عاشقانه های آقا سید و زنش

امروز صبح ساعت 9 سید مهدی از خواب بیدار شد و اومد توی هال، منم توی اتاق، خواب و بیدار بودم. وقتی اومدم بیرون، دیدم نشسته داره بیسکوییت میخوره، بچه م چقدر گرسنه بوده!!! کمی هم روی کف ریخته بود که باید جارو بشه، اما کی؟ الله اعلم!!

حدودا ساعت 11 بود که سید مهدی رو بردم خونه ی عمه بزرگه ش که با بچه ها بازی کنه و خودم برگشتم خونه، کف آشپزخونه رو تمیز کردم و بعدش سرویس بهداشتی رو شستم، سرویس بهداشتی به ظاهر تمیز ، حدودا یک ساعت وقت برد. با اسکاج بین تمام کاشی ها کشیدم و بعدش هم با جوهر نمک شستم و بعدش یه دوش عااااااااااااالی در نبود سید سید مهدی و با خیال راحت.

برای ناهار خونه ی خواهر شوهر دعوت بودیم. رفتم اونجا. دیدم سید مهدی شارژِ شارژ نشسته. حسابی با بچه ها بازی کرده بود و مادر آقا سید هم بهش قورمه سبزی با پلو داده بود و اینگونه شد که سید مهدی اولین قورمه سبزی زندگیش رو هم تجربه کرد!!!! مادرشوهرم گفت خیلی دوست داشته. بعد از ناهار دو تا خواهرای آقا سید از خاطرات بچگی آقا سید تعریف کردن واسم، خیلی خندیدیم و خیلی قربون صدقه ش رفتم توی دلم و برای هزارمین بار عاشقتر شدم... نمیدونم چه حسیه که منو عاشق خاطرات بچگی آقا سید میکنه! یکی از اون خاطرها این بود: با سنگ توی دستش!!! گنجشک میزده و بعدم پوستشو میکنه و درسته کباب میکرده میخورده!! توی سن قبل از دبستان!!!! میبینید چه شکارچی ای بوده شوهرم؟!!! فقط با دست و سنگ!!!!

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|۱ خرداد ۱۳٩۳|۱:٥۳ ‎ب.ظ| نظرات ()