196 - جز تو هیچکس نمیتونه حال منو خوب بکنه

این پست کاملا ادامه ی پست 195 هست.

آقا سید چند روز قبل از تموم شدن 14 روزش اومد مرخصی.. من خونه ی بابام بودم، حالم خیلی بد بود و همچنان نمیتونستم غذا بخورم، حتی نیم ساعت قبل از رسیدنش اس...غ هم داشتم. اومد پیشم با یه گل رز سفید با لبه های صورتی. قبل از اینکه برسه من به گل بیشتر از خودش فک میکردم!!! آخه بعد از عروسی این اولین بار بود که میومد خونه ی بابام دیدنم و تو دوره ی عقد هم تقریبا هیچوقت بعد از چهارده ش بدون گل نمیومد سراغم، واقعا اگه اون روز بدون گل میومد من افسردگی میگرفتم!! خیلی بد عادتم کرده. البته این گل آوردنش علاوه بر شاد کردن من، یه حس خیلی خوب هم به خانواده م میده، اینکه دامادشون، دخترشون رو دوست داره و دست خالی نمیاد پیشش.

خلاصه کنم، همین که چشم من به جمال آقا سید روشن شد، جون تازه ای گرفتم، غیر قابل باور بود که میوه هایی که آقا سید برام پوست میگرفت رو راحت میخوردم. پایین نشسته بودم و به مبل تکیه داده بودم و خیلی احساس بهتری داشتم.. اونقدر که بابام به آقا سید گفت خوب شد تو اومدی بلاخره ما بعد از 10 روز خنده ی دخترمون رو دیدیم. حدودا 2 ساعتی کنار هم نشستیم با مامان و بابام، چایی و میوه خوردیم و حرکت به سمت شهر آقا سید. به محض رسیدن رفتیم دکتر، بدون نوبت رفتم داخل و به دکتر گفتم، خانم به دادم برس که این ویارها دارن داغونم میکنن، یه دارویی چیزی بنویس که دارم میمیرم دیگه، 10 روزه غذا نخوردم..

با مصرف داروهای ضد تهوع حالم خیلی بهتر شد و کم کم تونستم غذا بخورم.. بعضی وقت ها هم که یادم میرفت دارو بخورم اما بودن آقا سید حالم رو خیلی بهتر کرده بود. اونقدر که مامانم بهم میگفت تو مریض شوهر بودی نه بچه!!

هر وقت میرفت سر ساختمون در حال ساختمون واسم گل میچید و میاورد. عکس دو تا از گل ها رو گرفتم اما الان بهشون دسترسی ندارم!

واسم یه شال و یه روسری گرفت، سوپرایز.

چند روز پیش هم یه رز قرمز گرفت واسم.

منم خیلی دلم میخواست یه سوپرایز خونگی واسش داشته باشم اما واقعا توانشو نداشتم و همچنین سرما اجازه نمیداد حتی یه لحظه لباس راحتی بپوشم توی خونه یا اینکه حتی به خودم برسم!!!

(*) : یه چیزی هیچوقت یادم نره

/ 5 نظر / 5 بازدید
خانومی و اقایی

یعنی ویار داشتن انقده سخته؟[ناراحت] من از مامان شدن میترسم[نگران] فکر کنم اگه یه روزی بفهمم نی نی دارم به جای اینکه از خوشحالی غش کنم از ترس سکته کنم![نیشخند]

یکتا

فدای تو و خوشبختی های دوست داشتنیت... عزیزدلم مواظب خودت باش. دوسته من چند روز پیش نی نی ش دنیا اومد اونم طبیعییییییییی!!!!!!!! همه ی پرستارا و دکترا بهش تبریک گفتن. دوستم میگفت دردش غیر قابله وصفه. وحشتناکه اصلا نمیشه بیانش کرد. گفتم الکی نیست که خدا میگه با زایمان همه ی گناهان مادر بخشیده میشه و پاک پاک میشه. کم دردی نیست. ولی خوب دوران نقاحتش کمتره.

شیرین

سلام هستی جونم خب خداروشکر که بهتری عزیزم اینجور که شما از ویارونه و حالت تهوع نوشتی من ترسم گرفت ولی به قول خودت سونوگرافی که میری و صدای قلبشو میشنوی یا اندازشو ببینی و اینکه چطور رشد میکنه و سالم باشه همه چیزشو تحمل میکنی التماس دعای مخصوص عزیزدلمممممممممممم فدات شم

ツژینا و سیاوشツ

واقعا دیدن شوهر یک امید دیگه به ادم میده [زبان] دیه اقاتون درکت میکنه [شوخی]نیاز نیست یه خودت زیاد برسی[ساکت] راستی عکسهاتون هست تو وبلاگ میخوام ببینم شما رو [پلک]

نیکی

سلام بر مامان خانمیه مهربون احوال شما .خوش به حال اقا سید که اینقده شما خاطرشو می خوای البته دل به دل راه داره دیگه[نیشخند] نی نی کوچولو هم که ان شا اله خوبه . هزار ماشااله معلوم از الان حسابی شیطونه و داره مامانو اذیت میکنه اما عزی اگه بیاد این روزا فراموشت میشه .مراقب خودت باش خیلی زیاد [قلب] من یه جوری حرف میزنم انگاری صدتا بچه داشتم [خنده]اما باور کن میدونم خانما چ دوره بارداری سختی دارن بازم مراقب خودتو اقا سید و نی نی باش[ماچ]