عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

با خودم قهرم چون تمام رویای زیبایی که برای آیندمون داشتیم رو خراب کردم.

گل نازم میخوام اینجا ازت تشکر کنم.

مرسی که این همه به فکره پیشرفته منی ،

حتی بیشتر از خودم

فقط امیدوارم دلتو نشکسته باشم.

آقا سیدم تو هر کاری از دستت برمیومد برای من کردی.

هر کتابی لازم داشتم برام خریدی.

جزوه ها رو هم که خودم نخواستم بخری

حتی حاضر شدی بخاطر من درسایی که اصلا به رشته ت ربط نداشتن رو بیای و با من بخونی با هم حفظ کنیم.

علاقه ت به درس خوندنم رو هم که همه جوره نشون میدادی

صبح که از خواب بیدار میشدم میپرسیدی : "داری درس میخونی؟"

هر وقته روز که تلفی حرف میزدیم بعد از سلام و احوال پرسی سریع میپرسیدی: " چیکاری میکنی، داری درس میخونی؟"

کاش بتونم محبتای تو رو جبران کنم عزیزم

مرسی گلم

مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

اما ...

من از درس خوندن زیاد خسته شدم.

نمیتونم برای کارشناسی ارشد بخونم.

خودمم باورم نمیشه اینا حرفای منن

هیچکس مثل من عاشق درس خوندن نبوده

تمام رویام این بود که برای کارشناسی ارشد قبول شم و بریم شمال و همونجا زندگی کنیم.

مهربانا ! کمکم کن روزی دوباره بتونم تحصیلمو ادامه بدم

کریما ! کمکم کن با همین لیسانس هم بتونم کاره خوبی پیدا کنم و از زندگیه کاریم راضی باشم.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠|۱٢:۳٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون