عاشقانه های آقا سید و زنش

قبل از اینکه حرفی بزنم باید یه نکته ی خیلی مهم بگم: دوستای دنیای مجازی واقعا منو خجالت دادن. من خیلی دوستتون دارم اما فکر نمیکردم این دوست داشتن تا این حد دو طرفه باشه. ممنونم ازتون و ببخشید نگرانتون کردم.

انتخاب عنوان برای این پست خیلی سخته. بگم وقتی تمام برنامه ریزی هات یه شبه به هم میخورن، یا بگم وقتی زن آقا سید میزند به سیم آخر، یا وقتی حسی عجیب فرمان به آرامش می دهد، یا وقتی آقا سید از دیدن وبلاگ نیمه جان شوکه می شود، یا بخاطر دوستانم!!!!

همه میدونید که اسم ما برای حج دانشجویی امسال در کمال ناباوری توی قرعه کشی انتخاب شد و ما به زودی راهی سفر حج میشیم. میخواستیم قبلش جشن عروسی بگیریم و بعد از زیارت بریم زیر یه سقف. شرایطی پیش اومد جدیدا که عملی شدن این برنامه رو غیر ممکن کرد. من شوکه شدم. فکرم از کار افتاد، ترک غذا کردم ( نه که بخوام، نمیتونستم بخورم!).. هیچــی نگفتم به آقا سید فقط یه جمله: هیچ اشکالی نداره، فردا بیا بریم برای کارای انصرافی حج... و خودم داغون میشم و خبر از حال آقا سیدم هم ندارم..،  اونقد هنگ کرده بودم که هیچــــــــــی یادم نمیومد، اسم خیابون ها، میدون ها و حتی رمز عابر بانکم . نه بخاطر اینکه عروسی می رفت عقبتر،نه؛ بخاطر اینکه خراب شدن این برنامه ها مساوی بود با انصراف از حج . این اتفاق صبح شنبه افتاد. عصر شنبه شیفت کاری آقا سید تموم میشه و شب میاد پیشم. همیشه صبح یکشنبه میومد البته این دومین بار بعد از عقد بود که شنبه شب(توضیح کارش و رستش یکم پیچیده میشه، اینجا نمی گنجه) میومد اینجا، اونقدر تعجب کرده بودم که بهش گفتم همه ذرات وجودم متعجب شده است! مثل همیشه با هم پر از عشق و شادی ، حرفی از عروسی و حج نزدیم. فردا صبحش که میره دانشگاه برای امتحان دوباره حرفش میشه . اون میگه عقب افتادن عروسی و من میگم پس ،انصراف از حج.  پتو میکشم رو سرم و با خدا حرف میزنم البته این حالم بیشتر از دو دقیقه طول نکشید که از این رو به اون رو میشم . با خودم فکر میکنم این زندگی ارزشش خیلی بیشتر از اینهاست که بخاطر هر مساله ای، چه بزرگ و چه کوچک اجازه بدم دلخوری پیش بیاد، هر چند که از اول هم اجازه ندادم و حرف عقب افتادن عروسی که شد فقط گفتم انصراف از حج! بدون بروز هیـــــــــــــچ دلخوری از طرف هر دوتامون. برای این حرفم هم دلیل داشتم: جامعه ی ما ظرفیت همچین چیزی رو نداره.(ضخیم و پُرش هم کردم که اهمیتش دیده بشه). داشتم از تحول میگفتم، بهش سریع پیام میدم: گلم بهش فک نکن هستی فدات بشه من تو و زندگی آروممون رو دوست دارم. اگه خانوادم اجازه دادن زیارتمون رو میریم ( که بعد اجازه دادن ) و بعدش عروسی میکنیم.راحت امتحانتو بده عزیزم.. و عجـیــــــــــــــــــــــــــــــب آروم شدم.... وقتی من میگم انصراف ازحج دیگه خودتون تا آخرشو بخونید، حتی آوردن این جمله روی زبون دیوونه کننده ست چه برسه که بخوای انجامش هم بدی..

و اما الان...

همه چی آرومه ببینید من چقد خوشحالم!! و میرویم به زیارت خانه خدا، انشاالله

شب ،قبل از خواب بهش میگم صبح زود بیدار میشی برای خانمت تخم مرغ نیمرو میکنی بعد بیدارش میکنی بخوره و بره امتحان بده.. اونم میگه خانمم صبح زود بیدار شو آروم بی سر و صدا صبحونتو بخور، طوری که من بیدار نشم برو امتحانتو بده... قبل از خواب گوشیشو میزاره رو زنگ و کنار خودش میزاره. بهش میگم میدونی عشق یعنی چی؟ + یعنی چی؟ - یعنی من بگم صبحونه و تو بگی آروم برو، بعدش هر دوتامون تماااااااااام سعیمون اینه که کاری که طرف مقابلمون گفته رو انجام بدیم.

قابل توجه بقیه که نبودن و پست قبل رو نخوندن: این وبلاگ رو بخاطر چیزایی که گفتم تار و مار! کردم. اما دوباره برگردوندمش، چون کلبه ی عشقمونه و باید یادگاری بمونه.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|۱٩ دی ۱۳٩٠|٤:۱٠ ‎ب.ظ| نظرات ()