عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

 ♥ توی اتاق من نشستیم ، داره از یه موضوع تاریخی اسلامی مهم که شنیده حرف میزنه و تاکید هم میکنه که اصلا مطمئن نیستم و بعد از این ترم که دانشگاهم تموم شد میخوام درموردش تحقیق کنم . هم زمان که صحبت میکنه شلوارمو کشیدم بالا و طوری که اون نبینه روی پام مینویسم یوسفم عاشقتم. بعد از چند ثانیه پامو میارم بالا جلوی چشماش میگیرم.

♥ وسط همون بحثه کمی طولانی من میگم بیا یکم با آرامش کنار هم بخوابیم ، آخه شبا خسته ایم و نمیتونیم کنار هم بخوابیم!!میخنده.. خنده هاش عاشقترم میکنن

♥ خونه ی ما ،توی هال نشستیم. من روی مبل ،لپ تاپ روی پام دارم وبلاگ دوستامو میخونم، اونم اون گوشه نشسته و تی وی میبینه. کسی خونه نیست. باید کم کم بره کلاس، تی وی رو خاموش میکنه میاد سمتم که ببوسم و بره آماده شه. منم طی یه حرکت ضرب العجلی در حالی دارم بوسیده میشم لپ تاپ رو میزارم رو دسته ی مبل و تو همون وضعیت بلند میشم و میگیرمش توی بغلم و بوس بوس و همینجور محکم میکشمش طرف اتاق، گیج شده اما همکاری میکنه! بوسه، بغل همینجور میریم تو اتاق و در رو پشت سرمون میبندم  ....

♥♥ الان به آقا سید پیام دادم یه صحنه ی عاشقانه یا جالب از این چند روزمون بفرست. میخواستم اینجا بنویسم پیام داده : صبحا که با بوسه بیدار میشیم همیشه عاشقانه بوده.  من فدات شم که عاشق بوسه ای

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠|٤:٥٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون