عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

اصلا دست و دلم به درس نمیره.

چسبیدم به این لپ تاپ و از این وبلاگ به اون وبلاگ از این کشور به اون کشور ...

30صفحه ترجمه دارم که 15 صفحه ش رو باید شنبه آماده باشم برای کنفرانس؛

هنوز یه خطش رو هم ترجمه نکردم.

هی مامانم صدا میزنه:

- بیا آشپزخونه کمکم

+ دارم درس میخونم. وقت ندارم

میدونم که اصلا وقت ندارم. میدونم که ترجمه کردن 15 صفحه توی 2روز برای من غیر ممکنه. اما نمیتونم بخونم. شاید شنبه نرفتم دانشگاه، شایدم کلاس زبان تخصصی رو جیم شدم! نمیدونم.

دیشب یه چیزایی بد جوری قاطی شده

یه چیزی از خدا خواستم که یقین داشتم غیره ممکنه.

میدونستم نمیشه ها، اما ملتمسانه ازش خواستم.

و خدا اجابت کرد

اما چند روز بعد دوباره ازم گرفتش.

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا جونم چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟

میدونم همه چیز درست میشه اما کمی نگرانم.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠|۱:۳۳ ‎ب.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون