عاشقانه های آقا سید و زنش

هفتمین ماهگرد ازدواجمون رو به همسرم و خودم تبریک میگم.

اصلا باورم نمیشه که هفت ماهه زیر یه سقفیم، 7 ماه پر از عشق و شادی و البته دلتنگی هایی که عشق رو قشنگتر میکرد...

خدای خوب و مهربونم شکرت بخاطر یک سال و هفت ماهِ زیبا

______________________________________________

دوست داشتم امشب کیک درست  کنم که آقا سید گفت با مادرم و دختر خالم بریم شهر شما!

توی مسیر گوشیم رو برمیدارم که پیام تبریک این روز رو برای آقا سید بنویسم، مینویسم :

7 ماه در کنار تو و با تو ، چه زیبا گذشت...

حرف قشنگی به ذهنم نمیاد که بیشتر بنویسم، پیام رو سیو میکنم که بعدا کامل کنم و بفرستم..

چراغ ABS و بعد STOP ماشین در حین حرکت روشن میشه، اما مشکلی توی حرکت بوجود نمیاد، آقا سید زد کنار و ماشین رو خاموش کرد و دیگه روشن نشد!! رعد و برق بود و ما آرزوی بارون داشتیم، آقا سید هر چقد سعی میکرد، ماشین روشن نمیشد..به شوهرخواهرش زنگ زد که بیاد دنبالمون... جفت راهنماها از کار افتادن. باد شدیدی میومد، آقا سید یه چیز ابر مانندی سمت راست و با فاصله زیاد دید. پرسید اون چیه؟ که دختر خاله ش جواب داد ابره و بخاطر بارون زا بودنش مشکیه. به محض اینکه این حرفش تموم شد، همه جا تیره و تار شد، مشکیه مشکی و باد شدیدتر شد و جوری گردوغبار میومد که احساس میکردیم نیم ساعت دیگه اینجا بمونیم زیر خاک مدفون میشیم!! دو تا از شیشه ها بالا بود و دوتای دیگه بالا نمیرفتن.. توی اون تاریکی راهنماها کار نمیکردن. یه موتور با سرعت به پشت ماشین برخورد کرد اما چند متر جلوتر تعادلش رو بدست آورد  و به مسیرش ادامه داد، آقا سید از ماشین پیاده شد و با نور موبایل پشت ماشین ایستاد که اگه ماشینی نزدیک شد، برخورد نکنه... باد ماشین رو تکون میداد و کمی بارون... حدودا 30 تا 40 مین بعد شوهر خواهر آقا سید با ماشین دیگه ای اومد و باطری ماشین رو عوض کرد و ما اون ماشین رو برداشتیم و شوهر خواهر آقا سید هم با ماشین خودش برگشت... ما هم از رفتن منصرف شدیم، آخه توی شهر پدریم هم برقا قطع شده بود و ممکن بود بارندگی بشه و ما بارون گیر شیم!! هوا کمی بهتر شد اما باز هم گرد و خاک بود... خدا رو شکر سالم رسیدیم خونه..

مادر آقا سید گفت خانوم و دختر خاله رو پیاده کن و خودمون بریم جایی، که آقا سید گفت نه من هستی رو تنها نمیذارم.

الان هم آقا سید نشسته و فوتبال میبینه و من پشت لپ تاپ، هر چقد باهاش حرف میزنم اصلا نمیشنوه اما وقتی یه سوال فوتبالی میپرسم با یه عشقی سریع برمیگرده و جواب میده!

موضوع مطلب : عاشقانه ها / خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۳٠ مهر ۱۳٩۱|۱٢:٥٢ ‎ق.ظ| نظرات ()