عاشقانه های آقا سید و زنش

سکوت شب تو خونه ی ما وقتی معنی پیدا میکنه که پسرک 20 ماهه ی این خونه خوابه.

ساعت 22:20 هست. پسرک رو که توی بغلم خوابیده، میزارم توی رختخوابش و بسم الله به تمام کارهایی که منتظر بودم بعد از خواب پسرک انجام بدم.

به مناسبت دهه ی فاطمیه، ده روز (عصرها) توی خونمون روضه داریم. امروز روز چهارمش بود. برای فردا، استکان ها رو آماده کردم. همه روی توی سینی چیدم و دکور بالای سولاردم رو کنار زدم و اونجا، جاشون کردم. پارچ و لیوان رو برای آب یخ توی دکور جلوی کابینت ها گذاشتم. فلاکس چای رو هم تمیز کردم و سر دست گذاشتم. تمام این ظرفا توی کابینتای بالا جا شدن و ترجیح میدم سر دست باشن تا اینکه هر روز یه بار چهارپایه بزارم و برم بالا بیارم و یه بارم دوباره برم روی چهارپایه و توی کابینت جاشون کنم. بعدم سبزه هام (ماش و عدس) رو که همین امشب رفته بودن توی ظرف مخصوصشون رو یه جای آشپزخونه استتار کردم!! لباسشویی، کدبانوی عززززیز خونه رو روشن کردم و بعدش مقداری برنج (با آب و گلاب!) برای شله زرد مراسم فردا خیس کردم. سبد پذیرایی برای اهل منزل! بردن مهمون ها و پودر کاپوچینو ها رو آماده کردم. یه بسته گوشت و یه بسته سبزی قورمه از فریزر منتقل کردم به یخچال برای ناهار فردا که غذای مورد علاقه ی آقا سید باشه و بعدش رفتم سراغ ظرفا. خیلی کم بود! زود شستم و رفتم آشغال ها رو جمع کردم از اتاقا و آشپزخونه و بردم پایین. دیگه کار لباسشویی هم تموم شد همون موقع و وقتی صدای بوق بوقش بلند شد از ته دلم ازش تشکر کردم و واقعا دلم میخواست دستشو ببوسم! دوباره رفتم پایین، لباسا رو، روی بند پهن کردم و الان هم که در خدمت شما هستم، یک خانم خانه دار که کمی خسته ست..

به امید صبحی پر از خانه داری و کدبانوگری ؛ شب همگی بخیر

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۱٧ اسفند ۱۳٩۳|۱٢:۳٤ ‎ق.ظ| نظرات ()