250 - مرور داستان زیبای عاشقی

چند دقیقه ای میشه که مکالمه تلفنی 2 ساعت و 34 دقیقه ایمون تموم شده... خواستم یه آپ طولانی بکنم اما جواب دادن به کامنت ها نذاشتنگران

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پنج شنبه:  17:09

دیشب فک میکنم بعد از تولد سید مهدی اولین بار بود که مکالمه تلفنی طولانی داشتیم.. قبل از تولدش هر شب هر شب تا نیمه های شب حرف میزدیم و برای تمام اعضای خانواده جای سوال بود که این حرفای ما چیه که تمومی نداره؟!! اما بعد از تولدش مکالمه ی طولانی نداشتیم، اگه هم بوده شاید یکی دو بار که یادم نیست!!

بعد از عقد تا مدتی از مرور خاطراتمون بدم میومد.. به آقا سید تاکید کرده بودم هیچوقت حرفی از گذشته مون نزنه چون هنوز(اون موقع) حرصشو میخوردم، انقدر که مصائب و مشکلات کشیده بودم(یا شاید کشیده بودیم)!!! اما چند ماه بعد، بعد از تجربه ی شیرینی های زندگی و حس کردن خوشبختی با تک تک سلول هام! به این نتیجه رسیدم که تمام سختی های گذشته، ارزش رسیدن به اینجا رو داشت.... هر چقدر سختی و ناراحتی بوده، واقعا ارزش این زندگی عالی رو داشت.. یه همسر خوب، یه شوهر عاشق و نمونه که میتونه لحظه ی لحظه ی زنش رو پر از شادی کنه.. خاطرات عقدمون همه موجوده، روزای شیرینی که مطمئنم جز آقا سید، هیچکس نمیتونست برام بسازه... و اونجا بود که عاشق تمام خاطرات قبل از عقدمون شدم، تمام شیرینی ها و سختی هاش و هر چند وقت یه بار با آقا سید از اول آشناییمون رو مرور میکردیم و لذت میبردیم از لحظه به لحظه ش.

دیشب هم یکی از همون شبای مرور خاطرات بود. با حرفای روزمره و تعریف اتفاقات اون روز تا شب شروع شد و وسط حرفامون دریچه ای باز شد به گذشته..

میگفت همون اول که دیدمت، گفتم این، خودشه!!! واقعا هم برای خواستگاری اومد جلو... کمی برام عجیب بود، اینکه یه نفر با یه نگاه از خواستن و خواستگاری حرف بزنه.... از روز اولمون گفتیم از خواستگاری ها، از با هم بودن ها و نبودن هامون بعد از خواستگاری اول که البته آقا سید ازش به اسم " خواستگار زنون 1" یاد میکنه همیشه!! گفتیم و گفتیم و خندیدیم و بغض کردیم و گریه و دوباره خندیدیم و برای هزارمین بار عاشق تر شدیم، برای هزارمین بار عمقِ عشقمون اثبات شد.

و من جان تازه ای گرفتم برای همسری کردن،دلبری کردن، عاشقی کردن و به قول آقا سید اگه فقط یک چیز توی دنیا باشه که اون بتونه بهش بباله عشق منه و من اینجا دوباره میگم: خود را وقف تمام ثانیه هایت خواهم کرد، تو فقط بخند. بخند که فقط صدای خنده ی تو منو از زمین و زمان راضی میکنه...................

/ 29 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zari

سلام آجی جونمممممممم ببخشید این چند ماه سرم شلوغ بوددد راستی مبارک باشه خاله مجازی زودتر شدم مبارک باشه انشالا مث باباش و مامانش خوشبخترین فرد دو عالم بشه خدا همیشه پشت و پناهتون فدات بشم آجی جونم بالاخره من عمه شدم الان 5ماه و نیمه عمه شدم عمه ی ی دخمل خیلی خوشکل ب اسم الهه.خیلی ام شیطونه فداش بشم انشالا مث باباش خدا کمکش کنه ی همسر خیلی خوشکل و خوب و مهربون و مذهبی و عالی بهش بده.انشالا سرباز امام زمانش بشه. راستی خواهرمم حاملسسسسسسس. اونم 5 ماهشه فداش بشم اونم 5 ماهشه ی پسر خوشمل ب اسم محمد مهدی اونم سید محمدمهدی قبون هر چی بچه سیده بای بوس عزیز دلممممممم

جوجوبانو

سلام. می دونی چند وقت بود وبت رو گم کرده بودم. اگه اشتباه نکنم شما همون هستید که با همسرتون دانشجویی رفتید مکه و همسرتون واستون رو جاهای مختلف خونه یادداشت میذاشت درسته. کی سه نفره شدید؟؟؟ مبارکه مباااااااااااااارک برم زود لینکت کنم[قلب]

ماه

مرسي هستي جان عكسهارو ديدم ماشالله يك پدر و مادر نمونه راستي حال سيد مهدي خوب شد ؟

مهسا

سلام هزار ماشاالله.از اول عروسی تا الان خیلی تغییرکردی خوشگل بودی خوشگل تر شدی.عکسهای سید مهدی رو هم دیدم خدا حفظش کنه ماهه کنار هم لحظات خوشی داشته باشید[قلب]

سارا

سلام هستی جان بهت حق میدم وقت نکنی خونه داری وبچه داری تموم وقت یه زن جوون رو میگیره ایشالله همیشه خوش وسلامت باشی گل پسر چطوره خوبه حالش ؟

mobina

واییییییی هستی جون چقدر قشنگ نوشتی از عشقتون[قلب][قلب] ایشالا همیشه خوشبخت و شاد باشین عزیزم[گل] گل پسرت رو هم ببوس[ماچ]

ندا

[گل][قلب][گل]انشالله همیشه ایام به کامت باشه

دختری در انتظار

هستی میشه دعا کنی زندگی ما هم بعده چند سال همین طور عاشقونه بمونه من خیلی از تکراری شدنش میترسم...