296 - عید 94

شهریور امسال آقا سید توی یه رشته ی مرتبط با کارش و غیر مرتبط با لیسانسش برای ارشد توی یه دانشگاه خیلی دور غیر انتفاعی قبول شد، برای ترم بهمن.. این یعنی علاوه بر 14 روز کاریش، باید وقتی رست بود روزهایی رو میرفت دانشگاه که به صورت پراکنده! حدودا یک هفته می شد. تصمیم گرفتیم بریم استان همسایه ی دانشگاه آقاسید، که به دانشگاه نزدیک تر باشیم و چون برادر آقاسید هم اونجا زندگی میکرد، تحمل غربت رو واسمون آسونتر می کرد. خیلی هم مصمم بودیم و چون شهر خییلی بزرگی هم بود تصمیم گرفتیم بریم و برای همییشه اونجا بمونیم.. یکی دو ماهی هم محکم روی تصمیممون بودیم تا اینکه یه روز.....

توی پرانتز اینا رو داشته باشید تا بعد ادامه بدم ( ما و خانواده مادرشوهرم توی یک خونه ی دو طبقه، دو واحد مستقل زندگی میکنیم. مادر شوهرم یه زن تقریبا مسن که از وقتی آقا سید 3-2 ساله بوده خودش به تنهایی کار کرده و تنها، بچه هاشو بزرگ کرده.. زن خیلی مهربونیه و تا الان که دقیقا 4 ساله عروسش شدم خدا رو شکر با هم مشکلی نداشتیم)

... با خودم فکر کردم رفتن ما، خیلی توی روحیه مادر آقا سید تاثیر بد میزاره، ناراحت میشه، دلتنگ میشه و طاقت دوری از بچه هاشو نداره. هر دفعه که داداش بزرگه ش میان برای تعطیلات، وقت رفتنشون پشت سرشون خیلی گریه میکنه و ... توی همین افکار بودم که تصمیم گرفتم بخاطر دل مادر آقا سید هم که شده، توی همین شهر کوچیک بمونیم و آقا سید هم دانشگاهش رو بره و روال زندگیمون هم همین طور بمونه به این امید که بخاطر این نیتم و بخاطر نشکستن دل مادر آقا سید که خودش هم سید هست خدا به زندگیمون خوشبختی و شادی و توان تحمل دوری ها رو بده.

فردای روزی که این تصمیم رو گرفتم، قبل از اینکه حتی با آقا سید درمیون بزارم، آقا سید زنگ زد و گفت یه موقعیت کاری عالی مرتبط با رشته لیسانسم توی اداره مون واسم پیش اومده و اگه جور بشه اصلا لازم نیست برم ارشد بخونم.. با خودم گفتم مزد تصمیمم رو گرفتم. خدا پاداش این کارم رو بهم داد هر چند که اصلا توقع همچین چیزی رو نداشتم و اصلا همچین چیزی از خدا نخواسته بودم.

آقا سید یکی دو ماهی درگیر این ارتقاء شغلی بود و برای انتخاب واحد هم اقدام نکرد تا اینکه بلاخره شامل این ارتقاء نشد و کارش جور نشد.. الان هم که دارین این پست رو میخونید آقا سید شروع به تحصیل برای ارشد توی رشته ای غیر مرتبط با رشته ی لیسانش توی یه شهر دور کرده.

نمیدونم کجای کارمون اشتباه بود، نمیدونم وسطای این راه کوتاه چه خطایی کردیم که خدا چیزی رو که میخواست بده، نداد.. اما شک ندارم که هیچ برگی بدون حکمت خدا از درخت نمی افته.. این دومین باری بود که برای آقا سید موقعیت رفتن روی سمت لیسانس تا نیمه ها جور میشد اما به سرانجام نمی رسید. شک ندارم که خدا برای ما زندگی بهتری میخواد ، همون چیزی که ما نمیدونیم چیه و گاهی از مسیر راستش منحرف میشیم و تلاش برای رفتن به سمت چیزی که خودمون میدونیم بهتره میکنیم اما باز خدا جلومون رو میگیره و میزاردمون توی مسیر درست. خدایا شکرت.

همه ش 3 ترمه. من تحمل میکنم. خدای خوب و مهربونم به پسرکمون هم توان تحمل بده.

____________________________________

از اینا بگذریم... سال هم تحویل شد. و تا لحظه ی سال تحویل و دو سه ساعت بعدش من مشغول کارای خونه داری بودم!! سین های سفره ی هفت سین در آخرین دقایق توی جاشون قرار گرفتن، عیدی سید مهدی در 30 ثانیه آخر لای قرآن جا گرفت و در 5 ثانیه آخر من و آقا سید کنار هم پای هفت سین نشستیم!! هفت سین رو روی میز چیدم اما بعد از سال تحویل توی دکور کابینت جاشون کردم، از دست سید مهدی شیطون!!

از سه روز قبل از عید شروع کردم به شیرینی پزون!! خیلی دوست داشتم شرینی های متنوعی درست کنم اما این کار واقعا با وجود سید مهدی برام وقت گیر و پر زحمت و خسته کننده بود. شبها و ظهر ها که میخوابید یا ساعاتی توی بیداریش مشغول بودم اما متاسفانه نتونستم اون تنوع دلخواه رو توی شیرینی هام داشته باشم و فقط تونستم شکوفه های وانیلی، بیسکویت های تزیین شده مدل شیرینی آلمانی و Thumbprint cookiesرو آماده کنم(ببخشید که توی ظرف سرو نیستن، هر کدوم رو که آماده کردم، عکس گرفتم اما وقتی توی ظرف سرو چیدم فراموش کردم عکس بگیرم!)

قرار بود آقا سید صبح یکم بیاد خونه و بعد از ظهر همون روز هم برگرده سر کار. 29 اسفند سالگرد عروسیمون بود. برای سالگرد عقد، آقا سید قبل از من تبریک گفته بود و دلم میخاست سالگرد عروسی رو من زودتر تبریک بگم. 28 م، شب ، اونقدر خسته بودم که توان فکر کردن و نوشتن پیام قشنگ رو نداشتم، با خودم گفتم صب بهش پیام میدم. صبح با صدای سید مهدی از خواب بیدار شدم، دوباره خوابوندمش و خودم اومدم توی هال، روی مبل دراز کشیدم. چند دقیقه بعد صدای در اومد، بلند شدم در رو باز کنم، یه دسته گل پشت در دیدم اما نمیتونستم ببینم توی دست کیه! اما مطمئنم شدم آقا سیدِ! در رو که باز کردم، بـــــــــله، خودش بود. به جای صبح یکم، صبح بیست و نهم مرخصی گرفته بود و سوپرایزی اومده بود خونه! با دسته گل و بسته ی شکلات به مناسبت سالگرد عروسیمون..

 شب عید تصمیم گرفتیم برای فردا ناهار مهمون دعوت کنیم. آقا سید رفت بیرون و با کلی خرید برگشت. من تا 5:06 صبح مشغول آماده کردن تدارکات مهمونی بودم. روزهای قبلش هم که بخاطر شیرینی پزی ، خواب درست و حسابی نداشتم. صبح با آقا سید دوتایی رفتیم پایین برای تبریک عید و بعدش هم با مشورت و اجازه از مادر شوهرم، کل خانواده آقا سید رو برای ناهار دعوت کردم. 8 تا خواهر و برادر هستن، با همسر و بچه ها ناهار خونه ی ما بودن.روز مهمونی من حســـــابی خسته بودم! اما از اینکه مهمان داشتم خیلی خوشحال بودم، من عاااااشق مهمانم، خیلی زیاااااد.

________________________

بچه ها سریع بیاین اینجا، اینستاگرام، به زودی تمام عکسایی که توی وبلاگ هستن از اول تا الان رو اینجا خواهید دید:

happymarriage1

/ 9 نظر / 9 بازدید
مهری

عیدت مبارک هستی جون هر چیزی که نشد خیریت داره.. چه شیرینی هایی آفرین هنرمند[قلب]

انسیه

امیدوارم بقیه تعطیلات هم بهت خوش بگذره هستی جون[لبخند]

نسرین

سلام عزیزم....خوبی؟؟؟هستی او اینهمه شیرینی درست کردی تازه میگی کم بودن و متنوع نبودن!!!!!!!!!ماشالله حسابی کدبانو شدیا... خوش به حال اقا سید و پسرتون.....بله....[گل] ایشالله که مزد صبوریات رو خیلی زود از خدا بگیی..البته شکی توس نیست که پایان هر سختی اسونی و خدا همیشه با صبوراس...ارشد خیلی زود تموم میشه و بعدش کلی اتفاقات خوب تو کار همسرت میفته...انشالله... یک سال اقعا برام سخت گذشت و عمرا دیگه اینقدررررررر دیر کنم.با اینکه علی واقعا مرد خوبی ِ...ولی دوری از خونوادم خیلی سخت بود...خیلیییییییی زیااااااد....اصلا نمیدونم چطور یک سال دووم اوردم...ایشالله هرگز اینجوری نشه. راستی بابت کامنتتم ممنونم.هستی....دعا کن کارامون خیلی زود به سرانجام خوبی برسن و ماهم نینی داشته باشیم[خجالت]

غریبه

سلام وبلاگ خیلی قشنگی دارین ساده و صمیمی زندگی خیلی قشنگی هم دارین بابت ساختن هر دوش بهتون تبریک میگم من شما رو نمیشناسم و خیلی اتفاقی با وبلاگتون آشنا شدم و خیلی ازش خوشم اومد خصوصا از عشق و علاقه پایدار شما و همسرتون که آرزو میکنم تا ابد پایدار بمونه حقیقتش اینه که من همیشه فکر میکنم که عشق های آدمها بعد از ازدواج از بین میره و زندگی بعد ازدواج چیزی جز تحمل کردن همدیگه نیست ازتون ممنونم چون با این وبلاگتون به من نشون دادین که عشق پایدار فقط توی فیلم ها و داستانها نیست میتونه واقعی هم باشه فقط خیلی دوست داشتم در مورد چگونگی آشناییتون چگونگی انتخابتون چگونگی عاشق شدنتون و رمز پایدار موندن عشقتون هم مطلب میزاشتین تا ما هم یاد بگیریم واقعا برام سواله که چیکار کردین که با همه مشکلات زندگی هنوز اینقدر همدیگه رو دوست دارین؟؟

محمد

اشکی که سیل می شود بر گونه هایت غمی که می کُشد اشتیاقت را آنانی پر مدعا که تو را تنها در منافعشان شریک می دانند همه رفتنی اند پس صدای ایمان باش و ندای طاقت مقاوم نباشی ،رودخانه ی اندوه روح لطیفت را به دریای افسردگی و رنج می اندازد تا بیایی کاری کنی غرق می شوی در افکارت موجی سرد از خیال های بیهوده تو را می گیرد و می کوبد به صخره های تباهی زمان را می بینی که چون گذر باد گذشته است و چهره ای که مسلمآ از دیروزش شاداب تر نخواهد بود کلامی از محمد ملک حسینی:مدیر فروشگاه کمپل http://www.cample.tk http://cample.eshopfa.biz

mobina

سال نو مبارک هستی جونم ایشالا سال خیلی خیلی خوب و پر برکتی داشته باشی[ماچ]

پود (عشق این تار و پود ابدی است)

+ سلام هستی جان، عیدت مبارک. اینقدر ایام نزدیک عید درگیر بودم که وقت نمیشد بیام نت. پست های اخری که گذاشتی رو تازه امروز وقت کردم و خوندم. هفت سین و شیرینی هایی که درست کردی، عالی هستن. با داشتن بچه کوچیک توی خونه، درست کردن شیرینی خونگی واقعا سخته و تو واقعا کدبانویی عزیزم. الهی که این ذوق ها و هنرها و کدبانوگری هات که نشوندهنده علاقه ت به زندگیته، روز به روز بیشتر بشه دوستم. + در سال ۹۴، براتون بهترینها رو از خداجان ارزو میکنم..[گل][ماچ]

عاطفه

وای نمیدونی چقد دلم برات تنگ شده بود همچنین اقا مهدی گل گلاب ببوسش برام منم وب جدید درست کردم و دارم به عشقم میرسم مرسی که همیشه بم انرژی دادی خیلی ماهی اینم ادرس جدید www.a-happiness-h.blogfa.com