عاشقانه های آقا سید و زنش

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد و شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 20:00 به وصال رسیدیم

 

هوا پر می شود از اردیبهشت

اردیبهشت عاشقانه با بوی بهار نارنجش

و من بوی تو را از باد میگیرم

مست بوی تو

خودم را به دست باد میسپارم

که مرا رساند به تو

برای شروعی عاشقانه،

جاودانه .....

.....

به جز دو مصرع اول، بقیه پرت و پلاهای ذهن خودمه، لطفا ایراد نگیرین، دلنوشته ست دیگه...

-----------------

این ماه ، میخام روزایی که آقاسید خونه ست رو واسش به یکی از  زیباترین ماه های زندگیش تبدیل کنم، پر از عاشقانه های ناب، هر روز و هر روز. میتونم آیا؟

انشاالله

---------

هنوز سر حرفای پست قبلم هستم!!!!!

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤|۱٢:۱٩ ‎ق.ظ| نظرات ()

شبه، ساعت از 12 گذشته، داریم تلفنی حرف میزنیم، همزمان جلوی آینه هم نشستم با موچینم زیر ابروهامو که همین الان متوجه ش شدم تمیز میکنم، حرف میزنیم حرف میزنیم مکث میکنیم، میگه چند سال پیش در چنین روزی.... من میگم خب، چه خبره بوده؟ میگه 6 سال پیش ... دوباره میگم چی بوده؟ و یه دفعه به خودم میام اوووووووووووووو  6 سال پیش، کمی خجالت میکشم، موچین رو میارم پایین و چشمامو میبندم، می بندم که تمام حواسم یه جا جمع بشه، پیش اونی که پشت خطه. میگه چقد زود گذشت و من ادامه میدم اندازه ی یه پلک به هم زدن.. میگه یکی از بهترین خاطره های زندگیم اولین دیدارمونه و من میگم با توجه به نهایت خوشبختی الانمون به جرات میتونم بگم بهترین خاطره و بهترین اتفاق زندگی من اولین دیدارمونه. میگه میدونی چند تا دوستت دارم؟ 6 تای همیشگی. میگه میدونم تو چندتا دوستم داری؟ میگم چند تا؟ میگه 7 تا اما بخاطر 6 ساله شدنمون امشب 6 تا دوستم داشته باش....

6 سال پیش در چنین روزی من - آقا سید - اولین نگاه - اولین جرقه - اولین تپش - اولین عشق - اولین زندگی - اولین ...

 

پی نوشت از آقا سید :

 

تو مرا دوست داری

شبانه ایستاده ام بر این باور سبز

آنگاه جنگل

گیسوان انبوه در هم فرو رفته ی تو می شود

و کسی نخواهد دانست

هزاران شاخه ی درخت

در باد که می رقصند

و دریا

انعکاس چشمان تو

با قایقی

که خدای ناخدایش منم

ماه دستهایش را به دور ما هلال می اندازد

و صبح خورشید در مداری به مرکزیت ما میچرخد

ببین چگونه به هم میزند این باور

تمام معادلات هستی را

حالا می توانی با خیالی راحت

پارچه ای سفید روی لبخندم بکشی

تا کُمای سخت سال های بی تو

فرو رود

به خوابی همیشگی

 

چون خیلی وقته پی نوشت نذاشتم دوباره میگم: شعر از آقا سیدِ.

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عاشقانه ها / خوشبختی
زن آقا سید|چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳|۱:٥٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

بخاطر ساختن 3 سال رویایی ، متشکرم همسرم

موضوع مطلب : عاشقانه ها / خوشبختی
زن آقا سید|پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢|۱۱:٤٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

چند دقیقه ای میشه که مکالمه تلفنی 2 ساعت و 34 دقیقه ایمون تموم شده... خواستم یه آپ طولانی بکنم اما جواب دادن به کامنت ها نذاشتنگران

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پنج شنبه:  17:09

دیشب فک میکنم بعد از تولد سید مهدی اولین بار بود که مکالمه تلفنی طولانی داشتیم.. قبل از تولدش هر شب هر شب تا نیمه های شب حرف میزدیم و برای تمام اعضای خانواده جای سوال بود که این حرفای ما چیه که تمومی نداره؟!! اما بعد از تولدش مکالمه ی طولانی نداشتیم، اگه هم بوده شاید یکی دو بار که یادم نیست!!

بعد از عقد تا مدتی از مرور خاطراتمون بدم میومد.. به آقا سید تاکید کرده بودم هیچوقت حرفی از گذشته مون نزنه چون هنوز(اون موقع) حرصشو میخوردم، انقدر که مصائب و مشکلات کشیده بودم(یا شاید کشیده بودیم)!!! اما چند ماه بعد، بعد از تجربه ی شیرینی های زندگی و حس کردن خوشبختی با تک تک سلول هام! به این نتیجه رسیدم که تمام سختی های گذشته، ارزش رسیدن به اینجا رو داشت.... هر چقدر سختی و ناراحتی بوده، واقعا ارزش این زندگی عالی رو داشت.. یه همسر خوب، یه شوهر عاشق و نمونه که میتونه لحظه ی لحظه ی زنش رو پر از شادی کنه.. خاطرات عقدمون همه موجوده، روزای شیرینی که مطمئنم جز آقا سید، هیچکس نمیتونست برام بسازه... و اونجا بود که عاشق تمام خاطرات قبل از عقدمون شدم، تمام شیرینی ها و سختی هاش و هر چند وقت یه بار با آقا سید از اول آشناییمون رو مرور میکردیم و لذت میبردیم از لحظه به لحظه ش.

دیشب هم یکی از همون شبای مرور خاطرات بود. با حرفای روزمره و تعریف اتفاقات اون روز تا شب شروع شد و وسط حرفامون دریچه ای باز شد به گذشته..

میگفت همون اول که دیدمت، گفتم این، خودشه!!! واقعا هم برای خواستگاری اومد جلو... کمی برام عجیب بود، اینکه یه نفر با یه نگاه از خواستن و خواستگاری حرف بزنه.... از روز اولمون گفتیم از خواستگاری ها، از با هم بودن ها و نبودن هامون بعد از خواستگاری اول که البته آقا سید ازش به اسم " خواستگار زنون 1" یاد میکنه همیشه!! گفتیم و گفتیم و خندیدیم و بغض کردیم و گریه و دوباره خندیدیم و برای هزارمین بار عاشق تر شدیم، برای هزارمین بار عمقِ عشقمون اثبات شد.

و من جان تازه ای گرفتم برای همسری کردن،دلبری کردن، عاشقی کردن و به قول آقا سید اگه فقط یک چیز توی دنیا باشه که اون بتونه بهش بباله عشق منه و من اینجا دوباره میگم: خود را وقف تمام ثانیه هایت خواهم کرد، تو فقط بخند. بخند که فقط صدای خنده ی تو منو از زمین و زمان راضی میکنه...................

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / خاطرات (قبل از عقد) / عاشقانه ها
زن آقا سید|پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢|٢:٥۳ ‎ق.ظ| نظرات ()

ولنتاین امسالمون خیلی بهتر از پارسال، مبارک شد! خونه ی مادر شوهر بودیم ، با آقا سید رفتیم میوه بخریم، گفت یه چرخی هم توی شهر بزنیم. رفتیم و رفتیم و رفتیم تــــا گلفروشی!!! رفت داخل و منم دنبالش. یه رز صورتی برداشت و -: ولنتاین مبارک . با یه شاخه گل توی دستم رفتیم بازار میوه فروشها.. حسِ دوره ی عقد بهم دست داد؛ من ، با آرایش زیاد، آقا سید، دستمون تو دست هم، یه شاخه گل.... توی دوره ی عقد زیاد اتفاق می افتاد اما بعد از عروسی آرایشم کلا محدود شد برای خونه و بیرون یا اصلا آرایش نمیکردم یا خیــــلی کم و ملایم. اما اون شب آرایشم خیلی زیاد بود مثل روزای عقدمون و بیرون رفتنامون و شاخه گلایی که برای هم میگرفتیم و دستمون بود.. برگشتیم خونه ی مادر شوهر و خواهرای آقا سید هم اومدن و چند دقیقه بعد آقا سید با جعبه ی کادویی اومد و دوباره ولنتاینم مبارک شد!! یه تاپ و شلوار. البته این برنامه ها یه شب قبل از ولنتاین بود. آقا سید عادت داره مناسبت ها رو یه شب قبل جشن بگیره و منم آخرِ شبِ همون روزِ مناسبت دار. خلاصه اینکه منم شب بعد هدیه مو به آقا سید دادم. خیلی بزرگ بود، بعد از دادنش گفتم ولنتاین مبارک، بعدش سریع اضافه کردم: نه سالگرد ازدواجمون هم مبارک.... کمی بعد با خنده : تولد سال بعدت هم مبارک! ... در مورد هدیه م ، هر وقت آقا سید ازشون استفاده کرد ، مینویسم چی بودن.

 

اسباب کشی کردیم به خونه ی مادر شوهر.قراردادمون تموم شده بود و خونه ی خودمون هم، هنوز آماده نیست. آقا سید خواست از خونه خداحافظی کنیم... خونه ای که توش عروسی کردیم، خونه ای که هر دفعه واردش می شدم بوی بهشت رو میفهمیدم، اس ام اس میدادم به آقا سید که خونه ی عشــــــــــــــــقه و اون جواب میداد بهشتـــــــــــــــه . کلی دنبال هم میدویدیم و بازی میکردیم و کلی عشق. فعلا خونه ی مادر شوهریم تا خونه ی خودمون آماده بشه. شاید دوماه  .. شاید سه ماه .. شاید هم کمی بیشتر...

خونه ی عروسی ، خونه ی ولیمه ی عمره و خوردنی های خوشمزه ی مکه، خونه ی عصرونه های خوشمزه ، خونه ی جشن فارغ التحصیلی ، خونه ی عاشقی ها و انتظار و استقبال ، خونه ی اضافه شدن یک نفر دیگه برای عاشقی و کلی اتفاقای دیگه توی سال اول ازدواجمون، که چند هزار عکس (بدون اغراق) و این وبلاگ، لحظه به لحظه ش رو توی ذهنمون تا ابد موندگار میکنن.. به امید خونه ای نو، با لحظه هایی پر از عشق و اتفاقای قشنگ...

 

(به ساعت تایپ پست نگاه میکنم: 10:49 و ساعت ارسال 12:54 . درسته همزمان فیلم هم میدیدم اما تکراری بود و خیلی دقت نمیکردم. میخوام بدونید همه ی پست های عکس دار، انقد وقتمو میگیرن. منتش به شما نیست، خودمم عاشق اینجام. یه مکان مجازی که هیچ جور با این امکانات، نمیتونی توی یه دفتر انجامش بدی!)

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عاشقانه ها / خوشبختی / هدیه ها
زن آقا سید|پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱|۱٠:٤٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

از 31 / 2 / 87 پنجاه و چهار ماه گذشت...

 

پی نوشت از آقا سید:

نفسهایت سبزیِ بهار عاشقیست

و سینه ات بهشتی جاودان

خلوتی امن

تا در آن آرامش بگیرم

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱|۱٠:٠۳ ‎ق.ظ| نظرات ()

هشت ماه از همخونه شدنمون میگذره... کم کم دارم تفاوت ها رو میبینم!

قبل از 29 / 12 / 90 هر جا، داغی دستای همدیگه رو میخواستیم.. الان ، توی خونه اونقـــــــــدر پر میشیم از با هم بودن، که نیازی به اینکه توی خیابون خودمون رو به همدیگه بچسبونیم و راه بریم، نمیبینیم.

یه مثال: توی خیابون، در حال پیاده روی به سمت شیرینی فروشی، هوا عالی، کنار هم راه میریم، بدون اینکه دستای همدیگه رو گرفته باشیم، گفتم: دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود یادته؟ حالا آقا سید: دستای من خالی بود یادته؟ (کیف پولش با یه پلاستیک توی دستش بود!) نه اینکه بگم دیگه هیچوقت دست همدیگه رو نمیگیریم ولی قبل از عروسی همیــــشه دستمون تو دست هم بود...

باور کنید تفاوت ها، خواه ناخواه زیاد میشن. توی مترو رو به روی ما، دختر و پسری نشسته بودن، توی بغل هم، برای هر جمله شون دهنشون رو تا نزدیک گوش طرف مقابلشون میبردن و چنان دستای همو گرفته بودن که .... چی بگم دیگه؟!!

خب همش عشق بود، آره. ولی شما هیچ زن و شوهر این مدلی رو پیدا نمیکنید. قبل از عروسی فکر میکردم دلیلش اینه که عشق کم میشه اما حالا میفهمم که کلا اشتباه میکردم. زن و شوهر، خونه ای دارن پر از عشق و  البته حلال، خونه ای مال خودشون دو تا، تنهای تنها...

خدای خوبم بخاطر این نعمتِ خوشبختی شکر

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱|۱۱:٥٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

از 28 / 12 / 89 بیست ماه گذشت... بیست ماه پر از آرامش، خاطرات موجوده، نیازی به نوشتن نیست. آقا سید و زنش در دلگردی 4 # تهران

چه شیرین است بیستمین ماهه یکی شدنمان.. شکر خدا برای بیست ماه آرامش

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱|٩:٢٧ ‎ق.ظ| نظرات ()

از 3 شهریور شروع شد ...

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عاشقانه ها / تصمیم های مهم
زن آقا سید|جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱|٦:٠٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

با خودم زمزمه میکنم
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی "تو" را کم آورده ام
یادت هست؟ میگفتم در سرودن "تو" ناتوانم؟واژه کم می آورم برای گفتن دوستت دارمها؟
حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند
با این همه واژه چه کنم؟
تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟

باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم
باید خوب باشم
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی بی حوصله ام
آسمان روی سرم سنگینی میکند
روزهایم کش آمده
هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم
باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم
روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند                                    

چون                                                                                                          

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد
اما شبها ... وای از شبها
هوای آغوشت دیوانه ام میکند
موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند
تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند
کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم                               

لالایی ها پیشکش                                                                                       

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم
آه ... و آه ...  و بازهم آه ...
خسته شدم از این همه آه
شبها تمام آه ها در سینه منند
آن قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم
اما حیف که قول داده ام....

نمیدونم از کیه!

 

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱|۱٠:٥٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

موضوع مطلب : عاشقانه ها / خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱|٧:۳٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

هفتمین ماهگرد ازدواجمون رو به همسرم و خودم تبریک میگم.

اصلا باورم نمیشه که هفت ماهه زیر یه سقفیم، 7 ماه پر از عشق و شادی و البته دلتنگی هایی که عشق رو قشنگتر میکرد...

خدای خوب و مهربونم شکرت بخاطر یک سال و هفت ماهِ زیبا

______________________________________________

دوست داشتم امشب کیک درست  کنم که آقا سید گفت با مادرم و دختر خالم بریم شهر شما!

توی مسیر گوشیم رو برمیدارم که پیام تبریک این روز رو برای آقا سید بنویسم، مینویسم :

7 ماه در کنار تو و با تو ، چه زیبا گذشت...

حرف قشنگی به ذهنم نمیاد که بیشتر بنویسم، پیام رو سیو میکنم که بعدا کامل کنم و بفرستم..

چراغ ABS و بعد STOP ماشین در حین حرکت روشن میشه، اما مشکلی توی حرکت بوجود نمیاد، آقا سید زد کنار و ماشین رو خاموش کرد و دیگه روشن نشد!! رعد و برق بود و ما آرزوی بارون داشتیم، آقا سید هر چقد سعی میکرد، ماشین روشن نمیشد..به شوهرخواهرش زنگ زد که بیاد دنبالمون... جفت راهنماها از کار افتادن. باد شدیدی میومد، آقا سید یه چیز ابر مانندی سمت راست و با فاصله زیاد دید. پرسید اون چیه؟ که دختر خاله ش جواب داد ابره و بخاطر بارون زا بودنش مشکیه. به محض اینکه این حرفش تموم شد، همه جا تیره و تار شد، مشکیه مشکی و باد شدیدتر شد و جوری گردوغبار میومد که احساس میکردیم نیم ساعت دیگه اینجا بمونیم زیر خاک مدفون میشیم!! دو تا از شیشه ها بالا بود و دوتای دیگه بالا نمیرفتن.. توی اون تاریکی راهنماها کار نمیکردن. یه موتور با سرعت به پشت ماشین برخورد کرد اما چند متر جلوتر تعادلش رو بدست آورد  و به مسیرش ادامه داد، آقا سید از ماشین پیاده شد و با نور موبایل پشت ماشین ایستاد که اگه ماشینی نزدیک شد، برخورد نکنه... باد ماشین رو تکون میداد و کمی بارون... حدودا 30 تا 40 مین بعد شوهر خواهر آقا سید با ماشین دیگه ای اومد و باطری ماشین رو عوض کرد و ما اون ماشین رو برداشتیم و شوهر خواهر آقا سید هم با ماشین خودش برگشت... ما هم از رفتن منصرف شدیم، آخه توی شهر پدریم هم برقا قطع شده بود و ممکن بود بارندگی بشه و ما بارون گیر شیم!! هوا کمی بهتر شد اما باز هم گرد و خاک بود... خدا رو شکر سالم رسیدیم خونه..

مادر آقا سید گفت خانوم و دختر خاله رو پیاده کن و خودمون بریم جایی، که آقا سید گفت نه من هستی رو تنها نمیذارم.

الان هم آقا سید نشسته و فوتبال میبینه و من پشت لپ تاپ، هر چقد باهاش حرف میزنم اصلا نمیشنوه اما وقتی یه سوال فوتبالی میپرسم با یه عشقی سریع برمیگرده و جواب میده!

موضوع مطلب : عاشقانه ها / خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱|۱٢:٥٢ ‎ق.ظ| نظرات ()

سال ها پیش، فرشته ای خاکی برای خوشبخت کردن دختری که هنوز متولد نشده بود، قدم به این دنیا گذاشت، از آن روز 30 سال میگذرد.

این فرشته ی خاکی 25 ساله بود که راه زندگی اش را سمت دختری کج کرد که با یک نگاه عاشقش شده بود و عشق در لحظه برای هر دوی آنها معنی شد....

همیشه تصورم از 30 ساله ها، آدمهایی کامل و جا افتاده بود.. مردهایی خیلی متشخص، مسن!! با لباس هایی خاص و ریش و سبیل!! و خالی از هر گونه شور و نشاط و جوانی!!

بله، الان بعد از هر تصورم علامت تعجب گذاشتم، اونم نه یکی که 2 تا!

چند روزیه که از 30 ساله شدن شوهرم میگذره

و اون پر از شور و نشاطه با همون لباس هایی که همیشه میپوشیده و من هیچ تفاوتی نسبت به زمانی که 25 ساله بود در اون حس نمیکنم، البته کمی چاق تر شدهنیشخند کمی بیشتر از کمیاز خود راضی

من همیشه عاشق پسر بچه های پر شر و شور بودم.. الان آقا سیدم رو دارم پایه برای هر بچه بازی..

الان مردی رو دارم که هر لحظه توی خیابون و هر جای شهر منو میبوسه و بلند میگه دوست دارم، دستمو میگره و برام آواز میخونه.. اونم مثل من عاشق شیطنت از هر نوعشه، هر کجا....

و الان متوجه شدم که تصورم، تماما اشتباه بوده خجالت

مرد من مرد من مرد من تا بینهایت عاشقت میمانم

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱|٦:۳٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

تو که نمی آیی، تاج و تختی برای خودش به هم می زند دلتنگی

این روزا همش دلم میخواد گریه کنمگریه

با بهونه، بی بهونه، توی خوشحالی، ناراحتی، دلتنگی، رفع دلتنگی

خودم خوب میدونم که همش ار سره دلتنگی برای آقا سیده، اما به روی خودم نمیارم و بهونه تراشی میکنم.

از همه جا فرار میکنم و دلم میخواد تنها باشم

از وقتی دزد شیشه ی خونمون رو شکسته، دیگه من خونه رو خالی نمیذارم و اصلا نمیرم شهر پدریم... دلم برای خونه ی بابام، جایی که چند سال توش زندگی کردم، دلم برای اتاق خوابم، برای حوله م که هنوز آویزونه به چوب لباسیم که وقتی میام اینجا ازش استفاده کنم تنگ شده... دلم برای یخچالمون که روزی 10 بار درشو باز میکردم، برای ای دی اس ال مون که همیشه روشنش میذاشتم و بابام میگفت الان که استفاده نمیکنی خاموشش کن تنگ شده

دلم برای آشپزخونه مون که من هر دفعه همه چیزشو مرتب میکردم و مامانم چون همیشه عجله داشت( مامانم فرهنگیه"معلم" ) همه چیز رو میریخت به هم و هر دفعه من نق میزدم که مامان جان چرا اینا رو اینجا میزاری و الان خودم وقتایی که عجله دارم همونجور عمل میکنم تنگ شده

دلم برای دره حیاطی که هر دفعه از دانشگاه برمیگشتم با کلی استرس! کلید می انداختم و بازش میکردم تنگ شده

دلم برای پهن وجمع کردن کتابای درسیم توی اتاقم تنگ شده

کاش میشد هر روز بیام دیدنشون

مامان جون، بابا جون،  بخدا وقتی آقا سید نیست، من یه لحظه هم دلم نمیخواد توی اون شهر بمونم. من اونجا رو بدون آقا سید دوست ندارم. پس انقد گله نکنید که نمیای دیدن ما... من خونه م اونجاست و مجبورم که بمونم...

خدایا که چقدر من این خونه رو دوست دارم و چقدر دلم واسش تنگ شده بود، حالا که خانواده م رفتن مسافرت، من اومدم اینجا، فقط به عشق خونه ای که چند  سال توش زندگی کرده بودم و تنهایی با تمام وجودم توش گریه میکنم و با تمام وجودم از خدا میخوام همیشه مامان و بابام سالم و سلامت باشن.

تنهام، نشسته م توی حال و زار میزنم، تمام دلتنگی هامو هم برای این خونه و هم آقا سید، یه جا با هم خالی میکنم.

آقا سید زنگ زد به تلفن خونمون. جایی که 2 سال و 10 ماه مینشستم و توی تنهایی خونه باهاش حرف میزدم، میشینم، خاطره ی تمام تلفنی حرف زدن های اون 2سال و 10 ماه از جلوی چشمم گذشت... شروع کردم به تعریف خاطرات و اینکه الان عاشق تمام تلخی و شیرینی های قبل از عقدمون هستم هر چند که اوایل عقد از تمام خاطرات مشترکمون متنفر بودم، اما چند ماه بعد از عقد، عاشق تمام خاطراتمون شدم..... تمام منظورم رو بد به آقا سید رسوندم، فکر کرد من احساس میکنم بعد از ازدواج عشقمون کمتر شده، فکر کرد من زندگی که قبل از عقد داشتیم رو بیشتر از الان دوست دارم....... به یاد تمام خاطرات گذشته، اشک هام رونه میشن و میگم: اگه من اون موقع رو خیلی دوست داشتم پس چرا این همه سعی کردم که به الان برسیم؟ الان من روزی 100 بار خدا رو بخاطر این خوشبختی شکر میکنم، چون مطمئنم بهتر از این زندگی دیگه امکان نداره....

متوجه میشه، میفهمه که با تمام وجودم اون خاطرات رو دوست دارم، بخاطر شیرینی که زندگی الانمون داره....... ازم میخواد خاطره ی تمام اون 2 سال و 10 ماه رو با تمام خوشی ها و ناخوشی ها با جزییات بنویسم، که هیچوقت فراموشمون نشن.

خدایا شکرت  شکرت  شکرت

با تمام وجودم میگم، با عشق ازدواج کنید، اول عاشق بشین بعد ازدواج کنید، قصد رواج فساد ندارم، چون ما هم عاشق شدیم اما با اطلاع کامل خانواده هامون، هر چند که این اطلاع داشتنشون برای ما خیلی سخت بود و اگه نمیفهمیدن مطمئنا راحت تر بودیم، اما خودمون خواستیم بدونن و الان هم از این بابت خوشحالیم

+آهنگ وبلاگ مناسب با حال و هوای این روزامه. به آقا سید گفتم این دو روز آخری ممکنه من هر چرت و پرتی بگم، تو اجازه نداری ذره ای دلخور بشی، چون دلتنگی داره داغونم میکنه، بخدا دارم میمیرم، هر چقد توی تنهایی گریه میکنم بازم آروم نمیشم

+کامنت های این پست غیر فعاله، چون زیاد باهام همدردی کردین، این پست برای دله خودمه، برای اینکه چند سال بعد اگه قویتر شدم برای دلتنگ نشدن، یادم بیاد که اوایل ازدواجم چطور میگذشت با نبوده آقا سید... اما خب برای پست های رمزی شدیدا اعتراض کردین، پس ببخشید اگه دلتنگی هامو هم عمومی مینویسم.

آقا سید عزیزم

بین تمام دوست داشتنی های دنیا، فقط خورشید را میخواهم و ماه و تو.. خورشید را برای روزهایم و ماه را برای شبها و تو را برای تمام عمرم

موضوع مطلب : عاشقانه ها / خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱|۱:٤٢ ‎ق.ظ| نظرات ()

مینویسم تا یادم بمونه بعد از 4 سال، هنوز هم مثل روزای اول میمیرم برای شنیدن صدات وقتی دوری، میمیرم برای حرف زدن باهات، میمیرم برای اینکه تو اونور خط باشی حتی اگه از فوتبال حرف بزنی، حتی اگه از اینکه چرا اون توپ گل شد و اون یکی گل نشد حرف بزنی، حتی اگه از کشتی و مدال طلا و نقره حرف بزنی، میمیرم برای صدات وقتی با لحن خاصی میگی : تو جیگر منی؟ و منم با همون لحن بهت میگم: آره، میمیرم برای عاشقانه ها و دلتنگی هات... بعد از 4 سال هنوز وقته حرف زدن باهات نه سرما رو حس میکنم نه گرما، که البته هر دومون همینطوریم..

امشب، هر دو به شوقه حرف زدن با همدیگه ،من توی گرما و توی حیاط و تو توی محوطه ی کارت، من گرسنه ی گرسنه بخاطر کم افطاری خوردن و تو خوابالودِ خوابالود بخاطر کم خوابی بعد از ظهرت، دلمون نمیاد خداحافظی کنیم و همینجور قدم میزنیم و تند و تند واسه هم تعریف میکنیم که مبادا یکیمون بخواد خداحافظی کنه و حرفی جامونده داشته باشیم از اتفاقایی که امروز افتاده و چیزایی که دیدیم و شنیدیم.

عــــــــــــاشقتمــــ      ASHQTM

این خاطره ای که نوشتم درسته برای امشبه اما چیزیه که مکررا 4 ساله که داره تکرار میشه و انشاالله که همیشه همینطور بمونه..

از روزایی که آقا سید اینجا بود 2 تا خاطره مونده که بعدا مینویسم

موضوع مطلب : عاشقانه ها / خاطرات (بعد از عروسی)
زن آقا سید|سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱|۱:٢٤ ‎ق.ظ| نظرات ()

آقا سید، عصرها با داداشش میرفت نقشه برداری، یه روز عصر به سرم زد خونه رو واسش پر از استیک نوت کنم.. از هر آهنگی، یه تیکه ش رو نوشتم و روی یه استیک نوت نوشتم و اول از همه یکی رو چسبوندم روی درب ورودی که به محض اینکه میاد پشت در، اینو ببینه.. صداشو خیلی دوست دارم، وقتی حرف میزنه یه حالی میشم.. یادش بخیر اون اولا و قبل از خواستگاری که خانواده ش میومدن خونمون، خودش که ساکت مینشست و حرف نمیزد، اما یکی از داداش هاش صداش فوق العاده شبیه آقا سید هست وقتی اون حرف میزد، من توی دلم قربون صدقه ی آقا سید میرفتم و میمردم و زنده میشدم، تا این حد!!! دیگه من جایی باشم و صدای اونو بشنوم دیگه ... یکی رو چسبوندم روی دیوار حال، یکی روی دره اتاق خواب، یکی دیگه روی آینه میز آرایش، یکی روی کابینت، یکی روی دره یخچال چون میدونستم میره آب بخوره، یکی روی پنکه سقفی ، یکی روی جا کلیدی، یکی روی آینه ای که توی حال و کنار سرویس بهداشتیه، یکی روی دره سرویس بهداشتی، یکی  روی جا دستمالی سرویس بهداشتی، یکی هم روی آینه سرویس بهداشتی!!! آقا سید خیلی بی دقته و بعد از اینکه اومد توی خونه و رفت توی اتاق خواب و 4 تا از یادداشت ها رو رد کرده بود توی آشپزخونه اونی که روی کابینت بود دید و بعدش هم روی یخچالی رو. توی سرویس بهداشتی هم هیچکدوم از نوت ها رو ندیده بود!!! بعد که فهمید تعداد زیاده شروع کرد به گشتن توی خونه ها و همشون رو پیدا کرد!!

حالا تلافی آقا سید رو ببینید. حموم بودم، بعدش میگه برو توی اتاق خواب شاید یه چیزایی باشه که دوست داشته باشی ببینی!!! قربونش برم من، هر سوپرایزی داشته باشه خودش لو میده، الان اینجا نیست، دارم ازش مینویسم، ظاهر و رفتارش جلوی چشممه، خیلی دوستش دارم، دلم براش تنگ شده.................. اولین یادداشت رو توی اتاق خواب چسبونده بود. دومی پشت TV، سومی توی یخچال، چهارمی توی یخچال، پنجمی زیر کابینت، ششمی توی لباسشویی، هفتمی توی سولاردم، هشتمی روی فرشه زیر میز، نهمی روی آیفون، دهمی روی دکور آشپزخونه ی بالای بالا و یازدهمی روی آبریز یخچال. هر یادداشتی رو که پیدا میکردم کلی جیغ میکشیدم و میپریدم هوا. خیلی ذوق کردم ، خیــــــــــــلی. بعد که همه رو پیدا کردم گفتم واقعا تو هم اندازه ی من ذوق کردی؟ گفت آره شاید هم کمی بیشتر... گفتم اگه میدونستم انقد ذوق داره زودتر اینکارو میکردم!!!

قبل از عقد، میزان ابراز علاقه ی زبانی آقا سید خیلی زیاد بود. اما از وقتی عقد کردیم کمی کمرنگ ترشد،فقط کمی و بعد از عروسی هم دوباره کمی کمتر اما کلا حذف نشده هنوز!!! با خودم که فکر کردم دیدم قبل از عقد آقا سید برای ابراز علاقه ش راهی جز گفتن نداشت.. مجبور بود که تمام علاقه ش رو توی حرف هاش بگنجونه. اما حالا ،بوسه های وقت و بی وقت رو داره، آغوشی داره که هر وقت دلش بخواد منو میکشه اونجا، سوپرایز های کوچیک و بزرگ، فداکاری هایی که زندگی مشترک میطلبه و اون کم نمیذاره و ... و ... و ... یه شب که منو کشید توی آغوشش بهش گفتم این یعنی الان میخوای بگی دوستم داری.

بعضی وقتا هم با دهانش شکلک هایی درمیاره که من بلافاصله تفسیرش میکنم. مثلا این یعنی عاشقمی. این یعنی با من خوشبختی. این یعنی معذرت میخوام. این یعنی متاسفی. این یعنی خیلی خوشحالی و ......

یه روز که داشتیم ناهار میخوردیم ، شروع کرد به تعریف کردن از غذام و اینکه چقدر خوشمزه هست و معلومه که با حوصله و دقت زیادی پخته شده و تمام عشق و علاقه م رو توی این غذا ریختم، از مزه ش معلومه!!!! حالا منو میگی، اینجوریتعجب. من این همه وبلاگ میخونم، هر کدوم که از عشق توی غذا میگفتن به نظرم مسخره میومد، خب هر کی میتونه خوب غذا درست کنه یا بد، دیگه عشق چیه که توی غذا باشه؟!! حالا آقا سید داشت همین حرفایی که من تایید نمیکردم رو بهم میزد و اینجا بود که من فهمیدم واقعا عشق ادویه ی معطری برای غذاست!!!

همین ناهار رو که داشتیم میخوردیم با ذوقه خاصی میخورد، همش لبخند ملیحی روی لبهاش بود، واقعا عشق رو توی چشمهاش میدیدم.. غذا که تموم شد و کنار هم نشستیم با انگشتهای دستش روی انگشتای پام میکشید، گفتم میدونی این یعنی چی و من چه برداشتی میکنم؟ گفت: نه!!   - : یعنی تو خیلی منو دوست داری، یعنی احساس خوشبختی میکنی از بودن با من، یعنی از این زندگی راضی هستی، یعنی .... . گفت یعنی انقدر معنی داشت؟ گفتم آره. دوباره انگشتهامو لمس میکنه و میگه میدونی این یعنی چی؟ میگم نه. میگه یعنی ناخن هات خیلی بلنده، یعنی چرا کوتاشون نمیکنی، یعنی مگه ناخن چین نداریم، یعنی اصلا چرا ناخنات بلنده و بعدش تا یه ربع فقط میخندیدم!

یه بار با انگشتام صورتشو نوازش میکردم. پرسیدم میدونی این یعنی چی؟ گفت: یعنی تو الان میخوای منو امتحان کنی ببینی من چی میگم!!!!!!!! گفتم: یعنی پوستت خیلی لطیفه یعنی من عاشقشم.

شب قبل از خواب بین حرفامون آقا سید میگه: هر کس ایده آلی توی زندگیش داره ، تو از اون ایده آل هم ایده آل تر و بالاتری.

+ پی نوشت از آقا سید به پست قبل اضافه شده

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عروسی) / عاشقانه ها
زن آقا سید|یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱|٢:٢٠ ‎ب.ظ| نظرات ()

همسرم، اگر به 4 سال قبل بازگردیم باز هم دنبال تو میگردم تا شریک زندگیم شوی.

+ من عاشق مردی شده ام که با حوصله به حرفام گوش میده ؛

+ من عاشق مردی شده ام که همیشه بهترین ها رو واسه من میخواد ؛

+ من عاشق مردی شده ام که برای هر چیزی منو مقدم میدونه ؛

+ من عاشق مردی شده ام که عشقش به من بینهایته ؛

+ من عاشق مردی شده ام که تو اونو خوب میشناسی!


من بی محابا عاشق شده ام

و بی دلهره

خود را وقف تمام ثانیه هایت خواهم کرد

منبع نصفه شعر: یادم نیست!

 

الان بعد از 4 سال، توی مسجد النبی و خونه ی خدا هـــــــــــر دفعه که چشمم به آقا سید می افتاد هزاران مرتبه خدا رو شکر میکردم، نه بخاطر اینکه من و عشقمو به هم رسوند که این یه جنبه ش بود، بیشتر بخاطر اینکه بهترین مرد دنیا(البته برای من) رو بهم داد. مردی که با همه ی روحیات و اخلاق من سازگاره، همه جوره میتونه درکم کنه و هر جور رفتارم رو تحمل کنه، خدا رو شکر میکردم و میکنم که کمکم کرد با نیمه ی دیگه ی خودم ازدواج کنم، نه کسی که بهم نچسبه و درکم واسش سخت باشه

 

*رمز پست قبل همون رمز ثابته. هر کس نداره فقط توی پست پیشگفتار بگه و فقط آدرس وبلاگ بزاره لطفا

و عشق ما یکساله شد (کلیک)

تولد دوباره (کلیک)

اینجا هم جالبه. تست عشقه:

http://www.quizrocket.com/are-you-in-love-quiz

 

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱|۱:٠٦ ‎ق.ظ| نظرات ()

یادته اون راننده ماشینه میگفت من زنم انقد خوبه که دلم میخواد ازش دوتا داشته باشم؟!

تو اونقدر خوبی که یکیت هم زیاده، برای منی که تاره دارم خوب بودن رو یاد میگیرم.

از بس هر دفعه که اومدی ،دستتو کردی تو کیفت و یه هدیه درآوردی که هر دفعه که دستت میره تو کیفت من منتظره هدیه ام!!!

هر دفعه که از در میای توو، دستت پشتته و میگی چشماتو ببند و بعدش لطافت گل رو روی پوست صورتم حس میکنم

اونقدر گل آوردی که دیگه شدی مشتری درجه یک گل فروشی که به نقل از خودت: امروز صاحب گل فروشی به شاگردش گفته همیشه بهت گل ارزون بده با تخفیف ویژه.

من میگم خونمون باید سه تا اتاق داشته باشه؛

بگو چرا؟

ما یه اتاق میخوایم به اسم : "اتاق گلی" که گل هامونو توش صف بدیم.

امروزم که اساسی گل بارونم کردی گلم.

وقتی گفتی چشماتو ببند مثل همیشه منتظر یه هدیه بودم که یه دفعه کلی گلبرگ رو سرم ریخته شد. نه یه دفعه نه دو دفعه نه سه دفعه .....

بیشتر از یه هدیه سوپرایزم کرد

مهربونم چند وقت پیش با مامانم درباره تو حرف میزدیم؛ بهش گفتم من واقعا نمیدونم چه ثوابی کردم که خدا در مقابلش آقا سید رو بهم داده، این حرف رو از ته دلم گفتم. به داداش و بابام هم گفتم. به همـــــــــــه میگم، ازخوبی هات به همـــــــــــــه میگم.

قشنگم اگه همونقدر که من احساس خوشبختی میکنم تو هم بکنی ما یه زوج خیـــــــــــــــــــــــــلی خوشبختیم.

 پی نوشت از آقا سید:

کاش از اول عاشق به دنیا می آمدم ...

هی بانو

تو که 28 سالم را

زیباترین حادثه ای

چه اندیشم ؟

با روزگاری که سپری شد

بی عشق تو

بی هده چون مترسکی

خو کرده به زاغان

چه اندیشم ؟

با سالیانی

که هرگز نزیستم

موضوع مطلب : خاطرات (بعد از عقد) / عاشقانه ها
زن آقا سید|پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠|٥:٠۳ ‎ب.ظ| نظرات ()

دوستت دارم

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠|۳:٠٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

عشقم مهربونم

تا زنده ام عاشقت میمانم و عاشقانه هایم را در گوش هایت زمزمه خواهم کرد...



موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠|٥:٢٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

مهربان همسرم

تا ابد

دوستت دارم

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠|۱٠:٥٩ ‎ب.ظ| نظرات ()

مگر میشود با سنگ انداختن های پیاپی در آب ، ماه را از آب گرفت ؟!!

دو سال و حدودا 10 ماه هیچ سنگی نتونست؛

دیگه هم هیچ سنگی نگرانم نمیکنه.

موضوع مطلب : عاشقانه ها / خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠|۱٢:٥۸ ‎ق.ظ| نظرات ()

بهترینم

وقتی من یه دختر بچه ی کوچیک بودم، توی بازی هام یه زندگی ساختگی داشتم.

الکی غذا میپختم، تمیز میکردم، مامان بچه ی عروسکیم بودم.

توی ذهن ساده ی خودم، یه مرد رو تصور میکردم، یه شوهر. اون شجاع بود و قوی و خیلی زیبا.

و دوستم داشت.

این یه رویا بود؛

بعضی ها ممکنه بهش بگن یه داستان احمقانه یا آرزوی بی موقع یه دختر که عاشق قصه های عاشقانه ست.

اما من بهش میگم زندگی من

بخاطر اینکه تو همون مرد رویاهای منی

تو اولین کسی هستی که وقتی میترسم ازم مراقبت میکنی

تو مشوق منی وقتی شک و تردید دارم

تو تنها کسی هستی که منو مادر میکنه

من دیگه یه دختر بچه نیستم. من یه زنم و تو هم یه مردی

فقط میخوام بدونی بیشتر از آنچه که تصورش رو میکردم دوستت دارم.

تو هم یه مرد از بین بقیه مردها هستی. اما برای من قلبمی، زندگیمی، عشقمی ، بهترین دوست و همسرم هستی.

تو منحصر به فرد و زیبایی

و مال منی

متشکرم که رویاهامو به حقیقت تبدیل کردی

 پی نوشت از آقا سید:

شبا که تو رو ندارم چشمامو رو هم میذارم؛ تو رو که تو بغل میگیرم آرامشی بهم دست میده که هیچ جای دنیا پیدا نمیشه. دوستت دارم تنها زنی که میتونه منو پدر کنه...

 

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠|۱۱:٥٥ ‎ق.ظ| نظرات ()

گلم عاشق ترم میکنی وقتی آروم توی گوشم میگی دوست دارم،

یا روز آخره رمضان که تازه رسیده بودی و خونمون بودی دم ِ افطاری اومدی توی آشپزخونه از پشت و روی موهام صورتمو بوسیدی و آروم توی گوشم گفتی قبول باشه عزیزم.

یا وقتی هله هوله میخواستم واسم کلی پسته و مغز بادام خریدی که بخورم و چاق تر شم!

یا 14 ای که سر کاری یه نصفه روزشو بخاطر دیدن من جیم میزنی و این همه مسیر رو بخاطر من میای ( اما گلی دیگه این کارو نکن چون من همش نگران کارت هستم!! )

یا هدیه های کوچولو و بی مناسبتی که بهم میدی.

یا وقتی یه مرد دارم که برای هر چیزی میتونم بهش اعتماد کنم.

یا قبل از عقد:

گلم خیلی ذوق میکردم وقتی توی دانشگاه کارم هر جا گیر میکرد باهام میومدی پیش استادام و باهاشون حرف میزدی.

یا وقتی هنوز سر کار نرفته بودی پولی که گیرت میومد رو دلت میخواست با من قسمت کنی،

یا وقتی با هم از دانشگاه جیم میزدیم و میرفتیم توی شهر کلی چیپس و پفک و نوشیدنی میگرفتی واسم،

یا ..

حس داشتنت خیلی خوبه

یه مرد که فقط ماله خودمه، مرد مــــــــــــــــــــــــــــن

دستای مردونت عاشق ترم میکنن وقتی دستامو میگیرن.

اگه  میدونستم شوهر انقد خوبه وقتی بچه بودم ازدواج میکردم!

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠|٤:۳۱ ‎ب.ظ| نظرات ()

دلم میخواد داد بکشم  ز غصه فریاد بکشم

برم تو آسمون ها  دستی رو چشمات بکشم

بگم فقط مال منی  صدای آواز منی

ستاره های روشنِ کوچه ی تاریک منی

 

دلم میخواد باز دوباره  برم و فریاد بکشم

به جنگل سبز خیال  اسم تو رو داد بکشم

بگم که آغوش منی  صدای خاموش منی

برای فردای دلم  تو نور خورشید منی

دلم میخواد برم سفر  برم از اینجا بی خبر

برم به شهر عاشقی  بگم فقط مال منی

 

عزیزه راه دورم  بی تو چه سوت و کورم

بی تو مفت می ارزم  به دنیا زیر قرضم

قربونت برم الهی

شاپرک سفیدم روزنه ی امیدم 

خورشید دل طلایی قصیده ی رهایی

حالا که حرف دل و راهمون یکی شده

آسمون پر ستاره ی شبامون یکی شده

هر چی که دارم مال تو  باقی عمرم مال تو

شعرای عاشقونم  اگر نمردم مال تو

مال و منالی ندارم  اما ستاره ها رو

هر چی شمردم مال تو

توی قمار زندگی  هر چی که باختم مال من

هر چی که بردیم مال تو

 

قربونت برم الهی

شاپرک سفیدم  عزیز راه دورم

حالا که روزگارمون یکی شده

شبای مهتابی و شبای تارمون یکی شده

شبای تارش مال من 

شبای مهتابی و صبح امیدش مال تو

روزگار سرد و سیاهش مال من

همه عشق و امیدش مال تو

 

عزیز راه دورم

قربونت برم الهی شاپرک سفیدم

حالا که عطر نفساتو واسم ارزونی کردی

با منه نا مهربون این همه مهربونی کردی

زندگی،

صدای چلچله تو سبزه زارش مال تو

غرش و پنجه ی ببرای برنده ش مال من

پر پرواز پرنده های عاشق مال تو

چشم جغد و زهر مارای کشنده ش مال من

حالا که حرف و دل و راهمون یکی شده

آسمون پر ستاره شبامون یکی شده

هر چی که دارم مال تو باقی عمرم مال تو

شعرای عاشقونه م  اگر نمردم مال تو

مال و منالی ندارم

اما ستاره ها رو هر چی شمردم مال تو

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠|٥:٤٥ ‎ب.ظ| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
موضوع مطلب : عاشقانه ها / خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠|٢:٥۸ ‎ق.ظ| نظرات ()

رو آیه های بارونی نوشتم

بسته به تو جونمو سرنوشتم

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠|۳:۳۳ ‎ق.ظ| نظرات ()

امروز دلم خیلی گرفته بود..

سر تیتر همه ی وبلاگ های عاشقانه ی غمگین، جمله ش دیگه خیلی تکراری شده. پس من خطش میزنم و به جاش چیزه دیگه ای می نویسم.

امروز دلم خیلی گرفته بود..

امروز که دلم خیلی برات تنگ شده بود...

عکستو از بکگراند گوشیم برداشتم

امروز بعد از تقریبا 5 روز برگشتم خونه ی خودمون .

اگه اینجا بودی امشب خودم شام درست میکردم.

خودم واسه سحری می بوسیدمت و بیدارت میکردم.

با هم سحری میخوردیم و دوباره می بوسیدمت و خوابت میکردم. 

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠|۳:٠٤ ‎ب.ظ| نظرات ()

تو که عشقی

تو که جیگری

تو که نفسی

فقط میخوام بدونی خیلی دوستت دارم.

از همینجا

آره همینجا، توی اینترنت،

میبوسمت ماچ

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠|۱۱:٤۱ ‎ب.ظ| نظرات ()

برای زندگی، نه سقف می خواهم نه زمین!

نقشه ی جغرافیایی دستهایت کافیست.

 

 پی نوشت از آقا سید:

تو را آغوش میگیرم تنم سرریز عریان شه؛ جهان قد یه لالایی توی آغوش من جا شه "تو را آغوش میگیرم هوا تاریکتر میشه، خدا از دست های تو به من نزدیک تر میشه.." زمین دور تو میگرده زمان دست تو افتاده،  تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده" تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی، تماشا کن تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی...

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠|٩:٥٦ ‎ب.ظ| نظرات ()

امروز که گفتی همه ی سختی ها برای زنهاست از ... تا بچه آوردن و ... و این وسط مرد چه غ..ی می کنه؟ باید بگم خدمتتون که مرد :

1 - آقایی میکنه

2 - دلبری میکنه

3 - حمایت میکنه

4 - پرستاری میکنه

5 - دلداری میده

6 - پول درمیاره!! ( مهمترین مورد‌)

از همه ی اینا که بگذریم مرد فقط عاشقی کنه کافیه تا زن هر درد و بلایی رو با جون و دل خریدار باشه .

 مــــرد من  مــــرد من  مــــرد من دیوونتـــــــــــــم

موضوع مطلب : عاشقانه ها / خاطرات (بعد از عقد)
زن آقا سید|سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠|۸:٠٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

من دلم تنگ شده   

میدونی چند روزه ندیدمت پسر؟

آخه چرا 14    14  ؟

باید 7   21 می شدی. 7 روز کار ، 21 روز خونه . زن بغل !!!!

تا 6 تیر، خداااااااااااااااااااااااااا

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠|۱:۳٢ ‎ب.ظ| نظرات ()

هفت هفت هفت ...عدد شگفت انگیز  

آرزو میکنم هفتمین سال زندگیمون هم مثل الان پر از عشق و شادی باشه.

 

 پی نوشت از آقا سید:

تو جونمی، تو عمرمی، بهانه ی زنده بودنی، آتش عشقم با بودنت میشه جاودان و موندنی.

3 ماه گذشت، و من عاشق تر از دیروز


ادامه مطلب
موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠|۱:٥٦ ‎ق.ظ| نظرات ()

توی این روز عزیز ، توی این لحظه های قشنگ، زیباترین کلمه ای که میشه گفت:

یک ” دوستت دارم “ به همراه یک آسمان عشق و تمنا تقدیم به تو همسر عزیزم 

مرد من روزت مبارک

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠|۱٢:٠٠ ‎ق.ظ| نظرات ()

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

 تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و

برای نخستین گناه...

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

 

پی نوشت از آقا سید:

سمت مرا از آب بپرسید

دریا همیشه منتظر عاشقانه  هاست ...

موضوع مطلب : عاشقانه ها
زن آقا سید|جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠|۱۱:۱۳ ‎ب.ظ| نظرات ()

شعار عشقمون