عاشقانه های آقا سید و زنش

شهریور امسال آقا سید توی یه رشته ی مرتبط با کارش و غیر مرتبط با لیسانسش برای ارشد توی یه دانشگاه خیلی دور غیر انتفاعی قبول شد، برای ترم بهمن.. این یعنی علاوه بر 14 روز کاریش، باید وقتی رست بود روزهایی رو میرفت دانشگاه که به صورت پراکنده! حدودا یک هفته می شد. تصمیم گرفتیم بریم استان همسایه ی دانشگاه آقاسید، که به دانشگاه نزدیک تر باشیم و چون برادر آقاسید هم اونجا زندگی میکرد، تحمل غربت رو واسمون آسونتر می کرد. خیلی هم مصمم بودیم و چون شهر خییلی بزرگی هم بود تصمیم گرفتیم بریم و برای همییشه اونجا بمونیم.. یکی دو ماهی هم محکم روی تصمیممون بودیم تا اینکه یه روز.....

توی پرانتز اینا رو داشته باشید تا بعد ادامه بدم ( ما و خانواده مادرشوهرم توی یک خونه ی دو طبقه، دو واحد مستقل زندگی میکنیم. مادر شوهرم یه زن تقریبا مسن که از وقتی آقا سید 3-2 ساله بوده خودش به تنهایی کار کرده و تنها، بچه هاشو بزرگ کرده.. زن خیلی مهربونیه و تا الان که دقیقا 4 ساله عروسش شدم خدا رو شکر با هم مشکلی نداشتیم)

... با خودم فکر کردم رفتن ما، خیلی توی روحیه مادر آقا سید تاثیر بد میزاره، ناراحت میشه، دلتنگ میشه و طاقت دوری از بچه هاشو نداره. هر دفعه که داداش بزرگه ش میان برای تعطیلات، وقت رفتنشون پشت سرشون خیلی گریه میکنه و ... توی همین افکار بودم که تصمیم گرفتم بخاطر دل مادر آقا سید هم که شده، توی همین شهر کوچیک بمونیم و آقا سید هم دانشگاهش رو بره و روال زندگیمون هم همین طور بمونه به این امید که بخاطر این نیتم و بخاطر نشکستن دل مادر آقا سید که خودش هم سید هست خدا به زندگیمون خوشبختی و شادی و توان تحمل دوری ها رو بده.

فردای روزی که این تصمیم رو گرفتم، قبل از اینکه حتی با آقا سید درمیون بزارم، آقا سید زنگ زد و گفت یه موقعیت کاری عالی مرتبط با رشته لیسانسم توی اداره مون واسم پیش اومده و اگه جور بشه اصلا لازم نیست برم ارشد بخونم.. با خودم گفتم مزد تصمیمم رو گرفتم. خدا پاداش این کارم رو بهم داد هر چند که اصلا توقع همچین چیزی رو نداشتم و اصلا همچین چیزی از خدا نخواسته بودم.

آقا سید یکی دو ماهی درگیر این ارتقاء شغلی بود و برای انتخاب واحد هم اقدام نکرد تا اینکه بلاخره شامل این ارتقاء نشد و کارش جور نشد.. الان هم که دارین این پست رو میخونید آقا سید شروع به تحصیل برای ارشد توی رشته ای غیر مرتبط با رشته ی لیسانش توی یه شهر دور کرده.

نمیدونم کجای کارمون اشتباه بود، نمیدونم وسطای این راه کوتاه چه خطایی کردیم که خدا چیزی رو که میخواست بده، نداد.. اما شک ندارم که هیچ برگی بدون حکمت خدا از درخت نمی افته.. این دومین باری بود که برای آقا سید موقعیت رفتن روی سمت لیسانس تا نیمه ها جور میشد اما به سرانجام نمی رسید. شک ندارم که خدا برای ما زندگی بهتری میخواد ، همون چیزی که ما نمیدونیم چیه و گاهی از مسیر راستش منحرف میشیم و تلاش برای رفتن به سمت چیزی که خودمون میدونیم بهتره میکنیم اما باز خدا جلومون رو میگیره و میزاردمون توی مسیر درست. خدایا شکرت.

