عاشقانه های آقا سید و زنش

آقا سید:

و زاده می شوی

بند نافت که می افتد

من هنوز برای تو

شعری نبافته ام

ولی برای هر لحظه ی قد کشیدنت

چه خواب ها که تعبیر نکرده ام

گور پدر ژکوند

برای هر لبخند آسمانیت

بلیط دنیا را پاره می کنم

برای بند بند انگشتانت

که قرار است

زیباترین سمفونی قرن را به پا کند

با شعرهایی که تو می سرایی

سپید پر رنگ

این شعر تمام می شود ولی

از سطرهای مانده

اندازه ی همین دنیا که تویی

دور تو می گردم

و بر گونه هایت

که از باغ های انار برمیگردند

بوسه می زنم

و امروز

همین امروز که جهان را فاتح می شوی

زیباترین روز خدا خواهد بود


جمعه 14 تیر ترسِ اینکه کیسه ی آبم پاره شده باشه ما رو کشوند شهر پدریم و بیمارستان. گفتن کیسه ی آبت رو داری اما دهانه ی رحمت یک فینگره برو و استراحت مطلـــــق داشته باش تا حداقل بچه ت 5 روز دیگه بمونه و کامل تر بشه با توجه به اینکه دو روز بود وارد هفته 36 شده بودم  و همچنین گفتن برو خونه ناهار بخور و بعد بیا که از جنین نوار قلب بگیریم. بعد از ناهار رفتیم بیمارستان دیگه ای و ماماهای اونجا کلی حرف زدن درباره بیمارستان قبلی که رفته بودم و اینکه چطور تونستن اجازه بدن برم خونه!!

خلاصه اینکه من با دهانه ی رحم یک فینگر و کیسه ی آب پاره و بدون هیچ درد و انقباضی ساعت 4 بعد از ظهر جمعه بستری شدم برای تولد گل پسرم..

من و آقا سید تنها رفته بودیم بیمارستان. خانواده خودم خارج از استان بودن و به خانواده آقا سید هم نگفته بودم که مامانم نیست که این همه راه با ما بیان بیمارستان و بعد هم خبری نباشه!چند ساعتی گذشت، زیر سِرم بودم که یکی از خدمه ها اومد و گفت مامان و بابا و بی بی (مادر شوهرم که بی بی صداش میکنم) و شوهرت و خواهرت بیرونن.من که تا چند دقیقه ی پیش احساس تنهایی و درد میکردم وقتی فهمیدم همه بخاطر من اومدن اونقدر خوشحال شدم که یه لحظه بغضم گرفت. این خدمه مرتب به بهونه های مختلف میومد اتاق من و از من برای خانواده م خبر میبرد. مامانم و آقا سید بهش پول داده بودن برای گزارش لحظه به لحظه!!اون شب علاوه بر خانواده خودم و مادر شوهرم، خواهر بزرگه آقا سید و جاری دوم هم اومده بودن که خیلی غیر منتظره بود و اصلا فکرشم نمیکردم و توقعی هم نبود.. بعدا بهشون زنگ زدم و تشکر ویژه کردم.

زایمان طبیعی بدون درد رو انتخاب کرده بودم.. وقتِ درد، با خودم گفتم به چیزای دیگه ای فکر کنم که ذهنم از درد و فکرش منحرف بشه شاید کمتر درد بکشم!! ناخوداگاه اولین فکری که به ذهنم اومد اولین دیدارمون بود، لحظه به لحظه ش... گوشه ی چشمم خیس شد، سریع تر از قبل ذهنمو منحرف کردم سمت درد.. تحملش راحت تر بود، لااقل گریه نداشت.

2 سال و 10 ماه انتظار، برای هردومون. بعد از 2 سال و 10 ماه، بعد از خواستگاری دوم، خواستیم همه ی کارها رو زودتر بکنیم، این بار نذاریم هیچ مانعی سد راهمون بشه. فردای خواستگاری رفتیم آزمایش خون. دو روز بعد جوابش رو گرفتیم.. آزمایش خونتون مشکل داره..باید یه آزمایش دیگه بدین.. دوباره مشکل داره، یک ماه آهن درمانی.. بعد از یک ماه دوباره آزمایش... هیچوقت یادم نمیره پاهام رو که دوون دوون سمت آزمایشگاه میرفتن، با یه سرعتی که آقا سید بهم نمیرسید و وقت برگشتن، نا امیـــــد روی زمین کشیده میشدن و حالی برای راه رفتن نبود.. جالب اینجاست که جواب آزمایش ها تعجب برانگیز بود، هر دفعه یه چیز مسخره ای درمیومد که حتی مسئول آزمایشگاه هم نمیتونست باور کنه.. و متاسفانه چون توی اسفند بود، دکتر متخصصشون مرخصی بود و نبود که جواب آزمایش ها رو بررسی کنه.... آزمایشگاه اجازه ی عقد نمیداد. خیلی باهامون حرف زدن که منصرف شیم. میگفتن نمیتونید بچه دار شین.

2سال و 10 ماه انتظار حالا باید اینجوری تموم میشد. اما این بار آقا سید مصمم تر از قبل اومده بود جلو.. با تعهد میتونستیم عقد کنیم. پدر من و مادر آقا سید و خودمون دو تا رفتیم و تعهدنامه رو امضا کردیم.. راضی شدیم به زندگی با هم حتی بدون بچه.. برای کلاس عقد که رفتیم یه کتاب و یه برشور دادن که با روبان قرمز بسته بود. آقا سید توی کلاس بود و من بیرون منتظرش نشسته بودم، برشور رو باز کردم که بخونم، فقط درباره ی مادر شدن نوشته بود، بغضم گرفت و نخونده، جمعش کردم..بعد از عقد، برای پیگیری وضعیت خونمون، رفتیم پیش متخصص خون، جواب آزمایش ها کاملا متفاوت بود.. ما مشکلی برای بچه دار شدن نداشتیم.

بگذریم... دردها رو کم و بیش کشیدم، با یه مامای خیلی مهربون که مثل مامای خصوصی از اول بالا سرم بود تا آخرین لحظه، باهام حرف میزد، آرومم میکرد، راهنمایی میکرد، و مرتب میگفت: تو چقدر آرومی!!!زایمان بدون درد بود، اما بازم درد داشت، یعنی یه جور مسکن بود. اما ماما از اون همه آرومی من تعجب کرده بود، از اینکه جیغ و دادهام کمه. اما به آخراش که رسید یعنی نزدیکای ساعت 2 دیگه صدام بالا رفت!!!! رفتیم اتاق زایمان و یک عدد سید مهدی خوشگل موشگل و نانازی در 35 هفته و 2 روزگی به دنیا آوردیم..

رفتن و لباس هاش رو از مادرم گرفتن.. توی سفر حج یه سیسمونی برای بچه ای که نداشتیم گرفتیم. یکی از لباس هاش رو بردم و طواف دادم به پرده ی خونه ی خدا و درش کشیدم به امید اینکه بعد از تولد فرزندم با اون بپوشونمش.. دفعه ی اولی که بعد از پیاده روی فکر کردم کیسه آبم پاره شده، همون لباس رو با چند تا لباس دیگه گذاشتم توی کیفم  برای اینکه اگه یه وقت زایمانم غیره منتظره بود،آماده باشن.. بعد از زایمان خیلی خیلی درد داشتم و اصلا حواسم هم ببه اون لباس نبود و حتی آقا سید و مادرم هم حرفی درباره اون لباس به پرستار نزده بودن . پرستار دو لباس روی هم به سید مهدی پوشوند و خدا خواست لباس طواف داده شده اول پوشیده بشه. خدا جونم با تمام وجودم ازت متشکرم.


لحظه ی تولدش، لحظه ی خروج یک باره ش، بهترین لحظه ی زندگیم بود..

از اینکه زایمان طبیعی رو انتخاب کردم بی نهایت راضی هستم، فقط بخاطر تجربه ای که از دست دادنش، مساوی با حس نکردنِ شیرین ترین لذتِ زندگیه..

فردای زایمان من مرخص شدم اما سید مهدی عزیزم بخاطر تولد زودتر از موعدش، سه روز بستری بود..آقا سید میگفت وقتی از پشت در، صدای ناله هاتو میشنیدم، با خودم میگفتم اگه دنیا رو هم به پاش بریزم کمه... عکس دسته گل و هدیه ها رو بعدا به همین پست اضاف میکنم.. بخاطر پسرکم فعلا خیلی وقت ندارم.

بعد از سه روز که سید مهدی رو آوردیم خونه، خانواده آقا سید همه به جز خانواده ی داداش بزرگه اومدن. از شوهرِ خواهر بزرگه آقا سید خواستیم توی گوش پسرک اذان و اقامه بگه که با صوت بلند و خیلی قشنگ یه آیه از قرآن رو خوند و اذان و اقامه.. خیلی دلم میخواست کام پسرم رو با تربت کربلا باز کنم اما زایمانم اونقدر غیر منتظره بود که کلا فراموش کردم. دلم میخواست توی دوره بارداری ختم قرآن کنم، که نتونستم. نوشته بودم میخوام دعای عهد بخونم هر روز صبح که نتونستم. این اواخر حدیث کسا رو شروع کرده بودم که 40 شب بخونم که به 35 تا که رسید پسرک هوس بیرون اومدن کرد و 5 تای دیگه رو با هم قبل از زایمان خوندم.

امروز، گل پسرم، سید مهدی عزیزم، وارد سیزدهمین روز زندگیش شده. این سیزده روز پر بود از حسای ناب، تجربه های شیرین و دوست داشتنی و عشق و عشق و عشق و من یه بار دیگه عاشق شدم، عاشق پسری از جنس پدر.. پسرمون بی نهایت شبیه پدرشه..

  و اولین بوسه ی زندگیش رو پدرش رو گونه هاش گذاشت..

___________

دوستای عزیزم، زردی سید مهدی نازنینم پایین که نمیاد هیچ، روز به روز بالاتر میره.. خواهش میکنم واسه ش دعا کنید...

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عشق دوم(پسرکمون) / هدیه ها
زن آقا سید|٢٧ تیر ۱۳٩٢|٦:۳٩ ‎ب.ظ| نظرات ()