163 -دلگردی 3 : عید قربان 91

جمعه ای که گذشت بینهایت خوش گذشت...

خوش گذرونی و دید و بازدیدی که ممکنه هر 6 ماه یک بار اتفاق بیفته... البته که آخرین بار خیــــلی قبل از عروسیمون بوده... با آقا سید و خانواده م برای عید قربان رفتیم کلی مرغ قربونی کردیم و دادیم فقرا.

بعدش دو تا از مرغ ها رو بردیم خونه ی دختر خاله م و بابا و مامانم با دخترخاله م و شوهرش مرغها رو تمیز کردن و تیکه تیکه و با چند تا ماهی کباب کردن برای ناهار،

هوا هم خیلی خوب بود.بعد از 7 ماه اولین بار توی جنوب... عمه و خانواده ش رو دیدیم. زن عموم و پسرش... و زن دایی مامانم که از وقتی عروسی کردیم هر دفعه که منو میدید یا مامانم، ما رو برای ناهار یا شام دعوت میکرد و کلی اصرار.. عصری رفتیم اونجا اما متاسفانه نتونستیم شام بمونیم.. مهمون نوازی و مهربونیشون من و آقا سید رو خیلی شرمنده کرد.. انشاالله ما هم جبران کنیم. خوشمزه یاده شیرینی های خوشمزه شون افتادم،دوباره دلم خواست! آخره شب هم داداشیم با ماشین ما رو برگردوند

/ 1 نظر / 5 بازدید
یه احساس

عزیزدلم خوشحال خوش گذشته بهت[ماچ]