همه ش 3 ترمه. من تحمل میکنم. خدای خوب و مهربونم به پسرکمون هم توان تحمل بده.

____________________________________

از اینا بگذریم... سال هم تحویل شد. و تا لحظه ی سال تحویل و دو سه ساعت بعدش من مشغول کارای خونه داری بودم!! سین های سفره ی هفت سین در آخرین دقایق توی جاشون قرار گرفتن، عیدی سید مهدی در 30 ثانیه آخر لای قرآن جا گرفت و در 5 ثانیه آخر من و آقا سید کنار هم پای هفت سین نشستیم!! هفت سین رو روی میز چیدم اما بعد از سال تحویل توی دکور کابینت جاشون کردم، از دست سید مهدی شیطون!!

از سه روز قبل از عید شروع کردم به شیرینی پزون!! خیلی دوست داشتم شرینی های متنوعی درست کنم اما این کار واقعا با وجود سید مهدی برام وقت گیر و پر زحمت و خسته کننده بود. شبها و ظهر ها که میخوابید یا ساعاتی توی بیداریش مشغول بودم اما متاسفانه نتونستم اون تنوع دلخواه رو توی شیرینی هام داشته باشم و فقط تونستم شکوفه های وانیلی، بیسکویت های تزیین شده مدل شیرینی آلمانی و Thumbprint cookiesرو آماده کنم(ببخشید که توی ظرف سرو نیستن، هر کدوم رو که آماده کردم، عکس گرفتم اما وقتی توی ظرف سرو چیدم فراموش کردم عکس بگیرم!)

قرار بود آقا سید صبح یکم بیاد خونه و بعد از ظهر همون روز هم برگرده سر کار. 29 اسفند سالگرد عروسیمون بود. برای سالگرد عقد، آقا سید قبل از من تبریک گفته بود و دلم میخاست سالگرد عروسی رو من زودتر تبریک بگم. 28 م، شب ، اونقدر خسته بودم که توان فکر کردن و نوشتن پیام قشنگ رو نداشتم، با خودم گفتم صب بهش پیام میدم. صبح با صدای سید مهدی از خواب بیدار شدم، دوباره خوابوندمش و خودم اومدم توی هال، روی مبل دراز کشیدم. چند دقیقه بعد صدای در اومد، بلند شدم در رو باز کنم، یه دسته گل پشت در دیدم اما نمیتونستم ببینم توی دست کیه! اما مطمئنم شدم آقا سیدِ! در رو که باز کردم، بـــــــــله، خودش بود. به جای صبح یکم، صبح بیست و نهم مرخصی گرفته بود و سوپرایزی اومده بود خونه! با دسته گل و بسته ی شکلات به مناسبت سالگرد عروسیمون..

 شب عید تصمیم گرفتیم برای فردا ناهار مهمون دعوت کنیم. آقا سید رفت بیرون و با کلی خرید برگشت. من تا 5:06 صبح مشغول آماده کردن تدارکات مهمونی بودم. روزهای قبلش هم که بخاطر شیرینی پزی ، خواب درست و حسابی نداشتم. صبح با آقا سید دوتایی رفتیم پایین برای تبریک عید و بعدش هم با مشورت و اجازه از مادر شوهرم، کل خانواده آقا سید رو برای ناهار دعوت کردم. 8 تا خواهر و برادر هستن، با همسر و بچه ها ناهار خونه ی ما بودن.روز مهمونی من حســـــابی خسته بودم! اما از اینکه مهمان داشتم خیلی خوشحال بودم، من عاااااشق مهمانم، خیلی زیاااااد.

________________________

بچه ها سریع بیاین اینجا، اینستاگرام، به زودی تمام عکسایی که توی وبلاگ هستن از اول تا الان رو اینجا خواهید دید:

happymarriage1

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|٤ فروردین ۱۳٩٤|۱٠:٠۱ ‎ق.ظ| نظرات ()