عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

تولد امسال آقا سید برعکس هر سال که دو نفری و در سکوت برگزار میشد، امسال حسابی شلوغ بود.. به درخواست شوهرخواهر آقا سید، منو آقا سید یه تولد مفصل برای خواهرش توی خونه خودمون تدارک دیدیم!!! همون روز جشن، من توی خونه و جلوی چشمای آقا سید، یه کیک درست کردم که اصلا هم نپرسید چرا داری کیک درست میکنی و یک ذره هم به ذهنش خطور نکرد که شاید کیک برای خودش باشه. آخه اون روز 25 شهریور بود و تولد آقا سید 30 شهریور هست.. بعد از اینکه خواهر آقا سید شمع ها رو فوت کرد منم سریع کیک خودم رو آوردم و شمع 31 رو گذاشتم روش و از سوپرایز شدن بی نهایت آقا سید که بگذریم، کل جمع سوپرایز شدن. به همین سادگی به همین خوشمزگی!!!

بعدش هم هدیه مو بهش دادم..خیلی شیک و قشنگ  70 تومن پول نقد با یه پاستیل حروف انگلیسی!! رو که توی جعبه ی هدیه گذاشته بودم بهش دادم. پاستیل رو هم برای این گذاشتم چون بین همه ی هله هوله ها فقط و فقط پاستیل رو دوست داره و واقعا هم دوست داره! درسته شاغل نیستم که پولی برای هدیه گرفتن از خودم داشته باشم، اما از اینکه بخاطر هر مناسبت بگم آقا سید پول بده واست کادو بگیرم، بدم میاد. پول مثل همیشه، پس انداز خودم بود. هر ماه 20 یا 14 تومن پس انداز کردم، تا تولد شد 84 تومن، که مقداریشو واسه کیک و شمع هزینه کردم و بقیه شو هم کادو دادم.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / جشن ها
زن آقا سید|یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳|۱۱:٤٧ ‎ب.ظ| نظرات ()

از قبل از ولنتاین حرفای نگفته دارم. از روزای پر مشغله ی آقا سید!! و بعدش!

دو روز قبل از ولنتاین بود فک کنم که به بهونه خرید هدیه برای دوستای خواهرم(از طرف خودِ خواهر جان) رفتم بیرون و علاوه بر خریدای ولنتاین دوستای خواهرم، برای آقا سید هم یک عدد ببعی!! قرمز کوچولو گرفتم با شکلاتای ولنتاین و توی کمد آبجی قایمشون کردم. یک روز قبل از ولنتاین بخاطر تمام شدن مشغله کاری آقا سید رفتیم خرید!! به مناسبت محبت های زن آقا سید در نگهداری از بچه و آزاد گذاشتن پدر و کلا تحمل چند ماه مشقت در زمینه ی بچه داری!! یه مانتوی اسپرت از اون بلوز دامنی ها!! شال و زیر شالی و تاپ.

تولد و سالگرد عقد و عروسی و عید نزدیک بود. چند بار خیلی جدی به آقا سید گفتم امسال چیزی نگیر واسم.. اگه خیلی دوست داری حلقه و انگشترم رو ببر جلا بده کافیه یا نهایتا یه هدیه مثل یکی از عروسکای سال قبل بخر اما قبل از اینکه بره سر کار با کیک و یه دسته گل بزرگ و یه انگشتر یه جشن تولد کوچیک گرفت واسم.. اصلا خوشحالی خودم بعد از دیدن انگشتر رو نمیتونم توصیف کنم!!! به علاوه اینکه حلقه و انگشترم رو هم جلا داده بود.

اولین سال تحویل زندگی پسرم بدون پدرش و توی خونه ی پدری من گذشت و اولین عیدیش 10 دلار از آقا جونش بود. صبح عید هم طبق رسم هر ساله رفتیم آرامگاه و سید مهدی رو بردم به مادربزرگا و پدربزرگ خدابیامرزم نشون دادم و باهاشون حرف زدم و پسرمو بهشون معرفی کردم، امسال  خیلی خیلی برام مهم بود که پسرمو به مادربزرگای خدا بیامرزم نشون بدم،مادربزرگ مادریم که با ما زندگی میکرد و منو خیلی دوست داشت و مادربزرگ پدریم هم که برای ازدواج منو آقا سید پادرمیونی کرده بود... و بعدش دید و بازدیدهای عید و دوباره دیدن همه ی فامیل مثل پارسال.

برگشتن آقا سید از سر کار و شام دونفره ی بیرون و قدم زدن توی شلوغی ساحل دو نفره و لذت بردن از زندگی سه نفره و سیزده بدر یه جای فوق العاده قشنگ و ممنوعه که فقط ما تونستیم بریم!!! با عکسای بینهایت زیبا و دسته گل قشنگی که آقا سید اونجا واسم چید و بهم داد، همه یه تعطیلات بی نهایت زیبا رو واسم ساخت. حس دوست داشتن و لذت از زندگی رو واسم هزار برابر کرد.

و بعدش هم تدارکات عروسی داداش بزرگم و خرید لباس و رنگ مو و آرایشگاه و آتلیه و عروسیـــــــــــــــــــــ و بزن و بکوب. عکس سالگرد ازدواج امسالمون رو متاسفانه بخاطر شنیون موهام نتونستیم اسپرت بگیریم، یه دونه عکس با لباس مجلسی گرفتیم مثل سال قبل.

موهامو هایلایت کردم با زمینه ی نسکافه ای و شنی ماسه ای ! فوق العاده شده.. رنگشو خیلی خیلی دوست میدارم!!

پسرم، سید مهدی خیلی خیلی شیرین تر شده. از 8 فروردین تا 29م خونه ی پدریم بودیم و وقتی برگشتیم خونه سید مهدی به شدت بهونه گیری میکرد و نق میزد.. خونه ی خلوت خودمون رو دیگه دوست نداره و دلش میخواد همیشه توی شلوغی و جمع باشه..

خونه رو برای بازی کردنش کاملا امن کردم. یکی از مبلا رو کشیدم روی فرش که باهاش بازی کنه و بالا و پایین بره و وقتی می افته زیرش نرم باشه.. دیگه خونه مال ما نیست. از الان تا یک یا دو سال دیگه این خونه متعلق به سید مهدیِ... همه چیز طوری چیده خواهد شد که پسرم توی خونه خودش احساس امنیت کنه.

خدا جونم بازم میگم این شب و روزاتو شکــــــــــــــــــــر

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / هدیه ها / جشن ها / عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳|٢:۳۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

امسال برخلاف سال های قبل و سوپرایز کردن، تصمیم گرفتم از خودش بپرسم چی نیاز داره، همونو بگیرم. بهش گفتم مثل روز زن و مرد، که خیلی قشنگ! با هم رفتیم خرید و نیازمندی هامونو خریدیم برای تولدت هم هر چی نیاز داری با هم بریم و هونو بگیریم برای هدیه تولد.. آقا سید گفت کادوی نقدی بده واسه خونه آبگرمکن بخریم!!

توی خونه خودمون هستیم ولی هنوز نواقص زیادی داره، مثلا همین آبگرمکن، یا کابینت و هود و کمد دیواری. و روشویی برای سرویس بهداشتی، اینا ضروری ها بودن و غیر ضروری ها هم وان و جکوزی، میز ناهار خوری، بوفه، ساعت دیواری!!!!

چندبار هم بهش تاکید کردم که امسال هیچ سوپرایزی در کار نیست و تنها کاری که میتونستم انجام بدم خریدن هدیه ست.. صرفا بخاطر اینکه انتظار هیچ چیزی رو نداشته باشه و کار کوچیکم بعدا به چشمش بیاد(البته در مقایسه با سال های قبل)

چون با آقا مهدی نمیتونستم برم برای انتخاب کیک، جمعه شب تلفنی کیک رو سفارش دادم. عصر شنبه 30 شهریور تنهایی رفتم بیرون، پسرم خواب بود. وقتی هم برگشتم هنوز خواب بود!! چون آقا سید هدیه رو نقد خواسته بود، رفتم و یه هدیه کوچولو واسه ش گرفتم فقط بخاطر اینکه از تولد 31 سالگیش یه یادگاری داشته باشه، با یه شاخه گل لیلیوم و بعد هم کیک رو گرفتم و اومدم خونه. پشت در که رسیدم، در زدم!! که آقا سید بیاد در رو باز کنه. کیک بدون جعبه و گل و هدیه توی دستم بودن.

اعتراف آقا سید بعد از جشن: فکر نمیکردم کیک و هدیه بگیری. کلا انتظار کیک رو نداشتم!!

پسرکم هنوز خواب بود. سه تا شمع روی کیک گذاشتم (مثلا بسته های 10 تایی اول دبستان!!) و فیلم گرفتم با شعر تولد.. بعدش هم دستاوردهای آقا سید رو توی 30 سالگیش گفتم..

93 تومن هم نقد هدیه دادم. امسال هم تقریبا میشه گفت مثل سال قبل شد (از لحاظ هدیه فقط!)

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / هدیه ها / جشن ها
زن آقا سید|شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢|۱٠:۱۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

26 اسفند 91:

غروب شده ولی هنوز آقا سید تولدمو تبریک نگفته. الان هم رفته بیرون مثلا فیزیوتراپی.

جاری بزرگه آرایش کرده اومد خونه ی مادر شوهر!

جاری دومی هم، دخترش خوشتیپ زده بود وقتی اومدن!

اینا چیزایی نبودن که توجه منو جلب کنن، تا اینکه برادر آقا سید گفت: ساعت 8 شده پس لحظه ی نوربارون کیِ؟    -: ها؟ نور بارونِ چی؟

و خانومش یه دفعه این وسط صداش زد و درباره ی یه اس ام اس ازش سوال پرسید و منم رفتم توی اتاق!!!

اون موقع بود که متوجه شدم اینجا خبراییه که من ازش بی خبرم و کمی هم دلم برای آقا سید سوخت که نه سال قبل و نه امسال، نتونست منو سوپرایزم کنه.. آخه سال قبل هم وقتی خواهر شوهرم با شوهرش داشتن درباره کادوی تولد من حرف میزدن، من سر رسیدم، هر چند که بحث رو عوض کردن اما بازم من متوجه شدم که جشنی در راهه!!!

خلاصه اینکه جمع حاضر توی حال، اونقدر این کلمه ی نور بارون رو پیچوندن که منم داشتم باور میکردم که اصلا جشنی نیست، بعلاوه اینکه نیم ساعتی هم گذشت و خبری نشد و من به کل داشتم نا امید میشدم که یه دفعه آقا سید اومد توی اتاق و منو با خودش برد به اتاق دیگه ای که همه ی خانواده اونجا جمع بودن با یه کیک و کلی هدیه کنارش و با ورود من دست زدنشون شروع شد و شعر تولدت مبارک.

آقا سید 8 تا کادو با یه دسته گل واسم گرفته بود.. هر جعبه ای رو که برمیداشتم از طرف آقا سید بود.. دو تا قاب که توی یکی شعار عشقمون رو نوشته بود و زیرِ شعر سالگرد ازدواجمون رو تبریک گفته بود و توی یکی دیگه شعری از خودش به مناسبت تولدم نوشته بود که فوق العاده زیبا بود اما متاسفانه بخاطر اسباب کشی بهش دسترسی ندارم که اینجا بنویسم. یه عروسک قوباغه ای + یه مجسمه ی عروسکی که یه زن و مرد عاشق روی تاب نشسته بودن + یه مجسمه ی پسر خیلی ناز + یه عروسک پشمی الاغ + یه کلیپس بزرگ خوشگل + یه خودنویس که روش حک کرده بود: هستی ام تولدت مبارک

مادر شوهرم هم 50 تومن پول نقد هدیه داد، خواهر بزرگه آقا سید پول نقد، خواهر کوچیکه جامیوه ای، داداش بزرگه اسپری، داداش دوم هم پیرهن

بعد از جشن برای عروسک ها اسم انتخاب کردیم که انشاالله خونه ی خودمون حاضر شد و وسایل رو چیدیم عکس عروسکها رو با اسمشون میزارم اینجا.

مهربان همسرم، مرسی بخاطر تولد زیبایی که برام گرفتی ممنونم بخاطر هدیه ها، همش برام زیبا بود و به هر کدوم که نگاه میکنم میتونم نهایت عشق و مهربونی و محبتت رو ببینم.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / هدیه ها / جشن ها
زن آقا سید|پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢|۳:۳٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

صبح 30 شهریور زن آقا سید شروع به آماده کردن !!تجهیزات!! لازم برای تولد میکنه...

میخواد یه نقشه ی گنج طراحی کنه اونم کجا؟ کنار ساحل! میخواد دستای عشقشو بگیره دستشو به بهونه ی پیاده روی بین دو تا ساختمون تفریحی کنار دریا یعنی جایی که قبل از عقد با هم پیاده روی کرده بودن نقشه گنج رو اجرا کنه..

... اول باید کاغذ نقشه آماده میشد، یه برگ از دفترم جدا کردم و چای کیسه ای رو با آب جوش خیس کردم و روی کاغذ کشیدم، کاغذ رو گذاشتم زیر باد پنکه که خشک شه(کمتر از 1 دقیقه). بعدش انگشتمو با آب خیس میکردم و با انگشت خیس پودر کاکائو برداشتم و روی کاغذ کشیدم و دوباره گذاشتم خشک شه(نتیجه). یه شمع از اتاق خوابمون برداشتم ، روشن کردم و دور کاغذ رو کامل سوزوندم، برای دودی کردنش هم سطح صاف کاغذ رو روی شمع قرار دادم طوری که نسوزه اما دودی شه(نتیجه). بعد کاغذ رو توی دستم مچاله کردم و بعد بازش کردم و لوله کردم. نقشه ی طراحی شده رو با خودکار سفید توی کاغذ نوشتم:

"ای یابنده ی خوش شانس، صندوقچه ی گنج در همین نزدیکی هاست،آن را بیاب و  خودت و قلبت را از آنچه در ذهن داری بی نیاز کن.

در فال کسی که این نقشه را می یابد آمده است که معشوقه ای دارد که او را بس دوست می دارد و تمام آرزویش این است که صاحب گنج را خوشبخت ترین کند. برای خوشبخت تر شدن زن و شوهر عاشق را پیدا کن...

.....(بعد از این جمله، کروکی کامل مسیر رو کشیدم تا محل گنج و در ادامه نوشتم:)...

پشت ساختمان؟؟ معشوقه ات را ببوس و با تاکسی مسیر را مستقیم برو، همسرت تو را به گنج میرساند"

و بعد نقشه رو لوله کردم و انداختم توی بطری. بطری یکی از نوشیدنی هایی که مکه گرفته بودیم رو نگه داشته بودم ، دره روغن کنجدم رو گذاشتم روش و شد مثل بطری نقشه!

وسایل تزیین و ماشین چوبی رو که از 4 سال پیش با هم دیده بودیم و خوشش اومده بود و حالا برای تولدش گرفته بودم + مانتویی که تازه گرفته بودم و هنوز نپوشیده بودم و آقا سید هم ندیده بود + کلی لوازم آرایشی رو گذاشتم توی کیفم. به داداشم زنگ زدم و ازش خواستم 15 تا بادکنک بخره و با موتورباد واسم بادشون کنه.

روز تولد عوامل زیادی دست به دست هم دادن که ما دیر برسیم شهر پدریم... چند بار هم به آقا سید گفتم که باید قبل از تاریک شدن هوا برسیم اما کمی تبلی کرد و دیر شد و همچنین فهمید که برنامه هایی دارم!!

هنوز هوا روشن بود که رسیدیم، آقا سید رفت کمی خرید کنه و منم رفتم خونه ی پدریم و شروع کردم به آرایش، خیــــــلی طول کشید و آقا سید هم کارش تموم شده بود و زنگ زد و پرسید کجایی؟ گفتم بیرونم کسی هم خونه نیست، هر جا دوست داری برو تا بهت زنگ بزنم.. آماده شدم و با آژانس رفتم کیکی رو که سفارش داده بودم بگیرم، شب شده بود، هوا فوق العاده گرم بود، آقا سید هم جایی نداشت بره، از همه ی اینا که بگذریم، کیک فروشی، کیک بی نهایت زشت و بد رنگی رو واسم آماده کرده بود که تنها شباهتش با کیک سفارشی من مربعی بودنش بود و روی کیک هم ننوشته بودن "همسرم تولدت مبارک" ..کمی دعواشون کردم و رفتم یه کیک فروشی دیگه، اونجا هم خیلی شلوغ بود، منم خیلی عجله داشتم، بخاطر آقا سید که مرتب بهم زنگ میزد و از گرما مینالید و میگفت کجا برم!!! داشتم دیوونه میشدم! یه کیک آماده گرفتم (راستی بچه ها، این زیر انداز رو یادتون میاد!!)و با همون ماشین رفتیم کنار دریا، یه پارک ساحلی، کیک رو هم گذاشتم توی یخچال یه بستنی فروشی که نزدیکمون بود. به داداشم سپرده بودم دسته گل بگیره و بیاد پیشم، خودم تنهایی نمیتونستم بادکنک ها رو روی پایه وصل کنم، نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم، منتظر شدم داداشم و دوستش بیان کمکم و هم دسته گل رو بیارن.. بازم آقا سید زنگ زد، باهاش بد حرف زدم!!

داداشم اومد با دوست خوش سلیقه ش!!! بادکنک ها رو روی پایه وصل کرد برامون و داداشم هم Happy Birthday رو واسم به چراغ پارک وصل کرد.

با داداشم با موتور رفتیم جایی که بطری نقشه گنج رو بزارم، آب دریا خیلی جلو اومده بود و توی اون مسیر اصلا نمیشد پیاده روی کنی اما قسمتی تخته سنگ هایی روی هم گذاشته بود که جا برای پیاده روی داشت... مسیر پیاده روی به شدت کاهش یافت!(بهتر، توی گرما!) و سریع داداشم رو فرستادم دنبال آقا سید، خودم هم بطری نقشه و زن و شوهر عاشق رو با فاصله از هم گذاشتم رو تخته سنگ ها..

روز تولد هم، توی همون روزایی بود که من حالم به شدت بد بود و توان هیچ کاری رو نداشتم، وقتی داشتم وسایل نقشه گنج رو جاسازی میکردم، فقط یه لحظه یادم اومد که اااااااااا انگار من حالم بد بودا، اصلا چیزی حس نکردم، خوبه خوب بودم!!

آقا سید رسید، لبخند گنده ای پر از خستگی به هم تحویل دادیم و پیشنهاد پیاده روی دادم، خودش بطری نقشه رو دید و برداشت و فهمید که یه خبراییه!! شروع کرد به خوندنش... ازش خواسته بود برای خوشبخت تر شدن جلوتر بره و زن و شوهر عاشق رو پیدا کنه، یه لحظه فک کرد منظورم خودمونیم، بهش گفتم که خودمون نیستیم باید بریم جلوتر... زن و شوهر رو دید با کاغذی که زیرشون گذاشته شده بود. توی اون کاغذ نوشته بود:

"پاکن جادویی

با این پاکن میتوانی دو خصیصه اخلاقی همسرت که تو را آزار میدهد برای همیشه پاک کنی!!! "

اما اونقدر هر دو گرممون شده بود که ازش خواستم این کار رو بعدا انجام بده و البته میدونستم الان انقدر خوشحال شده و داره عشق ازش میریزه که هیچ خصوصیت منفی رو نمیتونه توی من پیدا کنه! و همچنین از یه موردش مطمئن بودم چه چیزی رو انتخاب میکنه!

تاکسی گرفتیم و به محل تولد رفتیم.

فشفشه بمبی رو نمیتونم بالای سر آقا سید که با چشمای بسته مقداری از مسیر رو اومده و حالا منتظر ایستاده منفجر کنم و ازش خواستم چشماشو باز کنه و خودش منفجرش کنه.

اینم شمع های HAPPY BIRTHDAY که داداشم قبل از رسیدن ما روشن کرده بود و محل تولد رو ترک کرده بود.

کمی با آقا سید نشستیم و عکس و فیلم گرفتیم و بعد به علت گرمی هوا بقیه جشن توی خونه ی پدری من انجام شد، اونجا منو آقا سید تنها بودیم، فووت کردن شمع ها، بریدن کیک و گرفتن هدیه اونجا انجام شد.

آقا سید بعد از دیدن هدیه گفت هر چیزی رو میتونستم تصور کنم جز این ماشین!! 90 تومن هم پول نقد بهش هدیه دادم. قرار بود با هم یه عینک بخریم واسش، اما چند روز قبل از تولد عینک شرکت نفت رسید دستش و از اونجایی که میدونست قراره عینک بخریم گفت که دیگه نمیخواد و در نتیجه بعد از اون هی به پس انداز من اضافه میشد و هی ازش کم میشد!! خانواده من هم پول نقد بهش هدیه دادن.

مهربان ترین همسر دنیا، تولد مبارک

___________________

عکس هایی که قول داده بود اضاف کنم: نقشه گنج  و متن پاکن جادویی

چند روز پیش آقا سید مجسمه ی زن و شوهر عاشق رو برداشت و پرسید : این پاکنه؟؟ خیلی تعجب کردم و گفتم نه... الان متوجه شدم چرا این سوال رو پرسیده بود!! آخه درباره ی پاکن جادویی میگفتن!

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / جشن ها / هدیه ها
زن آقا سید|سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱|۱۱:٠٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

از خیلی وقت پیش پول پس انداز میکردم، اما هی کم می آوردیم و من پس اندازهامو که به زور به 10 یا 15 تومن میرسید خرج میکردیم و جالبه که بدونید همیشه پس اندازهامو از آقا سید قایم میکردم، مثلا بهش میگفتم از اتاق برو بیرون تا من از پول هام بردارم، یا از اتاق برو بیرون تا این پولا رو هم بزارم کنار بقیه پول هام و هیچوقت نفهمیدم انگیزه م از قایم کردن پول ها از آقا سید چیه؟ حالا میخوای پس انداز بکنی، خب بکن، چرا قایم میکنی؟؟!!!! تا اینکــــــــه بلاخره این انگیزه برای جفتمون معلوم شد، حالا بگو چطور؟

همونطور که توی پست قبل از خیس نخوردن آلو توی دهنم گفتم، و قضیه از این قرار بود که به علت ذوق زیادی به آقا سید گفتم که چی میخوام واسش بگیرم و این بار دارم پول پس انداز میکنم اساسی! دیگه وقته اضافه کردن پول به پس اندازهام واسم اهمیتی نداشت که آقا سید هم ببینه! خودش طبق عادت از اتاق رفت بیرون، اما صداش کردم و گفتم برگرد چرا میری بیرون؟

و اینجا بود که خودم هم فهمیدم انگیزه م از قایم کردن پول این بوده که هر وقت یه چیزه بزرگی با پول ها میخرم آقا سید شگفت زده بشه که خانمش از کجا پول آورده؟ ( از سوء تغذیه گرفتن خودش!خنده) اما واقعا اینکه چه انگیزه ای داشتم از مخفی کردن پولها، خودم هم خبر نداشتم!!!!

خوشحالم، خوشحالم که داره جور میشه! امشب که با آقا سید تلفنی حرف میزدیم، یه دفعه یاده سکه ای که برای عروسیمون هدیه گرفته بودیم افتادم و بینهایت خوشحال شدم، گلی جون مرسی بابت هدیه ت که توی این شرایط که تولد آقا سید واسم از هر رویداده دیگه ای حتی سالگرد عقد و عروسیمون هم مهمتره کمک بزرگی بهم کرد.

موضوع مطلب : جشن ها
زن آقا سید|چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱|۱٠:۱۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

وقتی  زن آقا سید زیادی ذوق یه چیزی رو داره ، آلو تو دهنش خیس نمیخوره!!

تولد آقا سید کم کم داره نزدیک میشه و من امسال هم مثل سال گذشته از دو ماه قبل ذوقش رو داشتم و همش به اینکه کجا و چطور جشن بگیرم و چه هدیه ای بگیرم و کجا کیک و دسته گل سفارش بدم و چطور محل برگذاری!! جشن دو نفره رو تزیین کنم و کلا اینکه چطور خودمو واسش بکشم!!! تمام وقت فکر میکردم و توی ذهنم با خودم حرف میزدم و هر دفعه تصمیم های جدیدتری میگرفتم و البته که هنوز هم ادامه داره!

درسته بی بهونه هم میشه عشق ورزید، میشه محبت کرد، میشه بهترین ها رو هدیه داد، اما دیگه وقتی بهونه ای به بزرگی تولد کسی که خدا برای خوشبخت کردن تو آفریده وجود داره نباید هیچ جوری کم بذاری، فک کنم حتی خوندن نماز شکر هم توی این روز واجب باشه!

با آقا سید کنار هم نشستیم، میگم یه چیزی بگم؟ یکم ازم دلخوره، جواب سر بالا میده، منم گفتم نمیگم!! رفتم ظرفا رو بشورم، طبق عادت همیشگیش آروم و بی صدا میاد و گردنم رو از پشت می بوسه.. کمی میگذره، میگم میخواستم کادوی تولدت رو بگم اما حالا نمیگم! خوب کاری کردم باهاش خندهحس کنجکاویش اذیتش میکنه شیطان میگم دوست داری سوپرایز بشی یا اینکه بهت بگم؟  -: واسم فرقی نمیکنه دوست داری بگو..    +: عینک آفتابی به ارزش 300 هزار تومن!   -: پول از کی گرفتی؟    +: خودم دارم جمع میکنم، البته نصفش از من، نصفش از تو!

من، دلی دارم برای لو ندادن هدیه ها و سوپرایزها، اما این بار..ناراحت

خوشحالیشو حس کردم، آخه عینکش وقتی عقد بودیم شکسته بود و دیگه بعدش عینک نگرفت، توی مدینه هم تقریبا همه ی عینک ها رو تست کرد اما از هیچکدوم خوشش نیومد، فقط یکی رو پسندید که خیلی گرون بود و من هر چقد اصرار کردم بگیره، خودش نخواست.

اوایل مرداد ماه بود که شروع کردم به پول جمع کردن، وقتی سر کار بود، از اونجایی که تغذیه من خیلی واسش مهمه چون میگه تو میخوای مادر بشی و باید خیلی به خودت برسی، منم به بهونه ی خریدن آبمیوه و شیر و .... و از حساب پول میگرفتم اما هیچی نمیخریدم، فقط یه بار رفتم دو تا سیب و دو تا هلو و یه دونه گلابی و کمی انگور خریدم  چون واقعا حس کردم دارم سوء تغذیه میگیرم!

امیدوارم تا 30 شهریور بتونم 170 تومن جمع کنم، برای جشن دو نفرمون خیــــلی برنامه دارم.

این پست قبل از برگشتن آقا سید رمزی میشه، درخواست رمز نکنید بعدا، فقط بخاطر اینکه آقا سید نخونه رمز میزارم، بعد از تولدش هم عمومی میشه دوبارهلبخند

موضوع مطلب : جشن ها
زن آقا سید|جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱|۸:۳٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

همسر عزیزم

پس از 4 سال داشتن تو، هنوز بر این باورم که تو مرد ترین مرد دنیایی

روزت مبارک عشق من

_________________________________________________________________

توی تمام عمرم انقدر خجالت نکشیده بودم و شرمنده نشده بودم که دیروز، روز مرد کشیدم و شرمنده شدم.

امروز سه شنبه 16 خرداد از خواب بیدار شدیم کمی که سر حال شدیم بهش گفتم: دیشب که من توی اون اتاق بودم تو چرا اومدی؟ دوست داشتم کیک و جشنم واست سوپررایز باشه.. گفت میخای کیک درست کنی؟ گفتم مگه دیشب صدامو نشنیدی وقتی با تل حرف میزدم؟   - نه!!!   واقعا متوجه نشده بود

جشنم لو رفت!!!

امسال بخاطر اینکه نمیتونستم واسش چیزی بخرم (به دو دلیل) میخواستم یه جشن خونگی بگیرم. دلیل اول: شرایط بد مالی توی این ماه(که شکر خدا فقط توی این ماهه و بعدش همه چیز برمیگرده به روال عادی) و دلیل دوم: من توی شهر آقا سید جایی بلد نبودم که برم و حتی یه چیز کوچیک واسش بخرم.

از 2 بعد از ظهر شروع کردم کیک درست کردن. اولین بارم بود(توی تمام عمرم!) شب قبلش هم به خانواده ی شوهرم گفته بودم میخوام کیک درست کنم و قاعدتا باید براشون میبردم . از ساعت 2 تا 7 بعد از ظهر 1000 کیلو استرس متحمل شدم و حدودا 6 کیلو وزن کم کردم!!!! که اگه کیکم خراب یا بد بشه ، خیلی .... میشه.

کیکم پخت!! به به، به اون خوشمزگی که باید میبود نبود اما بد هم نشده بود. نصفش کردم و یه ترکیبی ساختم از خامه و ...( اگه ترکیبات خامه رو بگم و اگه از هر مرحله ی آماده کردن کیک عکس گرفته بودم مطمئنا میگفتید باید فوق العاده شده باشه اما متاسفانه  نمیدونستم کیک رو با چه درجه ای و چقدر زمان بزارم توی سولاردم و فکر میکنم همین باعث شد مزه ش فوق العاده نشه ولی خب خوشمزه بود!) و گذاشتم وسطش..

بدون توجه به ظاهر کیک که اگه یه تیکه ش نباشه زشت میشه یه تیکه ازش جدا کردمو خوردم! خوشمزه بود اما یه مشکلی داشت: گرم بود و بخاطر مواد وسطش باید میرفت یخچال.. اگه بدون خامه میزاشتم یخچال هم خشک میشد  و من خامه نداشتم... دیگه خودتون بفهمید من چی کشیدم تا 9 شب که خواهر شوهرم واسم خامه آورد. حدودا 8:45 بود که شروع کردم یه کیک دیگه درست کنم اما ایندفعه با پودر آماده کیک که لااقل این یکی دیگه عالی دربیاد و همینطور هم شد، حرف نداشت. وسطش هم از همون ترکیب خامه گذاشتم و یه لایه مربای توت سیاه بدون شیرینی( از مکه گرفته بودم) ... این کیکم که مطمئن بودم خوشمزه ست دیگه به ترکیبش برای چشیدن دست نزدم.

یه برچسب زدم روی آینه که روش نوشته بودم مرد من روزت مبارک   هدیه من برات یه دنیا عشقه ......... رفته جلوی آینه موهاشو شونه میکنه منم کنارش ایستادم اما اون برچسب رو نمیبینه.. من عصر چسبونده بودمش و الان هم شب بود دیگه. ازش پرسیدم این برچسب رو دیدی؟ نگاش میکنه و تازه میخواد بخوندش. واقعا ندیده بود، میگه : مگه من مثل تو هستم که 4 تا برچسب رو توی کمتر از یک دقیقه پیدا کنم و کلی ابراز محبت میکنه!

از خواهر شوهرم که طبقه ی پایین ما هستن خواسته بودم یه دسته گل برام بگیره. رفتم پایین دسته گل رو آوردم و دادم به آقا سیدم. خیلی خوشحال شد اما من خیلی خجالت کشیدم که نتونسته بودم واسش هدیه بگیرم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تاخیر یک عدد افتر شیو واسه آقا سید گرفتم

__________________________________________________

آقا سیدم جز مردونگی هیچوقت، هیچی ازت ندیدم،ASHQTM

__________________________________________________

کارت پستالی که چند سال پیش روز مرد واسش طراحی کرده بودم

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / جشن ها / هدیه ها
زن آقا سید|سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱|٦:۱٧ ‎ب.ظ| نظرات ()

صبح 29 اسفند 1390 آرایشگاهه ؟؟؟

از 3 روز قبل از عروسی بکش و خوشگلم کن داشتم! روز اول اپی روز دوم اصلاح و رنگ مو و روز سوم یعنی بیست و نهم هم که ..........

فکر میکنم تنها عروسی بودم که به علت اضافه وقت توی آرایشگاه رقصیدم!! و بعدشم آتلیه و بعد از اون رقص توی کافی شاپ . و جیغ و سوت های مهمونای نوروزی هم در شهر پدری بدرقه ی راهم شد و راهی شهر آقا سید شدیم. از آقا سید و خانواده ش تشکر ویژه میکنم بخاطر زحمت هایی که کشیدن و باشکوه ترین جشن ممکن رو برامون برگزار کردن....

بعد از جشن هم توی خونه ی خودمون، اتاق خوابمون رو با شمع و گل به Honeymoon Suite تبدیل کردیم و ............!

... و پرونده ی زیباترین شب زندگیم همون شب بسته شد..

بعد از عقد و قبل از عروسی فکر میکردم عشق آخری داره که من به آخرش رسیدم و دیگه بیشتر از این امکان نداره اما بعد از عروسی متوجه شدم که عشق و دوست داشتن تا بینهایته و الان بیشتر از همیشه دوستش دارم و مطمئنم که روزی دوباره خواهم گفت بیشتر از همیشه دوست دارم عزیزم.

خدای مهربونم شکرت شکرت شکرت

عکسها:

بعضی عکسها از فیلم گرفته شدن و کیفیت خوبی ندارن.

نیم رخ من و آقا سید هدیه ی عروسی ما به شما بخاطر تبریک هاتون و اینکه توی لحظه ی عروسی به یادمون بودین..

صبح عروسی آقا سید حلقه شو برای نماز درمیاره و بعد دیگه پیداش نمیکنه!! حلقه ی نامزدی رو میپوشه . من از این اتفاق خىــــــــــــلی خوشحال شدم! حلقه ی ازدواجمون دقیقا مثل همدیگه ست. عکس حلقه های نامزدیمون توی یکی از پست ها هست. در ضمن حلقه شو بعد از عروسی پیدا کرد!

توی آرایشگاه هم بعد از آرایش کامل و پوشیدن لباس، من نماز ظهری خوندم که نه محض خدا که محض ریا شد!! انقد که مشتری ها اومدن دورمو گفتن واااااااای چقد خوشگل!!!! نماز ظهرمو شکسته خوندم و غروب قبل از تالار که برای تمدید آرایش برگشتم آرایشگاه نماز کامل خوندم.

بعد از آرایشگاه برنامه آتلیه داشتیم

بعد از آتلیه برنامه ی کافی شاپ بود : عکس من + نوشیدنی   و   عکس من و آقا سید  توی کافی شاپ

توی تالار هم بعد از رقص چاقو و خالی کردن جیب آقا سید با دیدن این گوشواره ها برق از چشام پرید و چاقو رو دو دستی تقدیم کردم!

ماشین عروس!  و عکس حنا 

بعد از مراسم هم رفتیم خونه و کمی پایکوبی هم اونجا و بعدش آماده کردن اتاق ماه عسلمون : ورودی ، نمای کلی ، 2باره نمای کلی و نمای جزئی1 و 2 !

بعد از اینکه آقا سید عکس و فیلم گرفت عروس!!  وارد میشود.

و کارت عروسی  ..

وسط اون قلب بزرگه وسطی نوشته بود happy wedding و متن توی کارت این بود:

و هستی با عشق آغاز شد

عشق ما رو به خدایی شدن است، رو به برتر شدن از هر حسی که در این عالم خاکی پیداست دوست میداریم همدگر را از همین نقطه ی خاکی تا عرش ...

این عکس کارت رو توی فرشگاهش گرفتیم و خودمون خواستیم روش happy wedding بنویسن، بخاطر همین اینجا روی کارت خالیه

راستی شب خواستگاری من به خانواده ی آقا سید گفتم که نه برای عقد و نه برای عروسی جشن بزرگ نمیخوام و میخوام عروسیم ماه عسل باشه اما برای هر دو بهترین جشن ممکن رو گرفتن. بازم تشکر

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد) / جشن ها
زن آقا سید|شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱|۱:٠٧ ‎ب.ظ| نظرات ()

امسال هم مثل سال قبل شد. پارسال سخت درگیر خرید و کارای عقد بودیم، نشد جشن تولد داشته باشم.

امسال هم درگیر خریدای عروسی بودیم. فقط باید خدا رو شکر کنم که تولدم یادش بود!! یه کیک خیلی خوشگل و خوشمزه + ساعت مچی + موگیر مجلسی

مهربونم مرسی که با ایــــــن همه مشغله بازم یادت موند و مرسی بخاطر اینکه دقیقا میدونستی چی نیاز دارم

موضوع مطلب : جشن ها / هدیه ها
زن آقا سید|یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠|۱:٤۱ ‎ق.ظ| نظرات ()

 

امروز یکشنبه 28 اسفند

 لینک عکس اول

موضوع مطلب : جشن ها
زن آقا سید|یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠|۱:٢٧ ‎ق.ظ| نظرات ()

جشنی نباشد زیبا تر از این

شمع از تو روشن، کیک از تو شیرین

 

امروز 30 شهریور ....

حدودا 11:30 صبح به برادر شوهرم زنگ زدم و ازش خواستم بعد از ظهر ساعت 5:30 به شوهرم زنگ بزنه و ازش بخواد که بیاد خونشون.

پشت لپ تاپم نشسته بودم و متن تولدت مبارک رو مینوشتم. ساعت لپ تاپ و گوشیم یک ساعت اختلاف داشتن و من نمیدونستم کدوم درسته و منتظر تماس برادر شوهرم بودم به این امید که اون خودش سر ساعت زنگ میزنه. رفتم کنار آقا سیدم و ....

و فکر میکردم ساعت 5:30 هست که آقا سید جان ساعت رو اعلام کردند و بـــــــــــــله ... ساعت 6:30 . با عجله بهش گفتم زود زود پاشو برو پنچر گیری لاستیک ماشین رو درست کن( همین روز صبح پنچر شد تو خیابون و با همدیگه عوضش کردیم، عوض کردن با آقا سیدم نظارت هم با من ) . بهش گفتم عجله دارم میخوام برم بیرون زود باش، دیگه خودش میدونست تولدش هست و میدونست یه برنامه هایی دارم بخاطر همین دیگه چیزی نپرسید و رفت... وقتی میرفت بهش گفتم قرار بود داداشت بهت زنگ بزنه اما انگار یادش رفته....

اون رفت و منم سریع شروع کردم به باد کردنه بادکنک ها، یکم دیر شده بود. بعد از چندیـــــــــــــــــــــن سال اولین بار بود که بادکنک باد میکردم. تنهایی روی پایه وصلشون کردم ( به سختی!! ) و با آژانس اول رفتم گل فروشی و دو تا شاخه گل آبی و صورتی که از قبل سفارش داده بودم رو گرفتم ، بعدش کیک فروشی و آخرش هم کافی شاپ.

چون دیر کرده بودم میزی رو که رزرو کرده بودم دو کفتر عاشق گرفته بودن. به زور بلندشون کردیم، تکون نمیخوردن!! و شروع کردم به تزیین صندلی ها. وقتی کارم تموم شد از کافی شاپ رفتم بیرون و زنگ زدم به آقا سیدم و بهش گفتم من توی خیابونه ؟؟ هستم بیا دنبالم.

اعترافات بعد از جشن 1؛آقا سید: وقتی آدرس دادی من اون کافی شاپه یادم اومد و متوجه شدم میخوایم بریم اونجا.

وقتی رسید بهش گفتم ماشین رو پارک کن بریم اینجا بستنی بخریم و بریم خونه.

اعتراف 2: وقتی گفتی بستنی ذهنم کلا منحرف شد و باورم شد که میخوایم فقط بستنی بخریم.

از پله ها رفتیم بالا و پشت در کافی شاپ بوسیدمش و بهش گفتم تولدت مبارک عزیزم و از اونم تشکر...

و بازم فکر میکرد هدف بستنیه.. اصلا به ذهنش خطور نکرد که چرا کل روز بهش تبریک نگفتم و درست همین جا پشت دره جایی که میخوایم بستنی بخریم باید تبریک میگفتم... فداش بشم من که خوشحال بودم که متوجه نشده . وقتی دره کافی شاپ رو باز کردم و میز رو دید کلی ذوق کرد و با خنده :اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ

نشستیم پشت میز. اونقدر سوپرایز شده بود که تا یک دقیقه اصلا نمیتونست حرف بزنه. منم از ذوقه اون کلی ذوقم گرفت و خیلی خوشحال شدم که تونستم غافلگیرش کنم..

28 تا شمع به مناسبت 28 سالی که گذشت باید خاموش میشد. چهار رنگ شمع داشتم.گفتم رنگ سفید رو اول میزنم بخاطر پاکیت عزیزم، شمع صورتی (به جای قرمز!) بخاطر عشقت گلم، شمع آبی بخاطر آرامشت و شمع زرد بخاطر مهربونیت. با هم شمع ها رو روشن کردیم.

واسش شعر تولد خوندم و فیلم گرفتم و بعد از فوت کردن شمع ها گفتم: یادت رفت آرزو کنی گلم

- من به آرزوم رسیدم عزیزم.

هدیه رو گذاشتم واسه مرحله ی آخر...

کیک رو برید و من همینجور که فیلم میگرفتم خیلی دلم میخواست تکه ی اول کیک رو بزاره توی دهان من اما نمیشد بگم که !!

وقتی چنگال رو آورد طرف من کلی ذوق کردم...

مِنو رو آوردن و تلخی قهوه ی اسپرسو رو با شیرینی وجود شیرینم نوشیدیم + لیموناد

و حالا هدیه...

خواستم حدس بزنه، طاقتش کم شده بود ، نمیتونست حدس بزنه، از جوراب تا پیرهن، هر لباسی که مرد میتونست داشته باشه رو میگفت و همچنین کتاب... اما همش اشتباه بود و منم نمیذاشتمش بازش کنه ولی اصلا نتونست حدس بزنه.

- عطر GIVENCHY

با هم برگشتیم خونه ی ما. من سریع اومدم بالا و آهنگ های تولدت مبارک رو پلی کردم و قتی اومد تو یه دنس قشنگ دو نفری اجرا کردیم... این رقص آخری که خیلی چسبید واقعا خوشم اومد وقتی همدیگه رو توی آغوش گرفته بودیم و می رقصیدیم.

پی نوشت از آقا سید:

این تولد همیشه به یادم میمونه... کادوی زیبایی که تو هدیه دادی، یه عطر خوشبو به خوشبویی خودت، واقعا به دلم نشست، خیلی ذوق کردم خیلی ...

چیزی که بیشتر از همه چیز برام ارزش داشت تلاش تو واسه شاد کردن من بود. باید بگم واقعا خوشحالم کردی. چقدر مهربون بودی امشب. مرسی همسرم که یه شب به یاد موندنی برام درست کردی. دوست دارم.

 

عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد) / جشن ها / هدیه ها
زن آقا سید|پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠|۱۱:٤٦ ‎ق.ظ| نظرات ()

اگه دنیا دست من بود واسه ی تولد تو هدیه میدادم بهشتو...

امروز سی ام شهریور ماه 1390 است . شاید برای خیلی ها یک روز عادی چون هر روز باشه و برای بعضی ها خاطرات خوب و بدی داشته باشه. اما برای من یک روز فوق العاده است یک روز که از هر زمانی گرامی تر، عزیزتر و بیادماندنی تر است. روز تولد تنها بهانه زندگی من . روز تولد عزیزی که زندگی مرا دگرگون کرد و طعم خوش و شیرین زندگی را به من هدیه کرد. سی ام شهریور روز تولد یگانه فردی است که میتوانم عمری به او تکیه کنم و پشتم به او و مهربانی هایش گرم باشد. به صداقتش و به مردم داریش ، به ایمانش و به اخلاقش و میدانم اینها به دست نیامده جز با فداکاری های زنی به نام مادر. مادری که عمرش را وقف تربیت و بزرگ کردن جگرگوشه هایش کرده و اینک ثمره آن همه زحمت و محبت را نظاره گر است و من بعنوان دختر و عروس او همیشه سپاسگزارش هستم و خواهم بود. دوستش دارم چون مهربان است و گرامیش می دارم چون مادری دیگر خداوند به من هدیه داده است. دستش را می بوسم که دستان مهربان فرزندی را که 28 سال زحمتش را کشیده در دستان من گذاشت و خوشبختی را در کنار همسرم تجربه کردم و خواهم کرد و سپاسگزار برادرانی هستم که هر لحظه همراه برادر کوچکشان بوده و در هر برهه از زمان او را تنها نگذاشته اند و از خداوند میخواهم که همیشه ی عمر چون کوه پشتیبان هم باشند و همراه هم. از خواهران خوب شوهرم تشکر میکنم که در این شش ماه زندگی مشترک هر لحظه و هر جا همراه من و یوسف بوده و هر کاری از دستشان برآمده کوتاهی نکرده اند. همیشه مدیونشان هستم که نه مانند خواهر بلکه مثل دوست و رفیقی همراهیم کرده و در زمان ناراحتی و خوشی در کنارم بوده و امیدوارم همیشه خداوند همراهشان باشد . در اخر به همسرم امید زندگیم یوسف عزیزم می گویم که دوستت دارم بیشتر از هر زمانی ، تولدت را شادباش می گویم و امیدوارم خداوند همیشه تو را سالم و پیروز در زندگی نگه دارد و امیدم به خداوند است که همچنان بتوانم همسری خوب و وفادار برای تو باشم . عزیزم تولدت مبارک .

موضوع مطلب : جشن ها / هدیه ها
زن آقا سید|سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠|٩:۳٧ ‎ب.ظ| نظرات ()

این چند روزه بینهایت خوشحالم.

چند روزه دیگه تولد آقا سیدمه

وای خداااااااااااااااااااااااا جونم

خیلی خوشحالم، خیــــــــــــــــــــــــــــــلی

یه تولد ساده ست، اما نمیدونم چرا انقد ذوق دارم !! باورتون نمیشه ولی الان میتونم پرواز کنم

نمیخواستم تا وقته تولدش چیزی بنویسم اما واقعا نتونستم.

30 شهریور ..................

هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم

فقط برای اینکه بهش بگم چقد دوستش دارم.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد) / جشن ها
زن آقا سید|دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠|۱:۳٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون