عاشقانه های آقا سید و زنش

شنبه 8 فروردین:

با خواهر و برادرم داریم سریال در حاشیه رو میبینیم. از غروب تا چند دقیقه قبل خیلی دعا کردم امشب آقا سید بیاد خونه پدریم پیش ما. به عمه م هم لحظه ی اذان مغرب گفتم حالا که داری به بچه ت شیر میدی و لحظه ی اذان هم هست دعا کن امشب بابای ما هم بیاد. امشب رستش شروع میشه اما میره خونه خودمون که فردا با ماشین با مادر و خانواده داداشش بیان خونه پدریم. برای ناهار دعوتن. ساعت 10:30 بهش زنگ زدم گفت تازه رسیدم خونه و فک نمیکنم امشب بیام، الان هم دارم میرم خونه ی داداشم، همه جمعن اونجا، برای شب نشینی. دیگه کاملا نا امید شدم، اصلا هم توقع نداشتم شب بیاد اینجا، فردا دوباره بره دنبالشون. اما در کمال نا امیدی آقا سید وسط سریال در حالی که توی هال دراز کشیده بودم، کنارم نشست و دستمو گرفت و من  وقتی متوجه حضورش شدم که دستمو گرفته بود.

خدایا شکرت

-------------------------

سه شنبه 11 فروردین:

من و آقاسید و سید مهدی، خانواده پدریم و خانواده دوتا عمه هام و خانواده عمو کوچیکم، همه با هم، ناهار رفتیم کنار یه چشمه ی درون استانی!! حسابی خوش گذروندیم، مخصوصا سید مهدی که عاشق آب و کلی هم آب بازی کردی.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|۱٢ فروردین ۱۳٩٤|٩:٤٩ ‎ق.ظ| نظرات ()