عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

داشتم بین هدرهای قبلی وبلاگ میگشتم ببینم چیزی هست که مناسب این روزا باشه که دوباره تکرارش کنم، که متوجه شدم همینی که هست از همه مناسب تره و مهمتر اینکه متوجه شدم الان یک ساااااله که هدر همینه و تغییر نکرده!! انشاالله برای سال آینده متفاوت میشیم!

آره اسفند، ماهى که زندگی من شروع شد. دقیقا ماه زندگی و جان گرفتن من! 26 اسفند تولدم، 28 اسفند عقدم و 29 اسفند عروسی. توی هر کدوم از این تاریخ ها خدا به من یه زنده شدن دوباره رو هدیه داد. بعد از 9 ماه، بودن توی یک جای تنگ، به من اجازه ی تجربه ی این دنیا رو داد که برای شکر این نعمت هر کاری کنم کمه. پایان 21 سالگی به زندگی نیمه جونم، جان تازه ای بخشید و پایان 22 سالگیم، آغاز سال هم خونه شدنم با کسی بود که با تمام وجودم دوستش داشتم و اصلا زندگی رو بدون اون نمی تونستم و نمیتونم تصور کنم. خدایا شکرت.

پایان اسفند امسال، میشه 4 سال که مال هم شدیم و 3 سال که هم خونه ایم و نتیجه ی این پیوند زیبا، یک میوه ی بیــــــــــــنهایت شیرین تقریبا 20 ماهه ست. شکرلله.

14 قبل که آقا سید اینجا بود، توی تعطیلات بهمن با کل خانواده پدریم یه سفر کوچولو به جم داشتیم که بینهایت به همه مون خوش گذشت. مخصوصا سید مهدی و آب بازی هاش توی پیر بیراهه!

ولنتاین امسالمون با یه دسته گل زیبا از طرف آقا سید گذشت تا سال آینده انشاالله منم بتونم جبران کنم.

اسفند 90 -     اسفند 91 -     اسفند 92 

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / خوشبختی
زن آقا سید|شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳|۱٢:٥۸ ‎ق.ظ| نظرات ()

خیلی وقت بود که تو خونه ی پدریم حرف از مسافرت تابستونه بود برای شهریور.چند روز قبل از سفر، داشتیم آماده میشدیم که بریم برای دیدن قبل از سفر که یه دفعه آقا سید گفت: میخوای تو هم باهاشون بری؟ +: من؟ برم؟ خب تو چی؟ تو که خونه ای!  و ته دلم اونقدر خوشحال شدم که تمام حرفام با لبخند بی اراده ای همراه بود.. نه بخاطر یه سفر ساده، بخاطر زیارت امام رضا(ع). چند سال بود که هر روز آرزوی زیارتشو میکردم، آرزوی اینکه منو هم بطلبه برم پا بوسش.. اصلا با آقا سید نذر کرده بودیم اگه به هم برسیم بریم زیارت... امسال، از اول تابستون هر روز و شب دعا میکردم، بیشتر از همیشه، که منو آقا سید رو بطلبه... وقتی آقا سید گفت با خانواده ت برو اصلا باورم نمیشد که طلبیده شدم، خیلی هم اصرار کردم که نرم، بخاطر آقا سید، اما رفتم،رفتم، رفتم.

وقتی رفتیم خونه پدریم و بهشون گفتم منم وسایلمو جمع کردم باهاتون بیام سفر، خوشحالی همه غیر قابل وصف بود، نه بخاطر من، بخاطر سید مهدی.. سید مهدی نوه ی اول خانوده منه و همه عاشقشن، چیزی بیشتر از دوست داشتن. همه به شدت استقبال کردن. دو روزی اونجا بودیم و بعد ما حرکت کردیم به سمت مشهد و آقا سید برگشت خونه.

مسیرمون از سمت یاسوج بود. یاسوج، اصفهان، تهران، چالوس، کندلوس، آزادشهر، مشهد.

مشهد مشهد مشهد، شهر امام رضا(ع)... تا وقتی گنبد طلاشو ندیدم تا وقتی پامو توی حرمش نذاشتم، باورم نمیشد که طلبیده شدم، به این آسونی...

سلام کردم، خدا رو شکر کردم، از امام رضا تشکر کردم که بهم اجازه ی پابوسی دادن و برای همه هم دعا کردم. خیلی کم مشهد موندیم، فک کنم یه روز و نیم.. خیلی کم بود، خیلی..

مسیر برگشت هم از مشهد به سبزوار بود، شاهرود، اصفهان، یاسوج و خووووونه

 

کمی جزییات و عکس در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عشق دوم(پسرکمون) / خوشبختی / عکس های ویژه
زن آقا سید|جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳|۳:٠٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

نمیدونم چرا احساس میکنم خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم با وجودی که آخرین پستِ خاطراتم مربوط به 12 تیرِ !!!

قبلا که سید مهدی وقت آزاد برای اینجا اومدن واسم نمیذاشت، الان که آروم و قرارش بیشتر شده، به قول من دشمن و به قول خودش دوست درجه یک لپ تاپه!! فقط کافیه ببینه در این زبون بسته بازه، تا یکی از دکمه هاشو جدا نکنه و مانیتور رو همسطح کیبورد نکنه و روش نشینه دست بردار نیست.. وقتایی هم که خوابه به کارای خونه میرسم. بخاطر  همینه که کمتر وقت میکنم به اینجا سر بزنم.

قصد دارم به دنیای علم و مطالعه برگردم، خیلی فاصله گرفتم؛ اندازه ی 2 سال!! چند وقت پیش یه دوره ی آموزشی مرتبط با رشته دانشگاهیم رفتم و دوباره یادم اومد که چقدر عاشق پیشرفتم!! بعد از 2 سال قرار گرفتن توی یک محیط آموزشی کمی برام استرس و البته شوق و ذوق داشت، طوری که دیگران راحت متوجه این ذوق میشدن!

چند روز پیش با خودم فکر کردم اگه بمیرم، همه پشت سرم از خوبی هام میگن، مثل همه ی مرده ها !! همه بدی هاتو فراموش میکنن و خوبی هات به یادشون میمونه و برای هم تعریف میکنن. فک کردم: حالا که زنده م چی؟ کی از خوبی هام میگه؟ اصلا گفتنش مهم نیست، پررنگ بودنش توی ذهن اطرافیان مهمه؛ و آیا پررنگ تر از بدی هاست؟ ... مطمئنا نه.. میخوام طوری زندگی کنم که تا زنده م همه ازم خوبی ببینن و بدی ای نباشه که آزارشون بده؛ نه اینکه وقتی رفتم خوبی هام توی ذهن ها نقش ببنده.

رنگ این روزای زندگی من بنفشِ، دوستش دارم!

خیلی پراکنده حرف زدم. حرف زیاده و وقت برای منسجم کردن و نوشتن کم.

آرشیو و لینک های دوستان رو برای مدت طولانی بستم. مدت طولانی به معنی چند هفته یا چند ماه نیست؛ احتمالا یک یا چند سال.. میخوام اینجا خلوت تر شه، حداقل خواننده ی جدیدی اضافه نشه.

و در آخر باز هم شکر خدای مهربونم؛ الهی شکر

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳|٤:٢٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

شبه، ساعت از 12 گذشته، داریم تلفنی حرف میزنیم، همزمان جلوی آینه هم نشستم با موچینم زیر ابروهامو که همین الان متوجه ش شدم تمیز میکنم، حرف میزنیم حرف میزنیم مکث میکنیم، میگه چند سال پیش در چنین روزی.... من میگم خب، چه خبره بوده؟ میگه 6 سال پیش ... دوباره میگم چی بوده؟ و یه دفعه به خودم میام اوووووووووووووو  6 سال پیش، کمی خجالت میکشم، موچین رو میارم پایین و چشمامو میبندم، می بندم که تمام حواسم یه جا جمع بشه، پیش اونی که پشت خطه. میگه چقد زود گذشت و من ادامه میدم اندازه ی یه پلک به هم زدن.. میگه یکی از بهترین خاطره های زندگیم اولین دیدارمونه و من میگم با توجه به نهایت خوشبختی الانمون به جرات میتونم بگم بهترین خاطره و بهترین اتفاق زندگی من اولین دیدارمونه. میگه میدونی چند تا دوستت دارم؟ 6 تای همیشگی. میگه میدونم تو چندتا دوستم داری؟ میگم چند تا؟ میگه 7 تا اما بخاطر 6 ساله شدنمون امشب 6 تا دوستم داشته باش....

6 سال پیش در چنین روزی من - آقا سید - اولین نگاه - اولین جرقه - اولین تپش - اولین عشق - اولین زندگی - اولین ...

 

پی نوشت از آقا سید :

 

تو مرا دوست داری

شبانه ایستاده ام بر این باور سبز

آنگاه جنگل

گیسوان انبوه در هم فرو رفته ی تو می شود

و کسی نخواهد دانست

هزاران شاخه ی درخت

در باد که می رقصند

و دریا

انعکاس چشمان تو

با قایقی

که خدای ناخدایش منم

ماه دستهایش را به دور ما هلال می اندازد

و صبح خورشید در مداری به مرکزیت ما میچرخد

ببین چگونه به هم میزند این باور

تمام معادلات هستی را

حالا می توانی با خیالی راحت

پارچه ای سفید روی لبخندم بکشی

تا کُمای سخت سال های بی تو

فرو رود

به خوابی همیشگی

 

چون خیلی وقته پی نوشت نذاشتم دوباره میگم: شعر از آقا سیدِ.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عاشقانه ها / خوشبختی
زن آقا سید|چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳|۱:٥٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

بخاطر ساختن 3 سال رویایی ، متشکرم همسرم

موضوع مطلب : عاشقانه ها / خوشبختی
زن آقا سید|پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢|۱۱:٤٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

جمعه اولین تاب بازی سه نفره رو به دریا و خواب رفتن سید مهدی عزیزم روی تاب!

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / خوشبختی / عشق دوم(پسرکمون)
زن آقا سید|یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢|۱۱:٢٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

مرد مهربان زندگیم، متشکرم بخاطر تمام لحظاتی که بهم ثابت کردی یه کوه پشتم هست استوار تر از تصور هر زنی. مرسی بخاطر قوت قلب دادنت بعد از شنیدن خبر بارداریم. بخاطر 4 ماه و نیم اول بارداریم، بخاطر همون روزایی که توی خونه ی خودمون بودیم و من هیچ کاری نمیتونستم بکنم و همه چیز به عهده ی خودت بود، متشکرم. متشکرم بخاطر تمام دفعاتی که خودت رختای کثیف رو جدا میکردی، لباسشویی روشن میکردی، خودت لباس ها رو روی بند آویزون میکردی، بخاطر تمام دفعاتی که ظرف ها رو میشستی، تمام دفعاتی که پله ها رو شستی و سرویس بهداشتی متشکرم. متشکرم بخاطر همه ی وقتایی که لباسای منو از کف اتاق جمع میکردی . متشکرم بخاطر تمیز کردن و تمیز نگه داشتن خونه به اون بزرگی... مرسی بخاطر اینکه قبل از مهمون دعوت کردن، حتی مجردی، فقط خودت و دوستت، حتی وقتی من نیستم، خونه ی به ظاهر تمیزمون رو اول برق انداختی بعد زنگ زدی دوستت بیاد پیشت و فوتبال ببینید،آره میدونم خودت نمیتونی به یاد بیاری اما من فراموش نکردم عزیزم. مرسی  مرد مهربونم بخاطر 2 بار اسباب کشی تنهایی بدون اینکه من دست به چیزی بزنم و تو اون همه کار کردی. مرسی بخاطر تمام کمک هایی که بعد از زایمانم بهم کردی ، یه پرستار مهربون و دلسوز بودی برام.. مرسی بخاطر تمام کمک هایی که توی نگهداری از سید مهدی بهم کردی، بخاطر تمام شب بیداری هات ازت ممنونم... بخاطر همه ی این ها ، و همه ی کمک هایی که اینجا گفته نشد ازت متشکرم.. بخاطر همه ی اینها تمام سعیمو میکنم به مهمترین وظیفه زنانه م یعنی پر کردن تمام لحظاتت از آرامش، کوتاهی نکنم.

عـــاشـــقــتم

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢|٥:۱۸ ‎ب.ظ| نظرات ()

ولنتاین امسالمون خیلی بهتر از پارسال، مبارک شد! خونه ی مادر شوهر بودیم ، با آقا سید رفتیم میوه بخریم، گفت یه چرخی هم توی شهر بزنیم. رفتیم و رفتیم و رفتیم تــــا گلفروشی!!! رفت داخل و منم دنبالش. یه رز صورتی برداشت و -: ولنتاین مبارک . با یه شاخه گل توی دستم رفتیم بازار میوه فروشها.. حسِ دوره ی عقد بهم دست داد؛ من ، با آرایش زیاد، آقا سید، دستمون تو دست هم، یه شاخه گل.... توی دوره ی عقد زیاد اتفاق می افتاد اما بعد از عروسی آرایشم کلا محدود شد برای خونه و بیرون یا اصلا آرایش نمیکردم یا خیــــلی کم و ملایم. اما اون شب آرایشم خیلی زیاد بود مثل روزای عقدمون و بیرون رفتنامون و شاخه گلایی که برای هم میگرفتیم و دستمون بود.. برگشتیم خونه ی مادر شوهر و خواهرای آقا سید هم اومدن و چند دقیقه بعد آقا سید با جعبه ی کادویی اومد و دوباره ولنتاینم مبارک شد!! یه تاپ و شلوار. البته این برنامه ها یه شب قبل از ولنتاین بود. آقا سید عادت داره مناسبت ها رو یه شب قبل جشن بگیره و منم آخرِ شبِ همون روزِ مناسبت دار. خلاصه اینکه منم شب بعد هدیه مو به آقا سید دادم. خیلی بزرگ بود، بعد از دادنش گفتم ولنتاین مبارک، بعدش سریع اضافه کردم: نه سالگرد ازدواجمون هم مبارک.... کمی بعد با خنده : تولد سال بعدت هم مبارک! ... در مورد هدیه م ، هر وقت آقا سید ازشون استفاده کرد ، مینویسم چی بودن.

 

اسباب کشی کردیم به خونه ی مادر شوهر.قراردادمون تموم شده بود و خونه ی خودمون هم، هنوز آماده نیست. آقا سید خواست از خونه خداحافظی کنیم... خونه ای که توش عروسی کردیم، خونه ای که هر دفعه واردش می شدم بوی بهشت رو میفهمیدم، اس ام اس میدادم به آقا سید که خونه ی عشــــــــــــــــقه و اون جواب میداد بهشتـــــــــــــــه . کلی دنبال هم میدویدیم و بازی میکردیم و کلی عشق. فعلا خونه ی مادر شوهریم تا خونه ی خودمون آماده بشه. شاید دوماه  .. شاید سه ماه .. شاید هم کمی بیشتر...

خونه ی عروسی ، خونه ی ولیمه ی عمره و خوردنی های خوشمزه ی مکه، خونه ی عصرونه های خوشمزه ، خونه ی جشن فارغ التحصیلی ، خونه ی عاشقی ها و انتظار و استقبال ، خونه ی اضافه شدن یک نفر دیگه برای عاشقی و کلی اتفاقای دیگه توی سال اول ازدواجمون، که چند هزار عکس (بدون اغراق) و این وبلاگ، لحظه به لحظه ش رو توی ذهنمون تا ابد موندگار میکنن.. به امید خونه ای نو، با لحظه هایی پر از عشق و اتفاقای قشنگ...

 

(به ساعت تایپ پست نگاه میکنم: 10:49 و ساعت ارسال 12:54 . درسته همزمان فیلم هم میدیدم اما تکراری بود و خیلی دقت نمیکردم. میخوام بدونید همه ی پست های عکس دار، انقد وقتمو میگیرن. منتش به شما نیست، خودمم عاشق اینجام. یه مکان مجازی که هیچ جور با این امکانات، نمیتونی توی یه دفتر انجامش بدی!)

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عاشقانه ها / خوشبختی / هدیه ها
زن آقا سید|پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱|۱٠:٤٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

خیلی وقته میبینم بچه ها توی وبلاگهاشون سال 1400 دوستاشون رو پیش بینی کردن، اما هیچ جا ندیدم اسم منم توی اون لیست ها باشه!!!

بخاطر همین خودم از زندگیم توی سال 1400 مینویسم! فک میکنم کار جالبی باشه!

زندگی در سال 1400 ؛

حالت اول :

بچه ی دوم این خانواده احتمالا دو یا سه سالش شده! بچه ی اول هم فک کنم باید کلاس دوم دبستان باشه. زن آقا سید تحصیلاتشو تا مقطع دکترا تموم کرده و الان استاد دانشگاست، تازه یه کتاب تخصصی هم ترجمه کرده که قراره به زودی منتشر بشه، آقا سید هم ارشدش رو گرفته و الان مدیر یه بخش مهمه.

حالت دوم :

بچه ی دوم این خانواده احتمالا دو یا سه سالش شده! بچه ی اول هم فک کنم باید کلاس دوم دبستان باشه. زن آقا سید هم تمام عشق و وقت و انرژیش رو گذاشته پای تحویل دادن بچه های صالح و با ادب و با تربیت به جامعه . آخرین مدرک تحصیلیش لیسانسه و با همین لیسانس داره ظرف میشوره ، غذا میپزه، کهنه بچه عوض میکنه و احتمالا موهاش رو هم که به عشق شوهرش گذاشته خیلی بلند بشن محکم بسته و یه دستمال دستشه و داره گردگیری میکنه و کلی هم به خودش افتخار میکنه که یه همسر و یه مادر نمونه ست  ! آقا سید 14 روز سر کاره و 14 روز خونه.  ارشدش رو گرفته و همچنان کارمنده و البته یه شوهر نمونه !

حالت سوم :

10 سال از زندگی مشترکمون میگذره. یه خانواده شاد چهار نفره هستیم. آقا سید داره برای راضی کردن زنش برای فرزند سوم تلاش میکنه اما هیچ نتیجه ای نمیگیره!! دیگه مشکلات مالی نداریم. آقا سید تصمیمای مهمی برای زندگی کاریش گرفته.

حالت چهارم :

هر اتفاقی می تونه بیافته، زندگی ما تغییرات خیلی زیادی میکنه که ممکنه الان حتی به ذهنمون هم نرسه. اما تنها یه چیزه که هیچوقت تغییر نمیکنه؛ عشق آقا سید و زنش به همدیگه که هیچ چیز هیچوقت نمیتونه کمترش کنه

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱|۱:۱٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ و مَا هُوَ  إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین

 

آقا سید:

دگر مرد نیستم

حتی مردتر

چه حس خوبی ست

وقتی مردترینی؛

میان عاشقانه های همیشه

نیست از آن زیباتر

وقتی کودک تو

پر از عشق

با همه ی احساس

می گوید پدر


ادامه مطلب
موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / خوشبختی / تصمیم های مهم
زن آقا سید|دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱|٥:۱۳ ‎ب.ظ| نظرات ()

آخیــــــــــــــــــــــــــــش

امروز بعد از مدتها، دلِ سیری با مادر شوهرم حرف زدم... وقتایی که آقا سید میره سر کار من بیشتر وقتا میام خونه ی مادر شوهرم و همیشه هم زیاد با هم حرف میزنیم، حرف زدن باهاشو خیلی دوست دارم. اما 14 قبل که آقا سید رفته بود سر کار منم رفتم خونه ی پدریم و از وقتی هم آقا سید برگشته یعنی این 14 زیاد نیومدیم اینجا. الان که داشتم کامنت ها رو جواب میدادم خودش بزرگواری کرد و اومد تو اتاق پیشمو حدودا 45 مین حرف زدیم، البته هنوز هم جا داشت بیشتر گفتمان کنیم که اذان ظهر شد و اون بلند شد. بعد از رفتن آقا سید این 14 رو بیشتر میام پیشش. ای حال میکنم وقتی از یه چیزاییاز خود راضی حرف میزنه. عاشقشم.. به مامان خودم بر نخوره، که عاشق اونم هستم دربست

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱|۱:۱٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

دلم برای خدا تنگ شده

دلم برای اون روزایی که 20 دقیقه قبل از اذان وضو میگرفتم؛سجاده مو پهن میکردم، قرآنمو میاوردم،چادر سفید گل گلیم رو سرم میکردمو مینشستم قرآن میخوندم تا وقتی که اذان بگن و تموم شه و بلافاصله بعد از اذان نمازمو شروع کنم تنگ شده؛

برای اون روزایی که اگه 30 ثانیه از اذان میگذشت و کاری پیش پام می افتاد و نمازم به تاخیر می افتاد (فقط 30 ثانیه) کلی حرص میخوردم؛

دلم برای نماز صبح خوندنام،برای دعای عهد خوندنام،برای روزایی که انقدر برای دعای عهد اشتیاق داشتم که ناخودآگاه قبل از اذان صبح بیدار میشدم و انقدر هول بودم برای خوندن این دعا که قبل از نمازم میخوندمش و بلافاصله بعد از اذان صبح نمازمو میخوندم و بعدش راحت میخوابیدم تنگ شده.

دلم برای قرآن خوندنام قبل و بعد از نماز،برای درد و دل کردنام با خدابرای گریه هام سر سجاده،برای آرزوی های کوچیک و بزرگم، تنگ شده؛

خدا جونم، به خداوندی خودت  قسم دلم برات تنگ شده

خدا جونم اومدم دره خونت، اومدم مکه، اومدم زیارت کعبه

اما لایقه هیچی نبودم

خدای مهربونم، روم نمیشه بگم، اما اگه الان بگن تنها آرزوت چیه ، میگم دوباره برم مکه، به زودی هم برم، به سال نرسه که دوباره برم.

خدای خوبم، تا ماه رمضان، ماه ضیافت الهی فقط دو روز مونده..

میخوام مهمون خوبی باشم؛

میخوام صاحبخونه دوستم داشته باشه؛

میخوابم بشم همون هستی ای که توی تمام لحظات روز، تمام دلخوشیش، تمام اشتیاقش، لحظه ی اذان بود،همونی که عاشقه نماز خوندن بود، همونی که ساعته گوشیش رو، روی 20 دقیقه قبل از هر اذان تنظیم میکرد، همونی که هر کاری دستش بود، به شوق نماز خوندن، رها میکرد و میرفت وضو میگرفت.. میخوام همون بشم دوباره. کمکم میکنی؟

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱|۱٢:٤٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

اگه پست "اسفند، ماه من است" رو خونده باشین این عنوان رو بهتر میفهمین. از اولین بهار زندگیم هیچی یادم نمیاد اما گریه هامو مطمئنم!

نوزدهمین بهار زندگیم عاشق شدم.. تازه وقتی عاشق شدم معنی این پیام بازرگانی رو که وقتی خیلی بچه بودیم پخش میشد رو فهمیدم که میگفت: " منم که بچه بودم مینو رو میشناختم و پیرزنه با تعجب میگه مینو کیه؟" دقیقا بعد از عاشق شدنم بود که فهمیدم پیرزن با تعجب نمیگه مینو کیه!! با یه حس حسادت و مالکیت اون سوال رو میپرسه.. بهترین حس زندگیم.

بیست و دومین بهار زندگیم، پر از حس افتخار و غرور بود. چون به همه ثابت شد که عشقم یه مردِ که پای حرف و مردونگیش می ایسته و عشق بزرگش با کاری که قبل از عقد کرده بود برای دیگران ثابت شد.

بیست و سومین بهار زندگیم، چند ساعت بعد از جشن عروسی با مرد رویاهام شروع شد و کلا زندگیم وارد مرحله ی جدیدی شد. من شدم خانوم خونه و عشقم آقای خونه ی خودمون.

از این به بعد خاطراتی که ثبت میشن توی خونه ی خودمون اتفاق میافتن، آزادی عمل و بیان ( هیجان ) بیشتری داریم و مطمئنا زندگی شیرین تری خواهیم داشت چون ترس و دلهره به طور کااااااااااااااااامل ازش حذف میشه.

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱|۱٢:٤٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

وقتی هنوز یه جنین بودم، خدا خواست اسفند، ماه من باشه. 26 اسفند سال 68 بود، اونقدر عجله داشتم که 4 روز صبر نکردم که توی سال نو به دنیا بیام. و همیشه سال تولدم بخاطر این 4 روز منو یک سال بزرگتر نشون میده!

28 اسفند سال 89 خیـــــــــــــلی بیشتر عجله داشتم! نه تنها من، هر دوی ما خیـــلی عجله داشتیم (خیلی به معنی  واقعی!) چون اگه بیست و هشتم عقد نمیکردیم بخاطر کار آقا سید باید 14 روز صبر میکردیم و ... !! و اینجوریه که تاریخ عقدمون، مال هم شدنمون رو به اندازه ی یک سال بیشتر میکنه.

29 اسفند سال 90 بازم انگار عجله داریم!!! جشنــــــــــ عروسی انشاالله

خدا کنه سال بعد به این لیست تولد نی نی اضافه شه،انشاالله

 

+اضافه شد: این پست رو به همین تاریخی که زیر میبینید نوشتم اما متاسفانه پرشین بلاگ مشکل دار شد یه لحظه و من وقت برای ثبت نداشتم و خودکار پیش نویس ذخیره شد شکر خدا و الان تونستم بیام و ثبت کنم. انشاالله بعد از پاگشا میام و از زیباترین روز زندگیم میگمماچ

+ چه جالب،شماره ی آخرین پستم توی سال 90 شده 90 !!

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠|۱:٥٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

لطفا بهم یه تعریف درباره ماه عسل بدین چون برای پست بعد که خاطره ی یه سفر هست بهش نیاز دارم!

با اتفاقایی که واسمون پیش اومده دیگه معنی ماه عسل رو نمیدونم!!

ماه عسل اولین سفری هست که زن و شوهر با هم میرن؟

یا اولین سفری که زن و شوهر دقیقا بعد از عروسی میرن؟

یا به تمام سفر های زن و شوهر میشه گفت ماه عسل؟

یا هر سفری که خوش بگذره و شیرین باشه(مثل عسل)؟

 

میدونید که لاتین ماه عسل میشه HoneyMoon حالا به یه فیلم قدیمی ایرانی که میگم دقت کنید: زنه به شوهرش میگه ماه عسلمون میشه هفته عسل چون نتونستیم بیشتر مرخصی بگیریم... این ماه عسلی که نویسنده فکر میکرده HoneyMonth بوده نه HoneyMoon ، آره؟

و چیزی که توی فیلم های آمریکایی دیدم دقیقا بعد از مراسم عروسی یه اتاق داشتن به اسم اتاق ماه عسل که روی تختش چند تا گل بود و توی اتاق هم کلی شمع بود یا اینکه فردای مراسم با پرواز به یه کشور خارجی برای سفر میرفتن و اونجا یه اتاق ماه عسل توی هتل براشون آماده میکردن.

و یه طنز که درباره ماه عسل هست که نمیدونم واقعیه یا نه اما از یه کتاب زبان خوندم، درباره ماه عسل نوشته بود 30 روز بعد از عروسی چون زن فکر میکنه عشق شوهرش کم شده واسش یه نوشیدنی که با عسل درست میشه آماده میکنه و میده بخوره که مثلا عشقش بیشتر شه!

* امتحان امروزم رو از دست دادم دیگه اصلا دلم نمیخواد درس بخونم برای 2 امتحان دیگه م!

 

+اضافه شد: ماه عسل اصلش سفر بعد از جشن عروسی هست.. اما نمیدونم چرا امروزه جوونا به همه ی سفرهاشون میگن ماه عسل؟؟! شیرینیه همه ی سفرهاتون نوش جونتون.

امتحانام تموم شد، هوراااااااااااا. خیلی حرف برای نوشتن دارم، خیــــــــــــــــــلی. به نظر شما اول خاطرا این چند روز بنویسم یا اون سفر چند ماه پیش رو؟

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠|٧:۳۱ ‎ب.ظ| نظرات ()

میخوام برم بیرون.میام یکم آرایش کنم. ضد آفتاب میزنم و با پنککی که خواهر شوهرم بهم هدیه داده یکم روش میکشم. میخوام سایه بزنم، خوش رنگترین هاش همون هایی هستن که خواهر شوهرم خریده واسم. ریمل هم که باز خدا خواهر شوهر رو حفظ کنه، و همچنین رژگونه و رژلب. اون همه لوازم آرایشی خودم دست نمیخورن. تاپی که خواهر شوهرم خریده رو میپوشم . یکی از اون مانتوهایی که خواهر شوهرم بهم هدیه داده رو میپوشم و یکی از اون شال هایی که بازم خودش بهم هدیه داده رو و میرم.

شوهر که این مدلی باشه باید هم خواهرش همینجور باشه، هر چی باشه هر دو از یه خانواده و دست پرورده ی یه مادر هستن.

خواهر شوهر عزیزم انشاالله به همه ی آرزوهات برسی

و انشاالله منم بتونم همه ی خوبی ها و مهربونی هایی که در حقم میکنی رو جبران کنم.

وبلاگ های خاطره ای رو زیاد میخونم. فک کنم خواهرهای شوهر من توی دنیا تک هستن.

این مطلب رو خیلی وقت پیش میخواستم بزارم اما منصرف شدم. ولی حالا فک کردم هیچ چیزی نباید مانع از نوشتن چیزایی که دوست دارم بشه.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد) / هدیه ها / خوشبختی
زن آقا سید|سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠|۱:۳۳ ‎ب.ظ| نظرات ()

یه شوهر دارم که اگه

روزی 100 بار هم واسش بمیرم بازم کمه

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠|۱۱:٠٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

بلاخره منم به فکره خرید جهیزیه افتادم.

قبل از عقدم همیشه مامانم هر وسیله شیک و مناسبی میدید می گفت میخوای بخرم برای جهیزیه ت؟ من نمی خواستم. میگفتم میخوام همه چیزم جدید باشه.

حتی بعد از عقد باز هم اصلا به فکر خرید نبودم چون میترسیدم یه وسیله جدید بیاد و چیزی که خریدم دیگه خیلی کارآمد نباشه.

اما حالا..........

کم کم وقتشه که شروع کنم

تنبل شدم

نت تنبلم کرده !!

اونقدر که به جای پرسیدن از بقیه و گشتن فروشگاه ها و حتی به جای فکر کردن ،با یه سرچ کوچولو لیست کاملی از چیزی که میخواستم رو پیدا کردم.

حتمـــــــــــــــــــــا ببینیدش و از سایت منبع دانلودش کنید.

اینجا (لیست یک منزل  بسیار کامل و جهیزیه عروس)

 

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠|٧:٤۳ ‎ب.ظ| نظرات ()

از دیروز پر استرس یه چیزی که یاد گرفتم این بود که همیشه + اندیش باشم و شوهری هم یاد گرفت همیشه حرفهاشو کامل بشکافه و بگه که من منظورش رو درست متوجه بشم.

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠|۱:۳٧ ‎ق.ظ| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠|۱:٤٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

همسرم تو با اخلاق خوبت همیشه منو شرمنده کردی. خیلی دلم میخواست از رفتارای اشتباهم بگی، چون مطمئن بودم و هستم که آدم کاملی نیستم و خیلی از رفتارام اشتباهه و اینکه تو با مهربونیت هیچی به زبون نمی آوردی واقعا آزارم میداد. مرسی که امروز چندتاشو گفتی.خیلی خوشحال شدم، برای اینکه منو به کامل شدن چند قدم نزدیک تر کردی.


ادامه مطلب
موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠|۱:۳٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

کمک به خوشبخت تر شدن جوونا !!!

هدف فقط اطلاع رسانی هست.

شمام دوست داشتین کپی کنید توی وبلاگ هاتون که همه بخونن.

منبع : سایت اخبار علمی پزشکی


ادامه مطلب
موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠|۱:٤٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

موضوع مطلب : خوشبختی
زن آقا سید|پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠|۱٠:٤٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون