عاشقانه های آقا سید و زنش

سر راهم گلبرگ رز قرمز و بستنی خریدم، چند دقیقه قبل از افطار رسیدم خونه، ژله درست کردم و رفتم سراغ پله ها، جارو کردم، استیک نوت ها رو آوردم و از وبلاگی که قبلا سیو کرده بودم، شعرهایی رو انتخاب کردم و نوشتم و یکی یکی استیک نوت ها رو روی پله ها چسبوندم، شمع ها رو گوشه ی پله ها گذاشتم و کنار هر شمع چند تا گلبرگ گذاشتم(عکسش). دو طرف درب ورودی دو تا شمع گذاشتم و کمی بیشتر گلبرگ کنار شمع ها.. با گلبرگ ها جلوی در نوشتم welcome و شمع ها رو ادامه دادم تا توی حال و محل پذیرایی که آماده کرده بودم. با آقا سید تلفنی حرف زده بودم، بهش گفته بودم 15 مین قبل از رسیدن بهم زنگ بزن.. خیلی دیر شده بود، یا باید دوش میگرفتم یا آرایش میکردم، به آقا سید زنگ زدم، پرسیدم تو هم برگردی خونه حموم لازمی که اگه آره ، دیگه منم صبر کنم رسیدی با هم دوش بگیریم.. دیگه لباسمو عوض کردم و شروع کردم به آرایش.. میدونستم دیر شده رسیدن آقا سید اما خیالم راحت بود که بهم زنگ میزنه.. آرایشم تقریبا تموم بود که صدای زنگ در اومد!!!!!!!!!!!! آقا سید بود!!! بهش گفتم قرار بود بهم خبر بدی، حالا باید کمی پشت در بمونی!! اون همه شمع رو تند و تند روشن کردم. سان شاین ها رو آوردم توی حال و بعد در رو باز کردم... قلبم تند تند میزد، خیلی شوق دیدنشو داشتم.گل بارون رو کلا فراموش کردم، استیک نوت ها رو یکی یکی جمع کرده بود(عکس شمع ها بعد از جمع کردن نوت ها)...بازی عددیمون هم 18+ بود.. اومد تو ، خیلی ذوق کرد خیــــــــــــلی.. گفت همیشه وقتی میام خیلی خوشحال میشم اما این بار بیشتر از همیشه ست خوشحالیم..کنار هم دراز کشیدیم، دستمو روی صورتش میکشم، میگم اگه گفتی این یعنی چی؟ میگه یعنی دورت بگردم!! میگم نه، یعنی قربونت برم!! اونم یه همچین کاری میکنه و من نمیتونم حدس بزنم و میگه اینم یعنی قربونت برم. بعد با انگشتش نوک بینیمو فشار میده و میگه این یعنی چی؟ میگم: بووووووق، میگه : نه دیگه باید دور اندیش باشی، این یعنی دلم ماشین میخواد!! بعد از حدودا 5 مین دوش گرفتیم و سان شاین ها رو خوردیم و یک شب زیبا مثل بقیه شب هایی که کنار همیم دوباره رقم خورد..

این 14 بیشتر از همیشه وقتمون رو با همدیگه گذرونیدم.. مثلا 14 قبل که اینجا بود ما 8 ناهار خونه ی مادر شوهرم بودیم، 3 تا خونه ی مادر خودم ، یکی خونه ی خواهر شوهرم و فقط 2 ناهار رو خونه ی خودمون و دوتایی خوردیم و بماند که هیچ شامی رو خونه ی خودمون نبودیم و همش بدون دعوت تلپ خونه ی مادر شوهرخجالت آقا سید میگه تو نمیخواد غذا بپزی، خسته میشی! البته نا گفته نماند که مادر شوهرم هم اونقدر به ما عادت کرده که اگه یه ناهار یا شام نریم ناراحت میشه و شاکینیشخند عزیزم، مادره خیلی مهربونیه، من خیلی دوستش دارم، اگه بگم اندازه ی مادر خودم دروغ نگفتم، یه فرشته ست. البته همه ی مامان ها فرشته هستن، همچنین مادر خودم.

اما این 14 ، این روزایی که آقا سید اینجاست رو بیشتر خونه ی خودمون بودیم و فقط 2 افطار خونه ی مادر شوهرم بودیم اونم با دعوت. تغییر روند زندگیمون به این مدل!!! هم دلیل خاصی نداره، فقط دوست نداشتم بقیه فکر کنن من زحمت آشپزی به خودم نمیدم و هم اینکه چون تازه عروسم! خیلی دوست داشتم توی خونه ی خودم آشپزی کنم.. تا اینکه کم کم آقا سید هم به این نتیجه رسید که درسته خانواده ش دوست دارن ما همیشه سر سفرشون باشیم اما به قول معروف دره دیزی بازه حیای گربه کجاستاز خود راضی

برای یکی از افطار هامون آقا سید سالاد درست کرد، البته طرحش رو شاید دیده باشین از قبل ولی آقا سید زحمتشو کشید دیگه.

یه شب افطار خونه ی پدریم دعوت بودیم که حدودا 12:45 شب بود که با آقا سید با ماشین پدرم رفتیم کلی توی شهر دور زدیم و کمی هم کنار دریا نشستیم.. کنار دریا پرنده پر نمیزد!!! رفتیم یکی از شلوغ ترین پارک های ساحلی اما حتی یه ماشین هم اونجا نبود!!! تا اینکه کنار دریا،نزدیکای مرکز شهر کمـــــــــی آدم بیکار مثل خودمون دیدیم و رفتیم نشستیم و تخمه آفتابگردان چیچک! خوردیم.

دو شب هم افطاری دادیم. شب اول خواهر آقا سید با خانواده که 5 نفر بودن و شب دوم کل خانواده آقا سید با خانواده خودم که کلا 26 نفر شدن. شب اول  قیمه درست کردم و شب دوم هم با کمک آقا سیدم مرغ شکم پر درست کردم با زرشک پلو و سالاد. من پیاز و گردو و کشمش سرخ کردم برای شکم مرغ، کیک و ژله درست کردم، هندونه ها رو شستم و تکه کردم، سبزی پاک کردم و شستم، زعفرون ساییدم و کلـــــــی هم ظرف شستم.. آقا سید هم سالاد درست کرد، مواد رو گذاشت توی شکم مرغ ها، دورشون رو زعفرون و ادویه و کره زد و همینجور با مرغ ها حرف میزدخندهبا نخ دندون دوخت و یکی یکی گذاشت توی سولاردم، 5 تا مرغ بود و حال رو جارو برقی کشید.. نزدیکای افطار زعفرون هم دم دادم برای شروع افطار. برای دسر هم سان شاین درست کردم البته با ابتکار وسطش تکه ای کیک وانیلی هم گذاشتمنیشخند از شام و دسر خیــــــــــلی تعریف کردن، واقعا خوشمزه شده بودن.

بعضی شبا و بعد از ظهر ها با هم فیلم نگاه میکنیم، بعضی فیلم ها هم که وقتی نقدشون رو میخونیم تازه میفهمیم فیلم چی بود!!! شبا کف پای هم رو کرم میزنیم، با هم میرفتیم گردش، یه بار هم دو ساعت دور شدیم از شهر با ماشین خواهر آقا سید و افطار رفتیم خونه ی یکی از دوستامون.

این روزا خیلی خوش میگذرن، خیــــلی.

اگه جزییات مرغ شکم پر رو گذاشتم بخاطر این بود که بدونید چیکار کردم و اگه شما جوره دیگه ای درست میکنید و توی شکمش مواد دیگه ای میزارین یا دورش بهم بگین خوشحال میشم. به هر حال تازه عروسم!!!! و توی آشپزی بی تجربهخجالت

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۱۱ امرداد ۱۳٩۱|۱۱:٤٦ ‎ق.ظ| نظرات ()