عاشقانه های آقا سید و زنش

صدایت دو حس متناقض در من ایجاد کرد؛ حسی بین عشق و ـــــــــــــــ

نه نمیتوانم بگویم تنفر .

تنها دیدن روی ماهت در قاب کوچک گوشی همراه کمی آرامم کرد، خیلی بیشتر از آنچه فکرش را بکنی عاشقم کرد.

همونطور که توی پست "حضورت حس نمی شود اما ..." گفتم، یه شب قبل از رفتن آقا سید حالم به شدت بد شد. سر درد و کمر درد شدید + سرماخوردگی خیلی بد.. بعد از رفتن آقا سید با عمه م تماس گرفتم و خواستم چند روز بیاد پیشم بمونه . اومد اما بچه ش مریض بود و بهونه ی خونه ی خودشونو میگرفت. تقریبا یه روز و نیم پیشم موندن و بعد زنگ زدیم داداشم اومد دنبالمون و رفتیم خونه ی عمم. تا ظهر جمعه اونجا موندم. صبح جمعه آقا سید مرخصی گرفت اومد پیشم. حالم خیلی بد بود. سر درد و کمر دردم خوب شده بود ولی حالت تهوع داشتم و مرتب بالامیاوردم. دیگه منو برد بیمارستان. فشارم 7 بود. بهم سرم وصل کردن و بعد از تموم شدن سرم منو رسوند خونه ی بابام و خودش برگشت سر کار. تمام لحظات حالت تهوع داشتم و روزی 2 تا 3 بار هم .... (دیگه خیلی حالتون رو به هم نزنم!) اصلا غذا نمیتونستم بخورم. تا دراز کشیده بودم خوب بود ولی به محض اینکه مینشستم حالت تهوع شروع میشد. چون نمیتونستم غذا بخورم خیلی ضعیف شده بودم.. صبح یکشنبه با تمام بی توانی رفتم سونو. بابام هم باهام اومد و دکتر کلی اصرار کرد که بیا تو، شما هم میتونین بیاین و اشکالی نداره. اندازه ی یه توت فرنگی کوچولو بود. هیچی جز سیاهی ازش معلوم نبود. صدای قلبشو پخش کرد. تاپ تاپ تاپ .. تند و تند میزد. دکتر گفت قلبش 180 تا در دقیقه میزنه... حالم کمی گرفت. داخل من نشسته 180 تا واسه خودش میزنه و اینهمه بلا سرم میاره، اینهمه حالمو بد میکنه. رفتیم خونه و خواهرم شب توی گوشیش تقویم بارداری رو که بخاطر من دانلود کرده بود رو آورد نشونم داد که عکس بچه رو ببینیم چون حالا میدونستیم که تازه وارد هفته ی نهم شده، فداش بشم من فداش بشم من چقدر ناز و خوشگل بود. نشون داده بود که توی هفته ی نهم صورتش شکل گرفته ، دست و انگشت داره، پاهای کوچولوش رو که دیگه نگو... عاشقش شدم، با خودم گفتم تو خوب رشد کن، بزرگ شو، هر چی خواستی به سرم بیار، فقط خوب بمون



موضوع مطلب : عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|۱٠ دی ۱۳٩۱|٢:٥٠ ‎ب.ظ| نظرات ()