عاشقانه های آقا سید و زنش

دارم یه سخنرانی درباره مشکلات زندگی گوش میدم، دکتر مشاور حرفش میرسه به حضرت زینب و امام حسین. به یاد حضرت زینب گریه م میگیره، پسرم متوجه میشه، صدام میزنه، برمیگردم سمتش ،لبخند میزنم و زود رومو ازش برمیگردونم و ادامه میدم، چندبار صدام میزنه و منم واسش لبخند میزنم و سریع رومو برمیگردونم. گریه م کمی بیشتر میشه، میاد کنارمو میگه مامانی بخند، بخند، مامانی بخند.

موضوع مطلب : کوچک های بزرگ زندگی
زن آقا سید|۱٠ امرداد ۱۳٩٤|۱۱:٥٥ ‎ب.ظ| نظرات ()