عاشقانه های آقا سید و زنش

ساعت حدود 1:30 شب بود که رسیدیم مکه. حدودا 20 مین توی هتل استراحت کردیم و بعدش حرکت به سمت مسجدالحرام.. رسیدیم. میرفتیم جلو، نمیفهمیدم کجاییم، نمیدونستم الان داریم توی مسجدالحرام قدم برمیداریم، نمیدونستم فاصله م تا خونه ی خدا فقط چند قدمه.. معاون کاروان با وجودی که تند تند گام برمیداشت سریع توی مسجد سجده کرد و بلند شد و دوباره گام های سریع تر برمیداشت. تمام تنم لرزید.. من کجام الان، نمیدونستم . گیج شده بودم، تند تند دنبال بقیه میرفتم. روحانی کاروان گفت سرها همه پایین، فقط جلوی پامو میدیدم. میدونستم یه خبراییه اما نمیدونستم انقدر نزدیکم. با همین حالت رفتیم جلوتر. گفت سجده کنید و دعایی که من میخونم رو شما تکرار کنید.. صدای زار زدن های همه بهم فهموند که اگه سرم رو بلند کنم کعبه جلومه. اشک هایی که پشت سر هم میومدن و زار زدن های بقیه که آدم رو دیوونه تر میکرد. بلاخره رسیدم، به جایی که فکر نمیکردم توی تمام عمرم بهم اجازه ی زیارت داده بشه... سر بلند کردیم، الله اکبر الله اکبر الله اکبر.... کعبه.... اشکهایی که دلت نمیخواست جلوی دیدت رو بگیرن اما نمیتونستی مانع اومدنشون بشی و مجبور بودی تند و تند پاکشون کنی، خبر از حسی عجیب میداد.. خبر از آشوبی که توی دلته... سر بلند کردم و آرزوهایی که تند و تند دنبال هم از ذهن و زبونم میگذشت و شکر خدا، شکر خدا که بهم اجازه داد بیام اینجا، که دعوتم کرد، که لطف و محبتشو نشونم داد و تنها حسی که داشتم شرمندگی بود و اینکه چطور خدا میتونه اینهمه به یکی لطف داشته باشه و بهش نظر کنه. خیلی خجالت کشیدم و مرتب ازش تشکر میکردم. رفتیم طواف و دستهایی که بالا میرفت و فریاد الله اکبر هایی که مشخص بود کار زبون نیست و از دل میان. خدا رو شکر میکردم بهم اجازه داد الان اینجا باشم، دعا میکردم برای ظهور آقا امام زمان، برای دوستان و آشنایان و برای خودم. کمی آروم تر شدم. اما این دل دست بردار نبود، خیلی شرمنده شده بود، خیلی خجالت میکشید، خیـــــلی.

همون شب اعمال رو کامل انجام دادیم. نماز صبح رو توی مسجدالحرام خوندیم و برگشتیم هتل.

__________________________________________________________________________

متاسفانه توی مکه فقط خاطره ی روز اول رو نوشتم، اونم توی اتوبوس وقتی برای زیارت دوره رفته بودیم ( آقا سید در حال پر دادن کبوترای نزدیک قبرستان ). چون وقت خیلی کم بود.. اونجا تصمیم گرفتم قرآن رو ختم کنم. هر شب 6 جزء ... شنیدم که هر کس توی مکه قرآن رو ختم کنه قبل از مردنش جای خودشو توی بهشت میبینه. ولی ما متاسفانه فقط 5 روز مکه بودیم و منم حالم شدیدا بد بود. بخاطر قرصی که میخوردم، احساس ضعف شدیدی میکردم و هر چیزی که میخوردم بعدش حالم بد میشد و حالت تهوع میومد سراغم و متاسفانه نتونستم قرآن رو ختم کنم و به جز شب اول که 5 جز خوندم روز و شبای دیگه خیلی کمتر خوندم و این توفیق نصیب من نشد، انشاالله نصیب شما بشه.. تقریبا بیشتر وقتم قرآن میخوندم و هر وقت قرآن نمیخوندم یا رستوران بودیم برای غذا یا من حالم بد بود و توی رختخواب.

