عاشقانه های آقا سید و زنش

توی تاکسی نشستیم، مثل همیشه دستشو میگیرم، آفتاب روی دستمه اون یکی دستشو سایه ی دستم میکنه.

از دانشگاه برگشتم. پشت لپ تاپ نشسته. کمی استراحت میکنم و میام کنارش میشینم که با هم لیست جهیزیه و قیمت ها و چیزایی که لازم داریم رو بنویسیم. لپ تاپ رو میکشم کنار، میبینم روی میز وایت برد لپ تاپ نوشته و عشق همین حوالی توست .

آقا سید میگه خدا خیلی دوست داره، میپرسم چرا؟ میگه چون منو سر راهت قرار داد!!

داریم لیست خرید و قیمت ها رو مینویسم، گوشیش زنگ میخوره. اونقد شور و شوق داره برای خونه و سایل نو که هر کاری میکنم خودکار رو از دستش بگیرم منم یه چیز بنویسم ، نمیده!!باید صبر کنم تلفنش تموم شه، قدم به قدم با هم بریم جلو.

شبا روی یه بالش میخوابیم، سخته!! میگم: آخیش چند وقته دیگه عروسی میکنیم دو تا بالش درست میکنم از دستت راحت میشم. با نگرانی میپرسه: مگه قراره بالشمون جدا شه؟. منم که کم طاقت، اصلا نمیتونم سر به سرش بذارم، میگیرمش توی بغلم و میگم هیچوقت، میخوام یه بزرگترشو درست کنم.

 ♥ امروز آقا سید بخاطر کلاسش مرخصی گرفت، ظهر اومد اینجا، با هم رفتیم خرید و بعد از ناهار هم رفت دانشگاه و بعد هم محل کارش. هوا ابری بود و توی مسیر هم که بارون شروع شد، نم نم. بعد از خرید دربست گرفتیم اما سر کوچه پیاده شدیم ، پیاده روی تو بارون، خیلی چسبید، اولین بار بود، دفعه های قبل ( بعد از عقد ) یا من کلاس بودم یا اون، اما این دفعه از دستش ندادیم... عزیز دلم از قالب وبلاگ خیلی خوشش اومد.

-بخاطر راهنماییهاتون برای خرید وسایل هم ممنونم. خیلی کمکم کرد.اگه چیز دیگه ای یادتون اومد حتما بهم بگین برای همه ی وسایل، هم درشت ها ، هم کوچیک ها، همــــــــه چیز. البته خدا رو شکر امروز استارت خرید رو زدیم فقط با دو تا وسیله،وقتی کامل شدن نتیجه ی جستجو و اطلاعاتم رو براتون میزارم در مورد همه چیز، چون خیـــــــــــلی تحقیق کردیم و تمــــــــــــام فروشگاه ها رو گشیم.

پی نوشت از آقا سید:

همسرم ، بهار عمرم روزی نیست که خدا رو بخاطر داشتنت شکر نکنم.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|٩ آذر ۱۳٩٠|۱٢:٢۱ ‎ق.ظ| نظرات ()