عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

جشنی نباشد زیبا تر از این

شمع از تو روشن، کیک از تو شیرین

 

امروز 30 شهریور ....

حدودا 11:30 صبح به برادر شوهرم زنگ زدم و ازش خواستم بعد از ظهر ساعت 5:30 به شوهرم زنگ بزنه و ازش بخواد که بیاد خونشون.

پشت لپ تاپم نشسته بودم و متن تولدت مبارک رو مینوشتم. ساعت لپ تاپ و گوشیم یک ساعت اختلاف داشتن و من نمیدونستم کدوم درسته و منتظر تماس برادر شوهرم بودم به این امید که اون خودش سر ساعت زنگ میزنه. رفتم کنار آقا سیدم و ....

و فکر میکردم ساعت 5:30 هست که آقا سید جان ساعت رو اعلام کردند و بـــــــــــــله ... ساعت 6:30 . با عجله بهش گفتم زود زود پاشو برو پنچر گیری لاستیک ماشین رو درست کن( همین روز صبح پنچر شد تو خیابون و با همدیگه عوضش کردیم، عوض کردن با آقا سیدم نظارت هم با من ) . بهش گفتم عجله دارم میخوام برم بیرون زود باش، دیگه خودش میدونست تولدش هست و میدونست یه برنامه هایی دارم بخاطر همین دیگه چیزی نپرسید و رفت... وقتی میرفت بهش گفتم قرار بود داداشت بهت زنگ بزنه اما انگار یادش رفته....

اون رفت و منم سریع شروع کردم به باد کردنه بادکنک ها، یکم دیر شده بود. بعد از چندیـــــــــــــــــــــن سال اولین بار بود که بادکنک باد میکردم. تنهایی روی پایه وصلشون کردم ( به سختی!! ) و با آژانس اول رفتم گل فروشی و دو تا شاخه گل آبی و صورتی که از قبل سفارش داده بودم رو گرفتم ، بعدش کیک فروشی و آخرش هم کافی شاپ.

چون دیر کرده بودم میزی رو که رزرو کرده بودم دو کفتر عاشق گرفته بودن. به زور بلندشون کردیم، تکون نمیخوردن!! و شروع کردم به تزیین صندلی ها. وقتی کارم تموم شد از کافی شاپ رفتم بیرون و زنگ زدم به آقا سیدم و بهش گفتم من توی خیابونه ؟؟ هستم بیا دنبالم.

اعترافات بعد از جشن 1؛آقا سید: وقتی آدرس دادی من اون کافی شاپه یادم اومد و متوجه شدم میخوایم بریم اونجا.

وقتی رسید بهش گفتم ماشین رو پارک کن بریم اینجا بستنی بخریم و بریم خونه.

اعتراف 2: وقتی گفتی بستنی ذهنم کلا منحرف شد و باورم شد که میخوایم فقط بستنی بخریم.

از پله ها رفتیم بالا و پشت در کافی شاپ بوسیدمش و بهش گفتم تولدت مبارک عزیزم و از اونم تشکر...

و بازم فکر میکرد هدف بستنیه.. اصلا به ذهنش خطور نکرد که چرا کل روز بهش تبریک نگفتم و درست همین جا پشت دره جایی که میخوایم بستنی بخریم باید تبریک میگفتم... فداش بشم من که خوشحال بودم که متوجه نشده . وقتی دره کافی شاپ رو باز کردم و میز رو دید کلی ذوق کرد و با خنده :اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ

نشستیم پشت میز. اونقدر سوپرایز شده بود که تا یک دقیقه اصلا نمیتونست حرف بزنه. منم از ذوقه اون کلی ذوقم گرفت و خیلی خوشحال شدم که تونستم غافلگیرش کنم..

28 تا شمع به مناسبت 28 سالی که گذشت باید خاموش میشد. چهار رنگ شمع داشتم.گفتم رنگ سفید رو اول میزنم بخاطر پاکیت عزیزم، شمع صورتی (به جای قرمز!) بخاطر عشقت گلم، شمع آبی بخاطر آرامشت و شمع زرد بخاطر مهربونیت. با هم شمع ها رو روشن کردیم.

واسش شعر تولد خوندم و فیلم گرفتم و بعد از فوت کردن شمع ها گفتم: یادت رفت آرزو کنی گلم

- من به آرزوم رسیدم عزیزم.

هدیه رو گذاشتم واسه مرحله ی آخر...

کیک رو برید و من همینجور که فیلم میگرفتم خیلی دلم میخواست تکه ی اول کیک رو بزاره توی دهان من اما نمیشد بگم که !!

وقتی چنگال رو آورد طرف من کلی ذوق کردم...

مِنو رو آوردن و تلخی قهوه ی اسپرسو رو با شیرینی وجود شیرینم نوشیدیم + لیموناد

و حالا هدیه...

خواستم حدس بزنه، طاقتش کم شده بود ، نمیتونست حدس بزنه، از جوراب تا پیرهن، هر لباسی که مرد میتونست داشته باشه رو میگفت و همچنین کتاب... اما همش اشتباه بود و منم نمیذاشتمش بازش کنه ولی اصلا نتونست حدس بزنه.

- عطر GIVENCHY

با هم برگشتیم خونه ی ما. من سریع اومدم بالا و آهنگ های تولدت مبارک رو پلی کردم و قتی اومد تو یه دنس قشنگ دو نفری اجرا کردیم... این رقص آخری که خیلی چسبید واقعا خوشم اومد وقتی همدیگه رو توی آغوش گرفته بودیم و می رقصیدیم.

پی نوشت از آقا سید:

این تولد همیشه به یادم میمونه... کادوی زیبایی که تو هدیه دادی، یه عطر خوشبو به خوشبویی خودت، واقعا به دلم نشست، خیلی ذوق کردم خیلی ...

چیزی که بیشتر از همه چیز برام ارزش داشت تلاش تو واسه شاد کردن من بود. باید بگم واقعا خوشحالم کردی. چقدر مهربون بودی امشب. مرسی همسرم که یه شب به یاد موندنی برام درست کردی. دوست دارم.

 

عکس ها در ادامه مطلب


 

 

کیک تولد:

میز تولد :

هدیه :

 

نمایی از کافی شاپ :

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد) / جشن ها / هدیه ها
زن آقا سید|پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠|۱۱:٤٦ ‎ق.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون