عاشقانه های آقا سید و زنش

این پست کاملا ادامه ی پست 195 هست.

آقا سید چند روز قبل از تموم شدن 14 روزش اومد مرخصی.. من خونه ی بابام بودم، حالم خیلی بد بود و همچنان نمیتونستم غذا بخورم، حتی نیم ساعت قبل از رسیدنش اس...غ هم داشتم. اومد پیشم با یه گل رز سفید با لبه های صورتی. قبل از اینکه برسه من به گل بیشتر از خودش فک میکردم!!! آخه بعد از عروسی این اولین بار بود که میومد خونه ی بابام دیدنم و تو دوره ی عقد هم تقریبا هیچوقت بعد از چهارده ش بدون گل نمیومد سراغم، واقعا اگه اون روز بدون گل میومد من افسردگی میگرفتم!! خیلی بد عادتم کرده. البته این گل آوردنش علاوه بر شاد کردن من، یه حس خیلی خوب هم به خانواده م میده، اینکه دامادشون، دخترشون رو دوست داره و دست خالی نمیاد پیشش.

خلاصه کنم، همین که چشم من به جمال آقا سید روشن شد، جون تازه ای گرفتم، غیر قابل باور بود که میوه هایی که آقا سید برام پوست میگرفت رو راحت میخوردم. پایین نشسته بودم و به مبل تکیه داده بودم و خیلی احساس بهتری داشتم.. اونقدر که بابام به آقا سید گفت خوب شد تو اومدی بلاخره ما بعد از 10 روز خنده ی دخترمون رو دیدیم. حدودا 2 ساعتی کنار هم نشستیم با مامان و بابام، چایی و میوه خوردیم و حرکت به سمت شهر آقا سید. به محض رسیدن رفتیم دکتر، بدون نوبت رفتم داخل و به دکتر گفتم، خانم به دادم برس که این ویارها دارن داغونم میکنن، یه دارویی چیزی بنویس که دارم میمیرم دیگه، 10 روزه غذا نخوردم..

با مصرف داروهای ضد تهوع حالم خیلی بهتر شد و کم کم تونستم غذا بخورم.. بعضی وقت ها هم که یادم میرفت دارو بخورم اما بودن آقا سید حالم رو خیلی بهتر کرده بود. اونقدر که مامانم بهم میگفت تو مریض شوهر بودی نه بچه!!

هر وقت میرفت سر ساختمون در حال ساختمون واسم گل میچید و میاورد. عکس دو تا از گل ها رو گرفتم اما الان بهشون دسترسی ندارم!

واسم یه شال و یه روسری گرفت، سوپرایز.

چند روز پیش هم یه رز قرمز گرفت واسم.

منم خیلی دلم میخواست یه سوپرایز خونگی واسش داشته باشم اما واقعا توانشو نداشتم و همچنین سرما اجازه نمیداد حتی یه لحظه لباس راحتی بپوشم توی خونه یا اینکه حتی به خودم برسم!!!

(*) : یه چیزی هیچوقت یادم نره

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|۱٥ دی ۱۳٩۱|٩:٢۸ ‎ب.ظ| نظرات ()