عاشقانه های آقا سید و زنش

آقا سید اومد! یه شب بعد از پست قبل.من رفته بودم شهر پدریم، شوهر خواهر آقا سید بهم زنگ زد و گفت امشب یه مهمونی داریم و تو هم حتما باید بیای. هر کاری کردم که نیام نشد، گفت حضور تو توی این مهمونی خیلی مهمه و 100 درصد باید بیای. زنگ زدم به آقا سید که چی شده؟ چه خبره ؟ گفت یه مهمونی ساده ست برو. خلاصه اینکه اومدم در حالی که حدس میزم آقا سید میخواد بیاد اما اصلا مطمئن نبودم. ساعت که از 10:30 (وقته رسیدن آقا سید) گذشت دیگه کاملا نا امید شدم از اومدنش. همه خونه ی خواهر آقا سید(طبقه پایین ما) دعوت بودن. منم که نا امیده نا امید، اومدم بالا یه چیزی ببرم برای خواهر شوهرم وقته پایین اومدن صدای همه رو شنیدم که میگفتن سلاااااااااااااام عمو یوسف!!! با یه حالی رفتم پایین(بی حال!نا امیدی که هنوز باورش نشده) در رو باز کردم و دیدمش و گفتم سلااااااااام عمو یوسف. اومد جلو دست دادیم و روبوسی و کمی بغل بغل! رفتم توی آشپزخونه، اصلا نمیتونستم بایستم، نشستمو زدم زیر گریه، هر چی فکر میکردم که چی بهش بگم، هیچی به ذهنم نمیومد جز اینکه بگم خیلی بدجنسی!! ... آقا سید سر کار کمر درد شدیدی گرفته بود و بخاطر همین اومده بود مرخصی، به رستش هم نزدیک بود.

 آقا سید لیسانسشو گرفت. با هم رفتیم دانشگاه مدرکشو گرفتیم. رفت برای دوستاش شیرینی گرفت. گفت حالا که میریم خونه ی ما برای خانواده هم شیرینی بگیریم گفتم نه، نمیخواد بگیری. دوباره چند دقیقه گذشت گفت لااقل برای خواهرم و شوهرش که طبقه ی پایینمون هستن بگیریم. گفتم نه، خودم میگیرم. دوباره چند باره دیگه گیر داد که بریم شکلات بگیریم. گفتم آخه چرا نمیزاری سوپرایزت کنم؟ امشب میخوام واست جشن فارغ التحصیلی بگیرم، دعوتشون میکنیم کیک هم خودم درست میکنم... انقد خوشش اومد و ذوق کرد که نگو.. خانواده ی خودمو و آقا سید رو دعوت کردم، همه دور هم جمع شدیم و بعد از شام و پذیرایی و کیک  ، مدرک آقا سید رونمایی!! شد.

 آقا سید بخاطر کمر دردش رفت دکتر، که دکتر گفت مشکل از گردنته و عکسشو بگیر. بهش گفتم هیچ مشکلی نداری، عکس رو میبری دکتر میگه هیچی نیست و با استراحت خوب میشه.. وقتی رفته بود دکتر من حسابی به خودم و خونه رسیدم، وسایل پذیرایی رو آماده کردم، میوه، هندونه، نوشیدنی های گرم و شیرینی.. تا در زد به یه ذوقی رفتم درو باز کردم و وقتی آقا سید رو با گردنبند دور گردنش دیدم حالم گرفته شد، اســـــــاسی. ساییدگی مهره های گردن. آقایی انشاالله که زود زود خوب میشی.

 لیست غذاهای مورد علاقه ی آقا سید رو چسبوندم به در کابینت که هر وقت نفهمیدم چی درست کنم، یکیشونو انتخاب کنم و بپزم!!!!!!!


نشد هر دو + باشن.. baby check و آزمایش خون رو میگم. توهم حاملگی زد به سرم با وجودی که برای حج قرص مصرف میکردم. baby check گرفتیم، + بود.. کلی ذوق کردیم هر دومون. اشکهامون عاشقترمون کرد، یه لحظه احساس کردم از روز عروسیم هم خوشحالترم.. تصمیممون به یک سال بعد بود اما وقتی + شد هر دو بینهایت خوشحال شدیم. خواهر شوهرم گفت خدا خواسته بچه تون هم باهاتون بیاد حج.. با آقا سید تصمیم گرفتیم توی 9 ماه بارداری هر شب چند صفحه قرآن واسش بخونیم که قبل از تولدش یه ختم کرده باشه! با هم میگفتیم وقتشه الان. ما که توی عقد یه مسافرت با هم رفتیم و حسابی خوش گذروندیم، چند روز دیگه هم میریم ماه عسل حج و بازم بینهایت خوش میگذرونیم، و دیگه وقتشه که توی خوش گذرونی هامون یه بچه هم باشه. درس منم که تموم شده.......... اما نشد دیگه. نتیجه ی آزمایش خون منفی بود.


انشاالله یک شنبه آینده راهی حج هستیم.. دوستایی که رفتن ، میشه بهم بگین هتل وایرلس  داره یا نه؟ لپ تاپ ببرم یا نه؟ خیلی دوست داره هر شب 30 دقیقه یا حتی کمتر وقت بزارم و از اون روز بنویسم.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱|٤:٢۳ ‎ب.ظ| نظرات ()