عاشقانه های آقا سید و زنش

امروز بعد از نماز صبح یعنی 6:30 دیگه نخوابیدیم. آقا سید رفت نون و آش بگیره، خیلی اصرار کرد منم باهاش برم اما خیلی خوابالود بودم و نمیخواستم پیاده روی کنم، قبول نکردم. دراز کشیده بودم. وقتی رسید هنوز دراز کشیده بودم. ازش خواستم خودش چایی درست کنه و صبحونه رو آماده کنه(برای اولین بار). چاییش خیلی بد نبود، فقط نمیشد بخوریش! خودم دوباره چایی درست کردم.

آقا سید رفت خونه ی داداشش و منم رفتم توی آشپزخونه و ظرفا رو شستم. البته بازم خیلی اصرار کرد باهاش برم که نرفتم.

وقتی برگشت پیشنهاد دادم با هم پیاده بریم سمت خونه ی در حال ساختمون. خودش که باید میرفت، اما منم پیشنهاد همراهی دادم. خیلی نزدیک نیست اما دور هم نیست.

تو راه برگشت نم نم بارون ، پیاده روی رو خیلی دلچسب تر کرد.

برای ناهار میگو با (سبزی + لوبیا) پلو پختم، بدون اغراق بگم، فوق العاده شد.

بعد از ظهر شوهر خواهرِ آقا سید(طبقه پایین) زنگ زد و گفت هوا خیلی خوبه ، 4 تایی بریم بیرون... رفتیم بیرون از شهر و خیلی خوش گذشت. اونجا هم صدای بارون روی ماشین فوق العاده لذت بخش بود.

ساعت 6 هم آقا سید باید دانشگاه می بود که به جای داداشش بره کلاس. شوهر خواهرش گفت با ماشین من برو، دیگه برای اینکه توی مسیر تنها نباشه و هم اینکه هوا فوق العاده خوب بود و دلم نمیخواست توی خونه بگذره منم باهاش رفتم.

شام رو خونه مادر شوهر خوردیم و برگشتیم.

الان هم آقا سید جلوی تی وی دراز کشیده و ایکس * فاک*تور میبینه.. دانلودی هستن اما با کیفیت عالی. منم که پست مینویسم و بعدش شاید بتونم آقا سید رو راضی کنم کمی Firends ببینیم. خیلی قشنگه، من که عاشقشم، یه بار کامل دیدمش اما برای بار دوم دوباره از اول دوست دارم نگاه کنم. برای من یکی که بمب خنده ست!

 

ماریا جان برو ادامه مطلب. ببخش دیر شد


عکس ها رو که دیدی خبرم کن حذفشون کنم

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٢۱ آذر ۱۳٩۱|۱٠:٥٢ ‎ب.ظ| نظرات ()