شکره خدا، هر شب برای نماز مغرب میرفتیم مسجدالحرام. بعد از نماز برمیگشتیم هتل شام میخوردیم و کمی استراحت و دوباره میرفتیم حرم و هر شب طواف میکردیم (زن آقا سید قبل از طواف مستحب) و قرآن میخوندیم. بعضی شبها تا نماز صبح میموندیم بعضی شبها هم که من حالم بد میشد برمیگشتیم و نماز رو توی هتل میخوندیم (آقا سید در حال جمع کردن وسایل توی مسجدالحرام). توی مکه دوستامون که میخواستن برن خرید و از ما میخواستن با هم بریم ، قبول نمیکردیم و شدیدا مواظب بودیم که قدر لحظه هامونو بدونیم و استفاده ببریم...فقط روز آخر که اونجا بودیم رفتیم یه سوپر مارکت بزرگ که اگه چیزی به چشممون بخوره که شاید توی ایران نباشه بگیریم.... شب آخر تقریبا همه ی کاروان رفتیم  مسجد الحرام طبقه ی دوم روبروی ناودون طلا نشستیم و ختم قرآن گروهی انجام دادیم، و بعد از ختم که دیگه بچه ها کم و بیش همدیگه رو شناخته بودن نشستن و با هم حرف میزدن منم با کمی فاصله نشسته بودمو قرآن میخوندم.. سرمو بلند کردم با آقا سید حرف بزنم صداشونو شنیدم که حرف از مهریه شون بود و به همدیگه میگفتن. منم وارد صحبتشون شدم و یکی گفت: الان داشتیم به همدیگه میگفتیم خوش به حال این مرده ( آقا سید ) چه زن خوبی گیرش اومده.. اینجا همه عاشقت شدن.. منم با لبخند گنده ای که تحویلشون دادم، برگشتمو به قرآن خوندنم ادامه دادم! بعد از قرآن خوندن متوجه شدم یه آقایی که توی کاروانمون بود دوربینش سمت منه. چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین.. بعد دوربینشو آورد به آقا سید نشون داد و گفت داشتم یه عکس هنری از تو و خانمت میگرفتم که خانمت سرشو انداخت پایین... منو آقا سید کنار هم نبودیم ولی توی عکس جامون کرده بود بخاطر همین ازش خاستیم عکس رو تکرار کنه. انشاالله عکس رو ازش گرفتیم اینجا میزارم.

بعد از طواف وداع و نماز صبح که خراب اندر خراب بود با اون سوره ی سجده دار(راستی یه چیزی که درباره اون نماز صبح یادم رفته بود. من که قبل از نماز خیلی خوابم نمیومد، وارد نماز شدیم . سوره ای که خوند خیلی طولانی بود، فک کنم بقره بود، دیگه من به شدت خوابالود شدم، الله اکبر که گفت رفتم رکوع، دوباره الله اکبر گفتن بلند شدم که بعدش بریم سجده ، اما نرفتیم که نرفتیم، هر چقدر منتظر شدم ذکرش تموم نشد و تازه متوجه شدم داره هنوز سوره میخونه و من وسط نماز با اون حالت خوابالود داشتم فکر میکردم چرا من رفتم رکوع؟ من تنها رفتم رکوع؟ یا بقیه هم رفتن؟ یعنی اون الله اکبر هم جزء سوره بوده و من اشتباهی فکر کردم باید برم رکوع؟ یعنی نماز به این طولانی ای که دارم میخونم رو خراب کردم؟ حالا چیکار کنم وسط نماز جماعت؟ اصلا شاید رکوع نرفتم؟ بعد از نماز از بغل دستیم بپرسم؟ ( حالا شما بگید این نماز بود یا عمل فکر و اندیشه؟) خلاصه اینکه نماز پس از نیم ساعت تموم شد و من از خانوم کناریم درباره ی اون رکوع پرسیدم که تو متوجه شدی من برم رکوع؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفت آره دیگه، سوره سجده دار بوده همه رفتیم رکوع. بعد از نماز که به آقا سید گفتم، متوجه شدم ما همه خیلی پرت بودیم!! آقا سید گفت ما که پشت امام جماعت بودیم که برای سجده ی سوره رفتیم سجده و نه رکوع و ما زنها که طبقه ی اول مسجد بودیم و اون جلو رو نمیدیدیم همه رکوع رفته بودیم!!! من که اصلا متوجه نشده بودم آیه سجده دار بوده و فکر میکردم مثل همیشه سوره تموم شده و باید بریم رکوع و بعد هم سجده و همینطور ادامه ی نماز!!!) وسط نماز  که خیلی ها هم وسط نماز خوابشون برده بود بخاطر طولانی شدنش، برگشتیم هتل خوابیدیم و بعد از صبحانه ساعت حدودا 8 به سمت جده و وطن حرکت کردیم

 

______________________________________________________________

راستی به زودی از آقا سید و زن آقا سید رونمایی میشود، به تعدا زیاد، بدون رمز!

 

پی نوشت از آقا سید :

دلم اندازه ی بقیع

قد سادگی خانه ی پدرم محمد

مثل گم شدگیه من از مادم زهرا

برای آن خاک گم شدست

کعبه ی آرزوهای تمام نشدنی

شهر من مکه ی من

یک نفر هست که اینجا

پس هر قطره ی اشکی

حسرت دیدار تو را

میکشد به دندان

کعبه ی آمال من، کجایی؟

موضوع مطلب : ماه عسل-حج
زن آقا سید|٢٧ خرداد ۱۳٩۱|۳:٠٧ ‎ب.ظ| نظرات ()