عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

♥ تا صبح جمعه با هم بودیم. عصر شنبه میاد دانشگاه، بهش زنگ میزنم حرف میزنیم، ازش میپرسم بعد از کلاست برمیگردی خونه ی خودتون میگه آره. بد جور دلم واسش تنگ شده. صدای زنگ آیفون میاد، سریع بهش پیام میدم : صدای زنگه دره خدا کنه تو باشی. جواب میده: کلاسم قشنگم. میگم قشنگ خودتی. ج میده: خودتی خودتی. ساعت 19:53 دوباره پیام میدم: کجایی دلبری؟ میگه کلاسم تمومه دارم میرم خونه گلم. این پیامو که داد بد جور دلم گرفت، نزدیک بود گریم بگیره، اگه تنها بودم از دلتنگی دل سیری گریه میکردم همون موقع. اما منتظر یه سوپرایز بودم. بعد از 40 مین بهش پیام میدم : چقد دلم میخواست الکی گفته باشی دارم میرم خونه و با زدن زنگ در سوپرایزم کنی، تا الان منتظرت بودم... دیگه جوابی نداد. داشتم از دلتنگی می مردم. طاقت نصفه روز دوریشو هم ندارم . ساعت 9 بود حدودا داشتم شام میخوردم که در خونه باز شد ، اول داداشام اومدن تو و بعدش آقا سیدم. اصلا باورم نمیشد، اونقد ذوق زده شدم که بلند بلند شروع کردم به خندیدن. جلوش بلند شدم و بعد از سلام کردن یه شاخه گل خیلی خوشگل رز بهم داد و رفتیم توی اتاق. حتی وقتی که همو توی بغل گرفته بودیم بازم میخندیدم ، بلند بلند و مرتب میگفتم مرسی که اومدی، مرسی که اومدی. انگار دنیا رو بهم داده بودن.توی گوشم آروم گفت: مگه میشه من عشقمو تنها بزارم. گفت چشماتو ببند و بعدش یه پلاستیک از کیفش درآورد پر از گلبرگای تازه ی رز و دوباره با چشمای بسته گل بارونم کرد.

♥ ظهره، مثلا دراز کشیدم که خوابم ببره، اما اصلا نمی تونم. نفس نفس میزنم، قلبم تند تند میزنه، همش توی ذهنم با آقا سیدم حرف میزنم، بهش میگم دوست دارم، عاشقتم، دلم برات تنگ شده و توی این فکرم که عشق بیشتر از این هم امکان داره؟ چطور میشه که یه نفر انقد یکی رو دوست داشته باشه؟ یعنی یه روز میاد که من از الان هم عاشقتر باشم؟ چرا آقام انقد خوبه؟ و تک تک مهربونی ها و کارهای قشنگش از ذهنم میگذره، میگذره وقتایی که میخوایم سوار ماشین شیم (ماشین فامیل، دوست، آشنا)، میگذره که همیشه در ماشین رو برام باز میکنه و با وجودی که جلوی ماشین خالیه برای احترام به من میاد و کنارم عقب میشینه و توی اون لحظه عاشقترم میکنه و من همش به فکر جبران هستم و از خدا فقط میخوام که کمکم کنه بتونم ذره ای مثل خودش خوب باشم ... و هنوز هم بی اختیار دارم نفس نفس میزنم و اصلا خوابم نمیبره. صدای داداشم رو می شنوم که داره به مامانم میگه آقا سید پشت دره، یه دفعه از جام میپرم و نگاهی توی آینه میکنم، دور خودم میچرخم و منتظرم که بیاد توی اتاقم، اما سریع برمیگردم میخوابم و پتو رو میکشم روی سرم، آخه وقتایی که خوابم و میاد کنارم دراز میکشه و نازم میکنم رو خیلی دوست دارم. میاد توی اتاق در رو میبنده، نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و از ذوقم پتو رو از سرم میکشم کنار و نگاهش میکنم، لبخند هر دوتامون ذوق زده ترم میکنه، میاد کنارم دراز میکشه و به چیزی که خیلی دوست دارم میرسم.

♥ هر دفعه که با هم میریم بیرون مخصوصا وقتایی که با ماشین هستیم حتما صدقه میندازیم. وقتایی که میره طرف صندوق صدقات ، من نگاهش میکنم و فقط ذوق ذوق ذوق و خدا رو شکر میکنم که شوهری نصیبم کرده که از لحاظ اعتقادات مثل همیم.

♥ یکی از خصوصیات اخلاقیه من اینه که تا اسم یه خوردنی رو میشنوم یا دسته یکی میبینم همون لحظه دلم میخواد، آقا سید تازه رفته بود دندان پزشکی و تا 3 ساعت نباید چیزی میخورد و هنوز 30 مین نگذشته بود که از کنار ذرت مکزیکی فروشی رد میشیم، آروم میگم ذرت مکزیکی میخوام، وقتی آروم میگم یعنی فقط میخوام اما خیلی واجب نیست!!( ویارش کمه ) . از ماشین پیاده میشیم ، یکم پیاده میریم که میبینم دو تا دختر دارن بستنی قیفی میخورن، عجب شکل فانتزی خوشگلی داشت!! اینجا بود که دلم بستی میخواد، شدید!! میریم میخریم اما چشمتون روز بد نبینه، فقط یکــــــی، برای من تنها . آقا سید هم بد جور اذیت میکرد، هی نگاه میکرد و زبونشو میاورد بیرون و هی میگفت میخوام ، همیشه من هر چیزی دلم میخواست و میخوردم اونم میخورد، اما ایندفعه... مردم تا خوردم و تموم شد.

- من هر چند وقت یکبار کل آرشیو وبلاگم رو میخونم.مثل امروز، به اینجا که رسیدم یه بغض سنگین بهم فشار آورد.....تشکر ویژه از خدا جونم . خدایی که همیشه غیر ممکن ها رو برام ممکن میکنه . خیلی نوشتم اما همه رو پاک کردم، ترجیح میدم حرفایی که مخاطبش خداست ، همون خدا فقط ،تنهـــــــــــــــا، مخاطب بمونه. فقط اینقدر بگم که زبونم قاصره برای شکر خدا.

ما کان اللَّه لیفتح على عبد باب الشکر و یغلق عنه باب الزِّیادة
((خداوند باب ازدیاد نعمت را به روى انسانى که باب شکرگزارى را برایش گشوده ، نمى بندد)).

و قلیل مِّن عبادى الشَّکور
((از بندگان من عده کمى شکرگزارند)).

خدایا  کمک کن من و همسرم هم همیشه جزء این عده ی کم باشیم.

یلدا مبارک

خدا جونم شکرت که امسال، امشب رو، طولانی ترین شب سال رو در کنار همسرم ، عشق اول و آخرم میگذرونم نه با خیال نبودنش.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠|۱٢:۳۸ ‎ق.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون