عاشقانه های آقا سید و زنش

شنبه 5 فروردین آقا سید رفت سر کار و من تنها شدم. رفتم خونه ی بابام و با هم رفتیم دید و بازدید عید، خونه ی پدر بزرگ، خاله، عمه، عمو... اما دلم میخواست زود برگردم خونه ی خودم. اصلا بدون آقا سید نمیتونستم اونجا بمونم و با اصرار خانواده م 2 روز موندم و بعد برگشتم خونم!

یک هفته آقا سید سر کار بود. یک روز قبل از برگشتش قرار شد خانواده ش برن بیرون و طبیعتا منم باید میرفتم. به آقا سید گفتم اصلا بهم خوش نمیگذره، حالم خیلی بد بود. گفت نصف عمر هردومون اینجوری سپری خواهد شد، پس از همین الان باید خودمونو عادت بدیم که از تمام زندگیمون لذت ببریم و اینجوری شد که من روی استیک نوت نوشتم: " بی تو خوش میگذره خیلی زیاد  روزی 10 بار خوانده شود" و چسبوندم روی آینه. و رفتیم بیرون و بینهایت خوش گذشت!

فردا شبش یعنی شنبه شب آقا سید برمیگشت و دوباره خانواده ش تصمیم گرفتن برن بیرون و قرار شد آقا سید وقتی رسید بیاد همون جا. ماشین ما و اقا سید از دو جهت روبه رو به هم نزدیک میشدن. بهش پیام دادم که دارم از خوشی بال درمیارم. اونم پیام داد بخدا هر جا دیدمت بغلت میکنم؛ یه وقت خجالت نکشیا. من که شده بودم نخورده ی مست! حتی نمیتونستم دستمو تکون بدم.. آقا سید هم به قول خودش شده بود شبیه بهاره ی رهنما توی فیلم ورود آقایان ممنوع وقتی فهمید استاد شیمی عاشقشه و با ماشین داشت میرفت پیشش!

یه روز صبح آقا سید واسم یه شعر گفت و چسبوند روی آینه.

از دیگر ابتکارات آقا سید جز شاعری هم بگم که ساخت آنتن فوق پیشرفته!! برای تلویزیون هستش و اینکه الان تلویزیونمون شبکه های داخلی رو پخش میکنه مثل آینه!!! یه تیکه سیم برق وصل کرده پشت تلویزیون و سمت دیگه ش هم روی زمین افتاده!! تلویزیونمون 3D سامسونگ هست شاید این آنتن باهاش سازگاری داره!!!

دوشنبه 21 فروردین اولین کلاسمون بعد از عید تشکیل شد و شیرینی بردم برای بچه ها که یکی از استادای قدیمی مون وارد کلاس شد. یکی از بچه ها سریع شیرینی برد تعارف کرد و اونم بدون اینکه بپرسه به چه مناسبته سریع یه دونه برداشت... این استاد چند ترم قبل همزمان هم استاد من بود هم آقا سید. یه بار که باید نمره میان ترم رو مستقیم از استاد میپرسیدیم آقا سید برای من پرسیده بود و گفته بود نازدمه! ترم بعدش که رابطه ی منو آقا سید کلاااااااااا بهم خورده بود یه روز وسط کلاس اجازه خواستم که برم، استاد اجازه نمیداد. بهش گفتم کار مهمی دارم باید برم یا حداقل اگه تلفن ثابت توی اتاق اساتید هست فقط یه تماس بگیرم.. آخرش گفت من که میدونم حالا هوا خوبه و میخوای با نامزدت بری پارک ولی الان وقتش نیست........ خیلی ناراحت شدم مخصوصا اینکه دیگه آقا سیدی برام وجود نداشت و مطمئن بودم وصالی در کار نیست، هیچوقت... و اینکه با وجودی که دوستام ما رو زیاد با هم میدیدن اما هیچوقت ازم نپرسیدن این پسره کیه؟ دوستته؟ نامزدت؟ ...؟ توی اون لحظه دنیا توی چشام تیره و تار شد وسایلمو که جمع کرده بودم فقط گفتم نامزدیمون به هم خورده و از کلاس زدم بیرون....... قبل از اینکه شیرینی رو کوفت کنه، بهش گفتم استاد میدونی شیرینیه چیه؟؟ - نه ! + شیرینیه ازدواج منو و آقای ؟؟ هست.

 

  پی نوشت از آقا سید :

 سپیدهایم که بوی تو میگیرند

سرآستین احساسم

خیس می خورد

خیس خیس

خیره می شود خیالم

به دیوار و قاب عکسی...

سرمست هوایت

افتان و خیزان

راهی توام

گیج میشوم از

خاک پشت کفش هایت

دستم به دامنت

کمی آهسته رو

لبخند میزنی و ناگاه

گم می شودی پشت غبارها

باز من می مانم و

سرآستینی خیس خیس

و سپیدی که گرفته بوی تو را

 

دوباره میگم شعر از آقا سید هست.. گویا محل کارشون در اسارت هستن.. عشقمیــــــــــــــــــــــــــ

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٢٧ فروردین ۱۳٩۱|۱۱:٠٧ ‎ب.ظ| نظرات ()