عاشقانه های آقا سید و زنش

جمعه ای که گذشت بینهایت خوش گذشت...

خوش گذرونی و دید و بازدیدی که ممکنه هر 6 ماه یک بار اتفاق بیفته... البته که آخرین بار خیــــلی قبل از عروسیمون بوده... با آقا سید و خانواده م برای عید قربان رفتیم کلی مرغ قربونی کردیم و دادیم فقرا.

بعدش دو تا از مرغ ها رو بردیم خونه ی دختر خاله م و بابا و مامانم با دخترخاله م و شوهرش مرغها رو تمیز کردن و تیکه تیکه و با چند تا ماهی کباب کردن برای ناهار،

هوا هم خیلی خوب بود.بعد از 7 ماه اولین بار توی جنوب... عمه و خانواده ش رو دیدیم. زن عموم و پسرش... و زن دایی مامانم که از وقتی عروسی کردیم هر دفعه که منو میدید یا مامانم، ما رو برای ناهار یا شام دعوت میکرد و کلی اصرار.. عصری رفتیم اونجا اما متاسفانه نتونستیم شام بمونیم.. مهمون نوازی و مهربونیشون من و آقا سید رو خیلی شرمنده کرد.. انشاالله ما هم جبران کنیم. خوشمزه یاده شیرینی های خوشمزه شون افتادم،دوباره دلم خواست! آخره شب هم داداشیم با ماشین ما رو برگردوند

موضوع مطلب : دلگردی
زن آقا سید|۸ آبان ۱۳٩۱|٥:۳۳ ‎ب.ظ| نظرات ()