عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

بعد از حدودا 2 هفته دوری از آقا سید که برای دوره رفته بود محمودآباد(مازندران)، قرار شد منم راهی شم و یه هفته ای کنارش بمونم و بعد با هم برگردیم.

صبح چهارشنبه با پرواز خودمو رسوندم بهش. پرواز تهران - رامسر با فوکر وحشتناک بود. انقد که هواپیما میلرزید که میگفتم الان سقوط میکنیم! و بخاطر لرزشش کمر درد شدیدی گرفتم، اما دو ساعت بعد که آقا سید از محمود آباد رسید رامسر همه ی خستگی ها یادم رفت و غرق شادی شدیم. بعد از ناهار حرکت کردیم به سمت جواهرده. غروب فوق العاده قشنگی رو اونجا گذروندیم و برای شام با هم رفتیم جیگرکی. بعد که برگشتیم با هم یه کلیپ ساختیم برای بچه هامون و کلی باهاشون حرف زدیم از خودمون ، تاریخ رو اعلام کردیم و گفتیم شما هم یه روز میاین اینجا حتما. و وقتی 18 سالشون شد میدیم نگاه کنن.

یه صبح عالی با آقا سید، چای و نون گرم محلی و عسل بدون تخم مرغ! بعدش هم که آبشار قشنگ جواهرده و حرکت به سمت رامسر و تنکابن و ملحق شدن به چند تا از دوستای آقا سید.

شب رسیدیم کلاردشت.  28 مهر هفتمین ماهگردمون بود که این برچسب رو چسبوندم به در ماشین برای آقا سید. و بعدش متل پانیذ (عکس سوئیتمون!) و آماده کردن شام. فردا صبحش  قبل از حرکت توی ماشین نشسته بودم ، چند تا برگ زرد روی شیشه ی جلوی ماشین بود که خیلی خوشم اومد و ازش عکس گرفتم(آقا سید هم توی عکس مشخصه!)، آقا سید که متوجه شد دارم عکس میگیرم و خوشم اومده برگای بیشتری ریخت روی شیشه که عکس بگیرم و بعدش هم حرکت به سمت نمک آبرود و تله کابین. خیلی خوش گذشت، همینطور که بالاتر میرفت من بیشتر وحشت میکردم! به آقا سید گفتم این از هواپیما ترسناکتره! اما وقتی رسیدیم بالای کوه، همه چیز عالی بود، ارزشش رو داشت. دست تو دست هم، جز شادی و عشق هیچ حس دیگه ای نبود ، هیچی.

حرکت کردیم سمت محمودآباد، چون تعطیلات آخر هفته ی آقا سید تموم شده بود و دوباره کلاس هاش شروع میشد.

کلاسش اینجوری بود :8 تا 9:30  -  10 تا 12    - 1:30 تا 4

محمودآباد هم با وجودی که توی شهرک بودیم اما خیلی خوش میگذشت. منه خوش خواب، صبح زود با آقا سید بیدار میشدم و با هم میرفتیم رستوران برای صبحونه. من برمیگشتم سمت سوئیت و اونم میرفت سمت کلاس.

لباس هاش رو میشستم، اتو میکشیدم، چایی درست میکردم و منتظر میشدم بیاد، میان وعده میخورد و بازم میرفت. خودمو با لپ تاپ و فیلم سرگرم میکردم تا بیاد و آماده میشدم و تا میرسید میرفتیم رستوران برای ناهار و تا 1:30 وقت داشتیم، پیاده روی کنار دریا، تاب، الاکلنگ، وسط اون همه درخت که کنارش هم یه رودخونه ی قشنگ بود، همه چیز رویایی بود. دوربین رو تنظیم کردیم، کلی تاب خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم و فیلم گرفتیم. بعدش رفتیم اون سمت رودخونه و با برگایی که ریخته بود خیلی بزرگ نوشتم یوسف، کار هر روزمون شد پیاده روی و بازی بعد از ناهار. عصر هم که برمیگشت دوباره میرفتیم پیاده روی و باشگاه ، مسابقه ی تنیس روی میز و دارت و دوچرخه سواری.

من که اصلا دوچرخه سواری بلد نبودم و هی می افتادم! اما خیلی دوست داشتم یاد بگیرم. آقا سیدم دوچرخه نگرفت و میسر طولانی رو پیاده پا به پای من که سوار دوچرخه بودم میومد و بهم یاد می داد و ازم عکس و فیلم می گرفت، فداش بشم،  تا جایی اومد که من استاد شدم و دیگه جا موند و مجبور شدم برگردم سمتش و دوباره کل مسیر رو اون پیاده و من با دوچرخه رفتیم که برای خودش دوچرخه بگیره و دوباره کل مسیر رو از اول تا آخر با هم با دوچرخه رفتیم و برگشتیم، دیگه خودتون حال منو بفهمید که چقد خسته شدم!! توی پیست دوچرخه سواری که توی جنگل(شاید دست کاشت) میگذشت  زیر این آلاچیق استراحت کردیم.

برای شام هم با هم میرفتیم رستوران. سه شب بعد از رستوران رفتیم بیرون از شهرک، 2 بار شهر محمودآباد و یه بار هم آمل. از آمل فقط میوه خریدیم. تا حالا ازگیل نخورده بودم!! اصلا ندیده بودم! 3 دونه برداشتیم قاطیه بقیه میوه ها، برای پذیرایی شب که فیلم ببینیم و بخوریم! از محمود آباد هم خیلی کم خرید کردیم. این دفترچه رو خریدیم که برچسب هایی که برای هم مینویسیم رو بچسبونیم رو صفحاتش که گم نشن و یادگاری بمونن. خریدای اصلیمونو اصفهان کردیم.

قبل از رفتنم آقا سید عزیزم این شعر رو واسم گفت:

باور کن

بانوی زیبای من

تو که بیایی

همه ی برگ ها

رها می شوند

به عشق بوسیدن دستان تو

می میرند

شاید لحظه ای

آرام گیرند

در آغوش تو ...

این اولین مسافرت من و آقا سید بود و به هر دومون بینهایت خوش گذشت. تصمیم گرفتیم اسم ماه عسل رو خراب نکنیم! و جای درست خودش به کار ببریم و به جاش به سفرهامون بگیم دلگردی

خدایا شکرت

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد) / دلگردی
زن آقا سید|جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠|٦:۱٧ ‎ب.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون