عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

♥ داریم اس ام اس میدیم و من از دلتنگی مینالم، میگه گوشی رو بردار. مامانم داره با تلفن حرف میزنه میگم آقا سید پشته خطه جواب بده. قطع میشه. توی ذهنم میگذره که به مامانم بگم خوش به حالت عقد که بودی بابام هر روز خونتون بود و دلت تنگ نمیشد، میفهمم که تا شروع کنم به حرف زدن گریه م میگیره، هر کاری میکنم که بگم ، نمیتونم. تلفن زنگ میخوره.. به زور میخندم و گوشیو برمیدارم. حرف میزنم و الکی آروم میخندم که گریه م نگیره.. میگم تا حالا خنده ی زورکی دیدی، میگه نه... خب حالا ببین. خیلی سخته 14 روز عشقت رو نبینی، بخدا سختـــــه. دلتنگی هر بلایی سر آدم میاره. تا تجربه ش نکنی نمیفهمی چی میگم،به روزای آخر که میرسی وقتی از دلتنگی به حده انفجار میرسی، بخاطر کوچکترین مسئله ای دلخوری پیش میاد (که فقط عوارض دلتنگیه)،تجربه ی 9 ماهه اینو خوب نشونم داده.

♥ اذانه ظهره. زنگ میزنم، بیا با هم نماز بخونیم. از اقامه تا سلام تصوره اینکه جلوم ایستاده و بهش اقتدا کردم، میخواد گریم بندازه. توی ذهنم مجسم میشه آرامش آقا سیدم وقت نماز. وقتی بعده سجده آروم میشینه و بعد بلند میشه. اشکم آماده ی افتادنه. میدونم گریه نماز رو باطل میکنه. به زور خودمو کنترل میکنم چون با آقا سید شروع کردم نمازمو، نباید خرابش کنم. مزه ی اشکهام رو حس میکنم و از خدا میخوام این نماز رو قبول کنه. راستی چرا اشک نماز رو باطل می کنه ولی لبخند نه؟

♥ هنوز یک هفته هم نشده که رفتی اما وقتی نیستی جز دلتنگی حرفی ندارم.

♥ یه وبلاگ خیلی بزرگ داشتم که ...(قبل از عقد>>حذف شد)

 پی نوشت از آقا سید :

چقدر بزرگ و چه اندازه کوچک
وقتی تمام هستی یک مرد
میشود زنی
چه ظریف و چه زمخت
دستان زنی
در دست های خشن یک مرد
زیباترین تصویرهاست
صورت زنی
در قلب کوچک یک مرد
با دست هایی خشن ...
موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد) / خاطرات (قبل از عقد)
زن آقا سید|شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠|۱:۳٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون