224 - آخرین روزهای زندگی دو نفره

همه ی کامنت ها رو بدون جواب تایید کردم، چون جواب همشون ادامه ی این پسته... انشاالله با خبرای خوب میام. بین پنج شنبه تا شنبه حتما آپ میکنم. ببخشید نگرانتون کردم. محتاج دعاتون هستیم.

_______________________________________________

شنبه شب آقا سید برگشت و صبح یک شنبه اومد شهر پدریم. نزدیک که شد چون میدونستم گل فروشی سر خیابونمون از اونجا رفته(والبته اون خبر نداشت) بهش زنگ زدم و گفتم گل نمیخواد بگیری، بیا خونه که زود بریم بیرون خیلی کار داریم و خیلی هم دیر شده.. با کلی معطلی با یه دونه گل شاه پسند که از در حیاطمون چیده بود با دو تا عروسک کوچوووولو اومد و گفت: این گل فروشی سر خیابون هم که تعطیل بود!!

با هم رفتیم بیرون، مانتوی بارداری نگرفته بودم تا حالا. یه مانتو از قبل داشتم که گشاد بود اما دیگه تنگِ تنگ شده بود. یه مانتوی بارداری گرفتم و آقاسید هم یه زیرشلواری و بعدش رفتیم آتلیه عکسای سالگردمون رو گرفتیم.2تا عکس 25*20 که یکیش رو 15*10 با تخته شاسی هم تکرار چاپ گرفتیم برای دیوار اتاق خواب و اون دوتا هم برای آلبوم سالگرد... عصر با هم رفتیم سونو، اولین بار بود که میومد و پسرکش رو میدید..با گوشی کل سونو رو فیلم گرفت.. اینبار چون آقا سید باهام بود و فیلم میگرفت، دکتر قسمت به قسمت بدنش رو نشون میداد و اسم میبرد!

با هم برگشتیم خونه و دوباره برای شام رفتیم بیرون.. قرار بود آخرین رستوران دونفریمون رو بریم! ولی متاسفانه متوجه شدیم توی تمام محاسبات مالی این ماهمون اشتباه کردیم. فکر میکردیم با تمام خرج هایی که برای خونه ی در حال ساختمون میکنیم ، در آخر 300 تا 400 تومن فقط برای خوشگذرونی خودمون میمونه!!! اما محاسبات کلا اشتباه از آب در اومدن و ما شام دو نفریِ بیرون از خونمون رو توی پیتزا سانتیمتری خوردیم!

این بار آقا سید برگشته بود اما من همین جا خونه ی پدریم موندم و باهاش نرفتم خونه ی مادر شوهر.. اونجا خیلی راحت نبودم. بخاطر همین اونو بخاطر ساختمون فرستادم شهر خودشون و خودم خونه ی بابام موندم،(فک میکنم صب دوشنبه بود). چند بار هم خواست باهاش برم که قبول نکردم و از اونجا هم مرتب پیام میداد: من اینجا و تو اونجا امان از درد دوری!!!

شنبه قبل از برگشت آقا سید رفتم پیش متخصص و تمام آزمایش ها و سونوهام رو از اول بارداریم تا الان رو بهش نشون دادم و برای پیاده روی هم ازش اجازه گرفتم و گفت مشکلی نیست. از اول بارداری تا الان تمام آزمایش ها و سونوهام علاوه بر طبیعی بودنشون خیــــلی عالی هم بودن و من خدا رو شکر میکردم بخاطر بارداری بی خطری که داشتم و البته هنوز هم شکر میکنم.

عصر سه شنبه با خواهرم رفتیم کنار دریا پیاده روی. هوای خیلی خوبی بود و باد خنک. 35 دقیقه پیاده روی کردیم و برگشتیم خونه.. 5:30 صبح چهارشنبه از خواب بیدار شدم، بلند که شدم احساس کردم کیسه آبم پاره شده!!!! مامان و بابام رو از خواب بیدار کردم و رفتیم بیمارستان..گفتن مشکلی نیست اما باید سونو بدی اگه میخوای با رضایت خودت مرخص شی و بیرون بری سونو یا همین جا بمونی. دیگه اومدم بیرون و رفتم سونو. آب دور جنین نرمال بود شکر خدا.. به آقا سید هم خبر دادم و گفت عصر میاد پیشم، خیلی اصرار کردم که امروز نیاد و بمونه پنج شنبه بیاد اما راضی نشد و عصر اومد و با هم رفتیم دکتر.. گفت ممکنه کیسه آب سوراخ شده باشه. فعلا پیاده روی نکن تا 20 تیر.. تاریخ زایمان طبیعی هم 20 مرداد بود.

آقا سید بخاطر کار ساختمون باید برمیگشت. خیلی اصرار کرد باهاش برگردم، حتی راضی شد بریم خونه ی خواهرش بمونیم، اونجا راحت تر بودم اما قبل از این آقا سید راضی نمیشد. متوجه شدم بدون من خیلی سخت میگذره واسش مخصوصا اینکه 14 روز هم سر کار بوده..دیگه دلم خیلی سوخت و هم اینکه برای خودمم خیلی سخت میگذشت بدون اون، عصر پنج شنبه با هم برگشتیم اونجا، اما خونه ی خواهر شوهرم ساکن شدیم برای یه هفته ی باقی مونده که آقا سید برگرده سر کار و منم بیام خونه ی بابام.

گذشت تاااااا جمعه ی هفته ی بعدش(یعنی 14 تیر) که دوباره صبح بین ساعت 9 تا 10 بود فک کنم که از خواب بیدار شدم و ای وااااااای کیسه ی آبم، شایدم اشتباه میکنم و بازم آب دور جنین نرمال باشه!

* ادامه دارد... شاید به زودی، شاید کمی دیر ولی می نویسم..

/ 36 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیم

منتظریم [لبخند]زود بیا بقیشو بنویس

یاسمن

سلام عزیزم. فکر کردم به شما هم خبر بارداریمو دادم. من همون یاسمن عاشقانه های تازه عروس و ماه دامادم که یه مدت پیش گفتم فعلا وبمو تعطیل کردم اما دوباره با یه خبر خوش و انگیزه ی قوی (مادر شدنم) برگشتم. 31 تیر متوجه بارداریم شدم... و الان در اواخر هفته 8 هستم.... چندتا پست آخرم بدون رمزه و نوشتم که چطور باخبر شدم که نی نی اومده تو دلم.... هستی جون نکنه منو یادت رفته[نگران]

ساحل

ايشالا كه بسلامتي فارغ بشي مامان ناز و باباي آقا تمام پس يه بچه ي نازم بايد داشته باشن[ماچ]

ژیــنـــا

انشاالله خـبرای خوب [قلب]

سمیه م

پس یک ماه و پنج روز زودتر :) هه هه! من هی می خونم هی میام یه چیزی تو کامنتا می نویسم! ببخش دیگه من برم تا بیشتر از این ظرفیت کامنتدونی رو پر نکرده م :دی

سارا

سلام گلم امیدوارم زودتر گل پسرت رو سالم بغل کنی

همسر یک روحانی

سلام زندگی خودم و روحانی محل رو می نویسم خوشحال میشم تشریف بیارید

سارا

من خیل اومدم ببینم پسرت بدنیا اومده یا نه اما چیزی ننوشته بودی کمتر میای دیگه سرتم شلوغه درک میکنم ایشالله سالم باشه

سارا

جواب منو ندادی دختر