عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

♥ به جای اینکه توی خونه ی بابام بشینم تا خانواده ی آقا سید شب یلدا بیان خونمون ،یه روز قبلش با شور و شوق راهی خونه ی مادر شوهر میشم که یلدا رو اونجا بگذرونم!! و من هیــــچ توقعی برای اون شب از خانواده آقام نداشتم و خیـــــــلی هم خوشحال بودم که اون شب رو با اونا می گذرونم.. با خواهرِ آقا سید رفتیم و یه پیراهن خوشگل برای آقا سیدم خریدم و شب سوپرایزش کردم... بعد از صرف هندوانه و انار( و البته بقیه میوه ها! ) و آجیل ، هدیه رو بهش دادم . کلی ذوق کرد و خوشحال شد و پوشیدش، خیلی بهش میومد و دقیقا اندازه بود.. یکی از جاری ها میپرسه : حالا آقا سید تو چی واسه خانمت گرفتی؟... هیچی.آقا سیدم خیلی از رسوم شب یلدا خبر نداشت اولا، ثانیا من از اینکه اون چیزی واسم نگرفته بود خوشحال شدم( باور کن آقا سید) چون اینجوری منم بلاخره تونستم سوپرایز و خوشحالش کنم، چرا اون فقط همیشه با هدیه ها و کارای قشنگش منو سوپرایز کنه؟ پس من چی؟این کوچکترین کاری بود که در برابر اون همه بزرگی و مهربونی شوهرم میتونستم انجام بدم..

♥ آقا سید با برادرزادش که پسر بود و تقریبا 4 ساله بازی میکرد و میگفت (دقیق یادم نیست، مثلا:) تو بلبل عمو هستی؟ اونم میگفت آره!! میگفت تو عزیز عمو هستی؟ اونم میگفت آره. گفت تو.... ی عمو هستی؟ گفت نه  ( سه نقطه منظورم یه اسم خیلی خاصه که آقا سید بعضی وقتها باهاش منو صدا میزنه که اینجا نمی گم چیه و کسی از خانواده هم نمی دونه. انگار بچه خودش می فهمید که ... ی عمو نیست، جواب داد نه )

موضوع مطلب : هدیه ها / خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|جمعه ٢ دی ۱۳٩٠|۱:٠٧ ‎ق.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون