول و آخر ماه، به این حرفا اعتنا نکن.

دیگه سریع رفتیم وضو گرفتیم و نماز خوندیم و قرآن آوردیم که قبل از این کار بخونیم.

یک هفته بعد از عقد اسم بچه هامون رو انتخاب کرده بودیم. مهدی و زهرا

قرآن رو باز کردیم، آقا سید قبل از اینکه به قرآن نگاه کنه گفت بیا ببینیم قرآن بهمون چه اسمایی میده؟

قبل از خوندن، خط به خط قرآن رو نگاه کردیم. در کمال ناباوری اولین اسم "میعاد" بود و دومین اسم " قائم"

"میعاد" یعنی وعده‌گاه؛ زمان وعده؛ وعده، قرار.

و میدونید که ظهور آقا امام زمان چیزیه که به اون وعده داده شده

و "قائم" هم کاملا مشخصه که یکی از القاب آقا هست.

تو چشمای منو آقا سید خوشحالی موج میزد.... باور کردیم که خدا هم از اسمی که انتخاب کردیم راضیه.

و بعدش اقدام کردیم برای بچه دار شدن!!!

(یک سال و هشت ماه از عقد و هشت ماه از عروسیمون گذشته بود. هشت ماهه که من یه زنم، اما هیچ چیزه زنونه ای نمیدونم. اطلاعاتم فقط در حده نیازه. )

بخاطر همین ندونستن ها ، فردا صبحش رفتم آزمایش خون دادم برای بارداری. منفی بود... (خیلی مسخره ست! من نمیدونستم آزمایش خون تا وقتی از تاریخت نگذره جواب نمیده!)

یه دارو دکتر برای من تجویز کرده بود که اگه قصد بارداری داشتم یا باردار بودم نباید مصرف میکردم. بخاطر همین 2 آذر دوباره رفتم تست دادم و منفی شد و بعدش آقا سید بخاطر مصرف اون دارو گفت فعلا بچه نه، اما جلوگیری هم نمیکردیم چون دوم که من تست دادم و منفی شده بود و تاریخم سرِ 28 روز، میشد ششم آذر و اصلا احتمال بارداری نمیدادیم.. اما من دلم بچه میخواست، اون دارو اصلا اهمیتی نداشت واسم چون مشکل خاصی نداشتم، اما آقا سید به سلامتی من اهمیت میداد.

گذشت و گذشت و آقا سید رفت سر کار، اما من هنوز مصرف اون دارو رو شروع نکرده بودم چون بچه میخواستم. پشت تل به آقا سید گفتم، گفت فعلا نه.

توی محاسبه ی تاریخم کلا اشتباه کرده بودم. سه شنبه 7 آذر تاریخم بود اما من همش فکر میکردم هنوز وقتش نرسیده و چهاردهم وقتشه.

چهارشنبه 15 آذر بود که متوجه شدم الان 9 روز گذشته و من فک میکردم همش یه روز گذشته.

توی تمام عمرم این اولین باری بود که در این مورد اشتباه میکردم!!!!

صبح پنج شنبه رفتم تست دادم و جوابش 2:30 بعد از ظهر همون روز حاضر شد.

جواب + بود

من هنوز باورم نمیشد. چون من تست بارداری داده بودم، منفی بود. با خودم میگفتم یا جواب اون آزمایش ها رو آزمایشگاه اشتباه داده و من باردار بودم یا جواب این یکی اشتباست و بازم خبری از بچه نیست.

بعد از ظهر شنبه رفتم دکتر و جواب آزمایش رو نشون دادم. تبریک گفت و درباره زمان مثبت شدن آزمایش واسم توضیح داد. گفت که اون موقع که من تست اول و دوم رو داده بودم خیلی طبیعیه که منفی نشون بده.. و این نی نی! همون وقتی که ما انتظارشو داشتیم ساخته شده!!!

از مطب که زدم بیرون، از خوشحالی اشک تو چشام جمع شده بود، هر چقد که به خونه نزدیک تر میشدم قطره های اشک بزرگ تر میشدن...........

شب آقا سید برگشت خونه با یه دسته گلِ تبریک. فرداش برای نی نی یه گلدون گلِ برگ هندونه ای گرفتیم با یه قلک کوزه ای!

از وقتی فهمیدم باردارم سعی میکنم صبح ها دعای عهد بخونم، منو آقا سید سعی میکنیم بعد از نماز مغرب و عشا واسش قرآن بخونیم.. انشاالله که تا قبل از تولدش یه ختم قرآن داشته باشه.

تغذیه م خیلی تغییر کرده. خیلی پا روی دلم میزارم( از لحاظ خوردنی ها!)، خیلی دوستش دارم.

نیاز بیشتری به خواب حس میکنم. شبا پشتمو میکنم به آقا سید و میخوابم. بعد از چند روز شاکی شد و گفت دیگه توی بغلم نمیخوابی، چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟

گفتم نه، فقط دلم میخواد بخوابم. تو دیگه شریک داری!

+: شریک ندارم، رقیب دار شدم دیگه!!

 بله.. شروع بارداری و ویارهای وحشتناک من، تهوع ، استف...غ، و هزاران بلای آسمانیِ دوست داشتنی دیگه تا 4 ماه و نیم. بعد از 4 ماه و نیم شروع لذت بردن از بارداری بود، شادی های دو نفره در انتظار نفر سوم، لذت از لحظه لحظه های درگذر، خرید سیسمونی و بغل کردن لباس های نوزادی و کمی بعد یعنی توی 35 هفتگی و 5 هفته زودتر از موعد، تولد فرشته ی آسمونی زندگی ما، سید مهدی عزیزم

مهربان پروردگارم، شکر که مهربانیت را پایانی نیست....

20 آذر 91

 

نظرات

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و زاده می شوی

بند نافت که می افتد

من هنوز برای تو

شعری نبافته ام

ولی برای هر لحظه ی قد کشیدنت

چه خواب ها که تعبیر نکرده ام

گور پدر ژکوند

برای هر لبخند آسمانیت

بلیط دنیا را پاره می کنم

برای بند بند انگشتانت

که قرار است

زیباترین سمفونی قرن را به پا کند

با شعرهایی که تو می سرایی

سپید پر رنگ

این شعر تمام می شود ولی

از سطرهای مانده

اندازه ی همین دنیا که تویی

دور تو می گردم

و بر گونه هایت

که از باغ های انار برمیگردند

بوسه می زنم

و امروز

همین امروز که جهان را فاتح می شوی

زیباترین روز خدا خواهد بود

 

داستان تولد سید مهدی رو میتونید از اینجا بخونید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مدیر||